متن کتاب روح عصیانگر-اوشو-قسمت دوم
فصل نهم
14 فوریه 1987 ، هفت شب
من رودخانه اي پيوسته جاري ام
اشو عزیز:
بیست و پنج سال از زمانی که شما را دیده ایم، شناخته ایم و در شما حل شدهایم میگذرد.
دیگرانی نیز بوده اند. در فکر ما "پشتکردن به شما" وجود نداشته است.
ما دیده ایم که برخی افراد چرخش های ناگهانی کرده اند، حتی پس از رسیدن به بلندی ها ،حتی آجیت ساراسواتی، این پدیده چیست؟ اشو، لطفاٌ توضیح دهید.
سوهان و مانیک بابوSohan and Manikbabu، پدیده ای که در مورد می پرسید بسیار ساده است. درواقع، ساده ترین چیزها در زندگی، دشوارترین چیزها برای فهمیدن هستند ،
فرد تقریبا ٌهمیشه چیزهای واضح را ازدست میدهد.
درست است: بیست و پنج سال گذشته است، و هردوی شما حتی برای یک لحظه نیز از زمانی که مرا دیدید متزلزل نشده اید. شما بخشی از من شده اید و من بخشی از شما شدهام. مردمان زیادی در این بیست و پنج سال آمدهاند و بسیاری ترک کرده اند ، حتی شخصی مانند آجیت ساراسواتی. او دوست شماست و برای همین نامش را بردهاید.
پدیدهی سادهای که مایلم درک کنید این است: شما چگونه به من روی آوردید؟ یا می تواند رویکردی عاشقانه باشد و یا رویکردی منطقی. عشق بازگشتی نمیشناسد؛ روی منطق نمیتوان تکیه کرد. شما عاشق من بودهاید، بنابراین مسئلهی پشت کردن به من وجود ندارد. عشق تردید نمیشناسد ، اعتماد میکند و مطلقاٌ اعتماد میکند.
ولی مردمانی چون آجیت ساراسواتی با چنین رویکردی نزد من نیامدهاند. رویکرد آنان از سرhead ، و روشنفکرانه بوده است. آنان متقاعد شده بودند که آنچه من میگویم دقیقاٌ همان است که آنان باور داشتهاند. من در مرتبه دوم قرار داشتم: اصل، آنان بودند. آنان پیوسته مقایسه میکردند: حق داشتن من بستگی به این داشت که آیا با آشغال های روشنفکرانهی آنان جور درمیآمد یا نه. هرلحظه، اگر چیزی میگفتم که با ایدهالهای آنان جور نبود ، بی درنگ تردید درآنان بوجود میآمد.
آنان عاشق من نبودند، آنان تنها عاشق افکار خودشان بودند. و چه افکاری دارند؟ همه چیزشان فقط وامگرفته شده از اینجا و از آنجاست ، و برای من غیرممکن است که بخواهم چیزهایی را بگویم که با فلسفهی هرکس که نزد من می آید همخوانی داشته باشد.
هیچکدام از شما دو تن با من رابطهی روشنفکرانه نداشتید. این بدترین نوع رابطه است ، همیشه در معرض گسستن قرار دارد.
شما به این خاطر عاشق من نبودید که چیزهایی که میگفتم موافق با دانش شما یا فلسفه شما و یا مذهب شما بود. شما نخست به من عشق ورزیدید؛ و زمانی که عاشق باشید، آنوقت مسئله ی همخوانی سخنان من با باورهای شما در میان نیست.
عشق چنان آتشی است که تمام آشغالهایی را که فکر میکردید بسیار ارزشمند هستند میسوزاند. آنچه که باقی میماند طلای خالص است.
شما هردو خوش اقبال هستید ، شما هرگز در مورد سوالی با من بحث نکردید. من سال ها با شما زندگی کردم ، دیگران با پرسش هایشان، با تردیدهایشان، با جدل هایشان به خانه شما میآمدند ، ولی شما هرگز پرسشی نداشتید. فقط شب ها، وقتی که همه رفته بودند، هردوی شما عادت داشتید که در بالکن خانهتان در سکوتی عمیق، رو به آسمان و ستارهها کنار من بنشینید.
دیدار ما کیفیتی کاملاٌ متفاوت داشته است. یک رابطه ی ذهن-به-ذهن نبوده است، دیداری
دل-به-دل بوده است. من هرگز احساس نکردهام که شما از من جدا هستید؛ و حتی برای یک لحظه هم نتوانستهام متصور شوم که شما از من رویگردان و از من دور شوید. این نکته از همان روز اول جاافتاده بود.
نخستین روز، وقتی دیدار کردیم، همه چیز برای آینده کاملاٌ معین گشت. چنین نبود که کسی نداند که آیا فردا هم بامن خواهید بود یا نه ، می توانستم درهمان روز اول بگویم که نه تنها در این زندگانی، بلکه در زندگانی آتی نیز شما با من خواهید بود. وقتی عشق خالص باشد، وقتی شرط و شروطی نداشته باشد، وقتی دلیلی برایش وجود نداشته باشد، وقتی که عشقی بیدلیل باشد..... هیچ راهی برای بازگشت وجود ندارد.
ولی تاجایی که به آجیت ساراسواتی مربوط است، من هرگز یقین نداشتم، حتی برای یک لحظه _ زیرا او پیوسته فکر می کرد که او میداند. شاید بهقدرکافی قادر به سخنوری نباشد که آن را بگوید، بلکه هرچه من میگفتم دانش او بود؛ تاجایی که او درمی یافت که این ها موازی هم هستند، او با من بود. باوجودیکه او فکر میکرد که عاشق من است، عشق او ناخودآگاه بود، فقط یک فکر بود. عشق شما یک واقعیت است.
هروقت سردرد داری نمیگویی، "فکر می کنم سرم در می کند." مسئلهی فکرکردن نیست؛ فقط می گویی، "سرم درد می کند." اگر کسی بگوید، "شاید سردرد داشته باشم،" او خودش هم در مورد سردردش یقین ندارد.
آجیت ساراسواتی و مردمانی مانند او فکر کردند که عاشق من هستند ولی فقط عاشق افکار خودشان هستند ، و آنان پژواک افکار خودشان را در من یافتند، بلکه قدری روشن تر.
شاید من یک آینه بودم ، آنان خود را در آینه دیدند و لذت بردند: "چه آینه ی زیبایی!"
آنان این را فقط در مورد صورت خود و بازتاب خویش گفته اند. آنان حتی از این آگاه نبودند که در برابر یک آینه ایستادهاند.
در این بیست و پنج سال افراد زیادی آمدند و طبیعی است که برخی در مراحلی رویگردان شده باشند: هرگاه احساس کردند که فلسفهی ایشان مورد حمله واقع شده و یا ذهنشان احساس کرد که باید روش تفکرشان را عوض کنند. بجای انتخاب من، آنان خودشان را انتخاب کردند ، و دور شدند. با شما، مورد کاملاٌ فرق دارد.
در این بیست و پنج سال بهارهای زیادی وجود داشته. و من شخصی ایستا نیستم: من درست مانند رودخانهام _ پیوسته جاری. اگر بتوانید همراه من بیایید، خوب است؛ اگر نتوانید همراه من بیایید، آن هم خوب است. ولی من نمی توانم فقط برای تنظیم شدن با مردم، جاری شدنم را تغییر بدهم؛ من هرگز با کسی تنظیم نشده ام. من هرگز سازشکردن را نشناختهام. بنابراین، فقط مردمی که مرا چنان دوست داشته اند که اگر مسئله انتخاب بین من و خودشان پیش آمد، مرا انتخاب کنند _فقط آن مردم در این بیست و پنج سال با من ماندهاند.
شما شاهد تغییرات زیادی بودهاید و شما پخته شدهاید. اینک می توانید بدون هیچ ترسی باشید. تغییرات در راه هستند. تا زمانی که من نفس می کشم به حرکت کردن ادامه خواهم داد.
و آنان که آموختهاند با من حرکت کنند، همچنان سرور و رقص این حرکت را نیز آموختهاند.
آنان تا اقیانوس غایی همراه من خواهند بود.
زمانی که رودخانهی من با اقیانوس دیدار کند، مطلقاٌ یقین دارم که سوهان و مانیک هنوز با من خواهند بود.
اشو عزیز:
من هفت سال پیش به دست شما مشرف شدم و خود را تماماٌ در شما ذوب شده و هماهنگ یافتم. ولی برای مدت زمانی احساس کردم که چیزی در من ذوب نشده باقی مانده و گاهی علیرغم وجود خودم، مرا در سلطه دارد. من قادر به هضم کردن آنچه شما میگویید نیستم.
اشو، من حتی از اینکه به شما تردید دارم احساس گناه می کنم.
لطفاٌ مرا ببخشید زیرا نمی دانم در این لحظات چه کنم.
کریشنا چتانیاKrishna Chaitanya، من آن شامگاه هفت سال پیش را که تو و همسرت سانیاس شدید به یاد دارم. می گویی، " من هفت سال پیش به دست شما مشرف شدم و خود را تماماٌ در شما ذوب شده و هماهنگ یافتم.” نمی توانم با این موافق باشم، زیرا خوب به یاد دارم: یقیناٌ همسرت تماماٌ ذوب شده بود، ولی نه تو. تو نیمه دل بودی و هنوز در اعماق وجودت در شگفت بودی که آیا کاری که میکنی درست است یا غلط. شاید از یاد برده باشی... من فراموش نکردهام ، من حافظه ی لعنتی ای دارم!
این فقط تخیل درونی خودت است که تماماٌ ذوب شده و بامن هماهنگ بودی. اگر چنین شده بودی، آنگاه باقی پرسشت ممکن نمیبود. آن یک پدیدهی بسیار سطحی بود. تو نیز یک روشنفکری. تو پس از یک مطالعهی طولانی به سانیاس گام نهادی ، و تو همچنین از جامعهی اطرافت می ترسیدی.
من خوب به یاد دارم: قبل از اینکه در 1974 به پونا بیایم، مدت چهار سال در بمبئی زندگی می کردم، در وودلندزWoodlands . تو در همان ساختمان زندگی می کردی، ولی در آن چهار سال تو هرگز به دیدار من نیامدی. و هزاران نفر می آمدند و می رفتند _ چنین نبود که تو آگاه نبودی؛ ولی تو از جامعه میترسیدی.... وقتی به پونا آمدم، آمدن نزد من برایت آسان بود ، زیرا در پونا کسی تو را نمی شناخت.
آیا این عجیب نیست که من چهار سال در همان ساختمان زندگی کنم و تو هرگز به دیدار من نیایی، وقتی هرروز صدها نفر به دیدار من می آمدند؟ و وقتی که بمبئی را ترک کردم و به پونا آمدم، تو به زودی ظاهر شدی ، نه تنها ظاهر شدی بلکه آماده بودی تا سانیاس بگیری.
من گاهگاهی تو را با همسرت در مراسم گردهمایی در بمبئی می دیدم، جایی که من در مورد شریماد باگوادگیتا سخنرانی داشتم. تو عادت داشتی در صفی که من از جایگاه پایین می آمدم و به سمت اتومبیل میرفتم بایستی. من دست تو را لمس کردم.... دست همسرت را...... و مردمان زیادی در آنجا ایستاده بودند ، حتی این را هم به یاد دارم: که دست های تو همیشه سرد بودند؛ دستان همسرت همیشه گرم بودند. بدون این گرما، ذوب شدن در من غیرممکن است.
به نظر می آید که تو بخاطر همسرت به اینجا آمده باشی و همچنین شاید به این دلیل که من در آن روزها در مورد متون مذهبی هندوان صحبت میکردم، و آن سخنان برای ذهن تو و شرطی شدگیهایت بسیار ارضاکننده بوده. ولی رودخانهی من بارها تغییر مسیر داده است، چرخش ها داشته و از دره ها و کوهسارهای زیادی عبور کرده است ، و همیشه به سمت سرزمین های تازه حرکت کرده است.
بنابراین من بارها صورت تو را در اینجا نگاه کرده ام. وقتی همسرت اشک در چشمانش داشت، تو فقط تردید داشتی. وقتی او از شوق و شعف می گریست، ذهن تو پر از سوال و تردید بود.... و چنین نیست که می گویی، " ولی برای مدت زمانی احساس کردم که چیزی در من ذوب نشده باقی مانده" از همان اول چنین بوده ، شاید نه خیلی روشن؛ شاید فقط احساسی ناخودآگاه بوده است. شاید اینک در موردش هشیارتر شده ای.
و دلیل اینکه چرا ممکن است در این مورد هشیارتر شده باشی این است که من پنج- شش سال اینجا نبودهام. در این پنج شش سال صدها نفر از هندوستان خودشان را به جمعcommune ما در آمریکا رساندند ، حتی مردمی که رسیدنشان به آنجا مطلقاٌ غیرممکن بود: آنان باید
خانه هایشان را و زمین هایشان را و همه چیزشان را میفروختند تا به آنجا برسند. ولی آنان میخواستند قبل از مرگشان دست کم یکبار دیگر مرا ببینند.
من پنج سال صبر کردم و بارها فکر کردم: کریشنا چیتانیا، کریشنا چیتانیا.... آنان بقدر کافی ثروتمند هستند: آنان به راحتی میتوانند به آمریکا بیایند ، مشکلی نیست ، دست کم آنان میتوانند برای هر فستیوال به اینجا بیایند. ولی حتی من حتی یک نامه از تو نداشتم.
حالا که من بازگشتهام.... وقتی که نزدیک هستی خیلی چیزها را نمیبینی و فقط در دوربودن متوجه آن ها می شوی. تو برای شش سال تنها مانده بودی، برای همین است که اینک احساس می کنی که چیزی ذوب نشده باقی مانده است. این فقط "چیزی" نیست که ذوب نشده مانده باشد، تقریباٌ همه چیز ذوب نشده باقی مانده است!
میگویی، " و گاهی علیرغم وجود خودم مرا در سلطه دارد." فقط در موردش فکر کن: اگر فقط بخشی کوچک باشد ، "چیزی" ،چگونه میتواند بر تو تسلط داشته باشد؟ علیرغم وجود خودت؟! باید چیزی بسیار بزرگ باشد. باید چیزی قوی تر از خودت باشد ، وگرنه چگونه برتو تسلط دارد؟ بهتر است در موردش بسیار روشن باشی: که سانیاس تو بسیار سطحی بوده است. خوب است که از سطحی بودن آن هشیار و آگاه باشی. آنگاه این امکان باز میشود که عمیقاٌ واردش شوی. ناهشیارماندن از آن خطرناک است.
میگویی، " من قادر به هضم کردن آنچه شما میگویید نیستم." تو کاملاٌ قادر هستی که آنچه را میگویم هضم کنی؛ زیرا جهاز هاضمه ی تو کاملاٌ خوب است. مشکل درجایی دیگر است: تو نمی خواهی آن را هضم کنی. آنچه می گویم برخلاف ذهنیت و پرورش یافتن تو است، خلاف سنت های تو است و با ذهن سنتی تو مخالف است. اگر کریشنا را تحسین کنم تو کاملاٌ قادر
به هضمش خواهی بود ، ولی اگر از او انتقاد کنم، نمی توانی آن را هضم کنی. برای
هضم کردن تفاوتی ندارد: اگر بتواند تحسین را هضم کند، میتواند انتقاد را نیز هضم کند.
و اگر رابطه بین من و تو بر عشق استوار باشد، آنوقت فرقی ندارد که من از کریشنا انتقاد کنم و یا او را تحسین کنم. آنچه مهم است این است که من تحسین میکنم و من انتقاد می کنم.. هیچکس طوری که من از کریشنا تحسین کرده ام او را تحسین نکرده است . هیچکس هم مانند من از او انتقاد نکرده است _ زیرا من فقط به یک جنبه نگاه نمیکنم. تلاش من این است که تضادهای زندگی را به شما نشان بدهم و شما را آگاه کنم که زندگی پدیدهای یکدست و بدون تضاد نیست، دراساس متضاد است.
هرگاه بلندایی چون کریشنا وجود داشته باشد، الزاماٌ در دو سوی آن دره های تاریک و عمیق وجود دارند. و صحبت کردن فقط در مورد بلندا یا فقط در مورد دره ها، هم غیرعادلانه و هم غیرمنصفانه است. هردوکار باید انجام شوند. آنان که دشمن هستند فقط در مورد دره ها سخن میگویند: جینها از کریشنا انتقاد کرده و او را به جهنم هفتم پرتاب کردهاند. آنان فقط به دره ها و نقاط تاریک نگاه کردهاند؛ آنان هرگز به قله های آفتابی نگاه نکردهاند. و مردمی هم هستند ، شانکاراچاریاShankaracharya ، رامانوجاچاریاRamanujacharya ، نیمباراکاNimbaraka، و هزاران مرید دیگر کریشنا ، که فقط به بلنداها و قله ها نگاه کردهاند.
آنان هرگز به خودشان زحمت ندادهاند که ببینند قله بدون دره نمی تواند وجود داشته باشد.
رویکرد من کاملاٌ با هرکس دیگر کتفاوت است: من می خواهم کریشنا یا مسیح یا ماهاویرا
یا بودا را در تمامیتشان عرضه کنم. من نه دوست آنان هستم و نه دشمن آنان ، من فقط
سعی دارم به شما بفهمانم که حتی بزرگترین انسان ها در میان شما، بخش های تاریکتری
هم دارند.
بنابراین، اگر شما بخشی تاریک در وجودتان یافتید، آن را محکوم نکنید. زیرا کسانی که چنان دره های تاریکی در اطرافشان داشتند توانستند به والاترین اوج آگاهی برسند. بنابراین اگر شما توسط تاریکیها احاطه شدهاید، نگران نباشید: طلوع چندان دور نیست. طلوع درست در رحم تاریکی رشد میکند. و هرچه شب تاریکتر شود، طلوع نزدیک تر است.
توجه من به کریشنا یا به مسیح نیست؛ من به شما توجه دارم. و اینان فقط بهانههای من هستند تا به شما این ادراک عمیق را بدهم که زندگی یک هماهنگی بین تضادهاست ،که پایین ترین، از بالاترین جدا نیست. برای همین است که من باید هردو کار را می کردم: هم تحسین و هم انتقاد.
هرگاه از چیزی تمجید میکردم که نفس تو را ارضا میکرد، احساس میکردی که با من
ذوب شدهای و با من تنظیم هستی. و هرگاه چیزی میگفتم که با شرطیشدگی های تو مخالف بود، بی درنگ سرشار از تردید میشدی ، "علیرغم وجودت"؟ منظورت چیست؟
آیا با تردیدهایت میجنگیدی؟
وقتی میگویی، "... برای مدت زمانی احساس کردم که چیزی در من ذوب نشده باقی مانده و گاهی علیرغم وجود خودم مرا در سلطه دارد..." آیا تو از آن جدا هستی؟ تو خودت همانی.
تو تردیدهایت هستی و تو اعتمادت هستی، تو همان عشقت هستی و همان منطقت هستی.
میگویی، ". من قادر به هضم کردن آنچه شما میگویید نیستم." فقط تماشا کن که چه چیزی هست که قادر به هضمش نیستی؟ و چرا نمیتوانی آن را هضم کنی؟ آیا می خواهی که هضمش کنی؟ ، یا که نمیخواهی آن را هضم کنی؟ برای تو یک بینش عظیم روحانی خواهد بود اگر چیزی را تماشا کنی که قادر به هضمش نیستی. چرا؟ و من اینجا هستم ، میتوانی هر تعداد سوال که بخواهی در مورد آین چیز غیرقابلهضم از من بپرسی و من آن را هر روز برایت باز می کنم و در سرت فرو میکنم. بنابراین، یا آن را هضم کن و یا ناپدید شو ، ولی هیچ چیز را در درونت هضم نشده باقی مگذار، این مسمومکننده خواهد بود. چرا در موردش نپرسیدهای؟ این فقط ترسی است که نشانگر تردید است ، ولی تردید داشتن هیچ اشکالی ندارد.
چرا باید بپرسی، " اشو، من حتی از اینکه به شما تردید دارم احساس گناه می کنم." این فکر را ازکجا آوردهای؟ این چیزی است که من میگویم: تو پیوسته ذهن سنتی ات را باخود حمل میکنی. تمام تلاش من این است که شما را کاملاٌ از احساس گناه آزاد کنم.
اگر به چیزی تردید کنی هیچ اشکالی ندارد ، کاملاٌ آن را افشا و باز کن. شاید نیاز باشد از زاویهای دیگر برایت توضیح داده شود ، ولی نگو، "لطفاٌ مرا ببخشید..." من کیستم که تو را ببخشم؟ من از تو خشمگین نیستم. این حق تو است که تردید کنی، این حق تو است که سوال کنی، این حق تو است که یک سانیاس باشی یا نباشی. درهردوصورت برکت من باتو همراه خواهد بود. مسئله این نیست که من کسی را ببخشم ، زیرا شما نمیتوانید به من آزار برسانید؛ بنابراین مسئله بخشیدن مطرح نخواهد بود.
و تو نباید از تردیدهایت احساس گناه کنی. فقط باید از اینکه تردیدهایت را به اینجا نیاوردهای شرمگین باشی. من هر صبح و هر عصر با شما حرف میزنم. مردم سوال میکنند... تو چرا تردیدهایت را برای خودت نگه داشتهای؟ و هروقت به صورت تو نگاه کردهام تمام آن تردیدها را در چشمانت و در صورتت دیدهام؛ من هرگز آن تردیدها را در چشمان و در صورت همسرت ندیدهام.
این بار که در بمبئی به دیدار من آمدید، دخترتان نیز همراهتان بود. من او را شش سال بود
که ندیده بودم. او رشد کرده است ، ولی من برایش تاسف میخورم، زیرا او همچون مادرش رشد نکرده است، مانند تو رشد کرده است. میتوانستم همان حالات را در چشمان او،
در صورتش ببینم.
این طبیعی است: دختران عاشق پدرانشان میشوند، درست همانطور که پسرها عاشق مادرشان هستند. بنابراین، بدون اینکه بدانی، تو باید تخمهای تردید را در او نیز کاشته باشی. اینکار را نکن ، زیرا تردید هرگز مایه شادمانی نیست؛ تردید هرگز برای کسی برکت نمیآورد و هرگز مایهی سرور و شعف نیست ، مخصوصاٌ برای یک زن، که قلبش باید رشد کند، که عشقش باید رشد کند. بهنظر میرسد که او از رشد قلبش و رشد عشقش بازایستاده و تو را دنبال میکند و گام در جاپای تو میگذارد. و شاید خوشحال باشی که دخترت از تو پیروی میکند، ولی تو آگاه نیستی که داری او را نابود میکنی.
این منطق نیست که برکت به زندگی مردم می آورد، عشق است. بگذار بیشتر مانند مادرش باشد. کریشنا چتانا Krishna Chatanaمسلماٌ بیاندازه برکت یافته است. و اگر تو اینجا هستی، شاید باید از همسرت سپاسگزار باشی، بسیار محتمل است که او تو را به نزدیک من آورده است. او زنی نادر است. صدها زن در اینجا هستند، ولی بااینوجود، او زنی نادر است: چنان سرشار از عشق است که من هرگز فکر نمیکنم که او تردید کرده باشد و یا حتی
به تردید فکر کرده باشد.
میپرسی، " لطفاٌ مرا ببخشید زیرا من نمی دانم در این لحظات چه کنم." مسئلهی این لحظات بخصوص نیست ، مسئله خود رویکرد تو است: تو باید خود آن رویکردت را تغییر بدهی.
نخست: نیازی نیست که احساس گناه کنی.
دوم، وقتی تردیدی برمی خیزد نیازی به سرکوب کردنش نیست ، وگرنه روزی بسیار انباشته میشود و تو را تسخیر خواهد کرد.
یک تردید همچون یک زخم چرکین است. آن را به درون بدن فشار نده ، بیرونش بیاور. این جلسات دیدار ما شفادهنده هستند. این ها دیدارهای فلسفی نیستند: جلساتی هستند که میتوانید تردیدهایتان را بیرون بیاورید و ازبینشان ببرید. نه اینکه من به شما پاسخی داده باشم ،
من فقط پرسشهای شما را ازبین میبرم و پاسخهای شما در درون خودتان رشد خواهند کرد.
هرکسی با آن پاسخ زاده شده است: می توانی آن را روح بخوانی، میتوانی آن را خداوند بخوانی، میتوانی آن را حقیقت بخوانی. هرکس با حقیقت زاده شده است. فقط باید دوباره کشف شود.... ازمیان لایه های بسیار که والدین و جامعه و نظام آموزشی برشما پوشانده اند.
بنابراین کریشنا چیتانیا، از حالا به بعد به نگهداشتن و پنهان کردن تردیدهایت ادامه نده. نترس: هیچکس در اینجا فکر نمیکند که اگر تو تردیدهایت را بیرون بیاوری مرتکب گناه شدهای. اینجا گردهمآیی مومنین نیست ، جمع عشاق است.
اگر تردیدی وجود دارد، هیچ اشکالی نیست. بیرونش بیاور. نگه داشتنش دردرون خطرناک است؛ شاید به سرطان تبدیل شود. بیرونش بیاور ، من بهترین کوششم را میکنم تا نابودش کنم. و زمانی که تردیدهایت نابود شدند ، نه اینکه با باورها جایگزین شده باشند ، این است تمام روند من. من سعی نمیکنم که تردید های شما را با باورهایی تازه جایگزین کنم. من سعی ندارم که باورهای کهنهی شما را بگیرم و باورهای تازهای را بدهم. من فقط سعی دارم تمامی باورها بیرون بکشم و شما را تنها و آزاد و ساکت و در آرامش رها کنم.
و در آن سکوت، تخم روح شما شروع به رشدکردن میکند. و یک روز درخواهید یافت که آن گل نیلوفرین اسطورهای، با تمامی رایحهاش در شما شکوفا گشته است.
اشو عزیز:
تمام پیام شما برای ما این است که آن مرکز ساکت را در بطن وجود خود بیابیم.
شما میلیون ها بار به ما گفتهاید که مراقبه کنیم، دروننگری کنیم و در پی آن
حقیقت غیرقابلانکار درونمان باشیم. من شما را میشنوم که صدا می زنید،
صدا می زنید که بیدار شو. این چند سخنرانی قبلی بسیار روشن و شفاف و بسیار زیبا بودند. لطفاٌ به من بگویید که چرا من اینهمه در بیدارشدن کند هستم.
دواگیت، هرکسی سرعت خاص خودش را دارد ونیازی نیست به خودت فشار بیاوری که پیش از موعد طبیعی خودت بیدار شوی. قدری دیرتر بیدار شدن ضرری نمیرساند.
به یاد داستان زیبایی افتادم: مردی بود که همیشه با مباحثش بر ضد خدا و برضد بهشت و جهنم موجب آزار همسایگان میشد. او یک بی خدا و ضدخدای تمام عیار بود. پادشاه آن سرزمین در مورد این مرد شنیده بود. او را به بارگاه شاه دعوت کردند و حتی مردان فرزانه ی دربار نیز نتوانستند او را متقاعد کنند.
درواقع متقاعد کردن یک انسان بیخدا تقریباٌ غیرممکن است. تاوقتیکه نتوانید مردی مانند من پیدا کنید، انسان بیخدا تمام مباحث شما را نابود میکند _ زیرا شما در مورد خدایی فرضی بحث میکنید. شما نمیتوانید سند بیاورید و شاهد زنده ارائه کنید و نمی توانید مباحثاتی اصیل ارائه دهید. قرن هاست که تمام مباحثات مربوط به خدا توسط افراد بیخدا شکسته شده و
دور انداخته شدهاند.
عاقبت شاه گفت، "فقط یک فرصت دیگر به من بده: من مردی را میشناسم که فقط او میتواند در این مورد کاری بکند." و سپس نشانی آن مرد را در دهکدهی بعدی داد و گفت،
"در نزدیکی روخانه معبدی هست. او را خواهی یافت. نامش اکناتEknath است. او تنها کسی است.... شاید او بتواند تو را عوض کند.... وگرنه تو غیرممکن هستی!"
ولی آن مرد بسیار خوشحال بود، برایش چالشی بزرگ بود. پس به آن دهکده رفت و وقتی
به آنجا رسید ساعت حدود نه صبح بود. با خود گفت، "تا این ساعت او باید عبادت صبحگاهیاش را تمام کرده باشد و وقت خوبی است برای دیدار با او." ولی وقتی به آن معبد رسید باورش نمیشد. اکنات سخت درخواب بود، نه تنها خواب بود بلکه پاهایش را روی مجسمه خدای معبد قرار داده بود. او از آن مجسمه به عنوان استراحتگاهی برای پاهایش استفاده میکرد.
آن مرد بی خدا برای نخستین بار در عمرش گفت، "خدای من! حتی من نمیتوانم پاهایم را روی مجسمه خداوند بگذارم، باوجودیکه من بی خدا هستم و خدا را باور ندارم. ولی کسی چه میداند، درنهایت شاید خدا وجود داشت، پس من نمیتوانم چنین کاری بکنم. این مرد یک راهب است ، اوباید ساعت پنج صبح قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار شده باشد و حالا نه صبح است و او هنوز در خواب است! و آیا او میخواهد مرا به وجود خداوند معتقد سازد؟!
او هنوز غسلش را نکرده و نیایش صبحگاهی اش را بجا نیاورده است. و من فکر نمی کنم که او اهل عبادت باشد، چون پاهایش را روی مجسمه خدا قرار داده است."
قدری ترسید و فکر کرد که این مرد باید مردی خطرناک باشد! در آنجا نشست و منتظر ماند تا اکنات از خواب بیدار شود. حدود نیم ساعت بعد اکنات از خواب بیدار شد. او حتی از خدا عذرخواهی نکرد که "مراببخش که پاهایم را روی تو قرار داده بودم." حتی نگاهی هم به آن مجسمه نینداخت.
آن مرد بی خدا گفت، "تو یک سالک هستی؟ مگر در کتاب مقدس ننوشته شده که سالکان باید قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار شوند؟"
اکنات گفت، "بله، نوشته شده. و تعبیر من این است که سالک هروقت از خواب بیدار شود، خورشید باید آنوقت طلوع کند. خورشید کیست؟ اگر او به من توجهی نکند چرا من باید به او توجه کنم؟"
مرد گفت، عجیب است... ولی تو پاهایت را روی سر خدا قرا دادی."
اکنات جواب داد، "کجای دیگر می باید آنها را قرار دهم؟ زیرا در متون مقدس نوشته که خداوند درهمه جا هست. آیا می گویی که من نباید پاهایم را در هیچ کجا قرار دهم؟"
مرد گفت، "عصبانی نشو. ولی بحث تو منطقی است. اگر خدا همه جا باشد آنوقت هرکجا که پاهایت را قرار بدهی همیشه روی سر خدا است!"
اکنات گفت، "خوب مشکل کجاست؟ این جا برای استراحت پای من جای خوبی است. برخی مردم احمق فکر می کنند که این خدا است. خدا همه جا هست ، پس چگونه می تواند فقط در یک مجسمه سنگی باشد که توسط انسان ساخته شده؟ تو نمی توانی مرا گول بزنی."
مرد گفت، "مرا ببخش که صبح به این زودی در زندگی تو مشکل ایجاد کردم. ولی از دهکده مجاور می آیم و خود پادشاه مرا فرستاده است. و من گیج شده ام که به تو چه بگویم، زیرا من یک بی خدا بودم" .... "بودم" چون حالا این مرد به نظر از هرکسی بی خداتر می رسد!
اکنات گفت، "هیچ اشکالی نیست، تو می توانی یک بیخدا باشی. خداوند ابداٌ ناراحت نمیشود. فقط مرا باور داشته باش. و حالا برو گمشو!"
مرد گفت، "ولی شاه مرا در موقعیتی عجیب قرار داده. من به اینجا آمدم تا به وجود خداوند معتقد شوم."
اکنات گفت، "به وجود خدا معتقد شوی؟ تو را چه کار به خداوند؟"
مرد گفت، "هیچ! من کاری با خدا ندارم."
اکنات گفت، "خوب، پس چرا در مورد چیزهای بیفایده حرف میزنی. چیزی مفید را پیدا کن. من حالا باید بروم، وقت خوراک من است."
مرد بی خدا گفت، "آیا در رودخانه غسل نمیکنی؟"
اکنات گفت، "کی به رودخانه اهمیت می دهد؟ رودخانه همیشه آنجاست و من هروقت بخواهم میتوانم در آن غسل کنم ، نیمه شب، بعداز ظهر ،عجله برای چیست؟ رودخانه همیشه جاری است. ولی اگر به خانه ای که قرار است به من خوراک بدهند دیر برسم مشکل می شود ، پس من بعد از غذا غسل می کنم."
مرد گفت، "ولی ما هرگز نشنیدهایم که راهبی بدون غسل کردن و بدون نیایش غذا بخورد."
اکنات گفت، "تو باید در مورد راهبان کهنه و سنتی شنیده باشی. من مردی معاصر هستم....
و حالا وقت مرا تلف نکن: تو می توانی غسل کنی و نیایش کنی، ولی من میروم تا غذایم را بگیرم و بیاورم."
و چون کسی به او قول غذا داده بود، رفت و غذا را آورد. او مقابل معبد نشسته بود و غذا
می خورد که سگی آمد و یک قرص نان او را به دندان گرفت و فرار کرد. و آن مرد تماشا میکرد: اکنات دنبال سگ دوید و فریاد زد: "ای احمق! صبر کن."
مرد با خود فکر کرد، "خدای من! آیا او میخواهد نان را از سگ پس بگیرد؟"
پس او هم دوید تا ببینید چه خواهد شد. اکنات به سگ رسید و گفت، "بارها به تو گفتم که اگر نان میخواهی فقط صبرکن ، ولی من به تو اجازه نمیدهم که نان را بدون کره بخوری." پس او نان را پس گرفت، قدری کره روی آن مالید و به سگ پس داد و گفت، "رامRam ! ، که در هند نام خداوند است ، حالا می توانی بخوری، ولی مواظب رفتارت باش."
آن مرد تمام این صحنه را تماشا کرد: او سگ را "خدا" می خواند و اجازه نمی دهد که سگ نان را بدون کره بخورد.... "مردی بسیار عجیب و منحصربهفرد. شاید حق با شاه باشد:
که اگر این مرد نتواند مرا متقاعد کند، آنوقت هیچکس دیگر نمیتواند."
مرد رفت و پای اکنات را لمس کرد و گفت، "فقط مرا ببخش... من داشتم در مورد تو یک سوءتفاهم بزرگ میکردم. اینکه پایت را روی مجسمه خدا قرار می دهی فقط یک توجیه منطقی نیست. تو در آن سگ هم خدا را می بینی و اجازه نمی دهی که آن سگ.... تو مدت ها دویدی تا فقط روی نان آن سگ کره بمالی."
اکنات گفت، "این درست نیست که من نان با کره بخورم و خدا نان بدون کره بخورد. و من بارها به او گفتهام، ولی او خدایی احمق است. این تقریباٌ هر روز اتفاق می افتد: وقتی سفره ام را باز می کنم او در جایی مخفی شده است. باید در کتاب های مذهبی خوانده باشی که خداوند همه جا حضور دارد: این همان خدایی است که همه جا هست!
"ولی من نیز مردی لجباز هستم. امروز فقط نیم مایل دویدم. یک روز ده مایل دنبالش دویدم. ولی تاوقتی که روی نانش کره نمالم اجازه نمیدهم که آن را بخورد. این درست نیست. آدم باید انصاف داشته باشد."
مرد گفت، "بله من از امروز صبح شاهد انصاف تو بودهام! ولی من با تو بحثی ندارم. من همچون یک فرد باخدا به خانهام بازمیگردم، زیرا برای نخستین بار در عمرم انسانی باخدا را دیدهام ، تمام آن انسانهای باخدا فقط از واژهها استفاده میکنند ولی هیچ چیز درمورد خداوند نمیدانند. من یقین دارم که تو چیزی میدانی ، هر حرکت تو این را نشان میدهد. رفتار تو میتواند باعث سوءتفاهم شود، من خودم دچار آن شدم ، ولی اکنون میتوانم ببینم."
اکنات گفت، "فراموشش کن. بیا و به من ملحق شو: من به قدر کافی غذا برای دو نفر دارم، زیرا می دانستم که تو باید در اینجا منتظر مانده باشی."
مرد گفت، "ولی من باید اول غسل کنم."
اکنات گفت، "فراموش کن. به تو گفتم که رودخانه در تمام روز جاری است. هروقت که بخواهی می توانی غسل کنی. هیچ مانعی وجود ندارد."
مرد گفت، "ولی باوجودی که من یک بی خدا بودم... بگذار اول به معبد بروم و پای مجسمه را لمس کنم و بعد غذا بخورم."
اکنات گفت، "اگر به معبد بروی... مردی از من بدتر نخواهی یافت. اول غذا بخور و بعد هرکار بیمعنی که خواستی انجام بده. من گرسنه هستم و نمیتوانم صبر کنم. ولی تو مهمان هستی. این معبد خانهی من است. از وقتیکه من شروع کردم به زندگی در اینجا، همه از آمدن به این معبد منصرف شدهاند. این تجربهی تمام زندگی من بودهاست: من هرکجا که بخواهم وارد هر معبدی میشوم و به زودی تمام نیایشکنندگان ناپدید میشوند زیرا من انواع کارها را در معبد میکنم... تو هنوز چیز زیادی ندیدهای. بیا و اول غذایت را بخور."
دواگیت، عجلهای نیست. چه زود بیدار شوی و چه کند از خوب برخیزی، جاودانگی هست. چقدر میتوانی کند باشی؟ امتحان کن... نمیتوانی جاودانه کند باشی: که جاودانگی بگذرد و تو هنوز در تختخوابت باشی! تو باید از تختت برخیزی و باید که از خواب بیدار شوی.
بنابراین هیچ احساس گناه نکن که " من در ادراک خیلی کند هستم." خودت را با دیگران مقایسه نکن. فقط مسیر طبیعی خودت را دنبال کن: کند یا تند مهم نیست؛ فقط طبیعی باش.
و طبیعت، کسانی را که طبیعی باشند دوست دارد.
مسیح یک چیز را کاملاٌ فراموش کرده است: آنان که طبیعی هستند برکت یافتهاند. و مردم من مردمانی برکت یافتهاند. هیچ رقابتی نیست.... هرکسی با سرعت خودش پیش میرود. کسی در زیر درخت استراحت میکند، کسی چرت میزند و کسی سخت خفته است و خرناس میکشد. این یک تنوع زیبا است. هرگز در طریق روحانی چنین تنوعی وجود نداشته است.
اشو عزیز:
یقین است که بیان کردن های بیرونی، شعفی که برای دنیا اعلام می کنم، محدویت ها و
نقطه ی ناکامی خودش را دارد. ولی وقتی به درون می افتم، به نظر نامحدود و بیپایان میآید ، غاری پهناور و خنک ، و کسی آنجا نیست. آنچه می خواهم بدانم این است: اگر در درون پرسه بزنم و در آن سکوت و سکون باشم، آیا شما آنجا خواهید بود؟
دوا سورابیDeva Surabhi، مشکل است قول بدهم، ولی اگر مطلقاٌ یقین داری که بیشتر و بیشتر خود را میکاوی و تا اعماق وجودت پیش میروی، به تو قول می دهم که من آنجا خواهم بود تا به تو خوشآمد بگویم. زیرا آن مرکز یکی است، ما فقط در پیرامون است که متفاوت هستیم.
فقط به دایره و مرکزش بیندیش: خطوط بسیاری از مرکز به پیرامون دایره میتوان رسم کرد. در پیرامون دایره آن خطوط از هم فاصله دارند و چون به مرکز نزدیک میشوند به هم نزدیک و نزدیک تر میشوند. و آنان که به مرکز رسیدهاند آمادهاند تا به تو خوشآمد بگویند.
نه تنها من در آنجا خواهم بود، بلکه تو آن مردمانی را که من در موردشان سخن گفته ام در آنجا خواهی یافت. تو فقط به مرکز برو تا من تو را به چانگ تزو Chuang Tzuمعرفی کنم، به لائوتزوLao Tzu، به کبیرKabir، به گوتام بوداGautam Buddha به اکناتEknath، به هوتییHotei، به تیلوپا Tilopa ، به ناروپا Naropa: مردمانی منحصربهفرد: هرکدام گلی منحصربهفرد با رایحه خاص خودش.
و این فقط قولی به سورابی نیست، قولی است به تمامی شما: روزی که به آن مرکز برسید، مرا آنجا پیش از خودتان خواهید یافت. من ازپیش آنجا هستم و منتظر شما هستم.
در وسط راه گم نشوید، تا آخر پیش بروید.
فصل دهم
15 فوریه 1987، هشت صبح
آزادي در را به روي مسئوليت مي گشايد
اشو عزیز:
چه فرقی است بین منتظر کشتی ماندن و منفعل و جبرگرا بودن؟
ساتیام سواروپSatyam Svarup، تفاوت بین منتظر کشتی ماندن و منفعل وجبرگرا بودن بسیار عظیم، گرچه بسیار ظریف است.
ذهن جبرگرا به آزادی فردی معتقد نیست و شور و اشتیاق و جستار فردی را باور ندارد.
نظام باورداشتی آن این است که همه چیز از پیش تعیین شده است: فرد فقط عروسکی است
در دست جهان هستی.
جبرگرایی، فردیت، شرافت، عزت نفس و احترام به خویشتن را در شما نابود میکند. هرآنچه که در انسان با ارزش است ازبین می برد. انسان جبرگرا محکوم است که منفعل بماند، زیرا هرآنچه که روی بدهد خواستهی او و شوق او نیست ، فوقش این است که مورد پذیرش اوست. هرآنچه که رخ بدهد، او قبول میکند؛ او گنگ و ناهوشمند است.
ولی منتظر کشتی ماندن پدیدهای تماماٌ متفاوت است: منتظر کشتی ماندن بهمعنی جبرگرایی نیست. آمدن کشتی ازپیش تعیین شده نیست ، بستگی به شدت شوق دارد، بستگی به عشق تو دارد، به قلب تو و به وجود مشتعل تو.
تو همچون یک پیکانی هستی که به کشتی نشانه رفته است ، ولی این یک بیصبری نیست. تو به اشتیاق خودت اعتماد داری، نه به تقدیر. تو به رویاهای خودت اعتماد داری، به وجود خودت توکل میکنی. این عمل، یکپارچی بیشتر، مرکزیت و ریشه یافتن بیشتری را به فردیت تو میبخشد. و تو صبور هستی، زیرا میدانی که اشتیاق تو تمامیت دارد و جهان هستی عادل است. جهان هستی نمیتواند تو را شکست دهد، نمیتواند تو را در تاریکی رها کند، زیرا تو مشتاق بودهای، تو خواستهای و جستوجو کرده ای ، باوجودیکه ناشکیبا نبودهای.
بیصبری نشان میدهد که تو به رویاهایت اعتماد نداری و به تمامیت اشتیاق خودت اعتماد نداری. صبر فقط به این معنی است: من منتظر خواهم ماند تا بهار فرا برسد؛ هرچقدر که طول بکشد ، ولی من صبورانه منتظر خواهم ماند؛ من با قلبی پرتپش و خواستار منتظرخواهم بود... هرلحظه و هر روز. منتظر کشتی ماندن یک عمل تمام از سوی تو است _ زیرا که این یک عمل و یک اعتماد تمام است.
ولی تمام عرفای دنیا آموزش دادهاند که صبورانه منتظر باشید و تمام تودهها در دنیا، این انتظار صبورانه را به نگرشی منفعل و جبرگرا تبدیل کردهاند. این ها با هم خیلی تفاوت دارند. در جبرگرایی اشتیاقی نیست، خواستهای نیست، رویایی نیست و بینشی نیست. اگر بیاید، خوب است و اگر نیاید مهم نیست.
تمام دنیا به مرض روحانی تقدیرگرایی مبتلا شده است. این مرض مردم را از رشدکردن بازداشته است؛ مردم را از جستوجوکردن بازداشته است: حتی اگر کشتی هم بیاید، آنان سخت خفته و ناهشیار هستند.
تازمانی که آن کشتی را در بینش خود با شفافیت تمام ندیده باشی، زمانی که فرا میرسد قادر نخواهی بود که آن را تشخیص بدهی. چگونه تشخیص خواهی داد که کشتی تو فرارسیده است؟ فقط به این سبب میتوانی آن را تشخیص دهی که هزار و یک بار در رویایت آنجا بوده است ، آهسته آهسته روشنتر و شفافتر میشود.
مانند این است که هزاران بار آن را دیدهای، بنابراین وقتیکه فرامیرسد ، حتی وقتی که دور است و مه آن را فراگرفته است ، تو آن را تشخیص می دهی، آن را میشناسی. آری در رویاهایت اینگونه پدیدار شده بود. و وقتی می بینی که نزدیک تر شده است و ملوانان و کاپیتان کشتی روی عرشه ایستادهاند، مطلقاٌ یقین میکنی: اینان مردمانی هستند که به آن سرزمینی که تو از آن آمدهای تعلق دارند. زیرا تو آن سرزمین را در رویا دیدهای، این مردمان را در رویایت دیدهای. اگر آن کشتی بدون خواست فعال و اشتیاق فعال تو از راه برسد، ممکن است آن را از دست بدهی. شاید بیاید و برود و تو قادر نباشی که تشخیص بدهی این کشتی تو است که فرارسیده و آمده تا تو را به منبع اصیل خودت بازگرداند.
اشو عزیز:
من واقعاٌ عاشق آن تصویر هستم که شما همچون خورشید بامدادی طلوع کردهاید و ما، مردیدان شما، همچون پرندگان و درختان و گل ها در آن نور و گرما شروع میکنیم
به آوازخواندن و رقصیدن. به نظر من یک تفاوت در این تمثیل هست:
خورشید طبیعی یک شوخ طبعی شیطنت آمیز ندارد و پرندگان و درختان
و گلهای واقعی نمیخندند ، یا که میخندند؟
در تمامی جهان هستی این تنها انسان است که میتواند بخندد. خنده بخشی از آن والاترین معرفت است که توسط انسان به دست آمده است.
حق با تو است: خورشید طلوع میکند ولی خندهای درکار نیست؛ پرندگان آواز میخوانند ولی
خنده نمی کنند.تا جایی که به معرفت و آگاهی مربوط است، آنان بسیار پست تر هستند.
قدیسان شما نیز نمی خندند، در معابد شما نیز خنده وجود ندارد. این برای معرفت انسان
یک ارتقاء نیست، بلکه یک ارتجاع و پسرفت است.
جدی بودن یک بیماری است.
تنها یک ذهن بیمار جدی است.
انسان سالم و جوان می خندد و می رقصد و آواز می خواند. ولی با ذهنی جدی، انسان آن کف زیبا را که همراه با موج اقیانوس می آید از دست می دهد. باوجودیکه فقط یک کف است،
ولی بدون آن کف، آن موج ها به نظر برهنه می رسند. آن کف تقریباٌ به آن موج ها یک تاج سر می بخشند. با آن کف های سپید، امواجی به سمت ساحل خیز برمی دارند همچون قله های هیمالیا جلوه می کنند، جایی که برف ها هرگز ذوب نمی شوند ، برف های جاودانه.
و آن سپیدی کف ها نوعی زیبایی و حیات و رقص به امواج می بخشند.
من با تمام مذاهبی که شما را جدی می سازند مخالف هستم ، و تقریباٌ تمامی مذاهب شما را جدی می سازند. آن ها تمام امکانات خندیدن را نابود می کنند: خنده به نظر کفرآمیز می نماید!
ولی من به شما می گویم: خنده مقدس ترین پدیده در روی زمین است ، زیرا که والاترین اوج معرفت است.
این تنها مذاهب نیستند، بلکه انواع مردمان جدی ، چه مذهبی و چه غیرمذهبی ،
به این خاطر جدی هستند که جامعه به جدی بودن حرمت می گذارد.
اگر با مسیح دیدار کنی که به صلیب کشیده شده ، صورتی عبوس و انگلیسی مآب! ،
من گاه در شگفت می شوم که او چرا در یهودیه زاده شده! انگلستان مکان بهتری بود برای او! او یک انگلیسی به تمام معنا است! او هرگز نخندید... و آنوقت آن صلیب جدی... و نه تنها او خودش آن صلیب را بر دوش کشید، بلکه هنوز هم به مریدانش می گوید که هرکس باید صلیب خودش را بر دوش حمل کند. چرا هرکس باید صلیب خودش را بردوش بکشد؟ ، چرا یک گیتار را به دوش نکشد؟ مردمان من گیتار به دوش می کشند.
ولی هزاران سال است که جدی بودن چنان حرمتی یافته که برخی از کشورها ازیاد برده اند که چگونه بخندند. گفته شده که وقتی برای یک انگلیسی لطیفه ای تعریف می کنی، او دو بار می خندد: باراول به این دلیل می خندد که کسی متوجه نشود که او آن لطیفه را نفهمیده،
و بار دوم در نیمه شب می خندد وقتی که لطیفه را می گیرد!
اگر همان لطیفه را به یک آلمانی بگویی، فقط یک بار می خندد ، فقط برای نزاکت اجتماعی، چون همه می خندند و او هم باید تلاش کند. او در عمق وجود نمی تواند درک کند که مردم چرا می خندند. ولی او هرگز آن را درک نمی کند، پس خندیدن باردوم بیمورد است. اگر همان لطیفه را به یک یهودی بگویی، او بجای خندیدن می گوید، "صبرکن، وقتت را
هدر نده! این قدیمی شده و اضافه بر آن تو آن را اشتباه تعریف کردی!"
مردم رفتاری متفاوت دارند چون به شیوه های متفاوت شرطی شده اند. من درپی لطیفه ای بوده ام که صرفاٌ هندی باشد ولی قادر نبوده ام حتی یکی را پیدا کنم! تمام لطیفه های ما وارداتی است! خوب است که از لطیفه های وارداتی مالیات نمی گیرند وگرنه در هندوستان هیچ لطیفه ای وجود نمی داشت!
هندی ها بسیار جدی بوده اند در مورد همه چیز: در مورد خدا و در مورد امور غایی.
نمی توانید گوتام بودا یا شانکاراچاریا یا ماهاویرا را در حال خندیدن تصور کنید. غیرممکن است. من همیشه در این مورد حیرت کرده ام... زیرا برخی از کهن ترین مجسمه های دنیا از گوتام بودا ساخته شده اند... از باستانی ترین مجسمه ها هستند.
و چرا آنان مرمر سرد را برای ساختن مجسمه انتخاب کرده اند؟ بودا سرد هست. خنده گرما می آورد؛ جدی بودن آهسته آهسته به سردی تبدیل میشود ، سرمایی غیرانسانی.
و مرمر سپید این چهره را دقیقاٌ زنده می کند ، زیرا او هرگز هیچ احساساتی را در صورتش نشان نمی داد: هیچکس هرگز در چشمانش اشکی ندید و بر لبانش خنده ای نه. حتی زمانی
که زنده بود، یک مجسمه ی مرمرین بود.
هندوستان قرن هاست که جدی بوده است و این یکی از دلایل اضمحلال آن است. سکوت زیباست، ولی سکوت به معنای جدی بودن نیست. سکوت می تواند سرشار از لبخند باشد؛ درواقع، سکوت اصیل باید که پر از لبخند و سرور باشد. مردمانی هستند که شعف را تجربه می کنند بدون اینکه به خنده ی شدید بیفتند.
این با تجربه ی خود من و با قانون وجودین در تناقض است.
نخستین چیزی که برای انسان به اشراق رسیده رخ می دهد یک خنده ی از ته دل است ،
به دلیل پی بردن به یک حماقت محض: که او به دنبال چیزی بوده که در درون خودش وجود داشته. او قرن هاست که آن را با خودش حمل می کرده و هرگز به آنجا نظری نینداخته و آنوقت تمام دنیا را در پی آن گشته است ، حمل کردن گنجینه ای در درون خودش که
طی یک دقیقه قابل دسترسی بوده است.
فقط چشم ها را ببند.... ساکت باش.... و آنجاست.
من نمیتوانم تصور کنم که کسی آن را در درون خودش پیدا کند و آنوقت به خنده نیفتد!
ولی داستان های صدها تن مردمان روشن ضمیر به این نکته اشاره نمی کند. شاید که آنان خندیده باشند، ولی اجازه نداده اند که آن خنده به بیرون راه بیابد؛ آن را کنترل کرده اند.
فقط به این دلیل که تمام سنت جامعه می گوید که هرچه درمعرفت بالاتر بروی، جدی تر خواهی شد! ولی من از روی تجربه ی خودم می دانم ، و منطقاٌ نیز بجاست ، که اگر تو عینکت را به چشم داشته باشی و همه جا دنبال آن بگردی و ناگهان متوجه بشوی که عینک روی دماغت نشسته، غیرممکن است که نخندی.
آن تجربه ی روحانی دست کمی از این ندارد: درست روی دماغت نشسته است ، و تو تمام دنیا را دنبالش می گردی. تو به این دلیل آن را از کف داده ای که مشغول جستجو در اطراف و در تمام دنیا هستی. فقط بنشین، دنیا را فراموش کن، و آن همینجاست. چه کسی د رجست و جوست؟
جوینده همان گمشده است.
صیاد همان صید است.
ناظر همان منظور است.
ولی چون تو هرگز به درون نمی نگری.... و نمی توانی در هیچ کجا در بیرون آن را بیابی.... نه در قله های هیمالیا و نه در کره ی ماه ، آنوقت طبیعی است که یک شکست به دنبال شکستی دیگر تو را جدی خواهد ساخت و اندوهگین. گویی که بقدر کافی لایق و قادر نیستی که آن را بیابی. حقیقت این است: تو آن را نمی یابی زیرا که در خارج از تو نیست.
بنابراین تمام طریقت ها خطا هستند. هرکجا که بروی شکست خواهی خورد و نه هیچ چیز دیگر. از رفتن بازبایست، جستن را رها کن؛ ساکت و آرام بمان. نخست انسان باید به درون خودش نظر کند. اگر نتوانی آن را در آنجا بیابی، آنوقت منطقی می نماید که قدری دورتر را بکاوی. ولی هر کس که درون نگری کرده باشد همیشه آن را در آنجا یافته است.
و در این یافتن، خنده ای بزرگ به خودت وجود خواهد داشت، زیرا که جهان هستی با تو شوخی بزرگی کرده است.
داستانی قدیمی وجود دارد: وقتی خداوند دنیا را آفرید، عادت داشت که در همین دنیا و در میان بازار زندگی کند. ولی زندگیش روز به روز مشکل تر می شد زیرا مردم همیشه با شکایت ها و مشکلاتشان به سراغش می رفتند: همسر کسی بیمار است و فرزند کسی مرده است و دیگری بیکار است.... انواع شکایات و مشکلات مردم. و مردم حتی ملاحظه نمی کردند که روز است یا شب: بیست و چهار ساعته مجبور بود به شکایات مردم گوش بدهد و طبیعی است که حوصله اش سر برود!
عاقبت از مشاورانش نظر خواهی کرد. گفتند، "... اول اینکه آفریدن این دنیا خطایی بزرگ بود! و دوم اینکه زندگی تو در چنین دنیایی نیز اشتباه بوده است. حالا فرار کن چون این مردم تو را خواهند کشت!"
خدا پرسید، "به کجا فرار کنم؟"
یکی گفت، "به قله ی اورست برو."
خدا گفت، "شما آینده را نمی دانید. من از گذشته و حال و آینده با خبرم. به زودی مردی ،
به اسم ادموند هیلاری ، به آنجا خواهد رسید. و وقتیکه مرا ببیند، به زودی همان مشکلات شروع می شوند: اتوبوس ها و جاده ها و هواپیماها و رستوران ها همه جا ساخته خواهند شد... چون مردم به آنجا خواهند آمد تا مشکلات و مسائل خودشان را بازگو کنند. بازهمان اوضاع شروع می شود."
کسی دیگر گفت، "پس بهتر است به کره ی ماه بروی."
خدا گفت، "شما نمی فهمید. هیچ جایی نیست که انسان دیر یا زود به آنجا راه پیدا نکند."
در اینجا یکی از مشاوران پیر که عادت داشت کمتر سخن بگوید در گوش خدا زمزمه کرد، "من جایی را می شناسم که انسان هرگز به آنجا راه نخواهد یافت: تو فقط به درونش برو.
او همه جا را خواهد گشت ، ولی هرگز درون خودش را نخواهد گشت."
و خدا گفت، "این به نظر منطقی می آید." و از آن زمان تاکنون، خداوند در درون شما زندگی کرده است.
اینک من آن راز به شما گفته ام، بستگی به خودتان دارد: اگر مایلی بروی و با او ملاقات کنی، به درون برو! ولی شکایت نکن! درواقع، او از دیدار تو بسیار خوشحال خواهد شد، زیرا هزاران سال است که کسی را ملاقات نکرده است، فقط گاه گاهی!
و کسانی که به او رسیده اند، با ساکت شدن، هشیار شدن و آگاه شدن به او دست یافته اند. آنان اهل شکایت کردن نیستند ، آنان اهل مزاح و خنده هستند. و من به شما می گویم: خداوند در خنده است که به شما ملحق می شود.
ولی این باید یک تجربه باشد، وگرنه فقط یک باور است _ و من مایل نیستم برای شما نظام باورداشت بسازم. من تنها از تجربه ی خودم با شما سخن می گویم: شما می توانید آن را
تجربه ی خودتان نیز بکنید.
اشو عزیز:
شما می گویید که ترس و آزادی، همچون جاه طلبی و عشق نمی توانند باهم وجود داشته باشند. ولی این جهان هستی است که ترس و عشق آزادی را باهم می آورد. لطفاٌ نظر بدهید.
آناند مایتریاAnand Maitreya، این درست است که جهان هستی ترس و عشق به آزادی را با هم می آورد ، و من به شما گفته ام که این دو باهم نمی توانند وجود داشته باشند.
نمی توانند.
جهان هستی به تو یک راه جایگزین نشان می دهد: که انتخاب کنی تا آزادی تو مختل نشود. می توانی ترس را انتخاب کنی و می توانی آزادی را انتخاب کنی. آزادی توسط طبیعت برتو تحمیل نشده است، و نه ترس بر تو تحمیل شده است. طبیعت به تو راه انتخاب می دهد. اینک گزینش خودت است و بستگی به هوشمندیت می توانی انتخاب کنی.
نمی توانی هردو را باهم انتخاب کنی ، وقتیکه می گویم نمی توانند با هم وجود داشته باشند، منظورم همین است. جهان هستی هردو را باهم در اختیار تو می گذارد، ولی تو باید یکی را انتخاب کنی. بیشتر مردم ترس را انتخاب کرده اند. آنان از روی ترس انواع خدایان، الهیات و مذاهب را خلق کرده اند؛ آنان به سبب ترس تحت سلطه ی انواع سیاستمداران احمق هستند؛ هزاران سال است که آنان به سبب ترس مورد بهره کشی قرار گرفته اند؛ تمام این بردگی روحانی آنان به سبب ترسشان بوده است. ولی باید دلیلی وجود داشته باشد که چرا آنان ترس را انتخاب کرده اند و آزادی را انتخاب نکرده اند. تعداد بسیار اندکی هستند که آزادی را انتخاب کرده اند.
نکته ای هست که باید درک شود: آزادی مسئولیت می آورد. لحظه ای که انتخاب می کنی که آزاد باشی، مسئول هریک از حرکاتت هستی؛ مسئول تمامی زندگیت هستی؛ مسئول رنج ها و شادکامی هایت هستی؛ مسئول این هستی که درخواب بمانی و یا که بیدار شوی.
آزادی در مسئولیت را می گشاید. ترس تمامی مسئولیت ها را می گیرد ، تو فقط یک برده هستی. مسئولیت در دست دیگری است، کسی که بر تو سلطه دارد. او خوراک تو را تامین
می کند، پوشاک تو را تامین می کند و برایت سرپناهی فراهم می سازد ، نیازی نیست که تو نگران این ها باشی. اگر او برده بخواهد، مجبور است که تمام این چیزها را فراهم کند.
ترس نوعی امنیت است و در امان بودن ، کسی دیگر مسئولیت و بار مسئولیت را برعهده گرفته است ، و این است دلیلی که چرا میلیون ها انسان ترس را انتخاب کرده اند. ولی
لحظه ای که ترس را انتخاب کنند، بسیاری چیزها را نیز از دست خواهند داد: نه تنها مسئولیت را ، خود روحشان را از کف می دهند. آنان دیگر خودشان نیستند. آنان تمامی امکان رشدکردن را ازدست می دهند ، آنان در دست های دیگری قرار دارند. اگر رشد تو برای آن دیگری منفعت داشته باشد، مجاز خواهد بود؛ ولی اگر رشد تو و هوشمندی تو سبب اختلال باشد، آنگاه ریشه هایت قطع خواهند شد.
در ژاپن نوعی گیاه عجیب وجود دارد : گیاهی که سیصد سال یا چهارصد سال عمر می کند ولی فقط پنج یا شش اینچ قامت دارد. نسل های بسیاری از باغبانان، در طول قرن ها، از این گیاه مراقبت کرده اند. می توانی ببینی که آن گیاه چقدر مسن است: هرشاخه از آن نشانگر عمری طولانی است؛ ولی چرا فقط شش اینچ رشد کرده اند؟ می توانستند صد فوت رشد کنند، صدوپنجاه فوت رشد کنند، می توانستند چنان شاخ و برگی به هم بزنند که هزاران نفر زیر سایه آن درخت بنشینند ، و حالا به اندازه ای هستند که می توانی آن ها را در دستت بگیری.
راهکار آن بسیار ساده است و برای انسان نیز بسیار نمادین. آنان فکر می کنند که این یک هنر است. من فکر می کنم که یک جنایت است. روشی که آن گیاهان را کهنسال نگه می دارند،
و با این وجود بسیار کوتاه و کوتوله، این است که وقتی آن گیاه چهار یا پنج اینچ قد می کشد، آن را درون گلدانی سفالی قرار می دهند که ته ندارد. هرگاه ریشه ها رشد می کنند، آنان
ریشه ها را قطع می کنند، و اگر ریشه ها نتوانند رشد کنند، درخت نمی تواند رشد کند.
یک تعادل مشخص بین ریشه ها و تنه ی درخت وجود دارد: هرچه درخت بالاتر برود،
ریشه ها نیز عمیق تر به زمین فرو می روند. نمی توانی درختی داشته باشی که صد فوت ارتفاع داشته باشد و شش اینچ ریشه؛ سقوط خواهد کرد. آنان با قطع کردن ریشه ها به آن درخت اجازه ی رشد کردن نمی دهند. مردم از نقاط دوردست برای دیدن این درختان می آیند و آن خانواده ها در مورد آن ها لاف می زنند: "این درخت چهارصدسال عمر دارد." و چنین کهن هم به نظر می آید، ولی به نظر خیلی عجیب است که فقط شش اینچ ارتفاع دارد.
همین نکته در مورد انسان نیز صدق می کند: لحظه ای که به دیگری اجازه بدهی مسئولیت تو را داشته باشد، شروع می کند به چیدن ریشه های تو ، زیرا که یک برده باید ضعیف باشد، باید در ذهن عقب مانده بماند؛ وگرنه خطرناک خواهد بود. اگر او قوی باشد و هوشمند ممکن است شورش کند. برای پرهیز از شورش، برای دوری کردن از هرگونه انقلاب، آن برده را باید در حداقل رشد نگه داشت و نه در حداکثر. پس به تو اجازه نخواهند داد تا به سمت بالا و فردیت خودت رشد کنی؛ مجاز نخواهی بود تا هوشمند بشوی.
برای نمونه در هندوستان، یک چهارم از جامعه را نجس هاsudras تشکیل می دهند. آنان قابل لمس نیستند، نمی توانی آنان را لمس کنی ، اگر تصادفاٌ لمسشان کنی باید بلافاصله غسل کنی و لباست را عوض کنی. این ها مردمانی کثیف هستند و انواع کارهای کثیف جامعه را انجام می دهند. آنان باید مورد احترام باشند ، زیرا یک جامعه می تواند بدون شاعران و نقاشان هنرمند و بدون آوازخوانان و بدون عرفا زندگی کند. داشتن این ها قشنگ است، ولی جامعه می تواند بدون آن ها زنده بماند. ولی جامعه نمی تواند بدون تمام کسانی که انواع کارهای سخت و کثیف را انجام می دهند زندگی کند: کسانی که دستشویی ها و خیابان ها را تمیز می کنند. آنان اجازه ندارند در داخل شهرها زندگی کنند. آنان فقیرترین فقرای دنیا هستند. آنان مجاز به تحصیل نیستند و نمی توانند به متون مذهبی گوش بدهند و ورودشان به معابد غیرممکن است.
این ها روش های بریدن ریشه هاست، هیچ امکانی برای تغییر حرفه و پیشه وجود ندارد.
به نظر می رسد که دیوارهای زندان در اطرافشان وجود ندارد، ولی میله های ظریف زندان آنان را احاطه کرده است. در جامعه ی هندو حرکت وجود ندارد: یک شودرا، هرکاری بکند نمی تواند یک قدیس شود؛ هرچقدرهم که زاهد و بافضیلت باشد؛ و او هرمقدار هم که خالص باشد نمی تواند وارد طبقات بالاتر جامعه شود. و نمی تواند از حرفه ای که برای هزاران سال داشته، وارد حرفه ی دیگری شود. او مجبور است که همان شغل را که پدرانش برای هزاران سال داشته اند ادامه دهد.
تو آزادی آنان را گرفته ای و مسئولیت را از آنان گرفته ای. آری، به آنان خوراک و پوشاک داده می شود و کلبه های کوچکی در اختیار دارند ، و فقط همین.
آنان یک امنیت خاص دارند ولی معنویت خود را ازدست داده اند.
جهان هستی همیشه در هر جنبه ای راه های جایگزین می دهد، زیرا جهان هستی مایل نیست که چیزی بر فرزندانش تحمیل شود. این تو هستی که باید انتخاب کنی.
من با این شودراها صحبت کرده ام. اول این باورشان نمی شد که کسی از طبقه ی بالاتر بتواند وارد روستای دور از شهر آنان بشود؛ ولی وقتی شروع کردم به دیدار از آنان، آهسته آهسته به آن عادت کردند که "این مرد به نظر عجیب می آید."
و به آنان گفتم، "بردگی شما، ظلمی که به شما می شود به این دلیل است که شما به این
امنیت های جزیی چسبیده اید. وقتی که جامعه نمی تواند به شما فردیت و آزادی بدهد، این جامعه ی شما نیست. آن را ترک کنید! اعلام کنید که شما تعلقی به این جامعه ی زشت ندارید! چه کسی مانع شما است؟
"و از انجام این کارهای کثیف دست بکشید. بگذارید که براهمین ها و طبقات بالا خودشان توالت های خودشان را تمیز کنند و آنوقت خواهند دانست که فقط نشستن و کتاب های مذهبی خواندن یک فضیلت نیست، خلوص نیست."
طبقه ی براهمین هیچ کاری جز طفیلی بودن جامعه انجام نداده است، ولی این ها محترم ترین مردم هستند، زیرا تحصیل کرده هستند و متون مذهبی را بسیار خوب می دانند. فقط زاده شدن در یک خانواده ی براهمین کافی است، هیچ کیفیت دیگری مورد نیاز نیست: مردم پای آنان را لمس می کنند. فقط با زاده شدن در یک خانواده ی براهمین به تو این شایستگی را می دهد که توسط مردم پرستیده شوی! و این دست کم برای پنج هزار سال ادامه داشته است.
با صحبت کردن با شودراها به این نتیجه رسیدم که آنان چنان به این امنیت های جزیی عادت کرده اند که راه جایگزین آزادی را ازیاد برده اند. هروقت کوشیدم آنان را متقاعد کنم، دیر یا زود این پرسش مطرح شد: "مسئولیت ها چه می شود؟ اگر ما آزاد باشیم، آنوقت مسئول خواهیم بود. هم اکنون ما مسئول هیچ چیز نیستیم. بااینکه در حقارت زندگی می کنیم،
در امنیت هستیم." ، ولی آنان به حقارت خوگرفته اند و ایمن گشته اند.
آناندمایتریا، جهان هستی به تو ترس می دهد و آزادی می دهد. نمی توانی هردو را باهم
داشته باشی.
آزادی در تو یک فردیت اصیل با چالش های بزرگ و مسئولیت های عظیم و مخاطرات خلق می کند. ولی زندگی بدون خطرات و مخاطرات زندگی نیست؛ آنوقت امن ترین مکان گور است: جایی که هیچ مرضی و خطری وجود ندارد ، نه هپاتیت و نه ایدز و نه جرم و نه تجاوز... ، هیچ چیز در آنجا رخ نمی دهد! تو کاملاٌ امن هستی.... ولی آیا مایلی گور را انتخاب کنی؟ آنان که ترس را انتخاب کرده اند یک گور روانی را برگزیده اند.
تلاش من در اینجا این است که شما را از انواع گورهایتان بیرون بیاورم. مسیح فقط یک نفر را از گورش بیرون کشید و او لازاروس بود. من سعی می کنم هزاران نفر را از گورهای بزرگتری بیرون بیاورم ، گورهایی که روانی هستند _و به آنان این فرصت را بدهم تا آزاد و مسئول باشند؛ تا مخاطره کنند و ماجراجویی را بپذیرند. کوهنوردی خطرناک هست،
ولی تا زمانی که خطر را نپذیری، هرگز به قله های وجودت دست پیدا نخواهی کرد.
آزادی تو را به والاترین قله ی اشراق هدایت می کند.
فصل یازدهم
15 فوریه 1987، 7 شب
عصیانگری یک شیوه ی زندگی است
اشو عزیز
مفهوم شما از عصیان و فردعصیانگر چیست؟
گیولیاGiulia، مفهوم من از عصیانگر بسیار ساده است: انسانی که همچون یک آدم آهنی توسط شرطی شدگی های گذشته زندگی نمی کند: مذهب، جامعه، فرهنگ،هرچیزی که متعلق به دیروز است، به هیچ وجه در روش زندگی او اخلال نمی کند.
او بطور منفرد زندگی می کند – پره ای از چرخ نیست، بلکه یک واحد زنده است. زندگی او را هیچکس دیگر، جز هوشمندی خودش تعیین نمی کند. آزادی، همان عطر زندگی اوست:
نه فقط خودش در آزادی زندگی می کند، بلکه به همه اجازه می دهد در آزادی زندگی کنند.
او به هیچکس اجازه نمی دهد در زندگیش مداخله کند؛ و نه در زندگی هیچکس دیگر مداخله می کند. برای او، زندگی چنان مقدس است ، و آزادی ارزش نهایی آن است – که می تواند همه چیز را فدای آن کند: اعتبار، آبرو و حتی خود زندگی را.
برای او، آزادی همان چیزی است که مردمان مذهبی در گذشته آن را خداوند می خواندند.
آزادی خدای اوست.
انسان ها در طول اعصار همچون گوسفند زندگی کرده اند، جزیی از توده: دنباله روی
سنت ها و مجمع ها – پیروی از کتاب های کهنه و مراسم کهنه ، ولی آن روش زندگی، مخالف فردیت انسان بود؛ اگر یک مسیحی باشی نمی توانی یک فرد باشی؛ اگر یک هندو باشی نمی توانی یک فرد باشی.
عصیانگر کسی است که تماماٌ براساس نور خودش زندگی می کند و برای ارزش غایی آزادی فردی خود، همه چیز را به مخاطره می اندازد.
عصیانگر انسان معاصر است. توده ها معاصر نیستند.
هندوها به کتاب های مذهبی شان اعتقاد دارند که پنج یا ده هزار سال قدمت دارند. سایر مذاهب نیز همینطور: مردگان بر زندگان تسلط دارند.
عصیانگربرعلیه مردگی عصیان می کند و زندگیش را برای آن، بر دستهایش می گیرد. او از تنها بودن نمی ترسد، برعکس از تنهابودنش همچون یکی از پرارزش ترین گنجینه ها لذت
می برد. جمعیت به شما امنیت می دهد ، به قیمت روح شما. جمعیت شما را اسیر می کند و به شما دستورالعملی می دهد که چگونه زندگی کنید و چکار بکنید و چکار نکنید.
در تمام دنیا، هر مذهب چیزی مانند "ده فرمان" به مردم داده است – و این فرمان ها توسط کسانی داده شده اند که هیچ تصویری از آینده نداشتند و اینکه معرفت انسان در آینده چگونه خواهد بود. گویی که کودکی خردسال بخواهد تمام داستان زندگی شما را بنویسد، بدون اینکه بداند جوانی یعنی چه و بدون اینکه بداند کهنسالی یعنی چه و مرگ چه معنایی دارد.
تمام مذاهب ابتدایی و خام هستند و این ها زندگی شما را شکل داده اند. طبیعی است که تمام دنیا چنین در رنج و مصیبت باشد: به شما اجازه نداده اند تا خودتان باشید.
هرفرهنگ می خواهد که شما نسخه های کربنی باشید و نه هرگز چهره ی اصیل خودتان.
عصیانگر کسی است که طبق نور خودش زندگی کند و براساس هوشمندی خودش حرکت کند. او راه خودش را با راه رفتن در آن خلق می کند و شاهراه توده ها را دنبال نخواهد کرد.
زندگی او خطرناک است ، ولی آن زندگی که خطرناک نباشد ابداٌ زندگی نیست. او
چالش های ناشناخته را می پذیرد. او با آماده شدن در گذشته، با ناشناخته در آینده دیدار
نمی کند. این سبب ایجاد تشویش برای تمام بشریت است: گذشته شما را آماده می کند و آینده هرگز مانند گذشته نخواهد بود. دیروز شما هرگز مانند فردای شما نخواهد بود.
ولی انسان تاکنون چنین زندگی کرده است: دیروزهای شما، شما را برای فرداهایتان آماده
می کند. خودهمین آماده سازی یک مانع می شود. نمی توانید به راحتی نفس بکشید، نمی توانید به راحتی عشق بورزید، نمی توانید به راحتی برقصید – گذشته، شما را به انواع مختلف فلج کرده است. بار گذشته چنان سنگین است که همه زیر آن خرد شده اند.
عصیانگر به سادگی با گذشته خداحافظی می کند. این یک روند ادامه دار است؛ بنابراین، عصیانگر بودن یعنی پیوسته در عصیان بودن – زیرا هرلحظه به گذشته تبدیل می شود،
هر روز به گذشته بدل خواهد شد. چنین نیست که گذشته پیشاپیش در گورستان قرار داشته باشد، شما هرلحظه از آن عبور می کنید. بنابراین، عصیانگر باید هنری تازه بیاموزد:
هنر مردن بر هرلحظه ای که گذشته است، تا بتواند آزادانه در لحظه ای که آمده است زندگی کند. عصیانگر روندی همیشگی از عصیان است؛ او موجودی ایستا نیست.
و اینجاست که من بین عصیانگر و انقلابی تمایز می گذارم.
انقلابی توسط گذشته شرطی شده است. شاید با عیسی مسیح یا با گوتام بودا شرطی نشده باشد، ولی توسط کارل مارکس یا مائو تسه تونگ یا جوزف استالین یا آدلف هیتلر یا بنینو موسولینی شرطی شده باشد.... مهم نیست که چه کسی او را شرطی ساخته است. انقلابی کتاب مقدس خودش را دارد – سرمایهDas Kapital ؛ سرزمین مقدس خودش را دارد – روسیه شوروی؛ و زیارتگاه خودش را دارد – کاخ کرملین... و درست مانند هر فرد مذهبی دیگر، او براساس معرفت وجود خودش زندگی نمی کند. او براساس آگاهی که دیگران ساخته اند زندگی می کند.
بنابراین یک انقلابی چیزی جز یک مرتجع نیست. شاید با یک جامعه ی خاص مخالف باشد، ولی همیشه طرفدار یک جامعه ی دیگر است. شاید با یک فرهنگ مخالفت کند، ولی بی درنگ از فرهنگی دیگر طرفداری می کند. او فقط از یک زندان به زندان دیگر می رود – از مسیحیت به کمونیسم؛ از یک مذهب به مذهب دیگر روی می آورد – از هندویسم به مسیحیت. او زندان هایش را تغییر می دهد.
عصیانگر به سادگی از گذشته بیرون می زند و هرگز به گذشته اجازه نمی دهد تا براو مسلط شود. این روندی دائمی و پیوسته است. تمام زندگی عصیانگر آتشی است در حال سوختن.
او تا آخرین نفس شاداب است و جوان. او در هیچ موقعیتی براساس تجربه های گذشته اش واکنش نشان نمی دهد؛ در هرموقعیت براساس آگاهی کنونی خود پاسخ می دهد.
به نظر من، عصیانگر بودن تنها راه مذهبی بودن است واین به اصطلاح مذاهب، ابداٌ مذهب نیستند. آن ها بشریت را کاملاٌ نابود کرده اند و انسان ها را به اسارت کشیده اند و روح هایشان را به زنجیر کشیده اند؛ بنابراین در ظاهر به نظر می رسد که شما آزاد هستید، ولی در عمق وجودتان، مذهب چنان وجدانی برایتان خلق کرده که به تسلط برشما ادامه می دهد.
درست مانند این است که دانشمندی به نام دلگادو Delgado دریافت که در مغز انسان هفتصد مرکز وجود دارند. این مراکز با تمام بدن شما در ارتباط هستند. مرکزی برای سکس وجود دارد و مرکزی برای هوش و... برای هر فعالیت انسان مرکزی در مغز وجود دارد. اگر در یک مرکز خاص یک الکترود کار بگذاریم، پدیده ای بسیار عجیب رخ می دهد. او برای نخستین بار در اسپانیا این را به نمایش گذاشت.
او الکترودی را در مغز یک گاو بسیار قوی کارگذاشت و یک دستگاه کنترل از راه دور در جیبش داشت و در صحنه ایستاد و پرچم قرمز را تکان داد و آن گاو دیوانه وار به سمت او دوید. آن گاو در تمام اسپانیا ازهمه خطرناک تر بود و هزاران نفر برای تماشا آمده بودند.
نفس همه بند آمده بود و هیچکس پلک نمی زد. گاو نزدیک تر و نزدیک تر می شد و همگی می ترسیدند که دلگادو تا چند لحظه ی دیگر بمیرد. ولی او دست در جیبش کرد و آن دستگاه کوچک را در آورد و درست وقتی که گاو در دوقدمی او قرار داشت دگمه ای را زد ، کسی این را ندید ، و گاو ناگهان درجایش ایستاد: گویی که مانند یک مجسمه خشک شده است.
از آن زمان دلگادو با حیوانات زیادی آزمایش کرد و روی انسان نیز. و نتیجه گیری او این است که کاری که او با الکترودهایش می کند، مذاهب با شرطی کردن هایشان انجام داده اند. شما از همان روزهای اول، زندگی یک کودک را شرطی می کنید و یک عقیده و مفهوم را برایش تکرار می کنید و تکرار می کنید؛ و این مفهوم در نزدیکی مرکز هوشمندی او جایگزین می شود و این مفهوم مرتب آن مرکز را تحریک کرده و سیخک می زند که کاری را بکند یا نکند.
آزمایشان دلگادو می تواند برای بشریت خطرناک باشد. می تواند توسط سیاستبازها مورد استفاده قرار بگیرد. وقتی نوزادی در بیمارستان متولد می شود، می توان یک الکترود در مغزش و در مرکز هوش او کار گذاشت؛ و یک نظام کنترل مرکزی می تواند مراقب این باشد که هیچکس انقلابی یا عصیانگر نشود.
شاید تعجب کنید که در درون جمجه، شما حساسیتی ندارید که بتوانید تشخیص دهید آیا چیزی در سرتان کاشته شده است یا نه. و یک دستگاه کنترل از راه دور می تواند ترتیب کار را بدهد... تمام روسیه را می توان از مرکزی در مسکو کنترل کرد.
مذاهب همین کار را بصورتی خام انجام داده اند.
عصیانگر کسی است که تمامی گذشته را دور می ریزد، زیرا می خواهد زندگیش را براساس خواسته های خودش و طبیعت خودش زندگی کند – نه بر اساس یک گوتام بودا یا یک مسیح
یا یک موسی.
عصیانگر تنها امید برای آینده ی بشریت است.
عصیانگر تمام مذاهب، تمام ملیت ها و تمام نژادها را نابود می کند—زیرا این ها همگی گندیده و گذشته هستند و از پیشرفت تکاملی انسان ممانعت می کنند. آن ها به هیچکس اجازه نمی دهند تا به شکوفایی تمام خود برسد؛ آن ها خواهان وجود انسان نیستند، بلکه گوسفند
می خواهند.
مسیح همواره می گفت، "من چوپان شما هستم، و شما گوسفندان من..." و من همیشه در عجب بوده ام که حتی یکنفر هم برنخاست و نگفت، "این چه حرف بی معنی است که می زنی؟ اگر ما گوسفند باشیم، پس تو هم گوسفند هستی؛ و اگر تو چوپان هستی، پس ما هم چوپان هستیم."
نه تنها معاصرین او... بلکه در طول دوهزار سال حتی یک مسیحی نیز این نکته را نگفت که این برای بشریت یک توهین و تحقیر بزرگ است که انسان ها را گوسفند بخواند و خودش را چوپان و ناجی.
"من برای نجات شما آمده ام" و او حتی نتوانست خودش را نجات بدهد. و حتی اکنون نیمی از بشریت امیدوارند که او بازگردد و آنان را نجات بدهد. شما نمی توانید خودتان را نجات بدهید: تنها پسر خدا باید بیاید و شما را نجات دهد. و او به مردمش قول داده بود: "من به زودی بازمی گردم، در طول حیات شما." و دو هزار سال گذشته است و هنوز نشانی از او نیست.
ولی تمام مذاهب به راه های مختلف همین کار را کرده اند. کریشنا در گیتا می گوید که هرگاه مصیبت و رنج و تشویش باشد، "من بارها و بارها خواهم آمد." پنج هزار سال گذشته است و او حتی یک بار هم دیده نشده است، "بارها و بارها" که بجای خودش!
این افراد، هرچقدرهم که کلامشان زیبا باشد، حرمتی به بشریت نگذاشته اند. یک عصیانگر
به شما احترام می گذارد و زندگی را محترم می شمارد. او برای هر موجودی که رشد می کند و تنفس می کند حرمتی عمیق قایل است. او خودش را بالاتر از شما قرار نمی دهد و خودش را از شما مقدس تر نمی انگارد: او فقط یکی در میان شماست. او تنها یک چیز را می تواند مدعی شود: که از شما باشهامت تر است. او نمی تواند شما را نجات بدهد ، فقط شهامت شماست که می تواند شما را نجات دهد. او نمی تواند شما را رهبری کند ، فقط جرات و جسارت شماست که می تواند شما را به رضایت از زندگیتان رهبری کند.
عصیانگری شیوه ای از زندگی است و به نظر من، تنها مذهب اصیل است. زیرا اگر شما طبق نور خود زندگی کنید، می توانید بارها گمراه شوید و بارها سقوط کنید؛ ولی هر سقوط، هر گمراهی شما را خردمندتر، هوشمند تر، فهیم تر و انسان تر می سازد . برای یادگرفتن، راه دیگری جز اشتباه کردن وجود ندارد. فقط یک اشتباه را دوبار مرتکب نشوید.
خدایی بجز آگاهی شما وجود ندارد.
نیازی به هیچ پاپ یا هیچ آیت الله یا شانکاراچاریا وجود ندارد که بین شما و خداوند واسطه باشند. اینها بزرگترین جنایتکارهای روی زمین هستند زیرا از ناتوانی شما بهره کشی می کنند.
همین چند روز پیش پاپ گناهی را اعلام کرد: که فرد نباید مستقیماٌ نزد خداوند اعتراف کند، باید از طریق کشیش اعتراف کنید. اعتراف مستقیم و ارتباط داشتن مستقیم با خداوند یک گناه محسوب می شود... عجیب است.... می توانید به روشنی ببینید که این یک مذهب نیست، یک تجارت است. زیرا اگر مردم شروع کنند به اعتراف کردن مستقیم نزد خداوند، آنوقت چه کسی نزد کشیش اعتارف کند و وجه جریمه را بپردازد؟ وجود کشیش بیفایده خواهد بود و پاپ
بی فایده خواهد شد.
تمام کشیشان تظاهر می کنند که بین شما و منبع غایی حیات واسطه هستند. آنان هیچ چیز از منبع غایی زندگی نمی دانند. تنها شما هستید که می توانید منبع زندگی خود را بشناسید. ولی منبع حیات شما همان منبع غایی زندگی است، زیرا ما ازهم جدا نیستیم. هیچ انسانی یک جزیره نیست. ما در زیر همگی یک قاره ی وسیع هستیم ، و جزیره ها بسیار هستند ،
ولی شما در عمق اقیانوس باهم ملاقات می کنید. شما بخشی از یک زمین و یک اقیانوس هستید. در مورد آگاهی و معرفت نیز چنین است. ولی انسان باید از کلیسا و معبد و مسجد و کنیسا آزاد باشد. انسان فقط باید خودش باشد و چالش زندگی را هرکجا که او را رهبری کند بپذیرد. تنها راهنما خود شما هستید.
شما مرشد و ارباب خودتان هستید.
اشو عزیز
آیا فکر می کنید آموزش های شما افراطی هستند؟
گیوليا Giulia، من هیچ آموزشی ندارم. زندگی من زندگی یک عصیانگر است. من نظریه، فلسفه و الهیاتی ندارم که به شما آموزش دهم. من فقط تجربه ی عصیانگری خودم را دارم تا
با شما قسمت کنم و شما را دچار عصیانگری سازم. و وقتی شما یک عصیانگر بشوید،
نسخه ی کربنی من نخواهید بود: برای خودتان پدیده ای منحصربه فرد خواهید بود.
تمام بوداییان می کوشند تا نسخه ی کربنی گوتام بودا شوند. او یک آموزش دارد: اگر از آن پیروی کنید، درست مانند او خواهید شدز تمام مسیحیان نسخه های کربنی هستند: نسخه ی اصلی عیسی مسیح است.
من هیچ آموزش و نظریه و انضباطی ندارم که به شما بدهم. تمام تلاش من این است که شما را بیدار کنم: درست مانند آب سردی که به چشم هایتان پاشیده می شود. و وقتی بیدار شدید درنخواهید یافت که مانند من شده اید : یک نسخه ی کربنی از من. شما فقط خودتان خواهید بود ، نه مسیحی، نه هندو و نه محمدی... یک گل منحصربه فرد. هیچ دو نفر مانند هم نیستند. چگونه می توان اینهمه مسیحی یافت؟ این تعدا بودایی چگونه ممکن است؟
و تمام تاریخ شاهد این گفته ی من است.
در طول بیست و پنج قرن، میلیون ها انسان در شرق آموزش ها و طریق گوتام بودا را آزمایش کرده اند، ولی حتی یک نفر هم قادر نبوده که گوتام بودا شود. طبیعت اجازه نمی دهد که دونفر مانند هم باشند. طبیعت خط تولید اتوموبیل نیست... می توانید صدها و هزاران ماشین فورد را ببینید که از خط تولید بیرون می آیند که همگی دقیقاٌ مثل هم هستند. طبیعت بسیار خلاق است و بسیارمبتکر: همیشه انسانی تازه می سازد. میلیون ها و میلیون ها انسان خلق شده اند ولی دو نفر مانند هم نیستند. حتی دو برگ را روی درخت نمی توانید پیدا کنید که دقیقاٌ شکل هم باشند و یا دو قطعه سنگ شبیه به هم را در روی ساحل. هر یک فردیت خاص خودش را دارد.
من آموزشی ندارم، ولی هرآنچه که تجربه کرده ام پدیده ای زنده است که با شما قسمت می کنم ، نه واژه، نه نظریه و نه فرضیه است. می توانم بقدر مورد نیاز به شما نزدیکی تقدیم کنم: درست مثل وقتی که شمعی نیفروخته را به شمعی در حال سوختن نزدیک می کنید... نقطه ای وجود دارد که ناگهان شعله ی سوزان به شمع نیفروخته می جهد. شمع افروخته چیزی از دست نمی دهد و هیچ آموزشی منتقل نشده است، بلکه آتشی منتقل شده است.
گیولیا، می خواهم بگویم که من آموزشی ندارم، ولی آتشی بزرگ در قلبم دارم و هرکس که نزدیک من می آید برافروخته می شود.
این مردم اینجا پیروان من نیستند. اینان فقط دوستانی هستند که تجربه ای را سهیم می شوند که می تواند هرآنچه را که در آنان کاذب است بسوزاند و می تواند آنچه را که جوهر فردیت آنان است خالص گرداند: نیروی بالقوه ی اصیل آنان. اینجا یک مدرسه ی کیمیاگری است، یک مدرسه ی عرفانی. من یک آموزگار نیستم. من هیچ فکر و ایده ای ندارم. ولی آتشی برای قسمت کردن دارم، عشقی برای سهیم کردن دارم؛ و برای کسانی که آماده اند، من آمادگی دارم تا هرآنچه را که دارم بدهم ، و آنان به هیچ وجهی در اسارت نخواهند بود.
هرچه بیشتر نزدیک من بیایند، مرا بیشتر درک می کنند، بیشتر خودشان خواهند بود:
معجزه همین است.
من معتقد نیستم که راه رفتن روی آب معجزه است. حماقت محض است. معجزه ی واقعی بیدارکردن شماست، آوردن پیام آزادی برای شماست: آزادی از تمام قیدها. و من زندان های شما را با قیدها و زنجیرهای جدید جایگزین نمی کنم؛ من فقط شما را در آسمان باز رها
می کنم. من قدری با شما پرواز می کنم تا شما شهامتی پیدا کنید: نیازی به ترسیدن نیست: شما نیز بال دارید، درست مانند من که بال دارم. شما از آن ها استفاده نکرده اید: هرگز به شما گفته نشده است که شما هم پر پرواز دارید. بنابراین اینجا مکانی است که من هرگونه تلاشی می کنم تا شما از وجود بالهایتان هشیار شوید، شما راتشویق می کنم و به سمت آسمان بی نهایتی سوق می دهم که به شما تعلق دارد. اینجا مکانی کاملاٌ متفاوت است: یک کلیسا و معبد یا کنیسا نیست. من ناجی شما نیستم و نه اینکه پیامبر هیچ خدایی باشم. پیامبر فقط یک پستچی است و نه چیزی دیگر.
من پیامی ندارم که به شما بدهم، ولی آتشی دارم که به شما وارد کنم. و اگر این آتش افراطی نباشد، آنوقت هیچ چیز دیگر در تمام دنیا نمی تواند افراطی باشد.
اشو عزیز
فکر می کنید وجود شما در یک حزب سیاسی چگونه می تواند
به اعضای این حزب کمک کند؟
من از سیاست متنفرم. من یک سیاستباز نیستم، و هرگز یک سیاست باز نخواهم شد. دعوتی از سوی حزب رادیکال ایتالیا آمده که می خواهند من رییس آن حزب باشم. به اطلاع آنان رساندم: من نمی توانم عضو حزب شما باشم، ولی می توانم یک دوست باشم ، و اگر بخواهید عصیان بیشتری برای مردم کشورتان بدهید و نیاز به راهنمایی دارید، من می توانم بسیار مفید باشم.
من به سبب وجود پاپ، علاقه ی خاصی به ایتالیا دارم: تا زمانی که واتیکان کاملاٌ نابود نشود بشریت آزادی را نخواهد شناخت. پاپ نماینده ی خدا نیست، او نماینده این فکر است که چگونه می توان مردم را به اسارت کشید.
ایتالیا توسط مذهب کاتولیک نابود شده است. وگرنه، در روزگاران طلایی خودش، یکی از زیباترین کشورها بود ، به این دلیل ساده که مذهب خاصی نداشت. به زندگی اعتقاد داشت، عشق را باور داشت و زمینی بود. آن روزگار زیباترین روزهای ایتالیا بودند. تمام کشور
پر از زوربا بود.
ولی مشکل از اینجا شروع شد که یهودیه، جایی که مسیح در آن متولد شد، تحت حاکمیت امپراطوری روم بود و عیسی مسیح را به درخواست یهودیان به صلیب کشیدند و آن سرزمین تحت فرمانفرمایی پونتیوس پایلتPontius pilate فرماندار یهودیه قرار داشت.
این داستانی عجیب از روانشاسی بشر است. پونتیوس پایلت هرگز نمی خواست مسیح را
به صلیب بکشد، چون می دید که در این مرد اشکالی وجود ندارد. فوقش این است که قدری دیوانه است و در مورد چیزهای بی خطر صحبت می کند... هرکسی می تواند بگوید،
" من تنها پسر خدا هستم" ضرر این در چیست؟ او به کسی آسیب نمی زد.
ولی یهودیان ، مخصوصاٌ رییس خاخام ها بسیار با مسیح دشمنی داشتند، زیرا آنان فکر
می کردند که خداوند در انحصار آنان است؛ و این پسر نجار، که بی سواد است و بی فرهنگ، مفهوم آنان از خدا را نابود می کند، و چنین وانمود می کند که او همان ناجی موعودی است که یهودیان بسیار در انتظارش بوده اند. آنان نمی توانستند او را تحمل کنند.
پونتیوس پایلت سیاستمدارانه رفتار کرد، همانطور که از سیاستبازها انتظار می رود.
با وجودی که می دانست که عیسی مسیح کاملاٌ بیگناه است... فقط قدری پیچ و مهره در سرش شل شده، ولی این یک جرم نیست! نمی توان شما را به جرم اینکه مهره ای شل یا سفت است به صلیب کشید. می توانید به کارگاهی بروید تا آن مهره را تنظیم کنند ولی راهش به صلیب کشیدن نیست.
بنابراین یک عمل بسیار نمادین انجام شد که مسیحیان هرگز در موردش صحبت نمی کنند ، ولی زیگموند فروید بسیار به این عمل علاقه داشت.... مسیح را برای رضایت خاطر یهودیان به صلیب کشیدند. یهودیه سرزمین آنان بود و اگر مسیح به صلیب کشیده نمی شد هر امکانی بود که یهودیان برعلیه امپراطوری سر به شورش بردارند. امپراطوری نمی توانست به خاطر نجات یک انسان بیگناه این ریسک را بکند.
وقتی پونتیوس پایلت فرمان صلیب کشیدن را صادر کرد و به داخل کاخ خودش رفت، اولین کاری که کرد این بود که دست هایش را شست، بدون آب یا صابون، ولی بصورت نمادین دست هایش را به هم مالید و شست. این شستن دست ها، توسط زیگموند فروید که خودش یک یهودی بود، بسیار جدی گرفته شد. پونتیوس پایلت بطور ناخودآگاه سعی داشت بگوید که،
"من مسئول نیستم. من دست هایم را کاملاٌ از این کار می شویم. این کار یهودیان است.
گناه من نیست." ولی احساس گناه در او وجود داشت.
پیروان مسیح آهسته آهسته وارد امپراطوری روم می شدند و این احساس گناه رشد می کرد، زیرا مسیح تحت حکومت امپراطوری روم به صلیب کشیده شده بود. بسیاری از رومی ها احساس گناه می کردند که آنان نیز در این کار سهمی دارند: فقط برای نجات امپراطوری مردی بیگناه را به صلیب کشیده بودند، یک مرد خدا را.
اینجا نقطه ی عطف تاریخ روم بود و عاقبت، فلسفه ی زمینی و بی خداییpagan روم در زیر ابر سیاه کاتولیک و ایدئولوژی مسیحیت ناپدید شد. به دلیل مسیحیت، روم شکوه دیرین خودش را از دست داد ، زیرا مسیحیت چنین آموزش می دهد: برکت بر ضعفا باد، برکت
بر کسانی باد که در آخر صف هستند ، زیرا آنان وارثان ملکوت الهی هستند.
امپراطوری روم ازبین رفت. هر امپراطوری پس از اوجی مشخص ازبین می رود. در این دنیا هیچ چیز پایدار نمی ماند: همه چیز جاری و متغییر است. و مبلغان مسیحی در سراسر ایتالیا می چرخیدند و این ایدئولوژی فقر و ضعف را موعظه می کردند: که شما گناهکار زاده شده اید و اگر مسیح شما را نجات ندهد، تا ابد در قعر جهنم خواهید سوخت.
ایتالیا به سبب ترس و ناتوانی طعمه ی مسیحیت شد. مسیح را به قتل رسانده بود ولی روانشناسی بشری چیزی عجیب است: به صلیب کشیده شدن مسیح در نهایت فلسفه ی
بی خدایی رومیان را به صلیب کشید و روم با تمام عظمت و شکوهش به صلیب کشیده شد.
ایتالیا کشوری ازیاد رفته باقی خواهد ماند. شکوه آن فقط در ضرب المثل باقی مانده است: "همه ی راه ها به رم ختم می شود." دیگر چنین نیست. روزگاری این گفته درست بود: حالا، نیمی از راه ها به واشنگتن و نیمی به مسکو ختم می شوند ، حتی یک راه هم به رم ختم
نمی شود. واتیکان را نابود کنید و دست کم یک راه به آنجا بسازید!
من می توانم به حزب رادیکال ایتالیا کمک کنم که باردیگر رویکرد زیبای زمینی بودن نسبت به زندگی راpagan approach زنده کند؛ زیرا در عمق روح ایتالیا آن فلسفه هنوز وجود دارد و برای همین است که من بسیار عاشق ایتالیایی ها هستم. من امید مشخصی دارم که چیزها همیشه چنین نخواهد ماند. فلسفه ی زمینی بودن، به زمان خود، خودش را احیا خواهد کرد. و برای همین است که قبول کردم که اگر بخواهید من دوست و راهنمای شما باشم، من در دسترس هستم ، زیرا من عمیقاٌ به این جنبه از روح ایتالیایی ها شدیداٌ علاقه دارم.
در هندوستان دشوار است، زیرا دست کم برای ده هزار سال فلسفه ی زمینی بودن شنیده نشده است؛ شاید مرده باشد... ولی بسیاری از سالکین من ایتالیایی هستند و هرگاه نزد من می آیند می توانم ببینم که مسیحیت آنان سطحی است و زمینی بودن آنان واقعیتشان است ، و من
به زمینی بودن آنان علاقه دارم.
ایتالیا می تواند باردیگر به عظمت خود بازگردد ولی نه بنوان یک کشور کاتولیک. خود همین واژه نشان دهنده ی سقوط ذهن و روح ایتالیایی است. زیبایی ایتالیا به فلسفه ی زمینی بودنش است، در عشقش به جهان هستی، به عشقش به آواز و رقص و عشقش به بدن است.
به نظر من زمینی بودن آغاز روحانی بودن واقعی است، پایان آن نیست. زوربا آغاز است و بودا، انتها. من باید آغاز را در ایتالیا پیدا کنم و پایان را در هندوستان. و زمانی که بتوانیم ترکیبی از زمینی بودن و بیدار بودن و اشراق بسازیم، انسان تمام را خواهیم داشت.
می توانید فلسفه ی مرا فلسفه ی انسان تمام Total Manبخوانید.
هیچ چیز را نباید منکر شد، همه چیز باید در یک هماهنگی و همنوایی زیبا جذب گردد.
فصل دوازدهم
16 فوريه 1987 ، هشت صبح
تمام بوداها قمارباز هستند
اشو عزيز
چرا هرگاه حقيقت و دروغ باهم ديدار مي كنند، دردسر ايجاد مي شود؟
ودودهWaduda ، انسان تقريباً در دروغ زندگي مي كند، زيرا دروغ راحت و بي دردسر است. براي يافتن يك دروغ زياد نبايد تلاش كني. تمام جامعه آماده است تا انواع دروغ ها را
به تو بدهد ، ولي حقيقت يك جست و جوي فردي است.
دروغ ها اختراع جامعه هستند.
بنابراين هرگاه حقيقت كشف شود، در دسر ايجاد خواهد شد. شما تمام زندگيتان را در دروغ
به سر برده ايد ، دروغ هاي قشنگ ، و ناگهان در مي يابيد كه تمام زندگيتان فروپاشيده است.
براي برگزيدن حقيقت، نخست بايد براي يافتنش سخت بكوشي. دوم، وقتي كه آن را يافتي، همچنين ناگهان درمي يابي كه تمامي جامعه برعليه تو است ، تمام دنيا با تو مخالف است.
اگر بخواهي براساس حقيقت خودت زندگي كني، بايد با تمام دنيا روبه رو شوي: شايد شغلت را از دست بدهي، شايد همسرت از تو طلاق بگيرد، شايد والدينت تو را ترك كنند، كشيش ها تو را محكوم خواهند كرد، سياستمداران با تو مخالفت خواهند كرد. ناگهان خودت را در اين دنياي پهناور تنها خواهي يافت. تو مجبوري به هزارويك راه به اين جامعه متكي باشي،
و جامعه مايل است تا تو براساس دروغ هايش زندگي كني ، دردسر از اينجاست.
ولي اين فقط از بيرون است كه يافتن حقيقت در زندگي تو توليد اغتشاش مي كند. تا جايي كه
به دنياي درونت مربوط است، وقتي كه حقيقت را پيدا كني، براي نخستين بار به وطن
رسيده اي، راحت، آسوده و قدرتمند هستي ، به قدري قوي كه به تنهايي قادر هستي با تمام دنيا روبه رو شوي. آن مشكلات پيش پاافتاده هستند. آنچه كه با حقيقت پيدا مي كني، چنان گنجينه اي است كه وقتي آن را يافتي حاضر نيستي آن را با هيچ دروغي معاوضه كني.
بنابراين، درست است كه دردسر وجود دارد. ولي اين فقط نيمی از حقيقت است: فقط شامل بيرون است ، و آن نيز به اين سبب است كه خودت با حقيقت خو نگرفته اي.
زماني كه قدرت و نيروي حقيقت را ببيني، آنگاه تمام دنيا به نظر ناتوان خواهد رسيد.
مي تواني با آن بجنگي، راه خودت را بسازي، مي تواني براساس نور خودت زندگي كني
و آنوقت برايت دردسر نخواهد بود. شايد براي ديگران دردسر باشد.
من اين را با قدرت و مرجعيت خودم به تو مي گويم: براي من دردسر وجود ندارد.... و تمام دنيا دچار دردسر است. اين من هستم كه بايد دچار دردسر باشم، ربطي به آن ها ندارد!
ولي حقيقت چنان قدرتي دارد، چنان نيروي عظيمي از خودش دارد كه نيازي نيست نگرانش باشي. چرا مردم ديگر نگران هستند؟ چرا دردسر مي آفرينند؟ آنان به اين سبب نگرانند و مشكل آفريني مي كنند كه حقيقت تو، آنان را از دروغ هاي خودشان آگاه مي سازد، و آنان خواهان اين نيستند. آگاه شدن از دورغ هاي خود و با آن ها ادامه ي زندگي دادن، بزرگترين تجربه ي شكنجه است، آنان مي خواهند تو را حذف كنند.
تو يك بيگانه گشته اي، يك خارجي. تو خداي آنان را باور نداري، بهشت و دوزخ آنان را باور نداري، به انواع خرافاتي كه برايشان بسيار ارزشمند است اعتقادي نداري. ولي دروغ هاي آنان در برابر حقيقت تو همچون تاریكي در برابر نور شروع مي كند به ازبين رفتن.
تو آن نور را يافته اي: اينك تمام تاريكي دنيا نمي تواند به نور آسيبي بزند. فقط شعله اي كوچك از نور، از تمام تاريكي هاي جهان قوي تر است.
ولي البته آنان كه در تاريكي زندگي مي كنند و به آن عادت كرده اند و زندگيشان را برآن اساس شكل داده اند، اين را بسيار انقلابي خواهند يافت.
و مردم نمي خواهند تغيير كنند ، زيرا هر تغيير يعني آموختن زندگي از نو: هر تغيير تولدي جديد است. آنان به راحتي به این زندگي خو گرفته اند، آنان با جمعيت اطرافشان و با تمام خرافاتش زندگي مي كرده اند، صاحب احترام و حرمت بوده اند. حقيقت تو به يقين آنان را آگاه مي سازد كه تمام زندگيشان را در كاخ هاي ماسه اي زندگي كرده اند، فقط نسيمي از حقيقت كافي است تا آن را از هم بپاشد. براي نجات كاخ هاي ماسه اي خود،آنان انواع دردسرها را برايت فراهم مي كنند.
ولي انسان اهل حقیقت قادر است تمام دردسرها را بپذيرد، زيرا آنچه كه در درونش دارد، چنان زيبا، جاودانه، عظيم و وجدآور است كه چه كسي به اين دردسرهاي جزيي اهميت
مي دهد؟ شايد شغل از دست برود، شايد همسرت فرار كند، شايد والدين از ارث محرومت كنند......تمام اين ها در مقايسه با آنچه در درون يافته اي بي معني هستند.
آن مردم نمي دانند كه تو در درون چه داري ، دردسر از اينجا ناشي مي شود. ولي مشكل از تو نيست. فقط در ابتدا است كه ناگهان احساس مي كني از زندگي راحت در جامعه و دنج بودن در ميان جمعيت بيرون كشيده شده اي. ولي هرچه بيشتر و بيشتر از گرماي درونت هشيار شوي، به جمعيت نيازي نخواهي داشت. خودت كفايت مي كني. حقيقت چنان تغذيه اي است، چنان دستيابي والايي است كه اينك مي تواني به راحتي تمام زندگيت را برايش فدا كني، زيرا چيزي را بزرگتر از زندگي يافته اي: خود منبع حيات را يافته اي، منبعي كه تمام زندگي ها از آن سرچشمه مي گيرد.
بنابراين نگران دردسر نباش. به سبب همين دردسر است كه ميليون ها انسان هرگز به حقيقت فكر نمي كنند. احساس مي كنند بهتر است جمعيت گوسفندان را دنباله روي كنند و هرگز همچون شير غرش نكنند.
اشو عزیز
بودن با شما دراینجا... تشنه شدن و نوشیدن و رقصیدن.... منتظر بودن... احساس کردن... بودن... من فاصله را گم می کنم، پل را و بازگشت به جریان زندگی تقریباٌ مستلزم تلاش
می شود... ولی با این حال، این ها با شادمانی رخ می دهند. و اشو، حتی سپاسگزاری نیز در جریان نرم سکوت ذوب می شود. احساس نو شدن می کنم، قابل بیان نیست...
خیلی خوب است... آیا این همان عطری است که شما آن را رازی آشکار می خوانید؟
کاویشوKavisho، این رقص این ترانه این شعف این عطر یقیناٌ همان چیزی است که آن را راز آشکارopen secret می خوانم. ولی این تنها شروع آن است، خیلی بیش از این ها هست. و من فقط می توانم شما را تا شروع آن ببرم، از آنجا تو باید عمیق تر وارد وجود خودت بشوی: مطلقاٌ تنها.
ولی این تنهابودنaloneness، تنهایی lonely نیست زیرا تو با چنان زیبایی و چنان سرور و چنان سروری احاطه شده ای که هرگز احساس تنهایی نخواهی کرد. تنها هستی ولی احساس تنهایی نخواهی کرد. و همین تنهابودن نیز یک خوشی عظیم می شود زیرا این آزادی است: آزادی از توده ها و دسته ها، آزادی از کلیسا و از مذاهب و از سیاست ها – آزادی از هرچه که قبلاٌ بخشی از زندگی تو بوده. تو خودت را کشف کرده ای.
من آن را راز آشکار می خوانم زیرا که در درسترس همه هست. چنان نزدیک است که تو فقط باید دستت را کمی عمیق تر در درونت فرو ببری و آن را خواهی یافت.
ولی مردم در کتاب های مقدس باستانی و در فلسفه ها به دنبال آن می گردند... و آنچه
می یابند فقط کلمات است. آن کلمات برای تو رقص نمی آورند، آن ها برای تو عطری
نمی آورند، بلکه فقط بوی تعفن کتاب های کهنه را می آورند. آن ها می توانند نظام های قشنگ به شما بدهند، ولی هیچکدام پایه و اساس ندارند.
من آن را راز آشکار می خوانم زیرا که همیشه آشکار بوده است که ملکوت خداوند در درون شماست. بااین وجود هیچکس در آنجا به دنبالش نمی گردد. شاید شما از یافتن خداوند وحشت دارید. شاید از مشعوف بودن و عاشق بودن و مسرور بودن می هراسید – زیرا این ها
راه های خطرناکی در زندگی هستند. ولی چون خطرناک هستند، نوعی هیجان دارند: قلبت تندتر می تپد، شعله ی زندگیت روشن تر می سوزد، هر لحظه از زندگیت با تمامیت و شدت بیشتری سپری می شود.
بنابراین من آن را آشکار می خوانم زیرا برای همه شناخته شده است و بااین حال آن را راز می خوانم زیرا هیچکس سعی نمی کند آن را پیدا کند. این متضاد به نظر می رسد: "راز آشکار" ولی این تمامی تاریخ معرفت انسانی است: شاید از این واقعیت باخبر نباشید که شما از چیزهایی که مشتاق آن هستید می ترسید.
برای مثال همه می خواهند عاشق باشند – ولی تا یک اندازه ی مشخص. ورای آن، ترس شما را می فشارد... زیرا عشق چنان قوی است که به نظر می رسد اگر عمیق تر واردش بشوی امکان بازگشت وجود ندارد. عشق چنان قدرتمند است که نفس تو و شخصیت تو را بخار خواهد کرد – چیزهایی که با دقت بسیار پرورده ای وتمام زندگیت را بخاطر آن ها
هدر داده ای.
مردم می گویند که می خواهند شعف را تجربه کنند – ولی این واقعیت را درک نمی کنند که نمی توان شعف را تجربه کرد. فقط وقتی که ناپدید بشوی شعف وجود خواهد داشت. و در تاریخ طولانی بشریت فقط اندکی از مردم قادربوده اند که قمار کنند. تمام گوتام بوداها قمارباز هستند، زیرا برای چیزی ناشناخته قمار می کنند و هرآنچه را که شناخته شده است به خطر می اندازند.
خرد معمولی بشری می گوید که نیمی قرص نان در دست بهتر از تمام قرص نان در دوردست است. ولی خرد کسانی که واقعاٌ شناخته اند می گوید: همه چیز را برای ناشناخته unknown و غیرقابل شناخت unknowableبه خطر بینداز ، زیرا نمی دانی که چقدر خوشی و چقدر عطر و چه مقدار زندگی در دسترست خواهد بود. فقط یک گام باید برداشت و آن این است که آماده باشی تا در آن غرق شوی و در آن ناپدید شوی.
و کاویشو، من می بینم که این دارد برای تو اتفاق می افتد. تو به سمت آن حرکت می کنی... قدری مردد. گاهی می بینم که تو در مرز آن هستی و آنوقت متوقف می شوی. نایست.
چیزی برای ازدست دادن نداری. شخصیت تو چیزی جز رنج به تو نداده است؛ نفس تو چیزی جز درد به تو نبخشیده است؛ ذهن تو چیزی جز افکار توخالی به تو نداده است. پس چیزی برای ازدست دادن وجود ندارد. شاید قیدها، غل و زنجیرهایت را ازدست بدهی، ولی این ها ارزش نگه داشتن را ندارند، این ها لوازم تزیینی تو نیستند.
همه چیز را به مخاطره بگذار.
من منتظر تو بوده ام، و می بینم که تو به آن راز آشکار بسیار نزدیک شده ای... و تو
می ایستی یا پس می کشی. این ترسی طبیعی است، شاید برایت خیلی زیاد باشد و بسیار ناگهانی. ولی به یاد بسپار: هیچکس نمی تواند از قبل برای این آماده بشود. همه باید بدون
آماده شدن واردش شوند و هرکسی باید یک روز این جهش را انجام دهد، بدون فکر کردن. می توانی بعد از پریدن هرچقدر که بخواهی فکر کنی.
ضرب المثل می گوید: قبل از عمل فکر کن. من مایلم به تو بگویم: اول عمل کن، و آنگاه هر چقدر که بخواهی فکر کن. برای فکر کردن مطلقاٌ آزاد هستی...
وقتی فرد به آن راز آشکار نزدیک می شود، ذهن تولید ترس می کند: شاید دیوانه شوی. صبر کن... بیشتر فرورفتن در این خطرناک است، شاید عقلت را ازدست بدهی. ولی این چه نوع عقل سلیم است که شما دارید؟ چه گلی بر سر شما زده است؟ و چه عصاره ای به زندگی شما بخشیده است؟ و چه نوری به چشمانتان آورده است؟
پس وقتی که به مرز آن می رسی فکر نکن که دنیای راز آشکار شروع می شود:
شهامتی گرد بیاور و بپر.
در زمان کودکیم، درست در مجاورت روستای ما یک رودخانه ی زیبا وجود داشت، و خوشی من در این بود که بالاترین نقطه را برای پریدن در آن رودخانه پیدا کنم. دوستانم که می دیدند من چقدر از این کار لذت می برم با من می آمدند و می دیدند که من پریده ام و هنوز زنده ام و در رودخانه شنا می کنم. آنان هرگونه تلاشی می کردند...
بیشتر آنان هندو بودند و هندوها یک کتاب مخصوص کوچک دارند به نام هانومان چالیساHanuman Chalisa. شما مجسمه و تصویر خدای میمونhanuman را دیده اید. هندوها می پندارند که اگر شما هانومان چالیسا را تکرار کنید، مانند آن خدای میمون قدرتمند
می شوید: خدایی که کوهستان را در دست هایش حمل کرده بود.
من تعجب می کردم: آنان هانومان چلیسا را تکرار می کردند و جرات پیدا می کردند و با شدت می دودیدند... و درست در لب پرتگاه می ایستادند؛ گویی که دیواری نامریی در آنجا هست. من می گفتم، "چه اتفاقی افتاد؟"
می گفتند، "خیلی عمیق است... و شاید بی جهت دچار شکستگی استخوان بشویم و شاید هم بمیریم."
ولی من می گفتم، "شما مرا دیده اید که پریده ام..."
می گفتند، "ما همیشه فکر می کردیم که تو استثنایی هستی."
گفتم، "این عجیب است. بدن من مانند بدن شماست، چرا باید من استثنا باشم؟"
این کاری است که ما با بودا، ماهاویرا، آدینات، پاتانجلی و کبیر انجام داده ایم: آنان را دریک طبقه بندی جداگانه قرار داده ایم. "این ها مردمانی مخصوص هستند و ما مردمی معمولی." ولی آنان نیز قبل از اینکه پرش کنند مردمانی معمولی بودند. این پرش است که آنان را
فوق العاده ساخته؛ نه اینکه آنان موجوداتی خارق العاده بوده باشند. واقعیت درست عکس این است.
و من آهسته آهسته دوستانم را ترغیب کردم... چند نفر از آنان پریدند و گفتند، "واقعاٌ مشکلی نیست. ولی خیلی ترسناک می نمود... تقریباٌ مانند مرگ بود. ولی تو آنقدر اصرار کردی که ما احساس کردیم خیلی ترسو هستیم و ابداٌ زنده نیستیم. پس فکر کردیم که فوقش این است که
می میریم – و وقتی کسی مرده باشد که دیگر مشکلی وجود ندارد..."
ولی وقتی که آنان پریدند... آنوقت شروع کردند به پریدن از نقاط حتی بالاتر. پل راه آهن بالاترین نقطه در کنار ساحل بود و یک مامور پلیس با مسلسل بطور شبانه روزی در آنجا مستقر بود، زیرا مردم از آن مکان برای خودکشی استفاده می کردند. مردم پس از امتحانات و دریافت نتیجه که مردود شده اند، دست به خودکشی می زدند؛ ویا کسی ورشکسته می شد و خودکشی می کرد.
وقتی ما از سایر نقاط بلند پریدیم، من نزد آن پلیس رفتم و گفتم، "من خودکشی نمی کنم، بنابراین جلوی مرا نگیر. اگر جلوگیری کنی، خودکشی خواهم کرد!"
او گفت، "عجیب است. اگر خودکشی نمی کنی پس چکار می کنی؟"
گفتم، "من فقط از پریدن در رودخانه لذت می برم. اینجا بلندترین نقطه است. و من دوستانم را با خودم آورده ام. می توانی ببینی."
گفت، "ولی یادت باشد. هیچکس نباید بفهمد. و من نگران هستم. شاید تو برای خودکشی نپری، ولی خودکشی شاید اتفاق بیفتد. باوجودی که من سال هاست اینجا هستم، به فکر پریدن
نیفتاده ام."
گفتم، "اگر با فکر کردن شروع کنی... هیچکس نمی تواند بپرد. تمام راز در همین است: اول فکر نکن. ما اول می پریم و بعداٌ فکر می کنیم."
گفت، "پس فایده ی فکر کردن چیست؟ وقتی پریده ای، پریده ای."
پس به او گفتم، "نگران نباش و نیازی نیست از مسلسلت استفاده کنی."
او کنجکاو شد و اجازه داد تا من بپرم. من پریدم درحالیکه دیگران هانومان چلیسا را تکرار می کردند و می لرزیدند، چون اینجا بلند ترین نقطه بود. تابستان بود و رودخانه عمق کمتری داشت. ولی وقتی پریدم و نگهبان دید که من کاملاٌ خوشحالم و برایش دست تکان دادم، گفت "خدای من! پس برسر مردمی که خودکشی می کنند چه می آید؟ و او از دوستانم پرسید،
"شما اینجا چکار می کنید؟"
گفتند، "ما هانومان چلیسا می خوانیم! ما اول از هانومان کسب قدرت می کنیم... زیرا این پسر دیوانه است. ما از او پیروی نمی کنیم: ما مراسم خودمان را داریم. ما اول هانومان چلیسا
می خوانیم و از خدا می خواهیم تا ما را نجات بدهد." و آنان یکی بعد از دیگری پریدند.
و تعجب خواهید کرد: وقتی آخرین پسر پرید و نگهبان دید که همگی زنده هستیم، او اسلحه اش را کناری گذاشت و هانومان چلیسا را گفت و داخل رودخانه پرید. و او گفت، "عجیب است. هیچکس نمرده است! و من دیده ام که مردم می میرند..."
گفتم، "چون آنان می خواستند که بمیرند. برای ما، این یک چالش برای زنده بودن است و برای آنان چنین نیست."
راز آشکار یک مرز لطیف است. هرکسی نزدیک آن می آید و احساس می کند که اگر یک قدم دیگر بردارد دیوانه خواهد شد. من کاویشو را دیده ام که تقریباٌ به مرز رسیده و سپس خودش را پس کشیده است. آویرباوAvirbhava بی درنگ به لب مرز می رسد و سپس سعی می کند مرا متوقف کند. او این را به من نشان می دهد و نه هیچ چیز دیگر. او چشم هایش را
می بندد... او می خواهد با بازکردن چشم های بزرگش مرا بترساند – ولی من هم می توانم چشم های بزرگم را باز کنم!
یک روز او چنان در لب حاشیه قرار داشت و از رسیدن آن لحظه چنان ترسیده بود که سرش را میان زانوهایش گذاشت و دست هایش را زیر پاهایش ، فقط برای اینکه از من دوری کند. گاهی شروع به گریستن می کند. ولی من ابداٌ اهمیتی نمی دهم: من به کارم ادامه می دهم!
او گاهی فقط برای اینکه از من دوری کند در این طرف می نشیند و وقتی شهامت کافی پیدا کند، در این سمت می نشیند.
آری کاویشو، این راز آشکار است. امروز سعی کن وارد آن بشوی. من اینجا هستم؛ نگران نباش. من بیش از هرکس دیگر وارد آن شده ام: هیچ دیوانگی رخ نخواهد داد؛ هیچ جنونی اتفاق نخواهد افتاد، هیچ مرگی رخ نخواهد داد. فقط وقتی یک بار واردش شوی، آنوقت مطلقاٌ آسوده خواهی شد. آنوقت می توانی واردش بشوی و از آن خارج شوی؛ درست همانطور که به منزلت وارد می شوی و از آن خارج می شوی. برای ورود و خروج از خانه ات هرگز فکر نمی کنی که چطور وارد بشوی و چطور خارج شوی.
وجود درونی تو زندگی بزرگتر تو است. مرگ می تواند در بیرون رخ بدهد، ولی نه در درون. حتی وقتی که مردم می میرند، فقط در بیرون می میرند؛ درون جاودانه است.
و دیوانگی توسط فکرکردن رخ می دهد؛ دیوانگی هرگز نمی تواند توسط بی فکری رخ بدهد. بنابراین وقتی که آن لحظه فرا می رسد و ذهن خالی است و تمام افکار ناپدید شده اند و در درونت تونلی عمیق می بینی، برنگرد. مردم آهسته آهسته و اینچ به اینچ جلو می روند. شهامت پیدا کن! خداوند را قسطی تجربه نکن: آمریکایی نباش.