بالاخره مدیر وبلاگ با با نویی شایسته پیوند الهی بست.خدایشان ماندگاری و عشق در پیوند دهاد
Wednesday, December 30, 2009
Thursday, November 19, 2009
رویایی که هیچوقت به حقیقت نمی پیوندد
برای چندمین بار به آیینه نگاه میکنم.............................ظاهرم که خوبه ،چشمام،ابروهام،گونه هام،فقط اگه یه کم لبهام رو بیشتر رژ بزنم شاید بیشتر به چشم بیاند آخه تا یادم میاد از کوچیکی تا حالا هر کی منو دیده اول گفته وای خدا چه لبای غنچه ای..اما نبایستی از بقیه جاها غافل بشم ،اومدیم وطرف تو یه حال و هوای دیگه بود اونوقت چی؟خب همه چی مرتبه؟داره کم کم از خودم خوشم میاد .تو این 10 دقیقه ای که فرصت دارم دلم میخواد یه باره دیگه آرزوهامو مرور کنم تا وقتی قرار شد بهش بگم چیزی از قلم نیفته،امیدوارم کم نیاره.حالا حرکت.من چقدر از این نیمکت چوبی میترسم آخه هرچی قرار داشتم همینجا بوده وهیچ کدوم...ولی طوری نیست لااقل اینجا رو این نیمکت خیلی جذاب بنظر میام خودم که اینطور حس میکنم،شما چی فکر میکنید؟چی؟پوزخند میزنید؟آخه مگه چیم خنده داره؟چه اشکالی داری آدم 7000 بار خواستگارای خودشو اینجا ملاقات کنه؟اصلا به درک که تا حالا طول کشیده.من اینقدر میام اینجا میشینم تا مرد رویایی من بیاد.تا کور شود هرآنکه نتواند دید .Sunday, November 8, 2009
Friday, November 6, 2009
فقط چند ثانیه
Monday, October 19, 2009
و باز هم یه سایت توپ توپ واسه اونایی که عاشق موسیقی هستند البته از هر نوعش.فقط بایستی بدونید که چه خواننده ای یا نوازنده ای یا اهنگ سازی رو دوست دارید و با تایپ اسمش یا آلبومش اونم بشکل لاتین میتونید رایگان ازش دنلود کنید . از اینجا وارد سایت بشید .پس سپاس فراموش نشه...موفق باشید
Sunday, October 18, 2009
عاشق آرامش
سلام .عاشق آرامشی؟پس یه نگاهی بنداز سلام به اونایی که یه کم اهل فاصله گرفتن از شهر و سروصدای دیوونه کنندش هستند.اگه شما هم چندتا پسر خاله وپسردایی وپسرعموی پاکار دارید فقط کافیه اراده کنید ویه جایی مثل روستای قدیمی ودوست داشتنی هسنیجه(مهردشت)رو انتخاب کنید واسه بدست اوردن آرامش واقعی....ما که رفتیم وخیلی جاتون خالی بود.اگه مایلید پس یادتون باشه آدرس اینه:تقریبا 35 کیلومتراز اصفهان بطرف تهران روبروی پلیس راه جاده قلعه خواجه بطرف علویجه ووقتی 10 کیلومتر از علویجه فاصله گرفتی اونجارو بهش میگن هسنیجه
Saturday, October 17, 2009
مغ بچه ای ز هر طرف میزندم به چنگ ودف
با نگاه به کودکان آرامشی دروجودمان احساس میشود و اگر آن کودک مولود عشق دو انسان باشد به رایگان موج مهر وشوق زندگی را دریافت میکنیم که:اگر تو به سمت نیستی میروی خطا کرده ای ما چنین پیامی را با خود حمل نمیکنیم.کدامین نگاه وحرکت وگفته ما پیام نیستی را به تو میدهد.ما شوق زیستن داریم وجهان با تمام وجود در اختیار ماست چرا که ما با آن بازی میکنیم ولی آن را به دوش نمیکشیم.کدام یک از ما را دیده اید که از حمل باری لذت ببریم.این تنها شما هستید که بزرگترین هستی ما یعنی معصومیت را از ما میستانید وبه جای آن بارهایی را که نتوانسته اید با خود حمل کنید برپشت ما مینهید ترسهایتان را غمهایتان را شکست هایتان را وهر چیز بدی را که بر دوشتان سنگینی میکند.شما همان کودکان دیروزید پس اگر معصومیتتان را از شما دزدیده اند انتقام آن را ازما نگیرید.شاید ما بتوانیم با معصومیت خود جهان آینده را زیباتر سازیم چرا که شما خود درخواست حضور ما را داشتید پس به ما اجازه دهید وظیفه خود را بپایان برسانیم شاید در این رهگذر شما نیز دوباره طعم معصومیت را چشیدید اگر که تشنه آن باشید......امین
Friday, October 16, 2009
متن کتاب روح عصیانگر-اوشو-قسمت سوم
متن کتاب روح عصیانگر-اوشو-قسمت سوم اشو عزیز
چند روز پیش گفتید که انسان واقعاٌ مبتکر و نوآور دویست سال زودتر از زمان خودش
به دنیا می آید. همچنین گفته اید که زمان قابل کش آمدنelastic است.
آیا شما دقیقاٌ این زمان را برای آمدن خود انتخاب نکرده اید؟ و آیا پیشرفت سریع
تکنولوژی ارتباطات، دنیا را برای شنیدن و انتشار پیام شما کوچک تر نساخته است؟
آیا واقعاٌ برای بشریت دویست سال طول خواهد کشید تا به نگرش شما باز بشوند؟
گوویندوGovindo ، ما در زمان بسیار خاصی زندگی می کنیم. دویست سال دیگر در دسترس نیست. اگر انسان پیام مرا اکنون درک نکند، در دویست سال آینده انسانی وجود نخواهد داشت تا درک کند. دویست سال خیلی طولانی است؛ حتی بیست سال...
بشریت هرگز مانند امروز در چنین لحظه ی بحرانی قرار نداشته است. جنگ هایی وجود داشته است ، هزاران جنگ ، ولی هیچگاه تمامی زندگی را ازبین نبرده اند.
در زمان های قدیم جنگ ها تقریباٌ مانند بازی فوتبال بودند.
بزرگترین جنگ در هندوستان، ماهاباراتاMahabharat ، حدود پنج هزار سال پیش اتفاق افتاد و چیزی را نشان می دهد – زیرا تنها جنگ در هندوستان است که با جزییات بسیار دقیق توصیف شده است. فقط یک خانواده – دو برادر: یکی که بیمار بوده و پنج پسر داشته و دیگری کور بوده ولی صد پسر داشته است. او می باید همسران زیادی می داشته زیرا داشتن یکصد پسر از یک زن تقریباٌ غیرممکن است.
حالا سوال این بود: چه کسی پیروز خواهد شد؟ آن پنج برادر خیلی باهوش و باشهامت بودند و درانواع هنرهای رزمی آموزش دیده بودند: یکی کمانگیر بزرگی بود، دیگری کشتی گیر بزرگی بود و مسن ترین آنان بسیار باهوش بود. ولی آن صد برادر همگی جزو "بچه های بد" بودند! بنابراین همه می خواستند که حکومت کشور به آن پنج برادر برسد و نه به این صد برادر رذل. آنان حتی بدون داشتن قدرت هم مردم را بسیار آزار می دادند. ولی توافق بین آنان کار آسانی نبود. بنابراین، عاقبت تصمیم به جنگیدن گرفتند: هرکس که پیروز شد...
حالا این یک جنگ خانوادگی بود، و آنان از تمام دوستانشان دعوت کردند ، و همگی آنان با هم خویشاوند بودند. پدربزرگ، باوجودی که عاشق آن پنج برادر بود، چنین انتخاب کرده بود که با آن یکصد برادر باشد، به این دلیل ساده که آنان پسران یک مرد بیمار بودند و یک مرد بیمار نمی تواند بر یک کشور حکومت کند. بنابراین کشور به دست آن فرزندی که یکصد پسر داشت افتاده بود و پس دادن آن به طرف دیگر عادلانه نبود؛ باوجودیکه که او عاشق آن پنج برادر بود و از آن یکصد نوه ی خود متنفر بود، با این وجود با آن پنج برادر می جنگید.
شامگاه، وقتی خورشید غروب می کرد، جنگ متوقف می شد و مردم به اردوگاه های خودشان بازمی گشتند. تمام روز همدیگر را کشتار می کردند و شب ها با هم ورق بازی
می کردند و در مورد وقایع روز با هم صحبت می کردند. این جنگی کاملاٌ متفاوت بود.
انسان شخصاٌ درگیر آن بود و فقط سربازها می جنگیدند و نه مردمان غیرنظامی. ما از هزاران جنگ مانند این سالم باقی مانده ایم.
ولی اکنون ما در زمانی استثنایی قرار داریم. یک جنگ اتمی یعنی یک نابودی کامل – یک خودکشی همگانی. هیچکس شکست نخواهد خورد، هیچکس پیروز نخواهد شد: همگی خواهند مرد. و نه تنها انسان ها – پرندگان و حیوانات و درختان.. هرچیزی که روی زمین زنده است ازبین خواهد رفت.
و هردو قدرت بزرگ – آمریکا و روسیه – به انباشتن سلاح ادامه می دهند. روسیه اثبات کرده که عاقل تر است. با دیدن اینکه اینک ما چنان قدرت اتمی داریم که هر انسان را هفت بار می توان کشت ، گرچه نیازی به هفت بار کشتن نیست و یک بار کافی است! ، روسیه اثبات کرده که بسیار بیش از رونالد ریگان عقل دارد. آنان نخست سخت کوشیدند تا توافق کنند که این انباشت سلاح های اتمی باید متوقف شود: بیهوده است و اتلاف پول است؛ ولی ریگان مایل نیست. بنابراین روسیه بنا به تصمیم خود ماه ها است که دیگر سلاح اتمی تولید نکرده است. آنان متوقف کردند و آمریکا به انباشتن ادامه می دهد....
خطر چنان بزرگ است که اگر انسان بتواند این قرن را دوام بیاورد، یک معجزه ی بزرگ خواهد بود. بنابراین وقت زیادی باقی نمانده است، گوویندو. برای نخستین بار آینده بسیار کوتاه است. آینده همیشه به نظر ابدی می آمد؛ اینک دست بالا فقط بیست سال است.
بنابراین در طول عمر هریک از شما آن لحظه ی تعیین کننده فراخواهد رسید: انسان یا دست به خودکشی خواهد زد؛ یا با دیدن حماقت آن، انسان معرفت خودش را تغییر خواهد داد. اغلب چنین اتفاق می افتد که مردم تحت فشاری عظیم تغییر می کنند ، و هرگز فشار بزرگتری که امروز هست وجود نخواهد داشت. احتمال خیلی زیادی هست که انسان دگرگون شود. به این معنی، پیام من دقیقاٌ در زمان مناسبی اعلام می شود: که ملیت ها باید ازبین بروند، زیرا این ملیت ها هستند که می جنگند؛ مذاهب باید ازبین بروند، زیرا این مذاهب هستند که می جنگند. مفهوم نژادها ، نژادهای فرودست و بالادست ، باید ازبین برود زیرا این یکی از دلایل جنگ بوده است.
زمانی است که یا باید تمام زمین را نابود کرد، یا که تمام این مفاهیم قراردادی ملیت، نژاد، مذهب را نابود ساخت و تمامی این زمین را یک بشریت واحد کرد.
ولی من در یک مورد با تو موافق نیستم. می گویی، " آیا شما دقیقاٌ این زمان را برای آمدن خود انتخاب نکرده اید؟"
من هیچ چیزی را انتخاب نکرده ام. شاید جهان هستی مرا انتخاب کرده تا وسیله ای برای رساندن پیام به شما باشم ، ولی من انتخاب نکرده ام. من مدت ها پیش ناپدید شده ام....
و جهان هستی فقط وقتی می تواند از طریق تو صحبت کند که ازبین رفته باشی.
این امیدی است بر ضد امید ، ولی من هنوز امیدوارم که خطر مرگ دسته جمعی همان ضربه ای باشد که بشریت را بیدار سازد. اگر انسان پس از این قرن زنده بماند، انسانی جدید و بشریتی جدید بوجود خواهد آمد. یک چیز قطعی است:
انسان یا باید بمیرد و یا باید تغییر کند.
فکر نمی کنم که انسان مردن را انتخاب کند. شوق زندگی زیاد است... فقط اندیشیدن به اینکه زمین مرده است ، بدون درختان، بدون انسان ها، بدون پرندگان، بدون حیوانات... بحران عظیمی است زیرا در تمام این کائنات ، دانشمندان گمان می کنند که شاید حیات در پنجاه هزار سیاره ی دیگر وجود داشته باشد، ولی شواهد قاطعی در دست نیست ، این یک
نتیجه گیری ریاضی و منطقی است ولی سند علمی وجود ندارد.
تاجایی که ما می دانیم فقط این زمین است که سبز است، تنها این زمین دارای گل ها است، فقط روی این زمین عشق وجود دارد؛ فقط این زمین است که مردمانی چون گوتام بودا را تولید کرده؛ تنها این زمین است که پرندگانش آواز می خوانند ومردمش می رقصند و عشق
می ورزند. در تمام این کائنات این تنها مکانی است که مردم در طلب حقیقت جست وجو
می کنند. نابودکردن این زمین ، بدون هیچ دلیلی ، چنان حماقت محضی است که من فکر نمی کنم جنگ جهانی سوم رخ بدهد.
و اگر جنگ جهانی سوم اتفاق نیفتد، این یعنی یک تغییر بزرگ، تغییری عظیم در معرفت و آگاهی بشر. ما شاهد وجود انسانی جدید خواهیم بود: انسانی که مسیحی نیست، هندو نیست، یهودی نیست، چینی یا آمریکایی نیست. اگر تمام این درختان بتوانند وجود داشته باشند، بدون اینکه مسیحی یا هندو باشند؛ اگر تمامی این پرندگان بتوانند مرزهای ملیت وجود داشته باشند ... و زمانی که پرنده ای از مرز هندوستان می گذرد و وارد پاکستان می شود نیازی به هیچ روادید ندارد و نیازی به گذرنامه ندارد!...
بجز بشریت، زمین یگانه است. و مسئله فقط ارتقاء آگاهی انسان است.... ملیت ها می توانند ازبین بروند، مذاهب می توانند ازبین بروند، تبعیض ها می توانند ازمیان بروند و با این، خیلی از چرندیات ازبین خواهند رفت: وجود سیاستمداران بیفایده خواهد بود، کشیشان بیفایده خواهند بود، دیگر معابد و کلیساها و مساجد بیفایده خواهند بود. میلیون ها انسان خانه ندارند و خدا ، که فقط یک دروغ است ، میلیون ها خانه برای خودش دارد!
ما به روشی جنون آمیز زندگی کرده ایم و اینک انتخاب میان جنون و عقل سلیم است. اگر جنون برنده شود، ابداٌ زندگی وجود نخواهد داشت. اگر عقل سلیم برنده شود، زندگی برای نخستین بار از تمامی خرافات، مرزها و تقسیمات آزاد می گردد ، یک بشریت، یک زمین، آزادی بیان، آزادی حرکت، آزادی اینکه کجا می خواهید زندگی کنید. این زمین متعلق به ما است.
اشو عزیز
درونم چنان تنشی هست که قلبم را نابود می کند. سال هاست که این را می دانم و همیشه
از نگاه کردن به آن پرهیز کرده ام. وقتی در برابر شما می نشینم آن را احساس می کنم
و این مانع ذوب شدنم در شما می گردد. در این حوزه ی بودا از آن استفاده می کنم تا تنها، دورازدسترس و مغرور بمانم و نسبت به دیگران داوری کنم.
نگران آزادی زنی که دوست دارم نیستم، بلکه فقط زمانی آسوده ام که بر او مسلط باشم.
در کارم طالب موفقیت و تحسین هستم و از یاد می برم
تا از فرصتی که به من داده شده شاکر باشم.
اشو، می ترسم که یک روز بیدار شوم، فقط برای اینکه ببینم خیلی دیر شده است
و شما را از کف داده ام و این فرصتی را که شما به ما و من داده اید از دست داده ام.
آری مرشد عزیز و شیرینم، سوال دیگری ندارم ، فقط این نیاز عظیم برای افشاکردن خویش در پای تو و درخواست کلام الهی و راهنمایی و نورت.
درد زیادی هست اشو، و همچنین عشقی زیاد.
پراشانتامPrashantam ، تمام مشکل تو اراده برای قدرتwill-to-power است.
در کارت می خواهی قدرتمند باشی. تو یک درمانگر هستی؛ در گروه درمانی خودت مایلی قدرتمند باشی. حتی اگر عشق بورزی، می خواهی بر زنی که دوستش داری سلطه داشته باشی. این تنش تو، مشکل تو، اگر به یک نکته تقلیل بیابد، همان اراده برای کسب قدرت است.
خوب است که آن را افشا کردی، زیرا هر زخمی که باز شود، شروع به خوب شدن می کند. اگر آن را درک کنی ، که مشکل تو اراده برای قدرت است ، آنوقت چیزی وجود ندارد که نگرانش باشی. آنوقت باید به درونش نظر کنی ، که چرا این اراده برای قدرت از اول برخاسته است؟ این از عقده ی حقارت برمی خیزد. می بایستی همیشه خودت را با دیگران مقایسه کرده باشی: کسی برتر است و من کهتر.
در طول قرون آموزش چنین بوده است: که مردمان فرادست وجود دارند و مردمان فرودست؛ و تمام این آموزش یک دروغ است. فقط افراد منحصربه فرد وجود دارند ، هیچکس برتر یا کهتر نیست. نمی گویم که همه برابر هستند. پس بگذار بر این واقعیت تاکید کنم:
من اعتقادی به برابری ندارم، منحصربه فردبودن را باور دارم. برابری مفهومی بسیار فقیر و گنگ است. "همه باهم برابر هستند" یک احساس مسطح بودن و بی مزگی می دهد.
نه، گل مریم و گل سرخ و گل نیلوفر باهم برابر نیستند؛ طاووس ها و هدهدها نیز باهم برابر نیستند ، ولی تمامشان منحصربه فرد هستند.
مردم با این فکر زندگی کرده اند که یا تمامشان باهم برابر هستند و یا نابرابر! من مفهومی تازه به شما می دهم. برابری، نابرابری ، هردو دو روی یک سکه هستند. این سکه را کاملاٌ دور بینداز. هر فرد شخصیتی منحصربه فرد از خودش دارد: او نه برتر از دیگری است
و نه کهتر.
تو مراقبه نکرده ای. این یکی از فجایعی است که برای تمام درمانگران رخ می دهد. چون در گروه های درمانی آنان یک مرشد-کوچولوmini-guru می شوند، فکر می کنند که نیازی
به مراقبه کردن ندارند. آنان شروع می کنند به حل کردن مشکلات دیگران و ازیاد می برند که مشکلات خودشان در انتظار هستند تا حل بشوند. بنابراین شروع کن به مراقبه کردن؛
شروع کن به هشیارشدن که تو یک موجود منحصربه فرد هستی، درست همانگونه که دیگران چنین هستند. و زمانی که این فکر منحصربه فردبودن در تو جا افتاد، این نگرش داوری کردن را رها خواهی کرد. چه چیز برای داوری وجود دارد؟ ، مردم منحصربه فرد هستند.
فکر داوری کردن نسبت به دیگران بخشی از فلسفه ی قدیم بود که می گفت کسی برتر است و دیگری کهتراست: کسی قدیس است و دیگری گناهکار. آنوقت یقیناٌ مسئله ی قضاوت کردن پیش می آمد: برای اینکه کسی را قدیس بخوانی باید قضاوت کنی؛ وقتی کسی را گناهکار
می خوانی باید قضاوت کرده باشی. و این داوری کردن فقط مختص دیگران نخواهد بود،
در مورد خودت نیز خواهد بود.
وقتی قدیسی را می بینی، خودت را داوری می کنی: "من خیلی پایین تر هستم." و وقتی کسی احساس کهتری کند، می خواهد که قوی شود، تا به خودش و به دنیا اثبات کند که "من حقیر نیستم." با مفهوم منحصربه فردبودن تمام داوری ها ازبین می روند.
به یاد قصاب خیلی مشهوری افتادم. شهرت او در این بود که برای بیست سال متوالی حیوانات را برای پادشاه چین قصابی می کرد، ولی هرگز ابزار کارش را تغییر نداده بود. سلاح های او حتی پس از بیست سال کار مداوم، مانند روز اول تازه و نو مانده بودند. پادشاه پیر شده بود و قصاب هم پیر شده بود....
یک روز پادشاه در باغ قدم می زد. به مکان آن قصاب نزدیک شد و ابزارهای کارش را دید که بسیار تازه و نو در آنجا برق می زنند. از او پرسید، "چطوری ترتیب داده ای؟ تو آن ها را عوض نکرده ای، حتی آن ها را برق نینداخته ای؟"
قصاب گفت، "نیازی نیست ، زیرا وقتی حیوانی را تکه تکه می کنم، برای من یک مراقبه است. من مرید مرشدی هستم و از او سوال کرده بودم، <آیا باید حرفه ی قصابی را رها کنم؟> او گفته بود، <چرا؟ کس دیگری آن را انجام خواهد داد و هیچکس بهتر از تو انجام
نمی دهد، پس ادامه بده.>
"من حیرت کرده بودم که مرشدی که نیازاریnon-violence را آموزش می دهد مرا از ماندن در این حرفه منع نکرده است و برعکس به من می گوید که به قصابی ادامه بدهم. ولی او به من گفت، <تو موجودی نادر و منحصربه فردهستی: ادامه بده ولی از این کار یک مراقبه بساز. قبل از اینکه حیوانی را بکشی، به او بگو، برادر!.. وقتی او را می کشی پر از احترام و حرمت باش. از روی بی رحمی نکش؛ وقار داشته باش.>
" و به سبب آموزش های او ، وقار و مراقبه گونگی و احترام برای زندگی ، حیوانی که کشته می شود تقلا نمی کند، نمی جنگد و سعی نمی کند تا فرار کند. او بدون هیچگونه اصطکاک به تیغ های من اجازه می دهد تا کار کنند. برای همین است که این تیغ های من مانند روز اولشان نو و براق مانده اند. من کشتار می کنم ولی با قلب و با عشق."
قصاب های دیگری هم در آن کاخ بودند و نمی توانستند باور کنند که او چگونه موفق به این کار شده است. آنان می دیدند که او نخست حیوان را درآغوش می گیرد و می بوسد و با او حرف می زند و به او می گوید، "حتی اگر من هم تو را نکشم، دیگری تو را خواهد کشت. بهتر این است که من تو را سر ببرم، زیرا با حرمتی عمیق و عشق و محبتی ژرف چنین خواهم کرد: پس جنگی بین ما وجود نخواهد داشت. اجازه بده، تا که آزار نبینی. سعی نکن فرار کنی."
این قصاب ساده بعدها مرشد بزرگی شد. او عادت داشت به مردم بگوید، "من چیز زیادی
نمی دانم. آنچه می دانم این است که اگر حتی یک حیوان را دوست داشته باشید، او درک
می کند و حتی آماده است با خوشحالی در دستان شما کشته شود ، چون او را دوست دارید."
او از مرشد خودش پرسیده بود، "آیا مرا قضاوت نمی کنی که کاری گناه آلود انجام می دهم؟"
مرشد گفته بود، "آنان که داوری می کنند زندگی را درک نمی کنند. کسی باید قصاب باشد؛ کسی باید هیزم شکن باشد، کسی باید دزد باشد ، زیرا مردم به انباشتن پول ادامه می دهند."
یک دزد چیزی نیست جز یک سوسیالیست عملگرا!
ادارک عمیق سبب نگرش بدون قضاوت شما می شود: آنگاه کسی گناهکار نیست و کسی قدیس نیست. آنگاه تمام نکته این است: اگر یک گناهکار هستی، تا حد ممکن، به تمامی و
شدت هرچه بیشتر گنهکار باش ، زیرا آنچه نهایتاٌ مهم است تمامیت و شدت است. اگر یک قدیس هستی، نیمه دل نباش: به شدت و در تمامیت وجودت یک قدیس باش، زیرا در نهایت، همین به حساب می آید: نه اینکه چه می کنی، بلکه چگونه انجامش می دهی:
با مراقبه گونه بودن و در سکوت.
پراشانتام، نیازی نیست که نگران باشی که روزی بیدار شوی و ببینی که خیلی دیر شده است. هرگز خیلی دیر نیست. حتی اگر در آخرین نفس زندگی این را دربیابی همین کافی است. یک لحظه ی کوتاه از ادراک، وزین تر از یک عمر سوءتفاهم است: یک لحظه از ادراک،
یک عمر سوءتفاهم را پاک می کند ، پس هرگز دیر نیست.
و نگران این نباش که روزی احساس کنی مرا از کف داده ای. نمی توانی مرا از کف بدهی ، هیچکس نمی تواند. زیرا من هیچ انتظاری از شما ندارم. من شما را همانگونه که هستید می پذیرم و همیشه شما را چنان که هستید خواهم پذیرفت. من هیچ قضاوتی ندارم، پس چگونه می توانی مرا از دست بدهی؟ ولی این چیزی است که شما در طول قرن ها توسط آن شرطی شده اید: پدر به پسر می گوید <مرا از دست نده>do not fail me ، مرشد به مرید می گوید <مرا ازدست نده> آنان انتظار دارند که شما نوعی مشخص باشید و باید حتماٌ موفق باشید.
هرکاری که می کنی، با شدت انجامش بده. ولی نمی توانی مرا از دست بدهی زیرا من هیچ انتظاری ندارم؛ نمی توانید مرا ناکام کنید. من در طول سالیان بسیار با آدم های بسیاری کار کرده ام و سپس راه هایمان جدا شده است. من به آنان نمی گویم که به من خیانت کرده اند،
فقط می گویم که راه هایمان ازهم جدا شده است ، زیرا مسئله ی خیانت درکار نیست.
من هرگز درخواست وفادارماندن نکرده ام، پس چگونه می توانم بگویم که به من خیانت شده است؟ زندگی فقط ما را به نقطه ای آورده که نمی توانیم باهم باشیم.
قلب من هنوز برای آنان که به راه خودشان رفته اند سرشار از محبت است. هرکجا که هستند، برکات من همچون سایه آنان را تعقیب خواهد کرد.
فصل سیزدهم
16 فوریه 1987 ، هفت عصر
خداوند آن اقيانوسي است كه در آن هستيد
اشو عزیز
وقتی می گویید که مایل هستید ما سطح آگاهی دنیا را ارتقا بدهیم، برای من معما می شود.
من احساس می کنم که نیاز دارم با تمام نیرو پاهای خودم را روی زمین محکم نگه دارم.
و به نوعی "دنیا" را تماماٌ ازیاد می برم و از اینکه می توانم در سرور مست کننده و
رقص سکوت این حوزه ی بوداگون ناپدید شوم، خوشحال هستم.
پس ما چه باید بکنیم تا این نگرش شما را ارضا کنیم؟
پریم توریا، آنچه نیاز است برای ارتقای سطح بشریت انجام بدهی فقط این است که آگاهی خودت را تا اوج و تمامیت خودت ارتقا بدهی. نیازی نیست هیچ کار دیگری بکنی. پس هیچ معمایی وجود ندارد ، ذهن تو این معما را می سازد. زیرا ذهن همیشه جدا کننده است و تقسیم می کند: تو و دنیا. و آنوقت مشکل برمی خیزد: اگر باید برای بالابردن سطح آگاهی دنیا انرژی بگذاری، پس خودت چی؟ آگاهی خود تو هنوز به پرواز درنیامده است.
ولی تاجایی که به من مربوط است ، و این را باید همگی به یاد بسپارید، این تنها سوال توریا نیست ، شما دنیا هستید. جدایی وجود ندارد. لحظه ای که تو آگاهی خودت را بالاتر
می بری، معرفت دنیا را بالاتر برده ای. اگر بتوانی به اشراق برسی، در ظرفیت توان خودت، آنچه را که برای ارتقای آگاهی دنیا ممکن بوده انجام داده ای. تلاش بیشتری لازم نیست. درواقع، تلاش بیشتر یک مانع خواهد بود. شما باید تماماٌ روی وجود خودتان و شکوفا شدن خود متمرکز باشید.
زندگی یک قانون مخفی دارد: درست مانند آب که تمایل دارد در سطح تعادل باقی بماندon level، آگاهی نیز می کوشد تا درتعادل بماند. اگر آگاهی یک نفر به اوجی والا برسد،
به زودی بسیاری از مردم شاهد انفجارهایی در درونشان خواهند بود. همچنین واقعیتی شناخته شده وجود دارد که اگر به بیداری برسی، خود همان بیداری سبب ایجاد روندهای مشابه در اطرافت خواهد شد.
این ربطی به اعمال و کردار تو ندارد ، فقط با بیدار بودن: ناگهان در تمام اطراف تو، خواب شروع می کند به ازبین رفتن. درست همانطور که وقتی نوری را به اتاقی تاریک می آوری: نمی پرسی که حالا چگونه تاریکی را ازبین ببریم؟ آیا فکر می کنی تلاشی اضافی لازم است؟ خود همان نور تاریکی را ازبین خواهد برد.
نوری فراراه خویشتن شو، و در ظرفیت یک موجود انسانی، هرآنچه را که ممکن بوده برای ارتقای آگاهی تمام دنیا انجام داده ای.
کاملاٌ خوب است: تماماٌ مست شو؛ تمام مسرور باش و کاملاٌ ساکت باش، و چنان با شدت برقص که رقصنده ناپدید شود و فقط رقص باقی بماند.... با چنین شدت و چنین تمامیت، هزاران قلب ناگهان به رقص درخواهند آمد. شاید هرگز ندانند که منبع آن کیست، شاید هرگز ندانند که چه کسی این روند را ماشه چکانده... شاید هرگز ندانی که چند نفر را متحول
ساخته ای. ولی این اهمیتی ندارد: مستی تو مستی هزاران نفر می شود، رقص تو بسیاری را به همان سرور غرقه خواهد کرد؛ ترانه ات روی لبان بسیاری جاری خواهد شد، و سکوت تو در هزاران قلب به ارتعاش درخواهد آمد. تو فقط خودت را تغییر بده.
باردیگر تکرار می کنم: شما دنیا هستید.
اشو عزیز
وقتی در مورد زندگانی های گذشته صحبت می کنید من می ترسم.
من هرگز خاطره ای نداشته ام؛ تنها احساسی مبهم؛ و درجایی می دانم که نمی خواهم بدانم.... مگر اینکه خاطره ای از شما باشد. و در مورد زندگانی های آینده، بسیار غمگین می شوم ، فقط همین فکر که باید دوباره از نو شروع کنم: خانواده، مدرسه، مبارزه برای بقا
و بالاتر از همه: شما آنجا نخواهید بود.
چگونه شما را به یاد بیاورم، چگونه نتوانم این هدیه ی بزرگ را که شما هستید از یاد نبرم؟ مایلم این لحظه تا ابدیت کش پیدا کند و هرچیز دیگر را فراموش کنم.
آیا یک عمل جراحی بزرگی و جادویی ممکن است؟ می خواهم شفا بیابم...
کاویشو، من دقیقاٌ آن عمل جراحی جادویی را که درخواست می کنی انجام می دهم.
آیا فکر می کنی که کار من فقط انتقال واژه ها و مفاهیم و فلسفه هاست به شما؟
شما روی تخت جراحی من دراز کشیده اید.
نیازی نیست که گذشته را به یاد بیاوری. هرگاه در مورد گذشته صحبت کرده ام، فقط به این دلیل بوده تا شما آگاه شوید که قبلاٌ فرصت های بسیار را از دست داده اید. مراقب باش که این بار از دست ندهی.
هزاران زندگانی گذشته است و شما در یک چرخه و یک مسیر ثابت حرکت کرده اید. این بار از این دایره بیرون بزن. و اگر این بار بتوانی از این دایره بیرون بزنی، برای تو زندگی
آینده ای وجود نخواهد داشت ، ابدیت از آن تو است.
و این چیزی است که از من می خواهی: آیا راهی هست که این لحظه تا ابدیت کش پیدا کند؟ این است آن فرصت: این سکوت، این رقص، این سرور می تواند به شما کمک کند تا از این دور باطل بیرون بیا، و دیگر هرگز وارد رحمی دیگر نخواهی شد. همینجا باقی خواهی ماند ، نه به صورت بدن یافته، بلکه فقط همچون یک آگاهی خالص، منتشر شده در سراسر جهان هستی.
تمام تلاش من این است که شما را ترغیب کنم که از شبنم بودن به اقیانوس شدن جهش کنید.
و این عمل جراحی خیلی دشوار نیست؛ یکی از ساده ترین چیزهای ممکن است: فقط از ذهنت بیرون بیا. شاهد ذهنت شو؛ تمامی رفت و آمدهایش را تماشا کن. بخشی از آن ترافیک نباش؛ کنار جاده بایست ، زیرا تو ذهن نیستی.
زمانی که این جمله تجربه ات شد ، که تو ذهن نیستی ، دیگر مسئله ی زاده شدن در یک مسیر تکراری احمقانه درمیان نیست. این ذهن و هویت گرفتن با ذهن است که سبب حرکت تکراری در یک حلقه است. هویت نگیر. تو نه بدن هستی و نه ذهن. تو فقط آن شاهد خالص هستی.
این روشی ساده است ، ساده ترین روش برای بزرگترین تجربه ، میانبر ترین راه هاست. هرگاه وقت داری ، روی تخت که دراز می کشی، یا وقتی دوش می گیری ، به هیچ وضعیت بدنی خاصی نیاز نیست ، فقط یک شاهد بمان: شاهد بدن، شاهد تازگی آب،
خنکی آن و شاهد افکاری که در ذهن گذر می کنند. فقط با شاهد بودن، ذهن ازبین می رود.
یک روز، ناگهان سکوتی مطلق را در درونت خواهی یافت ، ترافیکی وجود ندارد....
جاده خالی است. عمل جراحی کامل شده است. باردیگر در بدنی زاده نخواهی شد، درحالیکه بخشی از حیات ابدی باقی خواهی بود.
و نگران نباش: من آنجا خواهم بود. من پیشاپیش آنجا هستم و شما را از دره های تاریکتان
به قله های نورانی فرامی خوانم. شروع کن به صعود کردن.
فقط به یک راه می توانی مرا ازدست بدهی و آن این است: اگر ذهنت را انتخاب کنی، آنوقت نمی توانی مرا انتخاب کنی. اگر مرا انتخاب کنی، باید که ذهنت را رها کنی.
در ابدیت زندگی، ما همگی باهم دیدار خواهیم داشت ، البته بدون عکس های قدیمی خود و بدون چهره های کهنه مان. ولی هیچکس در این فراگیرشدن فردیت آگاهی خودش را ازدست نخواهد داد. او بخشی از کائنات می شود و بااین وجود، کائنات فردیت او را ازبین نخواهد برد، بلکه آن را غنا خواهد بخشید. بنابراین، نه تنها من، بلکه تمام ارواحی که وارد زمان
شده اند و به ورای زمان رفته اند، هنوز هم در اینک و اینجا وجود دارند.
در زندگی ماهاویرا داستان زیبایی وجود دارد. پیروان او قادر نبوده اند که راز این داستان را بازگو کنند. این به یقین داستانی واقعی نیست، یک تمثیل است، یک شعر: راهی غیرمستقیم برای بیان حقیقت. داستان می گوید که ماهاویرا هرگز سخن نگفت. واقعیت تاریخی این است که او بطور مداوم برای چهل سال حرف می زد. ولی داستان چنین است که ماهاویرا هرگز سخنی نگفته است. او همیشه ساکت بود و در گروه مخاطبین او سه دسته افراد وجود داشتند: یکی آنان که بدنشان را ترک کرده بودند و دیگر وارد بدن نشده بودند. آنان همه جا حضور داشتند و فقط برای ماهاویرا قابل دیدن بودند و دیگران آنان را نمی دیدند.
دسته ی دوم انسان ها بودند ، سالکین و جویندگان حقیقت که توسط شخصیت گیرا و جذابش گرد او جمع شده بودند.
و سومین گروه، نزدیک ترین مریدانش بودند ، یازده مرید. آنان نیز انسان بودند ولی باید آنان را در طبقه ای جداگانه قرار بدهیم زیرا وارد چنان یگانگی با مرشد خودشان شده بودند که می توانستند سکوت او را بفهمند.
او هرگز سخن نگفت ، ولی آن یازده مرید که گانادارا هاganadharas خوانده می شوند، برای مردمی که نمی توانستند آن سکوت را بفهمند سخن می گفتند. آنان چیزهایی را که ماهاویرا با سکوتش به آنان منتقل می کرد برای مردم می گفتند.
و دو مدرک و سند وجود داشت که آیا آنان سکوت ماهاویرا را درست شنیده اند یا نه. یکی این بود که آن یازده مرید خودشان مریدان خود را داشتند: یازده شاخه از مریدان وجود داشت؛ اگر همگی آنان همان پیام را سخن می گفتند. و این یک مدرک بود که کسی چیزی نادرست نشنیده است و کسی از خودش پیامی درست نکرده باشد.
و دومین مدرک و سند این بود که هروقت آن یازده مرید سخن می گفتند، آن ارواح بدن نیافته که حاضر بودند شروع می کردن به گلباران کردن این یازده مرید، زیرا آنان قادر بودند بطور مستقیم پیام ها را درک کنند. و آنان شادمان بودند زیرا اگر آن یازده مرید وجود نداشتند، پیام ماهاویرا گم می شد و ازدست می رفت. آن ارواح بدن نیافته قادر به ارتباط گرفتن با مردم نبودند. آن یازده گانادارا، بعنوان مدرکی برای تمام انسان ها، گلباران می شدند تا ثابت شود که ارواحی که قبلاٌ به روشنی رسیده اند هنوز هم حمایتشان می کنند و نشان می دهند که این مریدان خاص دقیقاٌ همان چیزی را منتقل می کنند که ماهاویرا با سکوتش بیان می کند.
دادن سند تاریخی برای این داستان بسیار مشکل است. ولی تجربه ی خود من این است که شاید پایه ای در واقعیت داشته باشد، زیرا من چند نفر از مریدان خودم را می شناسم که وقتی سکوت می کنم مرا درک می کنند. و هرآنچه که آنان درک می کنند دقیقاٌ همان است که من می خواستم منتقل کنم ولی آن را در خودم نگه داشتم. اینجا نیز بسیاری از شما نه تنها کلام مرا درک می کنید، بلکه سکوت مرا نیز می فهمید.
روزی که برق رفت من نامه های زیادی دریافت کردم که می گفت آن نشستن در سکوت برای چند لحظه چه تجربه ی زیبایی بوده است. در هر گردهمایی دیگری در دنیا، این قطع برق یک اختلال می بود ولی در این جمع، یک تجربه ی بزرگ بود ، مردم این وقفه را بسیار دوست داشتند. شاید آن قطع برق عمدی بوده باشد ولی آن مردم دریافتند که ما از آن لحظات لذت بردیم، و از آن روز به بعد، ما دیگر قطع برق نداشته ایم.
کاویشو، به گذشته فکر نکن و به آینده فکر نکن. من اینجا با شما هستم و قلب شما را
می شناسم. تو اینجا با من هستی و نیازی نیست بترسی که فرصت را ازدست بدهی.
تو به آن ارضاء نزدیک و نزدیک تر می شوی ، به آن ارضای نهایی.
تو یکی از برکت یافته ترین مریدان من خواهی شد.
اشو عزیز
خیلی مایلم که سوال های زیبا و واژگان زیبا پیدا کنم،
ولی هیچ چیز به نظرم نمی آید. در این لحظه درمی یابم
که یکی از ژرف ترین خواسته هایم این است که شما نام مرا صدا بزنید.
پریم آنوتوشاPrem Anutosha ، تو نامی بسیار زیبا داری. یعنی "عشق" و "رضایت کامل" عشق کامل ترین رضایت است. بزرگترین مصیبت در زندگی این است که عشق انسان ارضاء نشده بماند. این ارضا نشدن فقط مختص به عشق نیست ، این ارضا نشدن خود روح انسان است.
می خواستی نام خودت را از لبان من بشنوی... من خواسته ی تو را برآورده کردم.
مایلم که این نام فقط یک نام باقی نماند ، واقعیت تو نیز بشود.
این نام زیباست ولی واقعیت آن میلیون ها بار زیباتر است.
اشو عزیز
تازه ترین اخبار از منابع بهداشت عمومی و پزشکان تخصصی این است که امروزه کشیشان کاتولیک یکی از بالاترین گروه های خطر بیماری ایدز هستند، زیرا که نرخ همجنسبازی
در میان آنان بسیار بالا است. به نظر می رسد که کشیشان کاتولیک ده برابر بیش از سایر افراد جمعیت گرایش همجنسبازی فعال دارند.
اشو عزیز، من از رفتن شما به واتیکان نگران هستم!
پریم آمریتوPrem Amrito، این وظیفه ی تو است که نگران باشی.
او پزشک خصوصی من است، و اگر من به واتیکان بروم، او باید همراه من بیاید.
ولی چنین نخواهد شد. پاپ چنان ترسویی است که به دولت ایتالیا اجازه نخواهد داد... يك سال است كه مانع شده اند؛ و این پیام از طرف یکی از دوستان نزدیک نخست وزیر ایتالیا است که این پاپ است که با لجبازی مطلق اصرار دارد که تحت هیچ شرطی من نباید وارد خاک ایتالیا شوم.
حالا مشکل دیگری برخاسته است: پزشک شخصی خودم نمی خواهد من به واتیکان بروم.
اوضاع کاتولیک بدتر و بدتر می شود. به یقین آنان گروهی با مخاطره ی بالا هستند: کشیشان کاتولیک ده برابر بیشتر در معرض آلودگی به ایدز قرار دارند و این ده برابر نیز رقم درستی نیست زیرا آنان به هر ترتیب که شده سعی دارند آن را پنهان کنند.
بسیاری از کشیشان کاتولیک از بیماری ایدز مرده اند، ولی کلیسای کاتولیک اعلام کرده که از این بیماری یا آن بیماری مرده اند. کلیسا نمی خواهد قبول کند که آنان در اثر ایدز مرده اند.
این اخبار از سوی محافل پزشکی به بیرون درز کرده است، زیرا حرفه ی پزشکی از خطر آن وحشت کرده است یک کشیش، به ویژه یک کشیش کاتولیک، در جلسات اعتراف کردن بطور خصوصی با مردم در تماس است....
و بیماری فقط ده برابر نیست...این ده درصد اینک مورد پذیرش قرار گرفته است. آنان سال ها بود که انکار می کردند که همجنس بازی در میانشان شایع است؛ اینک آنان پذیرفته اند که بیماری ایدز ده برابر بیشتر در میان آنان وجود دارد تا در میان هر گروه دیگر. و چند نفر از این کشیشان از بیماری ایدز رنج می برد؟ کلیسا ساکت است، و این ها خادمین مردم هستند!
در آمریکا دو کشیش را یافتند که مبتلا به ایدز بودند. بلافاصله آنان را به شهرهای دوردست منتقل کردند. آنان را از کلیسا اخراج نکردند زیرا می ترسیدند که افشاگری شود. آنان از کلیسا باج خواهی کردند: "اگر ما را اخراج کنید، ما افشا می کنیم که به سبب بیماری ایدز ما بوده، و نه تنها ما، بلکه بسیاری از همکاران ما نیز به این بیماری مبتلا هستند."
بنابراین آنان به کلیساهای دیگر منتقل شدند تا این بیماری را به شهرهای دیگر سرایت دهند.
و وقتی که آن شهرها خبردار شدند، آنوقت یک مشکل درست شد زیرا مردم اصرار داشتند که این دو نفر باید مرخص شوند و نباید کلیساهای دیگری به آنان واگذار شود. ولی مشکل این بود که اگر این دو مرخص می شدند؛ دست به افشاگری می زدند. بنابراین آنان ارتقای رتبه یافتند و با تمام مزایا و حقوقشان به صومعه های دیگر منتقل شدند. تمامی مدیریت کلیسا به نظر احمق می آید: صومعه ها پر از همجنسبازان هستند و فرستادن این دو کشیش برای پنهان شدن در آن صومعه ها خطری است برای تمام کشیشان و راهبان ساکن در آن صومعه ها!
در یک صومعه در اروپا، نیمی از ساکنانش همجنس باز هستند ، و تقریباٌ هزار و پانصد نفر در آنجا زندگی می کنند. حالا این یک تضاد بزرگ است ، زیرا هزاروپانصد نفر رقم کوچکی نیست. هفتصدوپنجاه نفر همجنس باز تایید شده وجود دارد. آنان صومعه را به دو بخش تقسیم کرده اند و یک بخش متعلق به همجنسبازها است. آنان کشیش اعظم خودشان را انتخاب کرده اند و اعلام کرده اند که همجنسبازی برخلاف مذهب کاتولیک نیست.
حالا شما نمی توانید هفتصدوپنجاه نفر را بیرون بریزید. آنان شما را در برابر تمام دنیا افشا خواهند کرد. و این در تمام صومعه ها اتفاق افتاده است، زیرا پاپ هر روز اصرار دارد....
آناندو آخرین آمار راهبان کاتولیک را آورده است: پاپ هر روز از حکومت های جهان درخواست می کند تا همجنسبازی را بعنوان یک گناه اساسی و یک جرم به رسمیت بشناسند ، مجازاتش دست کم ده سال زندان باشد! چرا او ناگهان اینهمه علاقه پیدا کرده که همجنسبازان را به زندان بفرستد و تمام دولت ها باید آن را یک جرم و گناه بزرگ بشناسند؟
عقب ماندگی ذهنی انسان چنان است هیچکس به خودش زحمت نمی دهد که بداند همجنسبازی فقط یک عارضه است. و انسان می تواند ببیند که حتی در قرن بیستم نیز نمی توانیم یک منطق ساده را درک کنیم. پاپ از یک سو مرتب می گوید، "همجنسبازی را بعنوان یک جرم محکوم کنید؛ و زندگی در تجرد را در تمام منبرها و کلیساها، بعنوان تنها درمان، تحسین کنید." واقعیت این است که: زندگی در تجرد سبب همجنس بازی است.
چرا کشیشان پروتستان اینهمه از همجنسبازی رنج نمی برند؟ چرا همجنسبازی در خاخام های یهودی اینهمه شایع نیست؟ چرا فقط کاتولیک ها؟ و به زودی همین اوضاع را در معابد هندو و صومعه های جین و بوداییان خواهید یافت ، هرکجا که زندگی در تجرد celibacyقانون باشد، همجنس بازی باید که وارد شود.
و هر تلاش صورت می گیرد تا مسئولیت آن را روی دیگری پرتاب کنند. هیچکس شهامت ندارد که یک نکته ی ساده را بگوید: زندگی در تجرد سبب است. بگذارید که زندگی تجردی محکوم شود! ده سال زندان برای کسی که بخواهد در تجرد زندگی کند... و همجنسبازی ازمیان خواهد رفت. بگذارید تمام راهبان و راهبه ها باهم ازدواج کنند، اگر هم ازدواج نکنند، پس بگذارید صومعه های راهبه ها و راهبان یکی شود و مختلط ، و همجنسبازی
ازبین خواهد رفت.
ولی هیچکس مایل نیست ببیند که زندگی مجردی سبب است، زیرا این اصل اساسی مذهب آنان است. بنابراین کاملاٌ کور هستند.
چند روز پیش گزارش دیگری شنیدم: در آفریقا، جایی که شاید ایدز از همه جا فراگیرتر باشد، دانشمندی که سرگرم تحقیق بود که چرا ایدز اینهمه در آفریقا شیوع دارد، کشف کرد که این بیماری از میمون ها به انسان رسیده است. او دریافت که خوردن گوشت میمون سبب ایجاد ایدز می شود.
ولی او باید بداند که هنوز هم خود شرطی شدگی هایش مشغول کار است: آن میمون های بیچاره از کجا ایدز گرفتند و گوشتشان پر از ویروس شد؟ در آفریقا این نکته شناخته شده است که در اعماق جنگل ها مردم با میمون های ماده آمیزش می کنند. این باید انسان باشد که ایدز را در میمون ها ایجاد کرده ، و حالا میمون های بیچاره را برای ایدز مورد سرزنش قرار می دهند! ولی این احمقانه است زیرا اگر در افریقا مردم در اثر خوردن گوشت میمون دچار ایدز می شوند.... راهبان کاتولیک در اروپا و آمریکا که گوشت میمون نمی خورند! پس این نمی تواند علت واقعی باشد.
تمام مذاهب برای هزاران سال است که اصرار داشته اند زندگی بدون آمیزش جنسی چیزی روحانی است. هیچ چیز روحانی در آن وجود ندارد. ولی می شد آن را تحمل کرد: اگر کسی بخواهد زندگی جنسی نداشته باشد این آزادی اوست؛ ولی اگر همجنس باز شود دیگر آزادی او نیست ، او وارد زندگی فردی دیگر می شود. بازهم می شد آن را تحمل کرد، زیرا مسئله فقط دو نفر است و اگر هردو راضی باشند.....
ولی اینک مسئله اهمیت عظیمی پیدا کرده است. این کار سبب شیوع بیماری علاج ناپذیری
می گردد. و این بیماری بصورت های عجیبی مردم را آلوده می سازد. شاید با بیمار مبتلا
به ایدز رابطه ی جنسی نداشته باشید ، بااین وجود بازهم مبتلا خواهید شد. هرچیز که از بدن شخص مبتلا بیرون بیاید ناقل ویروس است ، حتی اشک های او. اگر کودکی گریه می کند، بهتر است بگذارید تا گریه کند! اشک هایش را با دست هایتان پاک نکنید ، زیرا کودکان بسیاری هستند که با ایدز به دنیا می آیند ، زیرا پدر یا مادرشان مبتلا به ایدز بوده است.
و زمان زیادی طول می کشد تا این بیماری پخته شود ، هشت تا ده سال. زمانی که پخته شد آنوقت دو سال طول می کشد تا آن شخص بمیرد. ظرف دو سال محکوم به مرگ است.
ولی در طول این هشت سال می تواند به تولید مثل ادامه بدهد ، و تمام آن کودکان آلوده
به ایدز خواهند بود.
دیر یا زود حتی بوسیدن نیز باید ممنوع شود زیرا بزاق دهان ناقل ویروس است. فقط اسکیموها کار درستی می کنند ، آنان در تمام تاریخشان بوسه نداشته اند. وقتی برای نخستین بار دیدند که مبلغان مذهبی همدیگر را می بوسند، نمی توانستند باور کنند: "این مردم چقدر کثیف هستند! بزاقشان را با هم مخلوط می کنند و با زبان همدیگر بازی می کنند ، بوسه فرانسوی؟!"
اسکیموها توانستند زشتی و کثیفی این را ببینند. آنان هرگز همدیگر را نبوسیده اند، بجای بوسیدن، آنان روش بسیار بهداشتی تری برای نشان دادن عشقشان دارند: دماغ هایشان را
به هم می مالند! بسیار تمیزتر و بهداشتی تر است ، بجز زمانی که دچار سرماخوردگی هستند: در آن وقت می تواند خطرناک باشد. وقتی آب از بینی ات روان است هیچکس مایل نیست با دماغ تو عشقبازی کند!
آمریتو، من گفته ام که مایلم به واتیکان بروم، ولی واتیکان آماده نیست از من استقبال کند.
و این نخستین بار نیست که من این را گفته ام. بارها این را گفته ام: بخصوص به روزنامه ها و رسانه های خبری که از ایتالیا می آیند. دیروز باید آن را می گفتم زیرا یک خبرنگار زن اینجا بود: جولیا و این سوال او بود.
پاپ هیچگونه ادراک مذهبی یا فلسفه ی عمیقی ندارد. خود مسیحیت چنان مذهب فقیری است که در هیچ کشوری روی قشر روشنفکر تاثیری نداشته است. برای نمونه، در هندوستان امروزه اقلیت مسیحی وجود دارد که تعدادشان زیاد است ، سومین مذهب بزرگ در هندوستان هستند. ولی تمام کسانی که مسیحی شده اند گدا، مردمان قبایل ابتدایی، یتیم ها، روسپیان و بیوه زنان هستند ، که بعنوان هندو نمی توانند دوباره ازدواج کنند، ولی
بعنوان یک مسیحی می توانند! و این مردم به این دلیل مسیحی نشده اند که به برتری مسیحیت نسبت به دین خودشان اعتقاد دارند.
تائوئیسم، بودیسم و جینسیم در تحلیل های خود از معرفت انسانی و یافتن راه هایی برای کمک به بشریت برای بازگشت به وطن، بسیار والاتر هستند.
مسیحیت هیچ چیز قابل مقایسه با این ها ندارد و هرچه دارند را می توان به سادگی توسط بحث و استدلال نابود کرد ، و پاپ این را درک می کند؛ تمام مسیحیان این نکته را می فهمند.
من با کشیشان و اسقف های زیادی در تماس بوده ام و شرمندگی آنان را دیده ام ، زیرا آنان
نمی توانند هیچکدام از اصول اساسی مذهب خودشان را با استدلال حمایت کنند.
بنابراین، آمریتو، نیازی به ترسیدن نیست ،نه آنان به من اجازه خواهند داد به آنجا بروم و
نه تو اجازه می دهی که بروم. ولی اجازه بده که گاه گاهی پاپ را بکوبم!
اشو عزیز
یک ماهی اقیانوس پرسید، "مرا ببخش، تو از من مسن تر هستی، پس می توانی به من بگویی: کجا می توانم آن چیزی را که اقیانوس نام دارد پیدا کنم؟
ماهی مسن تر پاسخ داد، "اقیانوس چیزی است که تو اکنون در آن هستی."
ماهی ناامید شده گفت، "آه؛ این است؟ ولی این آب است. آنچه من می جویم اقیانوس است."
و او شناکنان دور شد تا جایی دیگر را بگردد.
آناند کاتیایانیAnand Katyayani ، این تمثیلی قدیمی است. ولی این یکی از زیبایی های تمثیل است ، که هرگز کهنه نمی شوند، همیشه مربوط هستند.... زیرا تمثیل در مورد شماست ، نه در مورد ماهی، نه در مورد اقیانوس.
همه جویای حقیقت هستند: همه کس در جست و جوی خداوند است، همه طالب معجزات هستند و رازهای منبع زندگی. و اوضاعی یکسان است: ماهی جوان تر از ماهی مسن تر می پرسد: "آن چیز که اقیانوس نام دارد چیست؟ من در موردش خیلی می شنوم."
و ماهی مسن تر می گوید، "تو در آن هستی."
و طبیعتاٌ ماهی جوان تر گفت، "ولی این آب است ومن در جست وجوی اقیانوس هستم."
او چنان ناکام شده بود که گفت، "بهتر است دور شوم و برای یافتن حقیقت به جایی دیگر بروم و اقیانوس را پیدا کنم."
خداوند آن اقیانوسی است که شما در آن هستید، زیرا خداوند نام دیگری است برای زندگی.
شما هر لحظه خداوند را با تنفس هایتان به درون و بیرون می کشید. این خداوند است که در قلب شما می تپد. این خداوند است که در خون شما جاری است. خداوند مغزاستخوان شماست و استخوان ها و هوشمندی شما و خود آگاهی شماست. ولی چون ماهی در اقیانوس زاده شده ،_ بسیار نزدیک است ، فکر می کند که این فقط آب است.
این فقط هوا است که شما تنفس می کنید. و مردم درست مانند آن ماهی در جست و جو هستند و هرگز نخواهند یافت ، تا زمانی که از جست و جو بازایستند و فقط به آنچه که خود هستند نظر کنند، و اینکه آگاهی شان چیست و زندگی شان چیست. و تعجب خواهند کرد که نیازی نبوده به جایی بروند. هرآنچه که آنان در بیرون و محیط اطراف در پی آن بودند،
در درونی ترین هسته وجودشان در خودشان وجود داشته است.
تمامی جهان هستی خداوند است. این مذاهب هستند که این کذب را درست کرده اند که خداوند دنیا را خلق کرده است و بنابراین این فکر را داده اند که خدا و دنیا دو چیز هستند و بنابراین آنان باید در پی خداوند باشند.
من مایلم این دوگانگی را کاملاٌ نابود کنم. خداوند خالق نیست، بلکه خود خلقت است.
او در درختان وجود دارد و در رودخانه ها و در ماه و در خورشید و در تو.
بجز خداوند هیچ چیز وجود ندارد.
جوینده همان جستنی است و صیاد همان صید. و ناظر همان منظر است. و لحظه ای که این را دریابی، چنان آسودگی عمیقی خواهد آمد و چنان آرامش عمیقی بر تو نازل می شود که قبلاٌ در خواب هم نمی دیدی. چشمانت چنان شفافیتی خواهند یافت که در همه جا زیبایی خواهی دید: یک زیبایی وصف نانشدنی، یک خیر عظیم. در کوچکترین چیز این زندگی تپش کائنات را احساس خواهی کرد. این دنیا پرستشگاه ما است و این خدای ما است و ما بخشی از آن هستیم.
پرستنده از پرستیدنی جدا نیست. درک این وحدت زنده، دیانت واقعی است.
فصل چهاردهم
17 فوريه 1987، هشت صبح
كليد طلايي
اشو عزیز
اینک مدتی است که من به این نکته نگاه می کنم که چرا و چگونه از خودم محافظت می کنم و خودم را از چه کسی محافظت می کنم. در می یابم که این خودش را توسط نخوت بیان می کند و در ایمن بودن از اینکه همیشه در سوی دهنده باقی بمانم.
خودم را مانند یک موشک احساس می کنم که آماده ی پرتاب شدن است:
تمام سیستم ها آماده هستند و فقط هنوز یک قفل وجود دارد: قفل محافظت از خود.
اشو آیا ممکن است کلید این قفل محافظت را به من نشان بدهید ،
یا اینکه قفلی وجود ندارد؟
دیویدDavid، انسان با مرگ در قلبش زاده می شود. همانطور که رشد می کند، مرگ نیز رشد می کند. زندگی و مرگ تقریباٌ مانند دو بال هستند. روزی که زندگی به اوجش برسد، مرگ نیز به اوج خودش خواهد رسید: این ترس از ناشناخته و نیاز به محافظت برای همین است.
ولی فقط یک راه برای بازکردن قفل وجود دارد ، فقط یک کلید. نیاز به محافظت شدن فقط زمانی می تواند ازبین برود که تو درک کنی که این زندگی که تو شناخته ای، آن زندگی ابدی نیست. شبنم باید بمیرد؛ راهی برای محافظت از آن وجود ندارد.
ولی مرگ شبنم فقط یک آغاز است. پایان نیست: این آغاز خود اقیانوس است. آن شبنم اقیانوس می گردد. آنگاه تمام ترس ها ، از ناامنی، از مرگ، از بیماری و از پیری ، همگی باهم ازبین می روند.
ولی انسان درست ضد این کار می کند. با دیدن اینکه خواسته ای برای محافظت شدن وجود دارد، او سعی می کند تا انواع حفاظت ها را پیدا کند ، با پول، با قدرت و با کسب احترام. ولی آن اشتیاق به سادگی یکی است: "من باید به نوعی چنان قوی و چنان امن بشوم که ترس از ناشناخته، از مرگ بتواند فراموش شود."
ولی راهی برای ازیادبردن آن نیست. می توانی با هزار ویک چیز سرگرم شوی ولی این ترس همیشه آنجا مانند یک جریان زیرین وجود دارد ، زیرا این پدیده ای طبیعی است.
مرگ چیزی نیست که از خارج وارد شود.
من همیشه عاشق این تمثیل باستانی بوده ام: پادشاهی از مرگ بسیار وحشت داشت.
او سرزمین های بسیاری را فتح کرده بود و یک جنگاور بزرگ بود. او بقدر کافی امن بود و امنیت داشت ، نیازی به ترسیدن او نبود. ولی مشکل این است: مرگ از خارج وارد
نمی شود ،_ در درونت رشد می کند. تو آن را با تولدت همراه می آوری.
ولی هیچکس این را به او نگفته بود. برعکس، مشاورینش به او گفتند، "باید برای خودت قصری بسازی بدون پنجره و بدون در ، فقط یک در و بر آن در باید هفت نوع محافظ و نگهبان بگماری. به یک نگهبان نباید اکتفا کرد. هفت رده از نگهبانان لازم است.... آنوقت مطلقاٌ در امان خواهی بود."
او آن قصر را ساخت. فکری منطقی به نظر می رسید: ولی هرآنچه که منطقی باشد الزاماٌ واقعی نیست ، منطق با زندگی انطباق ندارد. آن قصر ساخته شد. پادشاه بسیار خوشحال بود. سیستم نگهبانی بسیار امن بود. فقط یک در وجود داشت و هیچ دشمنی نمی توانست از
هیچ کجا وارد شود.
یکی از دوستانش، یک شاه دیگر، در مورد این قصر شنید و برای دیدن آن آمد. بسیار
تحت تاثیر واقع شد. در داخل، یک شاهکار هنری بود و تماماٌ از سنگ مرمر ساخته شده بود: تمام وسایل لذت بردن پادشاه در آنجا وجود داشت: باغچه ها و حوض ها و آبشارهای زیبا... ولی همه چیز در داخل قصر بود. دوست شاه به او گفت، "مایلم در سرزمین خودم قصری درست شبیه این داشته باشم. خیلی امن است."
وقتی که آن دوست آنجا را ترک می کرد، شاه میزبان بیرون آمد و دوستش باردیگر از او تشکر کرد. وقتی که میهمان سوار ارابه ی طلایی اش می شد گفت، "من واقعاٌ سپاسگزارم، زیرا تو چیزی ساخته ای که واقعاٌ امن است. فقط معمار و سنگتراش های خودت را به من بسپار؛ می خواهم دقیقاٌ همین قصر را در سرزمین خودم بسازم."
درست در همین وقت یک گدا که در خیابان نشسته بود شروع کرد به خندیدن.
هردو پادشاه شرمگین شدند و شاه میزبان از آن گدا پرسید، "چرا می خندی؟"
او گفت، "من زمانی خودم یک شاه بودم، ولی فقط برای یافتن امنیت بود که گدا شدم. از وقتی که گدا شده ام هیچکس علاقه ای به کشتن من ندارد. حالا بدون ترس در خیابان می خوابم.
یک توصیه برای شما دارم و من از هردوی شما مسن تر هستم و سرزمین من بسیار از سرزمین شما وسیع تر بود.
"توصیه ی من این است که در قصر تو یک نقص وجود دارد. من اینجا نشسته بودم و تماشا می کردم ، ولی هیچکس به این نقص توجهی نداشته است."
شاه پرسید، "کدام نقص؟"
گدا گفت، "یک در وجود دارد. بهترین امنیت برای تو این است که بگذاری سنگتراش آن در را ببندد. بجای در یک دیوار زیبای مرمرین خواهد بود. آنوقت هیچکس نمی تواند وارد آنجا شود. حتی آن هفت ردیف نگبانان هم می توانند توطئه کنند تا پادشاهی را به دست آورند ، غیرقابل تصور نیست. تو در دست های این هفت نگهبان قرار داری. اگر آنان با هم متحد شوند می توانند تو را بکشند و پادشاهی را میان خود تقسیم کنند. و این چنان ساده است که باید به فکرشان برسد. تو فکر می کنی که امن هستی ، بیش از هر زمان ناامن هستی: تو فقط در دست های این هفت مرد قرار داری."
شاه گفت، "فکرت درست است، ولی اگر دری برای بیرون آمدن وجود نداشته باشد،
پس فایده ی زندگی کردن چیست؟"
و آن گدا دوباره خندید و گفت، "نیازی نیست بیرون بیایی. مرگ می تواند بدون در هم وارد شود ، زیرا درواقع از بیرون وارد نمی شود: او در درونت نشسته است، درست مانند
یک دانه."
شاید تو زیاد هشیار نباشی دیوید، هیچکس خیلی هشیار نیست ، که تو هر روز در حال مردن هستی: اینچ به اینچ. و یک روز آن روند کامل می شود. مرگ یک واقعه نیست، بلکه یک روند است: طول آن مساوی است با طول زندگی. اگر قرار باشد هفتاد یا هشتاد سال زندگی کنی، مرگ نیز هشتاد سال دارد که با تو زندگی کند.
این زندگی ، آنچه ما بعنوان زندگی می فهمیم ، در دست های مرگ قرار دارد و هیچ راهی برای محافظت از آن وجود ندارد. ولی من یک کلید طلایی می شناسم: باید لایه ای ژرف تر در وجود خودت پیدا کنی، عمیق تر از این زندگی و عمیق تر از این مرگ.
آن لایه ی عمیق تر ابدی است. نیازی به محافظت از آن نیست: توسط تمامی جهان هستی محافظت شده است. قفلی وجود دارد و آن ذهن تو است که مانع به درون رفتن تو می شود.
و کلیدی هست: آن را مراقبهmeditation می خوانم.
در برابر مراقبه، ذهن ناپدید می شود. نه اینکه آن قفل باز بشود... بلکه آن قفل به سادگی
ازبین می رود و تو وارد ملکوت ابدیت می گردی. و تنها آنوقت است که شخص احساس امنیت می کند.
حتی اگر مرگ بیاید، و باید که بیاید، تو آن را مشاهده می کنی: نخواهی مرد. بدنت خواهد مرد، ذهنت خواهد مرد، ولی تو قبل از مردن این ها را ترک کرده ای. تو از هردوی لایه ی سطحی عمیق تر رفته ای.
بجز از طریق مراقبه، هیچکس ابدیت را نشناخته است و چیزی در مورد بقا و بی زمان بودن وجود ما نشناخته است. بنابراین به نظر من مذهب یعنی مراقبه. هرچیز دیگر سطحی است و غیراساسی.
معجزه ی مراقبه همین است: که مردم را ازهم جدا نمی کند. چیزی به نام مراقبه ی مسیحی یا مراقبه ی هندو و مراقبه ی محمدی یا مراقبه ی یهودی وجود ندارد.
مراقبه یک علم است. هرآنچه که در مذاهب غیراساسی است، مردم را تقسیم می کند و غیراساسی چنان بزرگ می شود و چنان سنگین که آن کلید کوچک مراقبه گم می شود و ازیاد می رود. مردم از من ناراحت می شوند و آزرده می شوند زیرا من می خواهم که آنان مسیحی نباشند و هندو نباشند و جین نباشند ، بلکه فقط مراقبه کننده باشند.... زیرا مراقبه تنها مذهب اساسی است که می تواند شما را به وجود واقعی خودتان متصل سازد.
واژه ی مذهب باید درک شود: یعنی "به هم متصل کردن" شما بسیار از خود دور شده اید.
بازگشت دادن شما به واقعیت خودتان تنها دیانت موجود است.
اشو عزیز
بارها در مراقبه هایم از شما درخواست کرده ام که فاجعه ی عظیمی را که امروز بر زمین رخ می دهد به من مستقیم نشان ندهید، زیرا که می دانم چنان رنجی را نمی توانم تحمل کنم. ولی با این حال، من این رنج را در همه وقت احساس می کنم، حتی با وجود میانگیرهایم.
می دانم که شما برای این زمین یک نور هستید و دانستن این مسئولیت زیادی را باخود حمل
می کند. سپاسگزار خواهم شد با من در مورد کمک کردن، دانستن اینکه که نمی توانم
کمک کنم و وحشت از احساس ناتوانی سخن بگویید ، و همچنین از آسوده شدن،
وقتی که چنین حالت اظطراری را احساس می کنم
پریم کاویشاPrem Kavisha ، می توانم تشویش تو را برای تمامی بشریت و این سیاره ی زمین درک کنم، زیرا ما هرروز به یک فاجعه نزدیک تر و نزدیک تر می شویم.
دلیلش این است که آن فاجعه بسیار نزدیک می شود؛ حتی با میانگیرهایتbuffers نمی توانی آن را فراموش کنی، و این دردناک است. وبیشتر آزار می دهد زیرا احساس می کنی که نمی توانی کمک کنی؛ هیچ کاری از تو برنمی آید. این فقط ورای ظرفیت هر فرد است که از آن مصیبت، از این فاجعه ی خودکشی دسته جمعی که تقریباٌ قطعی به نظر می رسد، جلوگیری کند. ولی من راهی از خودم دارم.
توبه این دلیل احساس ناتوانی می کنی زیرا چنین فکر می کنی که باید به دیگران کمک کنی تا درک کنند و این شغلی غیرممکن است. دنیا خیلی بزرگ است و مردم چنان پر از خشونت هستند که به نظر نمی رسد که آن مصیبت از بیرون وارد می شود، بلکه این خشونت انباشته شده در خود مردم است که این زمین را به انفجار خواهد کشاند.
ولی در مورد کمک کردن فکر نکن. آنوقت احساس ناتوانی نخواهی کرد و تنش نخواهی داشت. من احساس ناتوانی نمی کنم. من تنش ندارم. من هیچ تشویشی ندارم و من بیشتر از آنچه تو می توانی باشی از آن هشیار هستم ، زیرا رویکرد من کمک کردن به دیگران نیست، بلکه فقط بالابردن معرفت شما به والاترین اوج ممکن است.... چیزی که شما کاملاٌ قادر به آن هستید.
اگر ما فقط بتوانیم دویست انسان روشن ضمیر در دنیا ایجاد کنیم، دنیا می تواند نجات بیابد.
کاویشا در یک خانواده یهودی متولد شده، پس این داستان زیبا را درک می کند: در کتاب عهد عتیق اشاره شده که دو شهر سودومSodom و گوموراGomorrah وجود داشتند و هردو انحراف جنسی پیدا کردند. در گومورا همجنسبازی بسیار شایع بود و در سودوم مردم حتی در انحراف خود بیشتر سقوط کرده بودند: با حیوانات آمیزش می کردند. واژه ی انگلیسی سودومیsodomy (واژه مترادف و مخصوص آن bestiality است یعنی آمیزش با
حیوانات م) از این می آید: از شهر سودوم. و خداوند تصمیم گرفت که تمام مردم این دو شهر را نابود کند.
او آن دو شهر را کاملاٌ ازبین برد ، واین خیلی عجیب است که آن دو شهر جمعیتی یکسان با جمعیت هیروشیما و ناکازاکی داشتند. هیروشیما و ناکازاکی توسط انسان نابود شدند، ولی داستان عهد عتیق این است که خداوند آن دو شهر منحرف را نابود کرد. آنچه می خواهم برایتان بگویم داستانی هاسیدیکHassidic (عرفان یهود م.) بر اساس نسخه ی عهد عتیق از نابودی آن دو شهراست.
یهودیت در تمامیت خود در هاسیدیسم شکوفا شده است. هاسیدیسم پدیده ای عصیانگر و اساساٌ مذهبی است. بجز مسیحیت، تمام ادیان چیزی زیبا به دنیا بخشیده اند ، با وجودی که آن مذاهب با آن چیز زیبا مخالف بودند!
محمدنیسم صوفیان را به دنیا بخشیده، باوجودی که محمدی ها صوفیان را کشته اند. بودیسم ذن را بخشیده، باوجودی که بوداییان ذن را بعنوان تعالیم اصیل گوتام بودا نمی پذیرند. هندویسم تانترا را بخشیده، ولی هندوها بسیار با تانترا مخالف هستند ، و این خود حقیقت آنان است. چیز بسیار عجیبی است... و همین مورد در مورد یهودیت نیز هست.
هاسیدیسم پدیده ای کوچک و عصیانگر است در داخل دنیای یهودیت. فردی که هاسیدیسم را پایه گذاشت بال شمتوفBaal Shemtov بود. او داستان هم می گفته و شما می توانید زیبایی و تفاوت را احساس کنید.
روزی کسی از او پرسید، "نظر شما در مورد سودوم و گومورا چیست؟"
و بال شم گفت، "آن داستان بطور کامل نوشته نشده است. من داستان کامل را برای شما
می گویم." و چنین گفت، "وقتی خدا اعلام کرد که می خواهد آن دو شهر را نابود کند، یک هاسید، یک عارف به او نزدیک شد و از خدا پرسید، "اگر در این شهر ها صدنفر باشند که
تو را تجربه کرده باشند، با این صد نفر چه خواهی کرد؟ آیا آنان را نیز همراه با تمام شهر نابود خواهی کرد؟"
"خدا برای لحظه ای ساکت ماند و سپس گفت، "نه، اگر صد روح بیدار در آن دو شهر وجود داشته باشد، به سبب وجود آن صد نفر آن دو شهر مصون خواهند بود، آن ها را خراب نخواهم کرد."
عارف گفت، "اگر فقط پنجاه نفر باشند و نه صد نفر؟ آیا آن دو شهر و این پنجاه نفر را نابود خواهی کرد؟"
حالا خدا احساس کرد که توسط این عارف گیر افتاده است! گفت، "نه. من نمی توانم پنجاه روح بیدارشده را نابود کنم." و هاسید گفت، "می خواهم که بدانی که فقط یک نفر هست که بیدار شده و شش ماه را در سودوم زندگی می کند و ششماه را در گومورا. در این مورد چه می گویی؟ آیا دو شهر را نابود خواهی کرد؟
خداوند گفت، "تو خیلی حقه باز هستی! این مرد کیست؟" هاسید گفت، "من هستم."
" و خدا نتوانست او را انکار کند زیرا مسئله ی تعداد و کمیت نیست؛ مسئله ی کیفیت است: یک روح بیدار شده یا صد روح بیدار شده.
"انسان بیدار شده نمی تواند توسط جهان هستی نابود شود، زیرا انسان بیدار شده رویای قدیم خود جهان هستی است ، که به ستارگان دست بیابد."
و در اینجا بال شم گفت که سودوم و گومورا هرگز نابود نشدند.
یهودیان از بال شم عصبانی هستند که او فقط این داستان را از خودش درآورده و تمام داستان در عهد عتیق موجود است. یهودیان هاسیدها را بعنوان یهودی اصیل نمی پذیرند. به همین ترتیب، انسان واقعاٌ مذهبی توسط مذهبیون محکوم می شود.
چه بال شم این داستان را ازخودش ساخته باشد و چه یک داستان واقعی را بیان کرده، من با او هستم. اول اینکه خدایی که به نابودکردن اعتقاد داشته باشد، خدا نیست. خدایی که نتواند مردم را از انحرافاتشان متحول کند، یک خدا نیست. با این داستان، بال شم تنها آن دو شهر را نجات نداده است، بلکه خداگونگی خدا را نیز نجات داده است: مهربانی او، عشق او و ادراک او را.
کاویشا، دنیا را تماٌماٌ فراموش کن. تو همان یک هاسید بشو، همان عارف. و اگر ما بتوانیم در سراسر دنیا فقط دویست نفر انسان روشن ضمیر خلق کنیم.... این عدد دقیقاٌ مانند عدد آن عارف بال شم است. وقتی او شروع کرد به صحبت و مذاکره با خدا، مسئله فقط دو شهر بود. دنیا بزرگتر شده و حالا مسئله ی تمام دنیا است ، پس من مذاکرات را با دویست نفر شروع می کنم! ولی مایلم به شما بگویم که حتی دویست نفر هم کفایت می کند، و دنیا نجات خواهد یافت، زیرا جهان هستی نمی تواند شکوفایی غایی خودش را نابود کند.
پس دنیا را ازیاد ببر؛ وگرنه تشویش بیهوده ایجاد می کند و بیداری خودت را نابود خواهد کرد، که تنها امکان نجات دادن دنیا است.
هرکسی که بخواهد به دنیا کمک کند باید دنیا را ازیاد ببرد و روی خودش تمرکز کند.
معرفت خود را به چنان اوجی برسان که جهان هستی مجبور شود برای نابودکردن یا نجات دادن این دنیا، دوبار تفکر کند.
توده ها، اینگونه که هستند، اهمیتی ندارند، جهان هستی توجهی به آنان ندارد. درواقع،
جهان هستی مایل است که تمام بشریت ، این بشریت فاسد ، نابود شود، تا تکامل بتواند باردیگر از ابتدا آغاز شود. چیزی به خطا رفته است....
ولی اگر تعداد اندکی اشخاص روشن ضمیر وجود داشته باشند، آنان بسیار وزین تر از میلیاردها میلیارد مردم روی زمین هستند. جهان هستی نمی تواند دنیا را نابود کند، نه تنها
به دلیل وجود آن تعداد روشن ضمیر، بلکه به این دلیل که به سبب روشن ضمیری آنان،
توده های ناخودآگاه نیز تحت تاثیر قرار می گیرند، زیرا این قله های هیمالیایی از همان
توده های ناآگاه برخاسته اند. آنان نیز دیروز ناآگاه بودند، امروز خودآگاهی یافته اند.
و جهان هستی بسیار شکیبا است: اگر ببیند که اشخاص ناخودآگاه می توانند به تمامی آگاه شوند، آنوقت توده های مردم نیز که مطلقاٌ ناخودآگاه هستند، نیز چنین امکانی خواهند داشت.
این بستگی به افراد دارد و نه به جمعیت ها. توده ها چنان فاسد و گندیده هستند که نابودکردن آنان یک عمل مهرآمیز است. ولی ما باید اثبات کنیم که ازمیان این بشریت ناآگاه و تقریباٌ مرده، تعدادی گل نیلوفرآبی می توانند شکوفا شوند. آنوقت، فقط زمان بده، شاید گل های نیلوفرآبی بیشتری بیایند. برخی ممکن است فقط غنچه باشند، برخی شاید فقط در دانه باشند، ولی اگر حتی فقط یک انسان روشن ضمیر وجود داشته باشد، با وجود او تمامی بشریت باارزش می گردد، زیرا آن انسان این امید را نشان می دهد که هر انسان قادر به انجام همان معجزه هست.
پس کاویشا، کمک کردن را فراموش کن. نمی توانی کمک کنی؛ هیچکس نمی تواند کمک کند. ولی می توانی یک عارف شوی، یک هاسید و می توانی با خدا مجادله کنی که، من اینجایم.
آیا مرا نابود خواهی کرد؟ و این مردمان خوابزده که در خواب راه می روند ، من نیز یکی از آنان بودم. این دیروز من بود. به این مردم باید فرداهایشان را داد. هرگونه امکان هست که هر انسانی بتواند یک گوتام بودا شود."
این تنها راهی است که می توان این سیاره ی زیبا را نجات داد.
اشو عزیز
دوازده سال است که با شما هستم و به سخنان شما گوش می دهم که به هزاران پرسش
پاسخ می دهید. تمام پرسش ها بسیار شبیه به هم هستند، ولی شما به هریک بسیار جدید،
بسیار تازه و بسیار شفاف پاسخ می دهید. با وجودی که شما هرآنچه را که توسط کلام
قابل بیان است گفته اید، من چنان می شنوم که گویی برای نخستین بار است
و هرگز قبلاٌ آن را نشنیده ام. باوجودی که واژگان تکرار می شوند،
هرگز احساس تکراری بودن نمی کنم. مانند غوطه ورشدن در آب های خنک و زلال
دریاچه ای کوهستانی است که من تر و تازه و تمیز و روشن بیرون می آیم.
برای من شما یک راز شگفت انگیز هستید که همیشه مرا به حیرت و شگفتی می اندازید.
پریم توریا، تو مردمان زیادی را شنیده ای، مردمان زیادی را خوانده ای، ولی شنیدن یا خواندن من تجربه ای کاملاٌ متفاوت است، به این دلیل ساده که من یک سخنران، یک خطیب یا یک مدرس نیستم.
سوالات شما ممکن است یکی باشند ولی پاسخ های من به دو دلیل نمی توانند یکسان باشند. نخست: من سوالات شما و پاسخ های خودم را فراموش کرده ام، نمی توانم تکرار کنم،
یک صفحه ی گرامافون نیستم. دوم: شاید سوال های شما یکسان باشد ولی سوال کنندگان متفاوت هستند ، و من به سوال کننده پاسخ می دهم و نه به سوال.
طبیعتاٌ واژگان تکرار می شوند. شخصی شمرده بود که من به پانزده هزار سوال پاسخ داده ام، و من انسان دانشمندی نیستم؛ واژگان من بسیار محدود است. ولی چون من به سوال پاسخ
نمی دهم، باوجودی که واژگان ممکن است یکی باشند، ولی هربار پاسخ ها نوسانات متفاوتی دارند. نه اینکه من سعی می کنم که خودم را تکرار نکنم.... من ابداٌ به یاد نمی آورم،
من هرگز کتاب های خودم را نخوانده ام.
هربار که به شما پاسخ می دهم، هرگز برای آن آماده نمی شوم. من خودم نمی دانم که جمله ی بعدی من چه خواهد بود. این یک سخنرانی معمولی نیست، یک پیوند است و نه فقط یک ارتباط. من چیزی برای ارتباط دادن ندارم. من سعی ندارم شما را در مورد چیزی ترغیب کنم ، زیرا اگر بخواهم شما را ترغیب کنم، آنوقت تنها راه این است که یک چیز را بارها و بارها تکرار کنم تا در ذهن شما یک شرطی شدگی شود.
واژگان من مهم نیستند. آنچه مهم است شنیدن در سکوت شماست. آنچه مهم است این است که کلام من از ذهن نمی آید، بلکه از ژرف ترین سکوت من می آید. باوجودی که کلام من
نمی تواند سکوت را شامل گردد، وقتی که از ژرف ترین سکوت می آید، چیزی از آن سکوت آن را احاطه کرده است. واژگان نمی توانند سکوت را شامل شوند، ولی چیزی از سکوت
آن ها را دربرگرفته است. مانند این است که در دریاچه حمام گرفته باشی: نمی توانی دریاچه را در خودت جا بدهی، ولی وقتی از آن بیرون می آیی، چیزی از آن دریاچه ، تازگی، خنکی ، با تو می آید. دریاچه درپشت سر رها شده است، ولی برخی ازکیفیت های آن دریاچه در تو حمل می شود.
شما در سکوت گوش می دهید؛ من در سکوت سخن می گویم. کلام من با یک تازگی و با یک رایحه به شما می رسد؛ و چون شما ساکت هستید، آن عطر، آن سکوت، سکوت شما را
ژرف تر می سازد ، آن را عطرآگین می کند.
برای روشنفکران بسیار دشوار است که این را درک کنند. این یک اتصال دل به دل و غیرروشنفکرانه است. کلام فقط بهانه است.
من عاشق این هستم که با شما فقط در سکوت بنشینم، ولی آنوقت شما نمی توانید ساکت باشید. اگر من ساکت باشم، آنوقت ذهن شما شروع خواهد کرد: تلق و تلق و.... تلق تلق.... من فقط برای نجات دادن شما از دردسر است که سخن می گویم؛ و چون سخن می گویم، ذهن شما سرگرم شنیدن می شود. تلق و تلق خودش را فراموش می کند، یا آن را به تعویق می اندازد.
به یقین که این یک معجزه است. و معجزات اصیل این ها هستند، نه معجزاتی چون راه رفتن مسیح روی آب.
داستانی شنیده ام: دو خاخام و یک کشیش باهم دوستان قدیم و خوبی بودند. هرسه برای ماهیگیری به دریاچه خلیل که عیسی عادت داشت به آنجا برود، برای ماهیگیری رفته بودند. کشیش یک آمریکایی بود و آن دو یهودیان محلی بودند. در مورد مسیح که صحبت می کردند یکی از خاخام ها گفت، "شما مسیحیان از یک چیز بی اهمیت داستان ها درست می کنید!
در اینجا همه می دانند که چگونه روی آب راه بروند."
کشیش گفت، "همه؟... همه می توانند؟ آیا تو می توانی روی آب راه بروی؟"
خاخام گفت، "البته." و از کنار قایق پایین رفت و روی آب راه رفت.
کشیش نتوانست چشمانش را باور کند. او یک یهودی است و حتی مسیح را باور هم ندارد!
این ها کسانی هستند که مسیح را مصلوب کردند. این مطلقاٌ بی عدالتی از سوی خدا است ، که حتی خاخام ها باید مجاز باشند که معجزه کنند!
خاخام اولی برگشت و سپس کشیش به خاخام دوم اشاره کرد که، "آیا تو هم می توانی؟"
او گفت، "همه می توانند. شما بی جهت این را در مورد مسیح بزرگ کرده اید که او روی آب راه می رفت، همه روی آب راه می روند."
کشیش گفت، "این چیز تازه ای است؛ هرگز چنین چیزی نشنیده بودم. فقط نشانم بده که تو هم می توانی روی آب راه بروی."
و خاخام دوم از کنار قایق پیاده شد و روی آب راه رفت. کشیش با چشمان خیره مات و مبهوت مانده و نفس کشیدن از یادش رفته بود.
و خاخام دوم برگشت و هردو گفتند، "حالا تو پیرو مسیح هستی، می توانی آزمایش کنی.
آیا به مسیح اعتماد داری؟"
کشیش گفت، "مطلقاٌ." آن دو دوست گفتند، "می توانی آزمایش کنی."
پس کشیش از سمت دیگر قایق پیاده شد و شروع کرد به غرق شدن در آب.
یکی از خاخام ها به دیگری گفت، "چه فکر می کنی، آیا به این آمریکایی احمق بگوییم که سنگ ها در کدام سمت هستند؟"
مردم محلی می دانند که سنگ ها در کجا قرار دارند. این ها معجزه نیست. معجزه ی واقعی تقریباٌ بصورت نامریی اتفاق می افتد. وجود شما در اینجا: ساکت...
فقط گوش دادن به پرندگان: تویت، تویت، تووو، تووو ، این معجزه است.
فصل پانزدهم
هفدهم فوریه 1987، هفت عصر
خداوند پدر ،فقط عروسكي ديگر
اشو عزیز
وقتی ده سال پیش پدرم مرد، تنها دلیل زنده بودنم را ازدست دادم.
پس از این تجربه ی قوی، هر روز بیش از پیش احساس تنهایی کردم.
وقتی با شما ملاقات کردم، مانند دیدار دوباره ی پدرم بود.
ولی حالا، با شما، من بیشتر و بیشتر احساس تنهایی می کنم.
اشو عزیز، چه می توانم بکنم؟ آیا تنهابودن راه من است؟
پریم ماتوالاPrem Matwala، تنهابودن نه فقط راه تو است به سوی حقیقت، راه همگان است. این تنها راه است. تمام رویکرد تو از همان آغاز اشتباه بوده است. نخست: زندگی خودش برای خود یک دلیل است. لحظه ای که دیگری را دلیل زنده بودنت کنی، به راهی خطا رفته ای.
می گویی، " وقتی ده سال پیش پدرم مرد، تنها دلیل زنده بودنم را ازدست دادم. " این رویکری بسیار خطا است، روشی غلط برای نگاه کردن به چیزهاست. پدر هرکسی دیر یا زود خواهد مرد. پدر پدر تو باید مرده باشد... و با این وجود پدرت زنده ماند.
تو برای خودت زنده نبوده ای، همیشه به کسی نیاز داشته ای تا دلیل زنده بودنت باشد. آن دلیل در هرلحظه می تواند ازبین برود: پدر خواهد مرد، مادر خواهد مرد، همسر می تواند با دیگری برود، تجارت می تواند ورشکسته شود. اگر تو هرچیزی غیر از خودت را دلیل
زنده بودنت بسازی، به خودت توهین کرده ای، خودت را تحقیر کرده ای ، و از این نوع تحقیر پشتیبانی می شود؛ شاید پدرت از آن حمایت می کرده است.
هر پدر و هر مادری می خواهد که فرزندانش برای او زندگی کنند. این درخواستی عجیب است: اگر بتواند برآورده شود، آنوقت هیچکس نمی تواند در این دنیا زندگی کند: تو باید برای پدر خودت زندگی کنی و پدرت باید برای پدرش زندگی کند، ولی هیچکس نمی تواند برای خودش زندگی کند! و تازمانی که برای خودت زندگی نکنی نمی توانی هیچ خوشی و سروری پیدا کنی. تو زندگیت را کشانده ای، شرافت و حرمت به خویشتنت را از دست داده ای.
پدرت باید برای خودش زندگی می کرد و باید برای خودش می مرد. تو نمی توانی برای پدرت بمیری، پس چگونه می توانی برای او زندگی کنی؟ و این توهینی به پدرت نیست که تو باید برای خودت زندگی کنی.
اگر والدین واقعاٌ درک می کردند، به فرزندانشان کمک می کردند که به آنان وابسته نباشند و هیچ نوع تعلق خاطر تثبیت شده fixationنداشته باشند: تعلق تثبیت شده به پدر، به مادر... تمام تعلق خاطرهای تثبیت شده متعلق به ذهن آسیب دیده است. فقط آزاد بودن و تماماٌ برای خود زندگی کردن نشانه سلامت روحانی است.
و آنوقت مرا ملاقات کردی و باردیگر آن داستان کهنه را شروع کردی. پدرت مرد و تو
می باید هرروز تنها زندگی کنی. آیا نمی توانستی یک دوست پیدا کنی؟ نمی توانستی زنی را برای دوست داشتن بیابی؟ نمی توانستی زندگی خودت را بسازی و آن را وقف موسیقی یا شعر یا رقص یا نقاشی کنی؟ پدر همیشه با تو نخواهد ماند.... و آنوقت با دیدن من، تو آن
تعلق خاطر ثابت را به من منتقل کردی. بدون اینکه حتی از من اجازه بگیری!
تو یک جای خالی داشتی و فکر کردی که پدری یافته ای.
تصادفی نیست که مذاهب خدا را "پدر" می خوانند. این ها افکار مردمان روانپریش است. مسیحیان کشیش های خود را "پدر" می خوانند. این مذاهب که خدا را "پدر" می خوانند و کشیشان خود را "پدر" خطاب می کنند، بجای اینکه به شما کمک کنند تا از روانپریشی و بیماری خود بیرون بیایید، به شما کمک می کنند تا بیشتر بیمار شوید و روانپریش تر گردید. تمام تجارت آنان به بیماری شما وابسته است.
دست کم باید از من درخواست می کردی که آیا مایلم پدر تو باشم! همان روز سعی می کردم تا جهت خودت را تغییر بدهی. زندگی برای خودش کفایت می کند. انسان برای دیگری زندگی نمی کند. حتی اگر کسی را دوست داری، بخاطر خودت دوست داری، زیرا تو احساس شعف می کنی. دیگری فقط یک بهانه است. اگر از دوستی لذت می بری، این لذت تو است؛ دوستان فقط کمک می کنند تا اشتیاق خودت را ارضا کنی.
و آنوقت زندگی سالم است، و تنها انسان سالم، از نظر روانی سالم، می تواند وجود روحانی خویش را کشف کند. انسان بیمار نمی تواند حرکت کند، او بسیار زیاد درگیر خواسته های روانی خودش است ، که برآورده نشده باقی خواهند ماند و مانند زخم برجای خواهند ماند. وگرنه، مرگ پدرت می توانست به تو کمک زیادی کند تا هشیار شوی که باردیگر به کس دیگری وابسته نشوی.
ولی تو ابداٌ از هوشمندی خودت استفاده نکردی. این وابستگی به پدرت بود که تولید اندوه و رنج کرد. حالا پدر رفته است؛ نخستین گام انسان هوشمند باید این باشد که اجازه ندهد این دوباره تکرار شود. انسان باید بیاموزد که تنها باشد.
این به آن معنی نیست که تو باید از دوستان و خانواده و مردم و جامعه ببری، نه. هنر تنها زندگی کردن به معنی ترک دنیا نیست؛ هنر تنها زندگی کردن فقط به این معنی است که تو
به هیچکس وابسته نباشی. از مردم لذت می بری، عاشق مردم هستی، همه چیز را با مردم تقسیم می کنی، ولی قادر هستی به تنهایی زندگی کنی و بااین وجود مسرور باشی.
این طریق مراقبه است.
تصادفاٌ به اینجا وارد شدی و همان اشتباه را باردیگر مرتکب شدی. به من طوری نگاه کردی که گویی من پدرت هستم. ولی من پدر هیچکس نیستم... من حتی ازدواج نکرده ام!
خیلی عجیب است که خدا، که حتی ازدواج نکرده، پدر خوانده می شود، و کشیشان، که حتی ازدواج نمی کنند و فرزندانی ندارند، "پدر" خوانده می شوند! زیرا همه کس، یک روز دلش برای پدرش تنگ خواهد شد؛ آنوقت آنان جایگزین خواهند بود! پدران جایگزین هستند، ولی آنان نیز فانی هستند، پس هر روزی می توانند بمیرند. حتی پاپ هم می تواند هرلحظه وربپرد! بنابراین مذاهب یک پدر ازلی خلق کرده اند ، دست کم خدا همیشه با تو خواهد ماند و تمام مذاهب خدا را بعنوان همیشه حاضر توصیف کرده اند ، همه جا حاضر، برهمه کار قادر و همه چیز دان.
داستان راهبه ای را شنیده ام که عادت داشت با لباس حمام بگیرد. راهبه های دیگر از این ماجرا آگاه شدند و بنظرشان جنون آمیز رسید. از آن راهبه پرسیدند، "چه خبر است؟ چرا لباست را درنمی آوری و درست و حسابی حمام نمی کنی؟"
او گفت، "چطور چنین کنم؟ خداوند همه جا حاضر و ناظر است." حتی در حمام دربسته نیز تنها نیستی. به نظر می رسد که خدا نوعی "تام چشم چران"peeping Tom باشد!
پس هروقت در حمام را می بندی، خوب همه جا را نگاه کن ، اوباید در گوشه ای پنهان شده باشد تا تماشا کند که چه چیز می گذرد!
آن راهبه منطقاٌ درست می گفت، اگر این نظریه که خدا همه جا هست درست باشد، پس به یقین نمی تواند فقط به این خاطر که خانمی حمام می گیرد آنجا را ترک کند ، او اینقدر نجیب زاده نیست! حتی اگر در بیرون هم بوده باشد، وارد حمام می شد! آن راهبه از نظر منطقی کاملاٌ درست عمل کرده بود!
ولی این خدا فقط برای این خلق شده که به کسانی کمک کند که همیشه نیازمند شکل پدر هستند: که امنیت آنان باشد، که حساب بانکی آنان باشد. بدون او آنان در این جهان پهناور تنها خواهند ماند. تو این مفهوم را حتی به اینجا آورده ای. ولی من نمی توانم از روانپریشی تو حمایت کنم. من اینجا هستم تا تمام انواع روانپریشی های شما را نابود کنم، تا به شما بهبور روحانی ببخشم.
نخستین اصل این است: آزادی از همه کس: پدر یا مادر، شوهر یا همسر. و به یاد داشته باش، بازهم تکرار می کنم: آزادی به این معنا نیست که تو باید همه چیز را ترک کنی. درواقع، کسانی که ترک دنیا می کنند آزاد نیستند: آنان از روی ترس ترک دنیا می کنند: آنان می ترسند که اگر از خانه فرار نکنند نتوانند آزاد باشند. ولی اگر آنان نتوانند در خانه آزاد باشند،
حتی در هیمالیا هم نمی توانند آزاد باشند. شاید تنها در هیمالیا نشسته باشند، ولی به همسرشان فکر می کنند و به فرزندانشان و به دوستانشان فکر می کنند. تمام آن جمعیت آنجا حضور خواهند داشت.
تو باید هنر مراقبه را بیاموزی. تمام این هنر از یک واقعیت ساده تشکیل شده: به سمت درون برو، زیرا در آنجا جامعه وجود ندارد، پدری نیست، مادری نیست؛ تو تنها هستی. ، مطلقاٌ تنها. به دورن حرکت کن و خودت را پیدا کن، و ناگهان تنهایی تو دستخوش یک دگرگونی
می شود: تنهاییloneliness تو به تنها بودنaloneness بدل می گردد.
تنهایی بیمارگونه است؛ تنهابودن زیباست، بسیار زیبا.
می گویی، " ولی حالا، با شما، من بیشتر و بیشتر احساس تنهایی می کنم."
این تمام شغل من است: که مردم را بیشتر و بیشتر به سمت تنها بودن سوق دهم. ولی به یاد داشته باش: احساس تنهایی کردن، تنهابودن نیست. تفاوت بسیار ظریف است، ولی باید بطور روشن درک شود: وقتی احساس تنهایی می کنی، دلت برای کسی تنگ می شود؛ وقتی دلت برای پدرت تنگ شده بود، احساس تنهایی می کردی. وقتی دلت برای کسی تنگ نشود، بلکه خودت را یافته باشی، آنوقت تنها خواهی بود ولی احساس تنهایی نخواهی کرد.
و تنهابودن بسیار زیباست. تمام قید ها و زنجیرها ازبین رفته است، تمام روابط ناپدید شده اند، هیچ چیز معرفت تو را آلوده نکرده است. مانند یک درخت سدرلبنانی تنها ایستاده ای، بلند و رشید در آسمان سربرافراشته ای؛ و هرچه بالاتر بروی تنهابودنت بیشتر و بیشتر می شود.
بنابراین اگر با بودن در اینجا بیشتر وبیشتر احساس تنهایی می کنی، خوب است. ولی می دانم که واژه ای نادرست به کار برده ای، می خواستی بگویی "بیشتر و بیشتر احساس تنهایی دارم" اگر احساس تنهابودن داشتی، شعف و شادمانی عظیمی در خودت می یافتی ، آن شعفی که فقط آزادی می تواند آن را بیاورد، سروری که از درون هسته ی درونی خودت برمی خیزد. و چون اینک خودت را شناخته ای، می دانی که مرگی وجود ندارد، پس نیازی
به هیچ امنیت و هیچ حفاظی نیست.
عشق از همین تنهابودن برمی خیزد ، تعجب می کنی وقتی این را می شنوی ، زیرا تنها انسانی که سرشار از خوشی است می تواند عشق بورزد. فقط انسانی که از سرور بسیار سرشار است می تواند سهیم شود و به کسی هدیه ای بدهد. عشق چیزی جز یک سهیم شدن مسرت و شادی نیست ، ولی تو نخست باید مرکز وجودت را بیابی.
ماتوالا، تو می پرسی، "چه می توانم بکنم؟ آیا تنهابودن راه من است؟"
یقیناٌ راه تو نیز هست، ولی این راه همه است. تنها راه است. ولی به یاد بسپار که بین تنهایی و تنهابودن تمایز بگذاری: تنهایی بیماری است و باید ازبین برود؛ تنهابودن یک انقلاب عظیم است ، آزادی از همه، وابسته نبودن به هیچ چیز، بدون اینکه روی چیزی تثبیت شده باشی. تو برای خودت کفایت می کنی: نیاز به هیچ چیز دیگری نیست.
به یاد دیدار اسکندر کبیر با دیوژن افتادم. دیوژن عادت داشت برهنه بگردد.
خارج از هندوستان، شاید او تنها کسی باشد که بتوان او را با ماهاویرا مقایسه کرد.
در هندوستان مرشدان بسیاری بوده اند که برهنه زندگی کرده اند، ولی غرب فقط یک نفر را می شناسد: دیوژن. و آنان او را نادیده گرفته اند، فلسفه اش را نادیده گرفته اند. ولی او چنان انسان نادری بود که حتی اسکندرکبیر هم می خواست با او دیدار کند، زیرا داستان های زیبایی در مورد این مرد شنیده بود.
او شنیده بود که دیوژن در روز با چراغی روشن در دست، در شهر پرسه می زند. و هرگاه کسی از او سوال می کرد که "این چه کار بی معنی است؟ اول اینکه برهنه هستی و دوم اینکه در روز به این روشنی با چراغ روشن در شهر می گردی؟" دیوژن عادت داشت بگوید،
"من برهنه هستم زیرا که لباس یک وابستگی بود. من باید از کسی درخواست می کردم و این را دوست ندارم. و فقط چند سال طول کشید تا من به تغییرات فصل خو گرفتم، درست مانند حیوانات. اینک تابستان را احساس نمی کنم، باران را احساس نمی کنم، زمستان را احساس نمی کنم، بلکه برعکس از تغییرات فصل ها لذت می برم. و این چراغ روشن را به این دلیل حمل می کنم که به دنبال انسان اصیل هستم. می خواهم چهره ی همه را ببینم که آیا نقاب است یا نه."
و مردم از او می پرسیدند، "آیا کسی را با چهره ی اصیل یافته ای؟"
او گفت، "هنوز نه."
اسکندر شنیده بود که او در ابتدا یک کاسه ی گدایی حمل می کرد ، درست مانند گوتام بودا. یک روز چون تشنه بود به سمت رودخانه رفت. تابستانی داغ بود و او بسیار تشنه؛
و همچنانکه به رودخانه نزدیک می شد، سگی دوان دوان از کنارش رد شد و به درون رودخانه پرید و شروع کرد به نوشیدن آب.
دیوژن فکر کرد، "عالی است! نه هیچ کاسه ای و نه هیچ چیز. او پشت سر من بود و از من جلو زد. اگر یک سگ بتواند بدون کاسه ی گدایی زندگی کند، این دون شرافت من است که کاسه ی گدایی را حمل کنم." نخست آن کاسه را به درون رودخانه پرتاب کرد و سپس به رودخانه پرید، مانند آن سگ، و آب نوشید. گفته بود، "چه لذتی داشت!"
اسکندر چنین داستان هایی در مورد او شنیده بود. پس وقتی که به هندوستان می آمد و در راه شنید که دیوژن در آن نزدیکی ها در کنار رودخانه ای زندگی می کند، اسکندر توقف کرد و گفت، "می خواهم این مرد را ببینم. نمی خواهم این فرصت را از دست بدهم. در مورد او خیلی چیزها شنیده ام."
صبح بود، یک صبح زمستانی و خورشید در حال طلوع بود. دیوژن روی ساحل رودخانه دراز کشیده بود و حمام آفتاب می گرفت. وقتی اسکندر به او نزدیک شد، او حتی نایستاد. اسکندر گفت، "من خیلی چیزها در مورد تو شنیده ام و عاشق تمام آن لطایف در زندگی تو هستم. می خواستم تو را ببینم و فقط با دیدن تو احساس می کنم که تو انسان زیبایی هستی."
دیوژن بدنی بسیار زیبا داشت، تقریباٌ مانند مجسمه ها. و او چنان شادمان بود که اسکندر گفت، "مایلم هدیه ای به تو بدهم. تو فقط درخواست کن: هرچه که بخواهی! خجالت نکش. هرچه که بخواهی ، حتی اگر تمام پادشاهی مرا بخواهی، به تو خواهم داد."
دیوژن خندید و گفت، "این چیزی نیست که من از خواستنش خجالت بکشم. من از تو چیز دیگری خواهم خواست.... برای همین است که خجالت می کشم بگویم."
اسکندر گفت، "تو فقط بگو."
دیوژن گفت، "فقط قدری کنار بایست، زیرا تو مانع رسیدن نور آفتاب به من می شوی و من دارم حمام آفتاب می گیرم و حالا وقت ملاقات با من نیست." و چشمانش را بست.
این تنها چیزی بود که او از یک فاتح جهان درخواست کرده بود. اسکندر می باید در برابر او احساس حقارت کرده باشد. او ابداٌ توجهی به پادشاهی اسکندر نداشت، و با این وجود خجالت می کشید که چنین درخواست کوچکی از او بکند: "فقط قدری کنار بایست. دارم حمام آفتاب می گیرم."
چنین مردمی زیبایی تنهابودن را شناخته اند. آنان ازهیچ چیز گرانبار نیستند. من نمی گویم که شما باید برهنه باشید و باید تمام دارایی هایتان را دور بریزید. گاه گاهی یک دیوژن خوب است. ولی به یقین به شما می گویم که نباید تصاحبگر باشید. دارایی ها مهم نیستند، شما نباید تصاحبگر باشید. می توانید از تمام چیزهایی که جهان هستی در دسترس قرار داده استفاده کنید ، ولی به آن ها وابسته نباشید.
من در تمام دنیا بخاطر آن نودوسه رولزرویس محکوم شده ام ، ولی هیچکس به خودش زحمت نداده تا توجه کند که من به عقب نگاه نکرده ام تا ببینم برسر آن نودوسه رولزرویس چه آمده است! می توانی تمام دنیا را در دست داشته باشی؛ ولی نکته ی واقعی این است: وابسته نباش. من هرگز به عقب نگاه نکرده ام.
تعدادی از سالکین حتی چند تا از آن رولزرویس ها را خریداری کرده اند با این فکر که اگر من به آن ها نیاز پیدا کردم بتوانند دوباره آن ها را به من هدیه بدهند. آنان برای من نامه
نوشته اند و تلفن زده اند که، " ما یکی از آن اتوموبیل ها را داریم و از آن استفاده نمی کنیم.
آن را نگه داشته ایم: اگر آن را بخواهید..."
گفتم، "آنچه رفته، رفته است. از آن استفاده کنید؛ از آن لذت ببرید. فقط به یاد داشته باشید که مرشد شما هرگز برای هیچ چیز به عقب نگاه نکرد."
نکته ی واقعی این نیست که شما هیچ چیز را مالک نباشید ، فقط تصاحبگر نباشید. از همه چیز این دنیا لذت ببرید ، برای شما است؛ ولی طوری لذت ببرید که از لحظه لذت می برید ، آن را تصاحب نکنید. مانند آن دو مرد مست نباشید که در شبی که ماه تمام در آسمان بود در کنار درختی دراز کشیده بودند و از نور ماه لذت می بردند. یکی از آنان گفت، "گاهی فکر می کنم که ماه را بخرم." دیگری گفت، "فراموشش کن، چون من آن را نمی فروشم!"
فقط لذت ببرید ، چرا زحمت خرید و فروش را بکشید؟
تنهابودن تو یک تجربه ی عمیق و درونی است. این تجربه ی معرفت خودت است.
حتی سایه ای از دردو رنج در آن نیست. سرور خالص است، برکت خالص است: گویی که خداوند برتو بارش دارد. فقط وقتی تنها هستی خداوند برتو بارش می کند ، فقط آنوقت.
بنابراین، ماتوالا، به یاد بسپار که این تنها راه به سرور است، به آزادی، به حقیقت،
به خداگونگی، به زندگی ابدی. به هیچ چیز معتاد نشو و از نظر روانی روی هیچ چیز تثبیت نشو ، چه پدر باشد و چه مادر و چه دوست.
هروقت مردمی را می بینم که روی چیزی تثبیت شده اند ، و کمتر مردمی هستند که چنین نباشند ، همیشه به یاد کودکان خردسال در ایستگاه های راه آهن و یا در فرودگاه ها می افتم که عروسکشان را با خود حمل می کنند ، کثیف و بدبو و روغنی: مانند ایتالیایی هایی که
پر از اسپاگتی هستند! ولی آنان به این عروسک ها می چسبند و بدون آن ها نمی توانند بخوابند. هرکجا بروند باید آن عروسک را باخود ببرند.
شما نیز عروسک های خودتان را دارید، ولی آن ها مریی نیستند. برای کودکان خردسال خوب است ولی فرد باید از این حالت روانی کودکانه بیرون بیاید، باید بیشتر بالغ شود.
هیچ کاتولیکی نمی تواند بالغ باشد، هیچ فرد مذهبی نمی تواند بالغ باشد، زیرا همیشه آن عروسک ،خدا، بالای سر اوست. آنان نمی توانند بدون یک فرضیه ی کاذب، بدون یک دروغ زندگی کنند. ولی دروغ ها کمک می کنند ، نوعی تسلی به شما می دهند. جویای تسلی و تسلیت یافتن یعنی عقب مانده بودن. از این عقب ماندگی بیرون بیا و بالغ شو.
چند روز پیش گفتید که انسان واقعاٌ مبتکر و نوآور دویست سال زودتر از زمان خودش
به دنیا می آید. همچنین گفته اید که زمان قابل کش آمدنelastic است.
آیا شما دقیقاٌ این زمان را برای آمدن خود انتخاب نکرده اید؟ و آیا پیشرفت سریع
تکنولوژی ارتباطات، دنیا را برای شنیدن و انتشار پیام شما کوچک تر نساخته است؟
آیا واقعاٌ برای بشریت دویست سال طول خواهد کشید تا به نگرش شما باز بشوند؟
گوویندوGovindo ، ما در زمان بسیار خاصی زندگی می کنیم. دویست سال دیگر در دسترس نیست. اگر انسان پیام مرا اکنون درک نکند، در دویست سال آینده انسانی وجود نخواهد داشت تا درک کند. دویست سال خیلی طولانی است؛ حتی بیست سال...
بشریت هرگز مانند امروز در چنین لحظه ی بحرانی قرار نداشته است. جنگ هایی وجود داشته است ، هزاران جنگ ، ولی هیچگاه تمامی زندگی را ازبین نبرده اند.
در زمان های قدیم جنگ ها تقریباٌ مانند بازی فوتبال بودند.
بزرگترین جنگ در هندوستان، ماهاباراتاMahabharat ، حدود پنج هزار سال پیش اتفاق افتاد و چیزی را نشان می دهد – زیرا تنها جنگ در هندوستان است که با جزییات بسیار دقیق توصیف شده است. فقط یک خانواده – دو برادر: یکی که بیمار بوده و پنج پسر داشته و دیگری کور بوده ولی صد پسر داشته است. او می باید همسران زیادی می داشته زیرا داشتن یکصد پسر از یک زن تقریباٌ غیرممکن است.
حالا سوال این بود: چه کسی پیروز خواهد شد؟ آن پنج برادر خیلی باهوش و باشهامت بودند و درانواع هنرهای رزمی آموزش دیده بودند: یکی کمانگیر بزرگی بود، دیگری کشتی گیر بزرگی بود و مسن ترین آنان بسیار باهوش بود. ولی آن صد برادر همگی جزو "بچه های بد" بودند! بنابراین همه می خواستند که حکومت کشور به آن پنج برادر برسد و نه به این صد برادر رذل. آنان حتی بدون داشتن قدرت هم مردم را بسیار آزار می دادند. ولی توافق بین آنان کار آسانی نبود. بنابراین، عاقبت تصمیم به جنگیدن گرفتند: هرکس که پیروز شد...
حالا این یک جنگ خانوادگی بود، و آنان از تمام دوستانشان دعوت کردند ، و همگی آنان با هم خویشاوند بودند. پدربزرگ، باوجودی که عاشق آن پنج برادر بود، چنین انتخاب کرده بود که با آن یکصد برادر باشد، به این دلیل ساده که آنان پسران یک مرد بیمار بودند و یک مرد بیمار نمی تواند بر یک کشور حکومت کند. بنابراین کشور به دست آن فرزندی که یکصد پسر داشت افتاده بود و پس دادن آن به طرف دیگر عادلانه نبود؛ باوجودیکه که او عاشق آن پنج برادر بود و از آن یکصد نوه ی خود متنفر بود، با این وجود با آن پنج برادر می جنگید.
شامگاه، وقتی خورشید غروب می کرد، جنگ متوقف می شد و مردم به اردوگاه های خودشان بازمی گشتند. تمام روز همدیگر را کشتار می کردند و شب ها با هم ورق بازی
می کردند و در مورد وقایع روز با هم صحبت می کردند. این جنگی کاملاٌ متفاوت بود.
انسان شخصاٌ درگیر آن بود و فقط سربازها می جنگیدند و نه مردمان غیرنظامی. ما از هزاران جنگ مانند این سالم باقی مانده ایم.
ولی اکنون ما در زمانی استثنایی قرار داریم. یک جنگ اتمی یعنی یک نابودی کامل – یک خودکشی همگانی. هیچکس شکست نخواهد خورد، هیچکس پیروز نخواهد شد: همگی خواهند مرد. و نه تنها انسان ها – پرندگان و حیوانات و درختان.. هرچیزی که روی زمین زنده است ازبین خواهد رفت.
و هردو قدرت بزرگ – آمریکا و روسیه – به انباشتن سلاح ادامه می دهند. روسیه اثبات کرده که عاقل تر است. با دیدن اینکه اینک ما چنان قدرت اتمی داریم که هر انسان را هفت بار می توان کشت ، گرچه نیازی به هفت بار کشتن نیست و یک بار کافی است! ، روسیه اثبات کرده که بسیار بیش از رونالد ریگان عقل دارد. آنان نخست سخت کوشیدند تا توافق کنند که این انباشت سلاح های اتمی باید متوقف شود: بیهوده است و اتلاف پول است؛ ولی ریگان مایل نیست. بنابراین روسیه بنا به تصمیم خود ماه ها است که دیگر سلاح اتمی تولید نکرده است. آنان متوقف کردند و آمریکا به انباشتن ادامه می دهد....
خطر چنان بزرگ است که اگر انسان بتواند این قرن را دوام بیاورد، یک معجزه ی بزرگ خواهد بود. بنابراین وقت زیادی باقی نمانده است، گوویندو. برای نخستین بار آینده بسیار کوتاه است. آینده همیشه به نظر ابدی می آمد؛ اینک دست بالا فقط بیست سال است.
بنابراین در طول عمر هریک از شما آن لحظه ی تعیین کننده فراخواهد رسید: انسان یا دست به خودکشی خواهد زد؛ یا با دیدن حماقت آن، انسان معرفت خودش را تغییر خواهد داد. اغلب چنین اتفاق می افتد که مردم تحت فشاری عظیم تغییر می کنند ، و هرگز فشار بزرگتری که امروز هست وجود نخواهد داشت. احتمال خیلی زیادی هست که انسان دگرگون شود. به این معنی، پیام من دقیقاٌ در زمان مناسبی اعلام می شود: که ملیت ها باید ازبین بروند، زیرا این ملیت ها هستند که می جنگند؛ مذاهب باید ازبین بروند، زیرا این مذاهب هستند که می جنگند. مفهوم نژادها ، نژادهای فرودست و بالادست ، باید ازبین برود زیرا این یکی از دلایل جنگ بوده است.
زمانی است که یا باید تمام زمین را نابود کرد، یا که تمام این مفاهیم قراردادی ملیت، نژاد، مذهب را نابود ساخت و تمامی این زمین را یک بشریت واحد کرد.
ولی من در یک مورد با تو موافق نیستم. می گویی، " آیا شما دقیقاٌ این زمان را برای آمدن خود انتخاب نکرده اید؟"
من هیچ چیزی را انتخاب نکرده ام. شاید جهان هستی مرا انتخاب کرده تا وسیله ای برای رساندن پیام به شما باشم ، ولی من انتخاب نکرده ام. من مدت ها پیش ناپدید شده ام....
و جهان هستی فقط وقتی می تواند از طریق تو صحبت کند که ازبین رفته باشی.
این امیدی است بر ضد امید ، ولی من هنوز امیدوارم که خطر مرگ دسته جمعی همان ضربه ای باشد که بشریت را بیدار سازد. اگر انسان پس از این قرن زنده بماند، انسانی جدید و بشریتی جدید بوجود خواهد آمد. یک چیز قطعی است:
انسان یا باید بمیرد و یا باید تغییر کند.
فکر نمی کنم که انسان مردن را انتخاب کند. شوق زندگی زیاد است... فقط اندیشیدن به اینکه زمین مرده است ، بدون درختان، بدون انسان ها، بدون پرندگان، بدون حیوانات... بحران عظیمی است زیرا در تمام این کائنات ، دانشمندان گمان می کنند که شاید حیات در پنجاه هزار سیاره ی دیگر وجود داشته باشد، ولی شواهد قاطعی در دست نیست ، این یک
نتیجه گیری ریاضی و منطقی است ولی سند علمی وجود ندارد.
تاجایی که ما می دانیم فقط این زمین است که سبز است، تنها این زمین دارای گل ها است، فقط روی این زمین عشق وجود دارد؛ فقط این زمین است که مردمانی چون گوتام بودا را تولید کرده؛ تنها این زمین است که پرندگانش آواز می خوانند ومردمش می رقصند و عشق
می ورزند. در تمام این کائنات این تنها مکانی است که مردم در طلب حقیقت جست وجو
می کنند. نابودکردن این زمین ، بدون هیچ دلیلی ، چنان حماقت محضی است که من فکر نمی کنم جنگ جهانی سوم رخ بدهد.
و اگر جنگ جهانی سوم اتفاق نیفتد، این یعنی یک تغییر بزرگ، تغییری عظیم در معرفت و آگاهی بشر. ما شاهد وجود انسانی جدید خواهیم بود: انسانی که مسیحی نیست، هندو نیست، یهودی نیست، چینی یا آمریکایی نیست. اگر تمام این درختان بتوانند وجود داشته باشند، بدون اینکه مسیحی یا هندو باشند؛ اگر تمامی این پرندگان بتوانند مرزهای ملیت وجود داشته باشند ... و زمانی که پرنده ای از مرز هندوستان می گذرد و وارد پاکستان می شود نیازی به هیچ روادید ندارد و نیازی به گذرنامه ندارد!...
بجز بشریت، زمین یگانه است. و مسئله فقط ارتقاء آگاهی انسان است.... ملیت ها می توانند ازبین بروند، مذاهب می توانند ازبین بروند، تبعیض ها می توانند ازمیان بروند و با این، خیلی از چرندیات ازبین خواهند رفت: وجود سیاستمداران بیفایده خواهد بود، کشیشان بیفایده خواهند بود، دیگر معابد و کلیساها و مساجد بیفایده خواهند بود. میلیون ها انسان خانه ندارند و خدا ، که فقط یک دروغ است ، میلیون ها خانه برای خودش دارد!
ما به روشی جنون آمیز زندگی کرده ایم و اینک انتخاب میان جنون و عقل سلیم است. اگر جنون برنده شود، ابداٌ زندگی وجود نخواهد داشت. اگر عقل سلیم برنده شود، زندگی برای نخستین بار از تمامی خرافات، مرزها و تقسیمات آزاد می گردد ، یک بشریت، یک زمین، آزادی بیان، آزادی حرکت، آزادی اینکه کجا می خواهید زندگی کنید. این زمین متعلق به ما است.
اشو عزیز
درونم چنان تنشی هست که قلبم را نابود می کند. سال هاست که این را می دانم و همیشه
از نگاه کردن به آن پرهیز کرده ام. وقتی در برابر شما می نشینم آن را احساس می کنم
و این مانع ذوب شدنم در شما می گردد. در این حوزه ی بودا از آن استفاده می کنم تا تنها، دورازدسترس و مغرور بمانم و نسبت به دیگران داوری کنم.
نگران آزادی زنی که دوست دارم نیستم، بلکه فقط زمانی آسوده ام که بر او مسلط باشم.
در کارم طالب موفقیت و تحسین هستم و از یاد می برم
تا از فرصتی که به من داده شده شاکر باشم.
اشو، می ترسم که یک روز بیدار شوم، فقط برای اینکه ببینم خیلی دیر شده است
و شما را از کف داده ام و این فرصتی را که شما به ما و من داده اید از دست داده ام.
آری مرشد عزیز و شیرینم، سوال دیگری ندارم ، فقط این نیاز عظیم برای افشاکردن خویش در پای تو و درخواست کلام الهی و راهنمایی و نورت.
درد زیادی هست اشو، و همچنین عشقی زیاد.
پراشانتامPrashantam ، تمام مشکل تو اراده برای قدرتwill-to-power است.
در کارت می خواهی قدرتمند باشی. تو یک درمانگر هستی؛ در گروه درمانی خودت مایلی قدرتمند باشی. حتی اگر عشق بورزی، می خواهی بر زنی که دوستش داری سلطه داشته باشی. این تنش تو، مشکل تو، اگر به یک نکته تقلیل بیابد، همان اراده برای کسب قدرت است.
خوب است که آن را افشا کردی، زیرا هر زخمی که باز شود، شروع به خوب شدن می کند. اگر آن را درک کنی ، که مشکل تو اراده برای قدرت است ، آنوقت چیزی وجود ندارد که نگرانش باشی. آنوقت باید به درونش نظر کنی ، که چرا این اراده برای قدرت از اول برخاسته است؟ این از عقده ی حقارت برمی خیزد. می بایستی همیشه خودت را با دیگران مقایسه کرده باشی: کسی برتر است و من کهتر.
در طول قرون آموزش چنین بوده است: که مردمان فرادست وجود دارند و مردمان فرودست؛ و تمام این آموزش یک دروغ است. فقط افراد منحصربه فرد وجود دارند ، هیچکس برتر یا کهتر نیست. نمی گویم که همه برابر هستند. پس بگذار بر این واقعیت تاکید کنم:
من اعتقادی به برابری ندارم، منحصربه فردبودن را باور دارم. برابری مفهومی بسیار فقیر و گنگ است. "همه باهم برابر هستند" یک احساس مسطح بودن و بی مزگی می دهد.
نه، گل مریم و گل سرخ و گل نیلوفر باهم برابر نیستند؛ طاووس ها و هدهدها نیز باهم برابر نیستند ، ولی تمامشان منحصربه فرد هستند.
مردم با این فکر زندگی کرده اند که یا تمامشان باهم برابر هستند و یا نابرابر! من مفهومی تازه به شما می دهم. برابری، نابرابری ، هردو دو روی یک سکه هستند. این سکه را کاملاٌ دور بینداز. هر فرد شخصیتی منحصربه فرد از خودش دارد: او نه برتر از دیگری است
و نه کهتر.
تو مراقبه نکرده ای. این یکی از فجایعی است که برای تمام درمانگران رخ می دهد. چون در گروه های درمانی آنان یک مرشد-کوچولوmini-guru می شوند، فکر می کنند که نیازی
به مراقبه کردن ندارند. آنان شروع می کنند به حل کردن مشکلات دیگران و ازیاد می برند که مشکلات خودشان در انتظار هستند تا حل بشوند. بنابراین شروع کن به مراقبه کردن؛
شروع کن به هشیارشدن که تو یک موجود منحصربه فرد هستی، درست همانگونه که دیگران چنین هستند. و زمانی که این فکر منحصربه فردبودن در تو جا افتاد، این نگرش داوری کردن را رها خواهی کرد. چه چیز برای داوری وجود دارد؟ ، مردم منحصربه فرد هستند.
فکر داوری کردن نسبت به دیگران بخشی از فلسفه ی قدیم بود که می گفت کسی برتر است و دیگری کهتراست: کسی قدیس است و دیگری گناهکار. آنوقت یقیناٌ مسئله ی قضاوت کردن پیش می آمد: برای اینکه کسی را قدیس بخوانی باید قضاوت کنی؛ وقتی کسی را گناهکار
می خوانی باید قضاوت کرده باشی. و این داوری کردن فقط مختص دیگران نخواهد بود،
در مورد خودت نیز خواهد بود.
وقتی قدیسی را می بینی، خودت را داوری می کنی: "من خیلی پایین تر هستم." و وقتی کسی احساس کهتری کند، می خواهد که قوی شود، تا به خودش و به دنیا اثبات کند که "من حقیر نیستم." با مفهوم منحصربه فردبودن تمام داوری ها ازبین می روند.
به یاد قصاب خیلی مشهوری افتادم. شهرت او در این بود که برای بیست سال متوالی حیوانات را برای پادشاه چین قصابی می کرد، ولی هرگز ابزار کارش را تغییر نداده بود. سلاح های او حتی پس از بیست سال کار مداوم، مانند روز اول تازه و نو مانده بودند. پادشاه پیر شده بود و قصاب هم پیر شده بود....
یک روز پادشاه در باغ قدم می زد. به مکان آن قصاب نزدیک شد و ابزارهای کارش را دید که بسیار تازه و نو در آنجا برق می زنند. از او پرسید، "چطوری ترتیب داده ای؟ تو آن ها را عوض نکرده ای، حتی آن ها را برق نینداخته ای؟"
قصاب گفت، "نیازی نیست ، زیرا وقتی حیوانی را تکه تکه می کنم، برای من یک مراقبه است. من مرید مرشدی هستم و از او سوال کرده بودم، <آیا باید حرفه ی قصابی را رها کنم؟> او گفته بود، <چرا؟ کس دیگری آن را انجام خواهد داد و هیچکس بهتر از تو انجام
نمی دهد، پس ادامه بده.>
"من حیرت کرده بودم که مرشدی که نیازاریnon-violence را آموزش می دهد مرا از ماندن در این حرفه منع نکرده است و برعکس به من می گوید که به قصابی ادامه بدهم. ولی او به من گفت، <تو موجودی نادر و منحصربه فردهستی: ادامه بده ولی از این کار یک مراقبه بساز. قبل از اینکه حیوانی را بکشی، به او بگو، برادر!.. وقتی او را می کشی پر از احترام و حرمت باش. از روی بی رحمی نکش؛ وقار داشته باش.>
" و به سبب آموزش های او ، وقار و مراقبه گونگی و احترام برای زندگی ، حیوانی که کشته می شود تقلا نمی کند، نمی جنگد و سعی نمی کند تا فرار کند. او بدون هیچگونه اصطکاک به تیغ های من اجازه می دهد تا کار کنند. برای همین است که این تیغ های من مانند روز اولشان نو و براق مانده اند. من کشتار می کنم ولی با قلب و با عشق."
قصاب های دیگری هم در آن کاخ بودند و نمی توانستند باور کنند که او چگونه موفق به این کار شده است. آنان می دیدند که او نخست حیوان را درآغوش می گیرد و می بوسد و با او حرف می زند و به او می گوید، "حتی اگر من هم تو را نکشم، دیگری تو را خواهد کشت. بهتر این است که من تو را سر ببرم، زیرا با حرمتی عمیق و عشق و محبتی ژرف چنین خواهم کرد: پس جنگی بین ما وجود نخواهد داشت. اجازه بده، تا که آزار نبینی. سعی نکن فرار کنی."
این قصاب ساده بعدها مرشد بزرگی شد. او عادت داشت به مردم بگوید، "من چیز زیادی
نمی دانم. آنچه می دانم این است که اگر حتی یک حیوان را دوست داشته باشید، او درک
می کند و حتی آماده است با خوشحالی در دستان شما کشته شود ، چون او را دوست دارید."
او از مرشد خودش پرسیده بود، "آیا مرا قضاوت نمی کنی که کاری گناه آلود انجام می دهم؟"
مرشد گفته بود، "آنان که داوری می کنند زندگی را درک نمی کنند. کسی باید قصاب باشد؛ کسی باید هیزم شکن باشد، کسی باید دزد باشد ، زیرا مردم به انباشتن پول ادامه می دهند."
یک دزد چیزی نیست جز یک سوسیالیست عملگرا!
ادارک عمیق سبب نگرش بدون قضاوت شما می شود: آنگاه کسی گناهکار نیست و کسی قدیس نیست. آنگاه تمام نکته این است: اگر یک گناهکار هستی، تا حد ممکن، به تمامی و
شدت هرچه بیشتر گنهکار باش ، زیرا آنچه نهایتاٌ مهم است تمامیت و شدت است. اگر یک قدیس هستی، نیمه دل نباش: به شدت و در تمامیت وجودت یک قدیس باش، زیرا در نهایت، همین به حساب می آید: نه اینکه چه می کنی، بلکه چگونه انجامش می دهی:
با مراقبه گونه بودن و در سکوت.
پراشانتام، نیازی نیست که نگران باشی که روزی بیدار شوی و ببینی که خیلی دیر شده است. هرگز خیلی دیر نیست. حتی اگر در آخرین نفس زندگی این را دربیابی همین کافی است. یک لحظه ی کوتاه از ادراک، وزین تر از یک عمر سوءتفاهم است: یک لحظه از ادراک،
یک عمر سوءتفاهم را پاک می کند ، پس هرگز دیر نیست.
و نگران این نباش که روزی احساس کنی مرا از کف داده ای. نمی توانی مرا از کف بدهی ، هیچکس نمی تواند. زیرا من هیچ انتظاری از شما ندارم. من شما را همانگونه که هستید می پذیرم و همیشه شما را چنان که هستید خواهم پذیرفت. من هیچ قضاوتی ندارم، پس چگونه می توانی مرا از دست بدهی؟ ولی این چیزی است که شما در طول قرن ها توسط آن شرطی شده اید: پدر به پسر می گوید <مرا از دست نده>do not fail me ، مرشد به مرید می گوید <مرا ازدست نده> آنان انتظار دارند که شما نوعی مشخص باشید و باید حتماٌ موفق باشید.
هرکاری که می کنی، با شدت انجامش بده. ولی نمی توانی مرا از دست بدهی زیرا من هیچ انتظاری ندارم؛ نمی توانید مرا ناکام کنید. من در طول سالیان بسیار با آدم های بسیاری کار کرده ام و سپس راه هایمان جدا شده است. من به آنان نمی گویم که به من خیانت کرده اند،
فقط می گویم که راه هایمان ازهم جدا شده است ، زیرا مسئله ی خیانت درکار نیست.
من هرگز درخواست وفادارماندن نکرده ام، پس چگونه می توانم بگویم که به من خیانت شده است؟ زندگی فقط ما را به نقطه ای آورده که نمی توانیم باهم باشیم.
قلب من هنوز برای آنان که به راه خودشان رفته اند سرشار از محبت است. هرکجا که هستند، برکات من همچون سایه آنان را تعقیب خواهد کرد.
فصل سیزدهم
16 فوریه 1987 ، هفت عصر
خداوند آن اقيانوسي است كه در آن هستيد
اشو عزیز
وقتی می گویید که مایل هستید ما سطح آگاهی دنیا را ارتقا بدهیم، برای من معما می شود.
من احساس می کنم که نیاز دارم با تمام نیرو پاهای خودم را روی زمین محکم نگه دارم.
و به نوعی "دنیا" را تماماٌ ازیاد می برم و از اینکه می توانم در سرور مست کننده و
رقص سکوت این حوزه ی بوداگون ناپدید شوم، خوشحال هستم.
پس ما چه باید بکنیم تا این نگرش شما را ارضا کنیم؟
پریم توریا، آنچه نیاز است برای ارتقای سطح بشریت انجام بدهی فقط این است که آگاهی خودت را تا اوج و تمامیت خودت ارتقا بدهی. نیازی نیست هیچ کار دیگری بکنی. پس هیچ معمایی وجود ندارد ، ذهن تو این معما را می سازد. زیرا ذهن همیشه جدا کننده است و تقسیم می کند: تو و دنیا. و آنوقت مشکل برمی خیزد: اگر باید برای بالابردن سطح آگاهی دنیا انرژی بگذاری، پس خودت چی؟ آگاهی خود تو هنوز به پرواز درنیامده است.
ولی تاجایی که به من مربوط است ، و این را باید همگی به یاد بسپارید، این تنها سوال توریا نیست ، شما دنیا هستید. جدایی وجود ندارد. لحظه ای که تو آگاهی خودت را بالاتر
می بری، معرفت دنیا را بالاتر برده ای. اگر بتوانی به اشراق برسی، در ظرفیت توان خودت، آنچه را که برای ارتقای آگاهی دنیا ممکن بوده انجام داده ای. تلاش بیشتری لازم نیست. درواقع، تلاش بیشتر یک مانع خواهد بود. شما باید تماماٌ روی وجود خودتان و شکوفا شدن خود متمرکز باشید.
زندگی یک قانون مخفی دارد: درست مانند آب که تمایل دارد در سطح تعادل باقی بماندon level، آگاهی نیز می کوشد تا درتعادل بماند. اگر آگاهی یک نفر به اوجی والا برسد،
به زودی بسیاری از مردم شاهد انفجارهایی در درونشان خواهند بود. همچنین واقعیتی شناخته شده وجود دارد که اگر به بیداری برسی، خود همان بیداری سبب ایجاد روندهای مشابه در اطرافت خواهد شد.
این ربطی به اعمال و کردار تو ندارد ، فقط با بیدار بودن: ناگهان در تمام اطراف تو، خواب شروع می کند به ازبین رفتن. درست همانطور که وقتی نوری را به اتاقی تاریک می آوری: نمی پرسی که حالا چگونه تاریکی را ازبین ببریم؟ آیا فکر می کنی تلاشی اضافی لازم است؟ خود همان نور تاریکی را ازبین خواهد برد.
نوری فراراه خویشتن شو، و در ظرفیت یک موجود انسانی، هرآنچه را که ممکن بوده برای ارتقای آگاهی تمام دنیا انجام داده ای.
کاملاٌ خوب است: تماماٌ مست شو؛ تمام مسرور باش و کاملاٌ ساکت باش، و چنان با شدت برقص که رقصنده ناپدید شود و فقط رقص باقی بماند.... با چنین شدت و چنین تمامیت، هزاران قلب ناگهان به رقص درخواهند آمد. شاید هرگز ندانند که منبع آن کیست، شاید هرگز ندانند که چه کسی این روند را ماشه چکانده... شاید هرگز ندانی که چند نفر را متحول
ساخته ای. ولی این اهمیتی ندارد: مستی تو مستی هزاران نفر می شود، رقص تو بسیاری را به همان سرور غرقه خواهد کرد؛ ترانه ات روی لبان بسیاری جاری خواهد شد، و سکوت تو در هزاران قلب به ارتعاش درخواهد آمد. تو فقط خودت را تغییر بده.
باردیگر تکرار می کنم: شما دنیا هستید.
اشو عزیز
وقتی در مورد زندگانی های گذشته صحبت می کنید من می ترسم.
من هرگز خاطره ای نداشته ام؛ تنها احساسی مبهم؛ و درجایی می دانم که نمی خواهم بدانم.... مگر اینکه خاطره ای از شما باشد. و در مورد زندگانی های آینده، بسیار غمگین می شوم ، فقط همین فکر که باید دوباره از نو شروع کنم: خانواده، مدرسه، مبارزه برای بقا
و بالاتر از همه: شما آنجا نخواهید بود.
چگونه شما را به یاد بیاورم، چگونه نتوانم این هدیه ی بزرگ را که شما هستید از یاد نبرم؟ مایلم این لحظه تا ابدیت کش پیدا کند و هرچیز دیگر را فراموش کنم.
آیا یک عمل جراحی بزرگی و جادویی ممکن است؟ می خواهم شفا بیابم...
کاویشو، من دقیقاٌ آن عمل جراحی جادویی را که درخواست می کنی انجام می دهم.
آیا فکر می کنی که کار من فقط انتقال واژه ها و مفاهیم و فلسفه هاست به شما؟
شما روی تخت جراحی من دراز کشیده اید.
نیازی نیست که گذشته را به یاد بیاوری. هرگاه در مورد گذشته صحبت کرده ام، فقط به این دلیل بوده تا شما آگاه شوید که قبلاٌ فرصت های بسیار را از دست داده اید. مراقب باش که این بار از دست ندهی.
هزاران زندگانی گذشته است و شما در یک چرخه و یک مسیر ثابت حرکت کرده اید. این بار از این دایره بیرون بزن. و اگر این بار بتوانی از این دایره بیرون بزنی، برای تو زندگی
آینده ای وجود نخواهد داشت ، ابدیت از آن تو است.
و این چیزی است که از من می خواهی: آیا راهی هست که این لحظه تا ابدیت کش پیدا کند؟ این است آن فرصت: این سکوت، این رقص، این سرور می تواند به شما کمک کند تا از این دور باطل بیرون بیا، و دیگر هرگز وارد رحمی دیگر نخواهی شد. همینجا باقی خواهی ماند ، نه به صورت بدن یافته، بلکه فقط همچون یک آگاهی خالص، منتشر شده در سراسر جهان هستی.
تمام تلاش من این است که شما را ترغیب کنم که از شبنم بودن به اقیانوس شدن جهش کنید.
و این عمل جراحی خیلی دشوار نیست؛ یکی از ساده ترین چیزهای ممکن است: فقط از ذهنت بیرون بیا. شاهد ذهنت شو؛ تمامی رفت و آمدهایش را تماشا کن. بخشی از آن ترافیک نباش؛ کنار جاده بایست ، زیرا تو ذهن نیستی.
زمانی که این جمله تجربه ات شد ، که تو ذهن نیستی ، دیگر مسئله ی زاده شدن در یک مسیر تکراری احمقانه درمیان نیست. این ذهن و هویت گرفتن با ذهن است که سبب حرکت تکراری در یک حلقه است. هویت نگیر. تو نه بدن هستی و نه ذهن. تو فقط آن شاهد خالص هستی.
این روشی ساده است ، ساده ترین روش برای بزرگترین تجربه ، میانبر ترین راه هاست. هرگاه وقت داری ، روی تخت که دراز می کشی، یا وقتی دوش می گیری ، به هیچ وضعیت بدنی خاصی نیاز نیست ، فقط یک شاهد بمان: شاهد بدن، شاهد تازگی آب،
خنکی آن و شاهد افکاری که در ذهن گذر می کنند. فقط با شاهد بودن، ذهن ازبین می رود.
یک روز، ناگهان سکوتی مطلق را در درونت خواهی یافت ، ترافیکی وجود ندارد....
جاده خالی است. عمل جراحی کامل شده است. باردیگر در بدنی زاده نخواهی شد، درحالیکه بخشی از حیات ابدی باقی خواهی بود.
و نگران نباش: من آنجا خواهم بود. من پیشاپیش آنجا هستم و شما را از دره های تاریکتان
به قله های نورانی فرامی خوانم. شروع کن به صعود کردن.
فقط به یک راه می توانی مرا ازدست بدهی و آن این است: اگر ذهنت را انتخاب کنی، آنوقت نمی توانی مرا انتخاب کنی. اگر مرا انتخاب کنی، باید که ذهنت را رها کنی.
در ابدیت زندگی، ما همگی باهم دیدار خواهیم داشت ، البته بدون عکس های قدیمی خود و بدون چهره های کهنه مان. ولی هیچکس در این فراگیرشدن فردیت آگاهی خودش را ازدست نخواهد داد. او بخشی از کائنات می شود و بااین وجود، کائنات فردیت او را ازبین نخواهد برد، بلکه آن را غنا خواهد بخشید. بنابراین، نه تنها من، بلکه تمام ارواحی که وارد زمان
شده اند و به ورای زمان رفته اند، هنوز هم در اینک و اینجا وجود دارند.
در زندگی ماهاویرا داستان زیبایی وجود دارد. پیروان او قادر نبوده اند که راز این داستان را بازگو کنند. این به یقین داستانی واقعی نیست، یک تمثیل است، یک شعر: راهی غیرمستقیم برای بیان حقیقت. داستان می گوید که ماهاویرا هرگز سخن نگفت. واقعیت تاریخی این است که او بطور مداوم برای چهل سال حرف می زد. ولی داستان چنین است که ماهاویرا هرگز سخنی نگفته است. او همیشه ساکت بود و در گروه مخاطبین او سه دسته افراد وجود داشتند: یکی آنان که بدنشان را ترک کرده بودند و دیگر وارد بدن نشده بودند. آنان همه جا حضور داشتند و فقط برای ماهاویرا قابل دیدن بودند و دیگران آنان را نمی دیدند.
دسته ی دوم انسان ها بودند ، سالکین و جویندگان حقیقت که توسط شخصیت گیرا و جذابش گرد او جمع شده بودند.
و سومین گروه، نزدیک ترین مریدانش بودند ، یازده مرید. آنان نیز انسان بودند ولی باید آنان را در طبقه ای جداگانه قرار بدهیم زیرا وارد چنان یگانگی با مرشد خودشان شده بودند که می توانستند سکوت او را بفهمند.
او هرگز سخن نگفت ، ولی آن یازده مرید که گانادارا هاganadharas خوانده می شوند، برای مردمی که نمی توانستند آن سکوت را بفهمند سخن می گفتند. آنان چیزهایی را که ماهاویرا با سکوتش به آنان منتقل می کرد برای مردم می گفتند.
و دو مدرک و سند وجود داشت که آیا آنان سکوت ماهاویرا را درست شنیده اند یا نه. یکی این بود که آن یازده مرید خودشان مریدان خود را داشتند: یازده شاخه از مریدان وجود داشت؛ اگر همگی آنان همان پیام را سخن می گفتند. و این یک مدرک بود که کسی چیزی نادرست نشنیده است و کسی از خودش پیامی درست نکرده باشد.
و دومین مدرک و سند این بود که هروقت آن یازده مرید سخن می گفتند، آن ارواح بدن نیافته که حاضر بودند شروع می کردن به گلباران کردن این یازده مرید، زیرا آنان قادر بودند بطور مستقیم پیام ها را درک کنند. و آنان شادمان بودند زیرا اگر آن یازده مرید وجود نداشتند، پیام ماهاویرا گم می شد و ازدست می رفت. آن ارواح بدن نیافته قادر به ارتباط گرفتن با مردم نبودند. آن یازده گانادارا، بعنوان مدرکی برای تمام انسان ها، گلباران می شدند تا ثابت شود که ارواحی که قبلاٌ به روشنی رسیده اند هنوز هم حمایتشان می کنند و نشان می دهند که این مریدان خاص دقیقاٌ همان چیزی را منتقل می کنند که ماهاویرا با سکوتش بیان می کند.
دادن سند تاریخی برای این داستان بسیار مشکل است. ولی تجربه ی خود من این است که شاید پایه ای در واقعیت داشته باشد، زیرا من چند نفر از مریدان خودم را می شناسم که وقتی سکوت می کنم مرا درک می کنند. و هرآنچه که آنان درک می کنند دقیقاٌ همان است که من می خواستم منتقل کنم ولی آن را در خودم نگه داشتم. اینجا نیز بسیاری از شما نه تنها کلام مرا درک می کنید، بلکه سکوت مرا نیز می فهمید.
روزی که برق رفت من نامه های زیادی دریافت کردم که می گفت آن نشستن در سکوت برای چند لحظه چه تجربه ی زیبایی بوده است. در هر گردهمایی دیگری در دنیا، این قطع برق یک اختلال می بود ولی در این جمع، یک تجربه ی بزرگ بود ، مردم این وقفه را بسیار دوست داشتند. شاید آن قطع برق عمدی بوده باشد ولی آن مردم دریافتند که ما از آن لحظات لذت بردیم، و از آن روز به بعد، ما دیگر قطع برق نداشته ایم.
کاویشو، به گذشته فکر نکن و به آینده فکر نکن. من اینجا با شما هستم و قلب شما را
می شناسم. تو اینجا با من هستی و نیازی نیست بترسی که فرصت را ازدست بدهی.
تو به آن ارضاء نزدیک و نزدیک تر می شوی ، به آن ارضای نهایی.
تو یکی از برکت یافته ترین مریدان من خواهی شد.
اشو عزیز
خیلی مایلم که سوال های زیبا و واژگان زیبا پیدا کنم،
ولی هیچ چیز به نظرم نمی آید. در این لحظه درمی یابم
که یکی از ژرف ترین خواسته هایم این است که شما نام مرا صدا بزنید.
پریم آنوتوشاPrem Anutosha ، تو نامی بسیار زیبا داری. یعنی "عشق" و "رضایت کامل" عشق کامل ترین رضایت است. بزرگترین مصیبت در زندگی این است که عشق انسان ارضاء نشده بماند. این ارضا نشدن فقط مختص به عشق نیست ، این ارضا نشدن خود روح انسان است.
می خواستی نام خودت را از لبان من بشنوی... من خواسته ی تو را برآورده کردم.
مایلم که این نام فقط یک نام باقی نماند ، واقعیت تو نیز بشود.
این نام زیباست ولی واقعیت آن میلیون ها بار زیباتر است.
اشو عزیز
تازه ترین اخبار از منابع بهداشت عمومی و پزشکان تخصصی این است که امروزه کشیشان کاتولیک یکی از بالاترین گروه های خطر بیماری ایدز هستند، زیرا که نرخ همجنسبازی
در میان آنان بسیار بالا است. به نظر می رسد که کشیشان کاتولیک ده برابر بیش از سایر افراد جمعیت گرایش همجنسبازی فعال دارند.
اشو عزیز، من از رفتن شما به واتیکان نگران هستم!
پریم آمریتوPrem Amrito، این وظیفه ی تو است که نگران باشی.
او پزشک خصوصی من است، و اگر من به واتیکان بروم، او باید همراه من بیاید.
ولی چنین نخواهد شد. پاپ چنان ترسویی است که به دولت ایتالیا اجازه نخواهد داد... يك سال است كه مانع شده اند؛ و این پیام از طرف یکی از دوستان نزدیک نخست وزیر ایتالیا است که این پاپ است که با لجبازی مطلق اصرار دارد که تحت هیچ شرطی من نباید وارد خاک ایتالیا شوم.
حالا مشکل دیگری برخاسته است: پزشک شخصی خودم نمی خواهد من به واتیکان بروم.
اوضاع کاتولیک بدتر و بدتر می شود. به یقین آنان گروهی با مخاطره ی بالا هستند: کشیشان کاتولیک ده برابر بیشتر در معرض آلودگی به ایدز قرار دارند و این ده برابر نیز رقم درستی نیست زیرا آنان به هر ترتیب که شده سعی دارند آن را پنهان کنند.
بسیاری از کشیشان کاتولیک از بیماری ایدز مرده اند، ولی کلیسای کاتولیک اعلام کرده که از این بیماری یا آن بیماری مرده اند. کلیسا نمی خواهد قبول کند که آنان در اثر ایدز مرده اند.
این اخبار از سوی محافل پزشکی به بیرون درز کرده است، زیرا حرفه ی پزشکی از خطر آن وحشت کرده است یک کشیش، به ویژه یک کشیش کاتولیک، در جلسات اعتراف کردن بطور خصوصی با مردم در تماس است....
و بیماری فقط ده برابر نیست...این ده درصد اینک مورد پذیرش قرار گرفته است. آنان سال ها بود که انکار می کردند که همجنس بازی در میانشان شایع است؛ اینک آنان پذیرفته اند که بیماری ایدز ده برابر بیشتر در میان آنان وجود دارد تا در میان هر گروه دیگر. و چند نفر از این کشیشان از بیماری ایدز رنج می برد؟ کلیسا ساکت است، و این ها خادمین مردم هستند!
در آمریکا دو کشیش را یافتند که مبتلا به ایدز بودند. بلافاصله آنان را به شهرهای دوردست منتقل کردند. آنان را از کلیسا اخراج نکردند زیرا می ترسیدند که افشاگری شود. آنان از کلیسا باج خواهی کردند: "اگر ما را اخراج کنید، ما افشا می کنیم که به سبب بیماری ایدز ما بوده، و نه تنها ما، بلکه بسیاری از همکاران ما نیز به این بیماری مبتلا هستند."
بنابراین آنان به کلیساهای دیگر منتقل شدند تا این بیماری را به شهرهای دیگر سرایت دهند.
و وقتی که آن شهرها خبردار شدند، آنوقت یک مشکل درست شد زیرا مردم اصرار داشتند که این دو نفر باید مرخص شوند و نباید کلیساهای دیگری به آنان واگذار شود. ولی مشکل این بود که اگر این دو مرخص می شدند؛ دست به افشاگری می زدند. بنابراین آنان ارتقای رتبه یافتند و با تمام مزایا و حقوقشان به صومعه های دیگر منتقل شدند. تمامی مدیریت کلیسا به نظر احمق می آید: صومعه ها پر از همجنسبازان هستند و فرستادن این دو کشیش برای پنهان شدن در آن صومعه ها خطری است برای تمام کشیشان و راهبان ساکن در آن صومعه ها!
در یک صومعه در اروپا، نیمی از ساکنانش همجنس باز هستند ، و تقریباٌ هزار و پانصد نفر در آنجا زندگی می کنند. حالا این یک تضاد بزرگ است ، زیرا هزاروپانصد نفر رقم کوچکی نیست. هفتصدوپنجاه نفر همجنس باز تایید شده وجود دارد. آنان صومعه را به دو بخش تقسیم کرده اند و یک بخش متعلق به همجنسبازها است. آنان کشیش اعظم خودشان را انتخاب کرده اند و اعلام کرده اند که همجنسبازی برخلاف مذهب کاتولیک نیست.
حالا شما نمی توانید هفتصدوپنجاه نفر را بیرون بریزید. آنان شما را در برابر تمام دنیا افشا خواهند کرد. و این در تمام صومعه ها اتفاق افتاده است، زیرا پاپ هر روز اصرار دارد....
آناندو آخرین آمار راهبان کاتولیک را آورده است: پاپ هر روز از حکومت های جهان درخواست می کند تا همجنسبازی را بعنوان یک گناه اساسی و یک جرم به رسمیت بشناسند ، مجازاتش دست کم ده سال زندان باشد! چرا او ناگهان اینهمه علاقه پیدا کرده که همجنسبازان را به زندان بفرستد و تمام دولت ها باید آن را یک جرم و گناه بزرگ بشناسند؟
عقب ماندگی ذهنی انسان چنان است هیچکس به خودش زحمت نمی دهد که بداند همجنسبازی فقط یک عارضه است. و انسان می تواند ببیند که حتی در قرن بیستم نیز نمی توانیم یک منطق ساده را درک کنیم. پاپ از یک سو مرتب می گوید، "همجنسبازی را بعنوان یک جرم محکوم کنید؛ و زندگی در تجرد را در تمام منبرها و کلیساها، بعنوان تنها درمان، تحسین کنید." واقعیت این است که: زندگی در تجرد سبب همجنس بازی است.
چرا کشیشان پروتستان اینهمه از همجنسبازی رنج نمی برند؟ چرا همجنسبازی در خاخام های یهودی اینهمه شایع نیست؟ چرا فقط کاتولیک ها؟ و به زودی همین اوضاع را در معابد هندو و صومعه های جین و بوداییان خواهید یافت ، هرکجا که زندگی در تجرد celibacyقانون باشد، همجنس بازی باید که وارد شود.
و هر تلاش صورت می گیرد تا مسئولیت آن را روی دیگری پرتاب کنند. هیچکس شهامت ندارد که یک نکته ی ساده را بگوید: زندگی در تجرد سبب است. بگذارید که زندگی تجردی محکوم شود! ده سال زندان برای کسی که بخواهد در تجرد زندگی کند... و همجنسبازی ازمیان خواهد رفت. بگذارید تمام راهبان و راهبه ها باهم ازدواج کنند، اگر هم ازدواج نکنند، پس بگذارید صومعه های راهبه ها و راهبان یکی شود و مختلط ، و همجنسبازی
ازبین خواهد رفت.
ولی هیچکس مایل نیست ببیند که زندگی مجردی سبب است، زیرا این اصل اساسی مذهب آنان است. بنابراین کاملاٌ کور هستند.
چند روز پیش گزارش دیگری شنیدم: در آفریقا، جایی که شاید ایدز از همه جا فراگیرتر باشد، دانشمندی که سرگرم تحقیق بود که چرا ایدز اینهمه در آفریقا شیوع دارد، کشف کرد که این بیماری از میمون ها به انسان رسیده است. او دریافت که خوردن گوشت میمون سبب ایجاد ایدز می شود.
ولی او باید بداند که هنوز هم خود شرطی شدگی هایش مشغول کار است: آن میمون های بیچاره از کجا ایدز گرفتند و گوشتشان پر از ویروس شد؟ در آفریقا این نکته شناخته شده است که در اعماق جنگل ها مردم با میمون های ماده آمیزش می کنند. این باید انسان باشد که ایدز را در میمون ها ایجاد کرده ، و حالا میمون های بیچاره را برای ایدز مورد سرزنش قرار می دهند! ولی این احمقانه است زیرا اگر در افریقا مردم در اثر خوردن گوشت میمون دچار ایدز می شوند.... راهبان کاتولیک در اروپا و آمریکا که گوشت میمون نمی خورند! پس این نمی تواند علت واقعی باشد.
تمام مذاهب برای هزاران سال است که اصرار داشته اند زندگی بدون آمیزش جنسی چیزی روحانی است. هیچ چیز روحانی در آن وجود ندارد. ولی می شد آن را تحمل کرد: اگر کسی بخواهد زندگی جنسی نداشته باشد این آزادی اوست؛ ولی اگر همجنس باز شود دیگر آزادی او نیست ، او وارد زندگی فردی دیگر می شود. بازهم می شد آن را تحمل کرد، زیرا مسئله فقط دو نفر است و اگر هردو راضی باشند.....
ولی اینک مسئله اهمیت عظیمی پیدا کرده است. این کار سبب شیوع بیماری علاج ناپذیری
می گردد. و این بیماری بصورت های عجیبی مردم را آلوده می سازد. شاید با بیمار مبتلا
به ایدز رابطه ی جنسی نداشته باشید ، بااین وجود بازهم مبتلا خواهید شد. هرچیز که از بدن شخص مبتلا بیرون بیاید ناقل ویروس است ، حتی اشک های او. اگر کودکی گریه می کند، بهتر است بگذارید تا گریه کند! اشک هایش را با دست هایتان پاک نکنید ، زیرا کودکان بسیاری هستند که با ایدز به دنیا می آیند ، زیرا پدر یا مادرشان مبتلا به ایدز بوده است.
و زمان زیادی طول می کشد تا این بیماری پخته شود ، هشت تا ده سال. زمانی که پخته شد آنوقت دو سال طول می کشد تا آن شخص بمیرد. ظرف دو سال محکوم به مرگ است.
ولی در طول این هشت سال می تواند به تولید مثل ادامه بدهد ، و تمام آن کودکان آلوده
به ایدز خواهند بود.
دیر یا زود حتی بوسیدن نیز باید ممنوع شود زیرا بزاق دهان ناقل ویروس است. فقط اسکیموها کار درستی می کنند ، آنان در تمام تاریخشان بوسه نداشته اند. وقتی برای نخستین بار دیدند که مبلغان مذهبی همدیگر را می بوسند، نمی توانستند باور کنند: "این مردم چقدر کثیف هستند! بزاقشان را با هم مخلوط می کنند و با زبان همدیگر بازی می کنند ، بوسه فرانسوی؟!"
اسکیموها توانستند زشتی و کثیفی این را ببینند. آنان هرگز همدیگر را نبوسیده اند، بجای بوسیدن، آنان روش بسیار بهداشتی تری برای نشان دادن عشقشان دارند: دماغ هایشان را
به هم می مالند! بسیار تمیزتر و بهداشتی تر است ، بجز زمانی که دچار سرماخوردگی هستند: در آن وقت می تواند خطرناک باشد. وقتی آب از بینی ات روان است هیچکس مایل نیست با دماغ تو عشقبازی کند!
آمریتو، من گفته ام که مایلم به واتیکان بروم، ولی واتیکان آماده نیست از من استقبال کند.
و این نخستین بار نیست که من این را گفته ام. بارها این را گفته ام: بخصوص به روزنامه ها و رسانه های خبری که از ایتالیا می آیند. دیروز باید آن را می گفتم زیرا یک خبرنگار زن اینجا بود: جولیا و این سوال او بود.
پاپ هیچگونه ادراک مذهبی یا فلسفه ی عمیقی ندارد. خود مسیحیت چنان مذهب فقیری است که در هیچ کشوری روی قشر روشنفکر تاثیری نداشته است. برای نمونه، در هندوستان امروزه اقلیت مسیحی وجود دارد که تعدادشان زیاد است ، سومین مذهب بزرگ در هندوستان هستند. ولی تمام کسانی که مسیحی شده اند گدا، مردمان قبایل ابتدایی، یتیم ها، روسپیان و بیوه زنان هستند ، که بعنوان هندو نمی توانند دوباره ازدواج کنند، ولی
بعنوان یک مسیحی می توانند! و این مردم به این دلیل مسیحی نشده اند که به برتری مسیحیت نسبت به دین خودشان اعتقاد دارند.
تائوئیسم، بودیسم و جینسیم در تحلیل های خود از معرفت انسانی و یافتن راه هایی برای کمک به بشریت برای بازگشت به وطن، بسیار والاتر هستند.
مسیحیت هیچ چیز قابل مقایسه با این ها ندارد و هرچه دارند را می توان به سادگی توسط بحث و استدلال نابود کرد ، و پاپ این را درک می کند؛ تمام مسیحیان این نکته را می فهمند.
من با کشیشان و اسقف های زیادی در تماس بوده ام و شرمندگی آنان را دیده ام ، زیرا آنان
نمی توانند هیچکدام از اصول اساسی مذهب خودشان را با استدلال حمایت کنند.
بنابراین، آمریتو، نیازی به ترسیدن نیست ،نه آنان به من اجازه خواهند داد به آنجا بروم و
نه تو اجازه می دهی که بروم. ولی اجازه بده که گاه گاهی پاپ را بکوبم!
اشو عزیز
یک ماهی اقیانوس پرسید، "مرا ببخش، تو از من مسن تر هستی، پس می توانی به من بگویی: کجا می توانم آن چیزی را که اقیانوس نام دارد پیدا کنم؟
ماهی مسن تر پاسخ داد، "اقیانوس چیزی است که تو اکنون در آن هستی."
ماهی ناامید شده گفت، "آه؛ این است؟ ولی این آب است. آنچه من می جویم اقیانوس است."
و او شناکنان دور شد تا جایی دیگر را بگردد.
آناند کاتیایانیAnand Katyayani ، این تمثیلی قدیمی است. ولی این یکی از زیبایی های تمثیل است ، که هرگز کهنه نمی شوند، همیشه مربوط هستند.... زیرا تمثیل در مورد شماست ، نه در مورد ماهی، نه در مورد اقیانوس.
همه جویای حقیقت هستند: همه کس در جست و جوی خداوند است، همه طالب معجزات هستند و رازهای منبع زندگی. و اوضاعی یکسان است: ماهی جوان تر از ماهی مسن تر می پرسد: "آن چیز که اقیانوس نام دارد چیست؟ من در موردش خیلی می شنوم."
و ماهی مسن تر می گوید، "تو در آن هستی."
و طبیعتاٌ ماهی جوان تر گفت، "ولی این آب است ومن در جست وجوی اقیانوس هستم."
او چنان ناکام شده بود که گفت، "بهتر است دور شوم و برای یافتن حقیقت به جایی دیگر بروم و اقیانوس را پیدا کنم."
خداوند آن اقیانوسی است که شما در آن هستید، زیرا خداوند نام دیگری است برای زندگی.
شما هر لحظه خداوند را با تنفس هایتان به درون و بیرون می کشید. این خداوند است که در قلب شما می تپد. این خداوند است که در خون شما جاری است. خداوند مغزاستخوان شماست و استخوان ها و هوشمندی شما و خود آگاهی شماست. ولی چون ماهی در اقیانوس زاده شده ،_ بسیار نزدیک است ، فکر می کند که این فقط آب است.
این فقط هوا است که شما تنفس می کنید. و مردم درست مانند آن ماهی در جست و جو هستند و هرگز نخواهند یافت ، تا زمانی که از جست و جو بازایستند و فقط به آنچه که خود هستند نظر کنند، و اینکه آگاهی شان چیست و زندگی شان چیست. و تعجب خواهند کرد که نیازی نبوده به جایی بروند. هرآنچه که آنان در بیرون و محیط اطراف در پی آن بودند،
در درونی ترین هسته وجودشان در خودشان وجود داشته است.
تمامی جهان هستی خداوند است. این مذاهب هستند که این کذب را درست کرده اند که خداوند دنیا را خلق کرده است و بنابراین این فکر را داده اند که خدا و دنیا دو چیز هستند و بنابراین آنان باید در پی خداوند باشند.
من مایلم این دوگانگی را کاملاٌ نابود کنم. خداوند خالق نیست، بلکه خود خلقت است.
او در درختان وجود دارد و در رودخانه ها و در ماه و در خورشید و در تو.
بجز خداوند هیچ چیز وجود ندارد.
جوینده همان جستنی است و صیاد همان صید. و ناظر همان منظر است. و لحظه ای که این را دریابی، چنان آسودگی عمیقی خواهد آمد و چنان آرامش عمیقی بر تو نازل می شود که قبلاٌ در خواب هم نمی دیدی. چشمانت چنان شفافیتی خواهند یافت که در همه جا زیبایی خواهی دید: یک زیبایی وصف نانشدنی، یک خیر عظیم. در کوچکترین چیز این زندگی تپش کائنات را احساس خواهی کرد. این دنیا پرستشگاه ما است و این خدای ما است و ما بخشی از آن هستیم.
پرستنده از پرستیدنی جدا نیست. درک این وحدت زنده، دیانت واقعی است.
فصل چهاردهم
17 فوريه 1987، هشت صبح
كليد طلايي
اشو عزیز
اینک مدتی است که من به این نکته نگاه می کنم که چرا و چگونه از خودم محافظت می کنم و خودم را از چه کسی محافظت می کنم. در می یابم که این خودش را توسط نخوت بیان می کند و در ایمن بودن از اینکه همیشه در سوی دهنده باقی بمانم.
خودم را مانند یک موشک احساس می کنم که آماده ی پرتاب شدن است:
تمام سیستم ها آماده هستند و فقط هنوز یک قفل وجود دارد: قفل محافظت از خود.
اشو آیا ممکن است کلید این قفل محافظت را به من نشان بدهید ،
یا اینکه قفلی وجود ندارد؟
دیویدDavid، انسان با مرگ در قلبش زاده می شود. همانطور که رشد می کند، مرگ نیز رشد می کند. زندگی و مرگ تقریباٌ مانند دو بال هستند. روزی که زندگی به اوجش برسد، مرگ نیز به اوج خودش خواهد رسید: این ترس از ناشناخته و نیاز به محافظت برای همین است.
ولی فقط یک راه برای بازکردن قفل وجود دارد ، فقط یک کلید. نیاز به محافظت شدن فقط زمانی می تواند ازبین برود که تو درک کنی که این زندگی که تو شناخته ای، آن زندگی ابدی نیست. شبنم باید بمیرد؛ راهی برای محافظت از آن وجود ندارد.
ولی مرگ شبنم فقط یک آغاز است. پایان نیست: این آغاز خود اقیانوس است. آن شبنم اقیانوس می گردد. آنگاه تمام ترس ها ، از ناامنی، از مرگ، از بیماری و از پیری ، همگی باهم ازبین می روند.
ولی انسان درست ضد این کار می کند. با دیدن اینکه خواسته ای برای محافظت شدن وجود دارد، او سعی می کند تا انواع حفاظت ها را پیدا کند ، با پول، با قدرت و با کسب احترام. ولی آن اشتیاق به سادگی یکی است: "من باید به نوعی چنان قوی و چنان امن بشوم که ترس از ناشناخته، از مرگ بتواند فراموش شود."
ولی راهی برای ازیادبردن آن نیست. می توانی با هزار ویک چیز سرگرم شوی ولی این ترس همیشه آنجا مانند یک جریان زیرین وجود دارد ، زیرا این پدیده ای طبیعی است.
مرگ چیزی نیست که از خارج وارد شود.
من همیشه عاشق این تمثیل باستانی بوده ام: پادشاهی از مرگ بسیار وحشت داشت.
او سرزمین های بسیاری را فتح کرده بود و یک جنگاور بزرگ بود. او بقدر کافی امن بود و امنیت داشت ، نیازی به ترسیدن او نبود. ولی مشکل این است: مرگ از خارج وارد
نمی شود ،_ در درونت رشد می کند. تو آن را با تولدت همراه می آوری.
ولی هیچکس این را به او نگفته بود. برعکس، مشاورینش به او گفتند، "باید برای خودت قصری بسازی بدون پنجره و بدون در ، فقط یک در و بر آن در باید هفت نوع محافظ و نگهبان بگماری. به یک نگهبان نباید اکتفا کرد. هفت رده از نگهبانان لازم است.... آنوقت مطلقاٌ در امان خواهی بود."
او آن قصر را ساخت. فکری منطقی به نظر می رسید: ولی هرآنچه که منطقی باشد الزاماٌ واقعی نیست ، منطق با زندگی انطباق ندارد. آن قصر ساخته شد. پادشاه بسیار خوشحال بود. سیستم نگهبانی بسیار امن بود. فقط یک در وجود داشت و هیچ دشمنی نمی توانست از
هیچ کجا وارد شود.
یکی از دوستانش، یک شاه دیگر، در مورد این قصر شنید و برای دیدن آن آمد. بسیار
تحت تاثیر واقع شد. در داخل، یک شاهکار هنری بود و تماماٌ از سنگ مرمر ساخته شده بود: تمام وسایل لذت بردن پادشاه در آنجا وجود داشت: باغچه ها و حوض ها و آبشارهای زیبا... ولی همه چیز در داخل قصر بود. دوست شاه به او گفت، "مایلم در سرزمین خودم قصری درست شبیه این داشته باشم. خیلی امن است."
وقتی که آن دوست آنجا را ترک می کرد، شاه میزبان بیرون آمد و دوستش باردیگر از او تشکر کرد. وقتی که میهمان سوار ارابه ی طلایی اش می شد گفت، "من واقعاٌ سپاسگزارم، زیرا تو چیزی ساخته ای که واقعاٌ امن است. فقط معمار و سنگتراش های خودت را به من بسپار؛ می خواهم دقیقاٌ همین قصر را در سرزمین خودم بسازم."
درست در همین وقت یک گدا که در خیابان نشسته بود شروع کرد به خندیدن.
هردو پادشاه شرمگین شدند و شاه میزبان از آن گدا پرسید، "چرا می خندی؟"
او گفت، "من زمانی خودم یک شاه بودم، ولی فقط برای یافتن امنیت بود که گدا شدم. از وقتی که گدا شده ام هیچکس علاقه ای به کشتن من ندارد. حالا بدون ترس در خیابان می خوابم.
یک توصیه برای شما دارم و من از هردوی شما مسن تر هستم و سرزمین من بسیار از سرزمین شما وسیع تر بود.
"توصیه ی من این است که در قصر تو یک نقص وجود دارد. من اینجا نشسته بودم و تماشا می کردم ، ولی هیچکس به این نقص توجهی نداشته است."
شاه پرسید، "کدام نقص؟"
گدا گفت، "یک در وجود دارد. بهترین امنیت برای تو این است که بگذاری سنگتراش آن در را ببندد. بجای در یک دیوار زیبای مرمرین خواهد بود. آنوقت هیچکس نمی تواند وارد آنجا شود. حتی آن هفت ردیف نگبانان هم می توانند توطئه کنند تا پادشاهی را به دست آورند ، غیرقابل تصور نیست. تو در دست های این هفت نگهبان قرار داری. اگر آنان با هم متحد شوند می توانند تو را بکشند و پادشاهی را میان خود تقسیم کنند. و این چنان ساده است که باید به فکرشان برسد. تو فکر می کنی که امن هستی ، بیش از هر زمان ناامن هستی: تو فقط در دست های این هفت مرد قرار داری."
شاه گفت، "فکرت درست است، ولی اگر دری برای بیرون آمدن وجود نداشته باشد،
پس فایده ی زندگی کردن چیست؟"
و آن گدا دوباره خندید و گفت، "نیازی نیست بیرون بیایی. مرگ می تواند بدون در هم وارد شود ، زیرا درواقع از بیرون وارد نمی شود: او در درونت نشسته است، درست مانند
یک دانه."
شاید تو زیاد هشیار نباشی دیوید، هیچکس خیلی هشیار نیست ، که تو هر روز در حال مردن هستی: اینچ به اینچ. و یک روز آن روند کامل می شود. مرگ یک واقعه نیست، بلکه یک روند است: طول آن مساوی است با طول زندگی. اگر قرار باشد هفتاد یا هشتاد سال زندگی کنی، مرگ نیز هشتاد سال دارد که با تو زندگی کند.
این زندگی ، آنچه ما بعنوان زندگی می فهمیم ، در دست های مرگ قرار دارد و هیچ راهی برای محافظت از آن وجود ندارد. ولی من یک کلید طلایی می شناسم: باید لایه ای ژرف تر در وجود خودت پیدا کنی، عمیق تر از این زندگی و عمیق تر از این مرگ.
آن لایه ی عمیق تر ابدی است. نیازی به محافظت از آن نیست: توسط تمامی جهان هستی محافظت شده است. قفلی وجود دارد و آن ذهن تو است که مانع به درون رفتن تو می شود.
و کلیدی هست: آن را مراقبهmeditation می خوانم.
در برابر مراقبه، ذهن ناپدید می شود. نه اینکه آن قفل باز بشود... بلکه آن قفل به سادگی
ازبین می رود و تو وارد ملکوت ابدیت می گردی. و تنها آنوقت است که شخص احساس امنیت می کند.
حتی اگر مرگ بیاید، و باید که بیاید، تو آن را مشاهده می کنی: نخواهی مرد. بدنت خواهد مرد، ذهنت خواهد مرد، ولی تو قبل از مردن این ها را ترک کرده ای. تو از هردوی لایه ی سطحی عمیق تر رفته ای.
بجز از طریق مراقبه، هیچکس ابدیت را نشناخته است و چیزی در مورد بقا و بی زمان بودن وجود ما نشناخته است. بنابراین به نظر من مذهب یعنی مراقبه. هرچیز دیگر سطحی است و غیراساسی.
معجزه ی مراقبه همین است: که مردم را ازهم جدا نمی کند. چیزی به نام مراقبه ی مسیحی یا مراقبه ی هندو و مراقبه ی محمدی یا مراقبه ی یهودی وجود ندارد.
مراقبه یک علم است. هرآنچه که در مذاهب غیراساسی است، مردم را تقسیم می کند و غیراساسی چنان بزرگ می شود و چنان سنگین که آن کلید کوچک مراقبه گم می شود و ازیاد می رود. مردم از من ناراحت می شوند و آزرده می شوند زیرا من می خواهم که آنان مسیحی نباشند و هندو نباشند و جین نباشند ، بلکه فقط مراقبه کننده باشند.... زیرا مراقبه تنها مذهب اساسی است که می تواند شما را به وجود واقعی خودتان متصل سازد.
واژه ی مذهب باید درک شود: یعنی "به هم متصل کردن" شما بسیار از خود دور شده اید.
بازگشت دادن شما به واقعیت خودتان تنها دیانت موجود است.
اشو عزیز
بارها در مراقبه هایم از شما درخواست کرده ام که فاجعه ی عظیمی را که امروز بر زمین رخ می دهد به من مستقیم نشان ندهید، زیرا که می دانم چنان رنجی را نمی توانم تحمل کنم. ولی با این حال، من این رنج را در همه وقت احساس می کنم، حتی با وجود میانگیرهایم.
می دانم که شما برای این زمین یک نور هستید و دانستن این مسئولیت زیادی را باخود حمل
می کند. سپاسگزار خواهم شد با من در مورد کمک کردن، دانستن اینکه که نمی توانم
کمک کنم و وحشت از احساس ناتوانی سخن بگویید ، و همچنین از آسوده شدن،
وقتی که چنین حالت اظطراری را احساس می کنم
پریم کاویشاPrem Kavisha ، می توانم تشویش تو را برای تمامی بشریت و این سیاره ی زمین درک کنم، زیرا ما هرروز به یک فاجعه نزدیک تر و نزدیک تر می شویم.
دلیلش این است که آن فاجعه بسیار نزدیک می شود؛ حتی با میانگیرهایتbuffers نمی توانی آن را فراموش کنی، و این دردناک است. وبیشتر آزار می دهد زیرا احساس می کنی که نمی توانی کمک کنی؛ هیچ کاری از تو برنمی آید. این فقط ورای ظرفیت هر فرد است که از آن مصیبت، از این فاجعه ی خودکشی دسته جمعی که تقریباٌ قطعی به نظر می رسد، جلوگیری کند. ولی من راهی از خودم دارم.
توبه این دلیل احساس ناتوانی می کنی زیرا چنین فکر می کنی که باید به دیگران کمک کنی تا درک کنند و این شغلی غیرممکن است. دنیا خیلی بزرگ است و مردم چنان پر از خشونت هستند که به نظر نمی رسد که آن مصیبت از بیرون وارد می شود، بلکه این خشونت انباشته شده در خود مردم است که این زمین را به انفجار خواهد کشاند.
ولی در مورد کمک کردن فکر نکن. آنوقت احساس ناتوانی نخواهی کرد و تنش نخواهی داشت. من احساس ناتوانی نمی کنم. من تنش ندارم. من هیچ تشویشی ندارم و من بیشتر از آنچه تو می توانی باشی از آن هشیار هستم ، زیرا رویکرد من کمک کردن به دیگران نیست، بلکه فقط بالابردن معرفت شما به والاترین اوج ممکن است.... چیزی که شما کاملاٌ قادر به آن هستید.
اگر ما فقط بتوانیم دویست انسان روشن ضمیر در دنیا ایجاد کنیم، دنیا می تواند نجات بیابد.
کاویشا در یک خانواده یهودی متولد شده، پس این داستان زیبا را درک می کند: در کتاب عهد عتیق اشاره شده که دو شهر سودومSodom و گوموراGomorrah وجود داشتند و هردو انحراف جنسی پیدا کردند. در گومورا همجنسبازی بسیار شایع بود و در سودوم مردم حتی در انحراف خود بیشتر سقوط کرده بودند: با حیوانات آمیزش می کردند. واژه ی انگلیسی سودومیsodomy (واژه مترادف و مخصوص آن bestiality است یعنی آمیزش با
حیوانات م) از این می آید: از شهر سودوم. و خداوند تصمیم گرفت که تمام مردم این دو شهر را نابود کند.
او آن دو شهر را کاملاٌ ازبین برد ، واین خیلی عجیب است که آن دو شهر جمعیتی یکسان با جمعیت هیروشیما و ناکازاکی داشتند. هیروشیما و ناکازاکی توسط انسان نابود شدند، ولی داستان عهد عتیق این است که خداوند آن دو شهر منحرف را نابود کرد. آنچه می خواهم برایتان بگویم داستانی هاسیدیکHassidic (عرفان یهود م.) بر اساس نسخه ی عهد عتیق از نابودی آن دو شهراست.
یهودیت در تمامیت خود در هاسیدیسم شکوفا شده است. هاسیدیسم پدیده ای عصیانگر و اساساٌ مذهبی است. بجز مسیحیت، تمام ادیان چیزی زیبا به دنیا بخشیده اند ، با وجودی که آن مذاهب با آن چیز زیبا مخالف بودند!
محمدنیسم صوفیان را به دنیا بخشیده، باوجودی که محمدی ها صوفیان را کشته اند. بودیسم ذن را بخشیده، باوجودی که بوداییان ذن را بعنوان تعالیم اصیل گوتام بودا نمی پذیرند. هندویسم تانترا را بخشیده، ولی هندوها بسیار با تانترا مخالف هستند ، و این خود حقیقت آنان است. چیز بسیار عجیبی است... و همین مورد در مورد یهودیت نیز هست.
هاسیدیسم پدیده ای کوچک و عصیانگر است در داخل دنیای یهودیت. فردی که هاسیدیسم را پایه گذاشت بال شمتوفBaal Shemtov بود. او داستان هم می گفته و شما می توانید زیبایی و تفاوت را احساس کنید.
روزی کسی از او پرسید، "نظر شما در مورد سودوم و گومورا چیست؟"
و بال شم گفت، "آن داستان بطور کامل نوشته نشده است. من داستان کامل را برای شما
می گویم." و چنین گفت، "وقتی خدا اعلام کرد که می خواهد آن دو شهر را نابود کند، یک هاسید، یک عارف به او نزدیک شد و از خدا پرسید، "اگر در این شهر ها صدنفر باشند که
تو را تجربه کرده باشند، با این صد نفر چه خواهی کرد؟ آیا آنان را نیز همراه با تمام شهر نابود خواهی کرد؟"
"خدا برای لحظه ای ساکت ماند و سپس گفت، "نه، اگر صد روح بیدار در آن دو شهر وجود داشته باشد، به سبب وجود آن صد نفر آن دو شهر مصون خواهند بود، آن ها را خراب نخواهم کرد."
عارف گفت، "اگر فقط پنجاه نفر باشند و نه صد نفر؟ آیا آن دو شهر و این پنجاه نفر را نابود خواهی کرد؟"
حالا خدا احساس کرد که توسط این عارف گیر افتاده است! گفت، "نه. من نمی توانم پنجاه روح بیدارشده را نابود کنم." و هاسید گفت، "می خواهم که بدانی که فقط یک نفر هست که بیدار شده و شش ماه را در سودوم زندگی می کند و ششماه را در گومورا. در این مورد چه می گویی؟ آیا دو شهر را نابود خواهی کرد؟
خداوند گفت، "تو خیلی حقه باز هستی! این مرد کیست؟" هاسید گفت، "من هستم."
" و خدا نتوانست او را انکار کند زیرا مسئله ی تعداد و کمیت نیست؛ مسئله ی کیفیت است: یک روح بیدار شده یا صد روح بیدار شده.
"انسان بیدار شده نمی تواند توسط جهان هستی نابود شود، زیرا انسان بیدار شده رویای قدیم خود جهان هستی است ، که به ستارگان دست بیابد."
و در اینجا بال شم گفت که سودوم و گومورا هرگز نابود نشدند.
یهودیان از بال شم عصبانی هستند که او فقط این داستان را از خودش درآورده و تمام داستان در عهد عتیق موجود است. یهودیان هاسیدها را بعنوان یهودی اصیل نمی پذیرند. به همین ترتیب، انسان واقعاٌ مذهبی توسط مذهبیون محکوم می شود.
چه بال شم این داستان را ازخودش ساخته باشد و چه یک داستان واقعی را بیان کرده، من با او هستم. اول اینکه خدایی که به نابودکردن اعتقاد داشته باشد، خدا نیست. خدایی که نتواند مردم را از انحرافاتشان متحول کند، یک خدا نیست. با این داستان، بال شم تنها آن دو شهر را نجات نداده است، بلکه خداگونگی خدا را نیز نجات داده است: مهربانی او، عشق او و ادراک او را.
کاویشا، دنیا را تماٌماٌ فراموش کن. تو همان یک هاسید بشو، همان عارف. و اگر ما بتوانیم در سراسر دنیا فقط دویست نفر انسان روشن ضمیر خلق کنیم.... این عدد دقیقاٌ مانند عدد آن عارف بال شم است. وقتی او شروع کرد به صحبت و مذاکره با خدا، مسئله فقط دو شهر بود. دنیا بزرگتر شده و حالا مسئله ی تمام دنیا است ، پس من مذاکرات را با دویست نفر شروع می کنم! ولی مایلم به شما بگویم که حتی دویست نفر هم کفایت می کند، و دنیا نجات خواهد یافت، زیرا جهان هستی نمی تواند شکوفایی غایی خودش را نابود کند.
پس دنیا را ازیاد ببر؛ وگرنه تشویش بیهوده ایجاد می کند و بیداری خودت را نابود خواهد کرد، که تنها امکان نجات دادن دنیا است.
هرکسی که بخواهد به دنیا کمک کند باید دنیا را ازیاد ببرد و روی خودش تمرکز کند.
معرفت خود را به چنان اوجی برسان که جهان هستی مجبور شود برای نابودکردن یا نجات دادن این دنیا، دوبار تفکر کند.
توده ها، اینگونه که هستند، اهمیتی ندارند، جهان هستی توجهی به آنان ندارد. درواقع،
جهان هستی مایل است که تمام بشریت ، این بشریت فاسد ، نابود شود، تا تکامل بتواند باردیگر از ابتدا آغاز شود. چیزی به خطا رفته است....
ولی اگر تعداد اندکی اشخاص روشن ضمیر وجود داشته باشند، آنان بسیار وزین تر از میلیاردها میلیارد مردم روی زمین هستند. جهان هستی نمی تواند دنیا را نابود کند، نه تنها
به دلیل وجود آن تعداد روشن ضمیر، بلکه به این دلیل که به سبب روشن ضمیری آنان،
توده های ناخودآگاه نیز تحت تاثیر قرار می گیرند، زیرا این قله های هیمالیایی از همان
توده های ناآگاه برخاسته اند. آنان نیز دیروز ناآگاه بودند، امروز خودآگاهی یافته اند.
و جهان هستی بسیار شکیبا است: اگر ببیند که اشخاص ناخودآگاه می توانند به تمامی آگاه شوند، آنوقت توده های مردم نیز که مطلقاٌ ناخودآگاه هستند، نیز چنین امکانی خواهند داشت.
این بستگی به افراد دارد و نه به جمعیت ها. توده ها چنان فاسد و گندیده هستند که نابودکردن آنان یک عمل مهرآمیز است. ولی ما باید اثبات کنیم که ازمیان این بشریت ناآگاه و تقریباٌ مرده، تعدادی گل نیلوفرآبی می توانند شکوفا شوند. آنوقت، فقط زمان بده، شاید گل های نیلوفرآبی بیشتری بیایند. برخی ممکن است فقط غنچه باشند، برخی شاید فقط در دانه باشند، ولی اگر حتی فقط یک انسان روشن ضمیر وجود داشته باشد، با وجود او تمامی بشریت باارزش می گردد، زیرا آن انسان این امید را نشان می دهد که هر انسان قادر به انجام همان معجزه هست.
پس کاویشا، کمک کردن را فراموش کن. نمی توانی کمک کنی؛ هیچکس نمی تواند کمک کند. ولی می توانی یک عارف شوی، یک هاسید و می توانی با خدا مجادله کنی که، من اینجایم.
آیا مرا نابود خواهی کرد؟ و این مردمان خوابزده که در خواب راه می روند ، من نیز یکی از آنان بودم. این دیروز من بود. به این مردم باید فرداهایشان را داد. هرگونه امکان هست که هر انسانی بتواند یک گوتام بودا شود."
این تنها راهی است که می توان این سیاره ی زیبا را نجات داد.
اشو عزیز
دوازده سال است که با شما هستم و به سخنان شما گوش می دهم که به هزاران پرسش
پاسخ می دهید. تمام پرسش ها بسیار شبیه به هم هستند، ولی شما به هریک بسیار جدید،
بسیار تازه و بسیار شفاف پاسخ می دهید. با وجودی که شما هرآنچه را که توسط کلام
قابل بیان است گفته اید، من چنان می شنوم که گویی برای نخستین بار است
و هرگز قبلاٌ آن را نشنیده ام. باوجودی که واژگان تکرار می شوند،
هرگز احساس تکراری بودن نمی کنم. مانند غوطه ورشدن در آب های خنک و زلال
دریاچه ای کوهستانی است که من تر و تازه و تمیز و روشن بیرون می آیم.
برای من شما یک راز شگفت انگیز هستید که همیشه مرا به حیرت و شگفتی می اندازید.
پریم توریا، تو مردمان زیادی را شنیده ای، مردمان زیادی را خوانده ای، ولی شنیدن یا خواندن من تجربه ای کاملاٌ متفاوت است، به این دلیل ساده که من یک سخنران، یک خطیب یا یک مدرس نیستم.
سوالات شما ممکن است یکی باشند ولی پاسخ های من به دو دلیل نمی توانند یکسان باشند. نخست: من سوالات شما و پاسخ های خودم را فراموش کرده ام، نمی توانم تکرار کنم،
یک صفحه ی گرامافون نیستم. دوم: شاید سوال های شما یکسان باشد ولی سوال کنندگان متفاوت هستند ، و من به سوال کننده پاسخ می دهم و نه به سوال.
طبیعتاٌ واژگان تکرار می شوند. شخصی شمرده بود که من به پانزده هزار سوال پاسخ داده ام، و من انسان دانشمندی نیستم؛ واژگان من بسیار محدود است. ولی چون من به سوال پاسخ
نمی دهم، باوجودی که واژگان ممکن است یکی باشند، ولی هربار پاسخ ها نوسانات متفاوتی دارند. نه اینکه من سعی می کنم که خودم را تکرار نکنم.... من ابداٌ به یاد نمی آورم،
من هرگز کتاب های خودم را نخوانده ام.
هربار که به شما پاسخ می دهم، هرگز برای آن آماده نمی شوم. من خودم نمی دانم که جمله ی بعدی من چه خواهد بود. این یک سخنرانی معمولی نیست، یک پیوند است و نه فقط یک ارتباط. من چیزی برای ارتباط دادن ندارم. من سعی ندارم شما را در مورد چیزی ترغیب کنم ، زیرا اگر بخواهم شما را ترغیب کنم، آنوقت تنها راه این است که یک چیز را بارها و بارها تکرار کنم تا در ذهن شما یک شرطی شدگی شود.
واژگان من مهم نیستند. آنچه مهم است شنیدن در سکوت شماست. آنچه مهم است این است که کلام من از ذهن نمی آید، بلکه از ژرف ترین سکوت من می آید. باوجودی که کلام من
نمی تواند سکوت را شامل گردد، وقتی که از ژرف ترین سکوت می آید، چیزی از آن سکوت آن را احاطه کرده است. واژگان نمی توانند سکوت را شامل شوند، ولی چیزی از سکوت
آن ها را دربرگرفته است. مانند این است که در دریاچه حمام گرفته باشی: نمی توانی دریاچه را در خودت جا بدهی، ولی وقتی از آن بیرون می آیی، چیزی از آن دریاچه ، تازگی، خنکی ، با تو می آید. دریاچه درپشت سر رها شده است، ولی برخی ازکیفیت های آن دریاچه در تو حمل می شود.
شما در سکوت گوش می دهید؛ من در سکوت سخن می گویم. کلام من با یک تازگی و با یک رایحه به شما می رسد؛ و چون شما ساکت هستید، آن عطر، آن سکوت، سکوت شما را
ژرف تر می سازد ، آن را عطرآگین می کند.
برای روشنفکران بسیار دشوار است که این را درک کنند. این یک اتصال دل به دل و غیرروشنفکرانه است. کلام فقط بهانه است.
من عاشق این هستم که با شما فقط در سکوت بنشینم، ولی آنوقت شما نمی توانید ساکت باشید. اگر من ساکت باشم، آنوقت ذهن شما شروع خواهد کرد: تلق و تلق و.... تلق تلق.... من فقط برای نجات دادن شما از دردسر است که سخن می گویم؛ و چون سخن می گویم، ذهن شما سرگرم شنیدن می شود. تلق و تلق خودش را فراموش می کند، یا آن را به تعویق می اندازد.
به یقین که این یک معجزه است. و معجزات اصیل این ها هستند، نه معجزاتی چون راه رفتن مسیح روی آب.
داستانی شنیده ام: دو خاخام و یک کشیش باهم دوستان قدیم و خوبی بودند. هرسه برای ماهیگیری به دریاچه خلیل که عیسی عادت داشت به آنجا برود، برای ماهیگیری رفته بودند. کشیش یک آمریکایی بود و آن دو یهودیان محلی بودند. در مورد مسیح که صحبت می کردند یکی از خاخام ها گفت، "شما مسیحیان از یک چیز بی اهمیت داستان ها درست می کنید!
در اینجا همه می دانند که چگونه روی آب راه بروند."
کشیش گفت، "همه؟... همه می توانند؟ آیا تو می توانی روی آب راه بروی؟"
خاخام گفت، "البته." و از کنار قایق پایین رفت و روی آب راه رفت.
کشیش نتوانست چشمانش را باور کند. او یک یهودی است و حتی مسیح را باور هم ندارد!
این ها کسانی هستند که مسیح را مصلوب کردند. این مطلقاٌ بی عدالتی از سوی خدا است ، که حتی خاخام ها باید مجاز باشند که معجزه کنند!
خاخام اولی برگشت و سپس کشیش به خاخام دوم اشاره کرد که، "آیا تو هم می توانی؟"
او گفت، "همه می توانند. شما بی جهت این را در مورد مسیح بزرگ کرده اید که او روی آب راه می رفت، همه روی آب راه می روند."
کشیش گفت، "این چیز تازه ای است؛ هرگز چنین چیزی نشنیده بودم. فقط نشانم بده که تو هم می توانی روی آب راه بروی."
و خاخام دوم از کنار قایق پیاده شد و روی آب راه رفت. کشیش با چشمان خیره مات و مبهوت مانده و نفس کشیدن از یادش رفته بود.
و خاخام دوم برگشت و هردو گفتند، "حالا تو پیرو مسیح هستی، می توانی آزمایش کنی.
آیا به مسیح اعتماد داری؟"
کشیش گفت، "مطلقاٌ." آن دو دوست گفتند، "می توانی آزمایش کنی."
پس کشیش از سمت دیگر قایق پیاده شد و شروع کرد به غرق شدن در آب.
یکی از خاخام ها به دیگری گفت، "چه فکر می کنی، آیا به این آمریکایی احمق بگوییم که سنگ ها در کدام سمت هستند؟"
مردم محلی می دانند که سنگ ها در کجا قرار دارند. این ها معجزه نیست. معجزه ی واقعی تقریباٌ بصورت نامریی اتفاق می افتد. وجود شما در اینجا: ساکت...
فقط گوش دادن به پرندگان: تویت، تویت، تووو، تووو ، این معجزه است.
فصل پانزدهم
هفدهم فوریه 1987، هفت عصر
خداوند پدر ،فقط عروسكي ديگر
اشو عزیز
وقتی ده سال پیش پدرم مرد، تنها دلیل زنده بودنم را ازدست دادم.
پس از این تجربه ی قوی، هر روز بیش از پیش احساس تنهایی کردم.
وقتی با شما ملاقات کردم، مانند دیدار دوباره ی پدرم بود.
ولی حالا، با شما، من بیشتر و بیشتر احساس تنهایی می کنم.
اشو عزیز، چه می توانم بکنم؟ آیا تنهابودن راه من است؟
پریم ماتوالاPrem Matwala، تنهابودن نه فقط راه تو است به سوی حقیقت، راه همگان است. این تنها راه است. تمام رویکرد تو از همان آغاز اشتباه بوده است. نخست: زندگی خودش برای خود یک دلیل است. لحظه ای که دیگری را دلیل زنده بودنت کنی، به راهی خطا رفته ای.
می گویی، " وقتی ده سال پیش پدرم مرد، تنها دلیل زنده بودنم را ازدست دادم. " این رویکری بسیار خطا است، روشی غلط برای نگاه کردن به چیزهاست. پدر هرکسی دیر یا زود خواهد مرد. پدر پدر تو باید مرده باشد... و با این وجود پدرت زنده ماند.
تو برای خودت زنده نبوده ای، همیشه به کسی نیاز داشته ای تا دلیل زنده بودنت باشد. آن دلیل در هرلحظه می تواند ازبین برود: پدر خواهد مرد، مادر خواهد مرد، همسر می تواند با دیگری برود، تجارت می تواند ورشکسته شود. اگر تو هرچیزی غیر از خودت را دلیل
زنده بودنت بسازی، به خودت توهین کرده ای، خودت را تحقیر کرده ای ، و از این نوع تحقیر پشتیبانی می شود؛ شاید پدرت از آن حمایت می کرده است.
هر پدر و هر مادری می خواهد که فرزندانش برای او زندگی کنند. این درخواستی عجیب است: اگر بتواند برآورده شود، آنوقت هیچکس نمی تواند در این دنیا زندگی کند: تو باید برای پدر خودت زندگی کنی و پدرت باید برای پدرش زندگی کند، ولی هیچکس نمی تواند برای خودش زندگی کند! و تازمانی که برای خودت زندگی نکنی نمی توانی هیچ خوشی و سروری پیدا کنی. تو زندگیت را کشانده ای، شرافت و حرمت به خویشتنت را از دست داده ای.
پدرت باید برای خودش زندگی می کرد و باید برای خودش می مرد. تو نمی توانی برای پدرت بمیری، پس چگونه می توانی برای او زندگی کنی؟ و این توهینی به پدرت نیست که تو باید برای خودت زندگی کنی.
اگر والدین واقعاٌ درک می کردند، به فرزندانشان کمک می کردند که به آنان وابسته نباشند و هیچ نوع تعلق خاطر تثبیت شده fixationنداشته باشند: تعلق تثبیت شده به پدر، به مادر... تمام تعلق خاطرهای تثبیت شده متعلق به ذهن آسیب دیده است. فقط آزاد بودن و تماماٌ برای خود زندگی کردن نشانه سلامت روحانی است.
و آنوقت مرا ملاقات کردی و باردیگر آن داستان کهنه را شروع کردی. پدرت مرد و تو
می باید هرروز تنها زندگی کنی. آیا نمی توانستی یک دوست پیدا کنی؟ نمی توانستی زنی را برای دوست داشتن بیابی؟ نمی توانستی زندگی خودت را بسازی و آن را وقف موسیقی یا شعر یا رقص یا نقاشی کنی؟ پدر همیشه با تو نخواهد ماند.... و آنوقت با دیدن من، تو آن
تعلق خاطر ثابت را به من منتقل کردی. بدون اینکه حتی از من اجازه بگیری!
تو یک جای خالی داشتی و فکر کردی که پدری یافته ای.
تصادفی نیست که مذاهب خدا را "پدر" می خوانند. این ها افکار مردمان روانپریش است. مسیحیان کشیش های خود را "پدر" می خوانند. این مذاهب که خدا را "پدر" می خوانند و کشیشان خود را "پدر" خطاب می کنند، بجای اینکه به شما کمک کنند تا از روانپریشی و بیماری خود بیرون بیایید، به شما کمک می کنند تا بیشتر بیمار شوید و روانپریش تر گردید. تمام تجارت آنان به بیماری شما وابسته است.
دست کم باید از من درخواست می کردی که آیا مایلم پدر تو باشم! همان روز سعی می کردم تا جهت خودت را تغییر بدهی. زندگی برای خودش کفایت می کند. انسان برای دیگری زندگی نمی کند. حتی اگر کسی را دوست داری، بخاطر خودت دوست داری، زیرا تو احساس شعف می کنی. دیگری فقط یک بهانه است. اگر از دوستی لذت می بری، این لذت تو است؛ دوستان فقط کمک می کنند تا اشتیاق خودت را ارضا کنی.
و آنوقت زندگی سالم است، و تنها انسان سالم، از نظر روانی سالم، می تواند وجود روحانی خویش را کشف کند. انسان بیمار نمی تواند حرکت کند، او بسیار زیاد درگیر خواسته های روانی خودش است ، که برآورده نشده باقی خواهند ماند و مانند زخم برجای خواهند ماند. وگرنه، مرگ پدرت می توانست به تو کمک زیادی کند تا هشیار شوی که باردیگر به کس دیگری وابسته نشوی.
ولی تو ابداٌ از هوشمندی خودت استفاده نکردی. این وابستگی به پدرت بود که تولید اندوه و رنج کرد. حالا پدر رفته است؛ نخستین گام انسان هوشمند باید این باشد که اجازه ندهد این دوباره تکرار شود. انسان باید بیاموزد که تنها باشد.
این به آن معنی نیست که تو باید از دوستان و خانواده و مردم و جامعه ببری، نه. هنر تنها زندگی کردن به معنی ترک دنیا نیست؛ هنر تنها زندگی کردن فقط به این معنی است که تو
به هیچکس وابسته نباشی. از مردم لذت می بری، عاشق مردم هستی، همه چیز را با مردم تقسیم می کنی، ولی قادر هستی به تنهایی زندگی کنی و بااین وجود مسرور باشی.
این طریق مراقبه است.
تصادفاٌ به اینجا وارد شدی و همان اشتباه را باردیگر مرتکب شدی. به من طوری نگاه کردی که گویی من پدرت هستم. ولی من پدر هیچکس نیستم... من حتی ازدواج نکرده ام!
خیلی عجیب است که خدا، که حتی ازدواج نکرده، پدر خوانده می شود، و کشیشان، که حتی ازدواج نمی کنند و فرزندانی ندارند، "پدر" خوانده می شوند! زیرا همه کس، یک روز دلش برای پدرش تنگ خواهد شد؛ آنوقت آنان جایگزین خواهند بود! پدران جایگزین هستند، ولی آنان نیز فانی هستند، پس هر روزی می توانند بمیرند. حتی پاپ هم می تواند هرلحظه وربپرد! بنابراین مذاهب یک پدر ازلی خلق کرده اند ، دست کم خدا همیشه با تو خواهد ماند و تمام مذاهب خدا را بعنوان همیشه حاضر توصیف کرده اند ، همه جا حاضر، برهمه کار قادر و همه چیز دان.
داستان راهبه ای را شنیده ام که عادت داشت با لباس حمام بگیرد. راهبه های دیگر از این ماجرا آگاه شدند و بنظرشان جنون آمیز رسید. از آن راهبه پرسیدند، "چه خبر است؟ چرا لباست را درنمی آوری و درست و حسابی حمام نمی کنی؟"
او گفت، "چطور چنین کنم؟ خداوند همه جا حاضر و ناظر است." حتی در حمام دربسته نیز تنها نیستی. به نظر می رسد که خدا نوعی "تام چشم چران"peeping Tom باشد!
پس هروقت در حمام را می بندی، خوب همه جا را نگاه کن ، اوباید در گوشه ای پنهان شده باشد تا تماشا کند که چه چیز می گذرد!
آن راهبه منطقاٌ درست می گفت، اگر این نظریه که خدا همه جا هست درست باشد، پس به یقین نمی تواند فقط به این خاطر که خانمی حمام می گیرد آنجا را ترک کند ، او اینقدر نجیب زاده نیست! حتی اگر در بیرون هم بوده باشد، وارد حمام می شد! آن راهبه از نظر منطقی کاملاٌ درست عمل کرده بود!
ولی این خدا فقط برای این خلق شده که به کسانی کمک کند که همیشه نیازمند شکل پدر هستند: که امنیت آنان باشد، که حساب بانکی آنان باشد. بدون او آنان در این جهان پهناور تنها خواهند ماند. تو این مفهوم را حتی به اینجا آورده ای. ولی من نمی توانم از روانپریشی تو حمایت کنم. من اینجا هستم تا تمام انواع روانپریشی های شما را نابود کنم، تا به شما بهبور روحانی ببخشم.
نخستین اصل این است: آزادی از همه کس: پدر یا مادر، شوهر یا همسر. و به یاد داشته باش، بازهم تکرار می کنم: آزادی به این معنا نیست که تو باید همه چیز را ترک کنی. درواقع، کسانی که ترک دنیا می کنند آزاد نیستند: آنان از روی ترس ترک دنیا می کنند: آنان می ترسند که اگر از خانه فرار نکنند نتوانند آزاد باشند. ولی اگر آنان نتوانند در خانه آزاد باشند،
حتی در هیمالیا هم نمی توانند آزاد باشند. شاید تنها در هیمالیا نشسته باشند، ولی به همسرشان فکر می کنند و به فرزندانشان و به دوستانشان فکر می کنند. تمام آن جمعیت آنجا حضور خواهند داشت.
تو باید هنر مراقبه را بیاموزی. تمام این هنر از یک واقعیت ساده تشکیل شده: به سمت درون برو، زیرا در آنجا جامعه وجود ندارد، پدری نیست، مادری نیست؛ تو تنها هستی. ، مطلقاٌ تنها. به دورن حرکت کن و خودت را پیدا کن، و ناگهان تنهایی تو دستخوش یک دگرگونی
می شود: تنهاییloneliness تو به تنها بودنaloneness بدل می گردد.
تنهایی بیمارگونه است؛ تنهابودن زیباست، بسیار زیبا.
می گویی، " ولی حالا، با شما، من بیشتر و بیشتر احساس تنهایی می کنم."
این تمام شغل من است: که مردم را بیشتر و بیشتر به سمت تنها بودن سوق دهم. ولی به یاد داشته باش: احساس تنهایی کردن، تنهابودن نیست. تفاوت بسیار ظریف است، ولی باید بطور روشن درک شود: وقتی احساس تنهایی می کنی، دلت برای کسی تنگ می شود؛ وقتی دلت برای پدرت تنگ شده بود، احساس تنهایی می کردی. وقتی دلت برای کسی تنگ نشود، بلکه خودت را یافته باشی، آنوقت تنها خواهی بود ولی احساس تنهایی نخواهی کرد.
و تنهابودن بسیار زیباست. تمام قید ها و زنجیرها ازبین رفته است، تمام روابط ناپدید شده اند، هیچ چیز معرفت تو را آلوده نکرده است. مانند یک درخت سدرلبنانی تنها ایستاده ای، بلند و رشید در آسمان سربرافراشته ای؛ و هرچه بالاتر بروی تنهابودنت بیشتر و بیشتر می شود.
بنابراین اگر با بودن در اینجا بیشتر وبیشتر احساس تنهایی می کنی، خوب است. ولی می دانم که واژه ای نادرست به کار برده ای، می خواستی بگویی "بیشتر و بیشتر احساس تنهایی دارم" اگر احساس تنهابودن داشتی، شعف و شادمانی عظیمی در خودت می یافتی ، آن شعفی که فقط آزادی می تواند آن را بیاورد، سروری که از درون هسته ی درونی خودت برمی خیزد. و چون اینک خودت را شناخته ای، می دانی که مرگی وجود ندارد، پس نیازی
به هیچ امنیت و هیچ حفاظی نیست.
عشق از همین تنهابودن برمی خیزد ، تعجب می کنی وقتی این را می شنوی ، زیرا تنها انسانی که سرشار از خوشی است می تواند عشق بورزد. فقط انسانی که از سرور بسیار سرشار است می تواند سهیم شود و به کسی هدیه ای بدهد. عشق چیزی جز یک سهیم شدن مسرت و شادی نیست ، ولی تو نخست باید مرکز وجودت را بیابی.
ماتوالا، تو می پرسی، "چه می توانم بکنم؟ آیا تنهابودن راه من است؟"
یقیناٌ راه تو نیز هست، ولی این راه همه است. تنها راه است. ولی به یاد بسپار که بین تنهایی و تنهابودن تمایز بگذاری: تنهایی بیماری است و باید ازبین برود؛ تنهابودن یک انقلاب عظیم است ، آزادی از همه، وابسته نبودن به هیچ چیز، بدون اینکه روی چیزی تثبیت شده باشی. تو برای خودت کفایت می کنی: نیاز به هیچ چیز دیگری نیست.
به یاد دیدار اسکندر کبیر با دیوژن افتادم. دیوژن عادت داشت برهنه بگردد.
خارج از هندوستان، شاید او تنها کسی باشد که بتوان او را با ماهاویرا مقایسه کرد.
در هندوستان مرشدان بسیاری بوده اند که برهنه زندگی کرده اند، ولی غرب فقط یک نفر را می شناسد: دیوژن. و آنان او را نادیده گرفته اند، فلسفه اش را نادیده گرفته اند. ولی او چنان انسان نادری بود که حتی اسکندرکبیر هم می خواست با او دیدار کند، زیرا داستان های زیبایی در مورد این مرد شنیده بود.
او شنیده بود که دیوژن در روز با چراغی روشن در دست، در شهر پرسه می زند. و هرگاه کسی از او سوال می کرد که "این چه کار بی معنی است؟ اول اینکه برهنه هستی و دوم اینکه در روز به این روشنی با چراغ روشن در شهر می گردی؟" دیوژن عادت داشت بگوید،
"من برهنه هستم زیرا که لباس یک وابستگی بود. من باید از کسی درخواست می کردم و این را دوست ندارم. و فقط چند سال طول کشید تا من به تغییرات فصل خو گرفتم، درست مانند حیوانات. اینک تابستان را احساس نمی کنم، باران را احساس نمی کنم، زمستان را احساس نمی کنم، بلکه برعکس از تغییرات فصل ها لذت می برم. و این چراغ روشن را به این دلیل حمل می کنم که به دنبال انسان اصیل هستم. می خواهم چهره ی همه را ببینم که آیا نقاب است یا نه."
و مردم از او می پرسیدند، "آیا کسی را با چهره ی اصیل یافته ای؟"
او گفت، "هنوز نه."
اسکندر شنیده بود که او در ابتدا یک کاسه ی گدایی حمل می کرد ، درست مانند گوتام بودا. یک روز چون تشنه بود به سمت رودخانه رفت. تابستانی داغ بود و او بسیار تشنه؛
و همچنانکه به رودخانه نزدیک می شد، سگی دوان دوان از کنارش رد شد و به درون رودخانه پرید و شروع کرد به نوشیدن آب.
دیوژن فکر کرد، "عالی است! نه هیچ کاسه ای و نه هیچ چیز. او پشت سر من بود و از من جلو زد. اگر یک سگ بتواند بدون کاسه ی گدایی زندگی کند، این دون شرافت من است که کاسه ی گدایی را حمل کنم." نخست آن کاسه را به درون رودخانه پرتاب کرد و سپس به رودخانه پرید، مانند آن سگ، و آب نوشید. گفته بود، "چه لذتی داشت!"
اسکندر چنین داستان هایی در مورد او شنیده بود. پس وقتی که به هندوستان می آمد و در راه شنید که دیوژن در آن نزدیکی ها در کنار رودخانه ای زندگی می کند، اسکندر توقف کرد و گفت، "می خواهم این مرد را ببینم. نمی خواهم این فرصت را از دست بدهم. در مورد او خیلی چیزها شنیده ام."
صبح بود، یک صبح زمستانی و خورشید در حال طلوع بود. دیوژن روی ساحل رودخانه دراز کشیده بود و حمام آفتاب می گرفت. وقتی اسکندر به او نزدیک شد، او حتی نایستاد. اسکندر گفت، "من خیلی چیزها در مورد تو شنیده ام و عاشق تمام آن لطایف در زندگی تو هستم. می خواستم تو را ببینم و فقط با دیدن تو احساس می کنم که تو انسان زیبایی هستی."
دیوژن بدنی بسیار زیبا داشت، تقریباٌ مانند مجسمه ها. و او چنان شادمان بود که اسکندر گفت، "مایلم هدیه ای به تو بدهم. تو فقط درخواست کن: هرچه که بخواهی! خجالت نکش. هرچه که بخواهی ، حتی اگر تمام پادشاهی مرا بخواهی، به تو خواهم داد."
دیوژن خندید و گفت، "این چیزی نیست که من از خواستنش خجالت بکشم. من از تو چیز دیگری خواهم خواست.... برای همین است که خجالت می کشم بگویم."
اسکندر گفت، "تو فقط بگو."
دیوژن گفت، "فقط قدری کنار بایست، زیرا تو مانع رسیدن نور آفتاب به من می شوی و من دارم حمام آفتاب می گیرم و حالا وقت ملاقات با من نیست." و چشمانش را بست.
این تنها چیزی بود که او از یک فاتح جهان درخواست کرده بود. اسکندر می باید در برابر او احساس حقارت کرده باشد. او ابداٌ توجهی به پادشاهی اسکندر نداشت، و با این وجود خجالت می کشید که چنین درخواست کوچکی از او بکند: "فقط قدری کنار بایست. دارم حمام آفتاب می گیرم."
چنین مردمی زیبایی تنهابودن را شناخته اند. آنان ازهیچ چیز گرانبار نیستند. من نمی گویم که شما باید برهنه باشید و باید تمام دارایی هایتان را دور بریزید. گاه گاهی یک دیوژن خوب است. ولی به یقین به شما می گویم که نباید تصاحبگر باشید. دارایی ها مهم نیستند، شما نباید تصاحبگر باشید. می توانید از تمام چیزهایی که جهان هستی در دسترس قرار داده استفاده کنید ، ولی به آن ها وابسته نباشید.
من در تمام دنیا بخاطر آن نودوسه رولزرویس محکوم شده ام ، ولی هیچکس به خودش زحمت نداده تا توجه کند که من به عقب نگاه نکرده ام تا ببینم برسر آن نودوسه رولزرویس چه آمده است! می توانی تمام دنیا را در دست داشته باشی؛ ولی نکته ی واقعی این است: وابسته نباش. من هرگز به عقب نگاه نکرده ام.
تعدادی از سالکین حتی چند تا از آن رولزرویس ها را خریداری کرده اند با این فکر که اگر من به آن ها نیاز پیدا کردم بتوانند دوباره آن ها را به من هدیه بدهند. آنان برای من نامه
نوشته اند و تلفن زده اند که، " ما یکی از آن اتوموبیل ها را داریم و از آن استفاده نمی کنیم.
آن را نگه داشته ایم: اگر آن را بخواهید..."
گفتم، "آنچه رفته، رفته است. از آن استفاده کنید؛ از آن لذت ببرید. فقط به یاد داشته باشید که مرشد شما هرگز برای هیچ چیز به عقب نگاه نکرد."
نکته ی واقعی این نیست که شما هیچ چیز را مالک نباشید ، فقط تصاحبگر نباشید. از همه چیز این دنیا لذت ببرید ، برای شما است؛ ولی طوری لذت ببرید که از لحظه لذت می برید ، آن را تصاحب نکنید. مانند آن دو مرد مست نباشید که در شبی که ماه تمام در آسمان بود در کنار درختی دراز کشیده بودند و از نور ماه لذت می بردند. یکی از آنان گفت، "گاهی فکر می کنم که ماه را بخرم." دیگری گفت، "فراموشش کن، چون من آن را نمی فروشم!"
فقط لذت ببرید ، چرا زحمت خرید و فروش را بکشید؟
تنهابودن تو یک تجربه ی عمیق و درونی است. این تجربه ی معرفت خودت است.
حتی سایه ای از دردو رنج در آن نیست. سرور خالص است، برکت خالص است: گویی که خداوند برتو بارش دارد. فقط وقتی تنها هستی خداوند برتو بارش می کند ، فقط آنوقت.
بنابراین، ماتوالا، به یاد بسپار که این تنها راه به سرور است، به آزادی، به حقیقت،
به خداگونگی، به زندگی ابدی. به هیچ چیز معتاد نشو و از نظر روانی روی هیچ چیز تثبیت نشو ، چه پدر باشد و چه مادر و چه دوست.
هروقت مردمی را می بینم که روی چیزی تثبیت شده اند ، و کمتر مردمی هستند که چنین نباشند ، همیشه به یاد کودکان خردسال در ایستگاه های راه آهن و یا در فرودگاه ها می افتم که عروسکشان را با خود حمل می کنند ، کثیف و بدبو و روغنی: مانند ایتالیایی هایی که
پر از اسپاگتی هستند! ولی آنان به این عروسک ها می چسبند و بدون آن ها نمی توانند بخوابند. هرکجا بروند باید آن عروسک را باخود ببرند.
شما نیز عروسک های خودتان را دارید، ولی آن ها مریی نیستند. برای کودکان خردسال خوب است ولی فرد باید از این حالت روانی کودکانه بیرون بیاید، باید بیشتر بالغ شود.
هیچ کاتولیکی نمی تواند بالغ باشد، هیچ فرد مذهبی نمی تواند بالغ باشد، زیرا همیشه آن عروسک ،خدا، بالای سر اوست. آنان نمی توانند بدون یک فرضیه ی کاذب، بدون یک دروغ زندگی کنند. ولی دروغ ها کمک می کنند ، نوعی تسلی به شما می دهند. جویای تسلی و تسلیت یافتن یعنی عقب مانده بودن. از این عقب ماندگی بیرون بیا و بالغ شو.
متن کتاب روح عصیانگر-اوشو-قسمت دوم
متن کتاب روح عصیانگر-اوشو-قسمت دوم
فصل نهم
14 فوریه 1987 ، هفت شب
من رودخانه اي پيوسته جاري ام
اشو عزیز:
بیست و پنج سال از زمانی که شما را دیده ایم، شناخته ایم و در شما حل شدهایم میگذرد.
دیگرانی نیز بوده اند. در فکر ما "پشتکردن به شما" وجود نداشته است.
ما دیده ایم که برخی افراد چرخش های ناگهانی کرده اند، حتی پس از رسیدن به بلندی ها ،حتی آجیت ساراسواتی، این پدیده چیست؟ اشو، لطفاٌ توضیح دهید.
سوهان و مانیک بابوSohan and Manikbabu، پدیده ای که در مورد می پرسید بسیار ساده است. درواقع، ساده ترین چیزها در زندگی، دشوارترین چیزها برای فهمیدن هستند ،
فرد تقریبا ٌهمیشه چیزهای واضح را ازدست میدهد.
درست است: بیست و پنج سال گذشته است، و هردوی شما حتی برای یک لحظه نیز از زمانی که مرا دیدید متزلزل نشده اید. شما بخشی از من شده اید و من بخشی از شما شدهام. مردمان زیادی در این بیست و پنج سال آمدهاند و بسیاری ترک کرده اند ، حتی شخصی مانند آجیت ساراسواتی. او دوست شماست و برای همین نامش را بردهاید.
پدیدهی سادهای که مایلم درک کنید این است: شما چگونه به من روی آوردید؟ یا می تواند رویکردی عاشقانه باشد و یا رویکردی منطقی. عشق بازگشتی نمیشناسد؛ روی منطق نمیتوان تکیه کرد. شما عاشق من بودهاید، بنابراین مسئلهی پشت کردن به من وجود ندارد. عشق تردید نمیشناسد ، اعتماد میکند و مطلقاٌ اعتماد میکند.
ولی مردمانی چون آجیت ساراسواتی با چنین رویکردی نزد من نیامدهاند. رویکرد آنان از سرhead ، و روشنفکرانه بوده است. آنان متقاعد شده بودند که آنچه من میگویم دقیقاٌ همان است که آنان باور داشتهاند. من در مرتبه دوم قرار داشتم: اصل، آنان بودند. آنان پیوسته مقایسه میکردند: حق داشتن من بستگی به این داشت که آیا با آشغال های روشنفکرانهی آنان جور درمیآمد یا نه. هرلحظه، اگر چیزی میگفتم که با ایدهالهای آنان جور نبود ، بی درنگ تردید درآنان بوجود میآمد.
آنان عاشق من نبودند، آنان تنها عاشق افکار خودشان بودند. و چه افکاری دارند؟ همه چیزشان فقط وامگرفته شده از اینجا و از آنجاست ، و برای من غیرممکن است که بخواهم چیزهایی را بگویم که با فلسفهی هرکس که نزد من می آید همخوانی داشته باشد.
هیچکدام از شما دو تن با من رابطهی روشنفکرانه نداشتید. این بدترین نوع رابطه است ، همیشه در معرض گسستن قرار دارد.
شما به این خاطر عاشق من نبودید که چیزهایی که میگفتم موافق با دانش شما یا فلسفه شما و یا مذهب شما بود. شما نخست به من عشق ورزیدید؛ و زمانی که عاشق باشید، آنوقت مسئله ی همخوانی سخنان من با باورهای شما در میان نیست.
عشق چنان آتشی است که تمام آشغالهایی را که فکر میکردید بسیار ارزشمند هستند میسوزاند. آنچه که باقی میماند طلای خالص است.
شما هردو خوش اقبال هستید ، شما هرگز در مورد سوالی با من بحث نکردید. من سال ها با شما زندگی کردم ، دیگران با پرسش هایشان، با تردیدهایشان، با جدل هایشان به خانه شما میآمدند ، ولی شما هرگز پرسشی نداشتید. فقط شب ها، وقتی که همه رفته بودند، هردوی شما عادت داشتید که در بالکن خانهتان در سکوتی عمیق، رو به آسمان و ستارهها کنار من بنشینید.
دیدار ما کیفیتی کاملاٌ متفاوت داشته است. یک رابطه ی ذهن-به-ذهن نبوده است، دیداری
دل-به-دل بوده است. من هرگز احساس نکردهام که شما از من جدا هستید؛ و حتی برای یک لحظه هم نتوانستهام متصور شوم که شما از من رویگردان و از من دور شوید. این نکته از همان روز اول جاافتاده بود.
نخستین روز، وقتی دیدار کردیم، همه چیز برای آینده کاملاٌ معین گشت. چنین نبود که کسی نداند که آیا فردا هم بامن خواهید بود یا نه ، می توانستم درهمان روز اول بگویم که نه تنها در این زندگانی، بلکه در زندگانی آتی نیز شما با من خواهید بود. وقتی عشق خالص باشد، وقتی شرط و شروطی نداشته باشد، وقتی دلیلی برایش وجود نداشته باشد، وقتی که عشقی بیدلیل باشد..... هیچ راهی برای بازگشت وجود ندارد.
ولی تاجایی که به آجیت ساراسواتی مربوط است، من هرگز یقین نداشتم، حتی برای یک لحظه _ زیرا او پیوسته فکر می کرد که او میداند. شاید بهقدرکافی قادر به سخنوری نباشد که آن را بگوید، بلکه هرچه من میگفتم دانش او بود؛ تاجایی که او درمی یافت که این ها موازی هم هستند، او با من بود. باوجودیکه او فکر میکرد که عاشق من است، عشق او ناخودآگاه بود، فقط یک فکر بود. عشق شما یک واقعیت است.
هروقت سردرد داری نمیگویی، "فکر می کنم سرم در می کند." مسئلهی فکرکردن نیست؛ فقط می گویی، "سرم درد می کند." اگر کسی بگوید، "شاید سردرد داشته باشم،" او خودش هم در مورد سردردش یقین ندارد.
آجیت ساراسواتی و مردمانی مانند او فکر کردند که عاشق من هستند ولی فقط عاشق افکار خودشان هستند ، و آنان پژواک افکار خودشان را در من یافتند، بلکه قدری روشن تر.
شاید من یک آینه بودم ، آنان خود را در آینه دیدند و لذت بردند: "چه آینه ی زیبایی!"
آنان این را فقط در مورد صورت خود و بازتاب خویش گفته اند. آنان حتی از این آگاه نبودند که در برابر یک آینه ایستادهاند.
در این بیست و پنج سال افراد زیادی آمدند و طبیعی است که برخی در مراحلی رویگردان شده باشند: هرگاه احساس کردند که فلسفهی ایشان مورد حمله واقع شده و یا ذهنشان احساس کرد که باید روش تفکرشان را عوض کنند. بجای انتخاب من، آنان خودشان را انتخاب کردند ، و دور شدند. با شما، مورد کاملاٌ فرق دارد.
در این بیست و پنج سال بهارهای زیادی وجود داشته. و من شخصی ایستا نیستم: من درست مانند رودخانهام _ پیوسته جاری. اگر بتوانید همراه من بیایید، خوب است؛ اگر نتوانید همراه من بیایید، آن هم خوب است. ولی من نمی توانم فقط برای تنظیم شدن با مردم، جاری شدنم را تغییر بدهم؛ من هرگز با کسی تنظیم نشده ام. من هرگز سازشکردن را نشناختهام. بنابراین، فقط مردمی که مرا چنان دوست داشته اند که اگر مسئله انتخاب بین من و خودشان پیش آمد، مرا انتخاب کنند _فقط آن مردم در این بیست و پنج سال با من ماندهاند.
شما شاهد تغییرات زیادی بودهاید و شما پخته شدهاید. اینک می توانید بدون هیچ ترسی باشید. تغییرات در راه هستند. تا زمانی که من نفس می کشم به حرکت کردن ادامه خواهم داد.
و آنان که آموختهاند با من حرکت کنند، همچنان سرور و رقص این حرکت را نیز آموختهاند.
آنان تا اقیانوس غایی همراه من خواهند بود.
زمانی که رودخانهی من با اقیانوس دیدار کند، مطلقاٌ یقین دارم که سوهان و مانیک هنوز با من خواهند بود.
اشو عزیز:
من هفت سال پیش به دست شما مشرف شدم و خود را تماماٌ در شما ذوب شده و هماهنگ یافتم. ولی برای مدت زمانی احساس کردم که چیزی در من ذوب نشده باقی مانده و گاهی علیرغم وجود خودم، مرا در سلطه دارد. من قادر به هضم کردن آنچه شما میگویید نیستم.
اشو، من حتی از اینکه به شما تردید دارم احساس گناه می کنم.
لطفاٌ مرا ببخشید زیرا نمی دانم در این لحظات چه کنم.
کریشنا چتانیاKrishna Chaitanya، من آن شامگاه هفت سال پیش را که تو و همسرت سانیاس شدید به یاد دارم. می گویی، " من هفت سال پیش به دست شما مشرف شدم و خود را تماماٌ در شما ذوب شده و هماهنگ یافتم.” نمی توانم با این موافق باشم، زیرا خوب به یاد دارم: یقیناٌ همسرت تماماٌ ذوب شده بود، ولی نه تو. تو نیمه دل بودی و هنوز در اعماق وجودت در شگفت بودی که آیا کاری که میکنی درست است یا غلط. شاید از یاد برده باشی... من فراموش نکردهام ، من حافظه ی لعنتی ای دارم!
این فقط تخیل درونی خودت است که تماماٌ ذوب شده و بامن هماهنگ بودی. اگر چنین شده بودی، آنگاه باقی پرسشت ممکن نمیبود. آن یک پدیدهی بسیار سطحی بود. تو نیز یک روشنفکری. تو پس از یک مطالعهی طولانی به سانیاس گام نهادی ، و تو همچنین از جامعهی اطرافت می ترسیدی.
من خوب به یاد دارم: قبل از اینکه در 1974 به پونا بیایم، مدت چهار سال در بمبئی زندگی می کردم، در وودلندزWoodlands . تو در همان ساختمان زندگی می کردی، ولی در آن چهار سال تو هرگز به دیدار من نیامدی. و هزاران نفر می آمدند و می رفتند _ چنین نبود که تو آگاه نبودی؛ ولی تو از جامعه میترسیدی.... وقتی به پونا آمدم، آمدن نزد من برایت آسان بود ، زیرا در پونا کسی تو را نمی شناخت.
آیا این عجیب نیست که من چهار سال در همان ساختمان زندگی کنم و تو هرگز به دیدار من نیایی، وقتی هرروز صدها نفر به دیدار من می آمدند؟ و وقتی که بمبئی را ترک کردم و به پونا آمدم، تو به زودی ظاهر شدی ، نه تنها ظاهر شدی بلکه آماده بودی تا سانیاس بگیری.
من گاهگاهی تو را با همسرت در مراسم گردهمایی در بمبئی می دیدم، جایی که من در مورد شریماد باگوادگیتا سخنرانی داشتم. تو عادت داشتی در صفی که من از جایگاه پایین می آمدم و به سمت اتومبیل میرفتم بایستی. من دست تو را لمس کردم.... دست همسرت را...... و مردمان زیادی در آنجا ایستاده بودند ، حتی این را هم به یاد دارم: که دست های تو همیشه سرد بودند؛ دستان همسرت همیشه گرم بودند. بدون این گرما، ذوب شدن در من غیرممکن است.
به نظر می آید که تو بخاطر همسرت به اینجا آمده باشی و همچنین شاید به این دلیل که من در آن روزها در مورد متون مذهبی هندوان صحبت میکردم، و آن سخنان برای ذهن تو و شرطی شدگیهایت بسیار ارضاکننده بوده. ولی رودخانهی من بارها تغییر مسیر داده است، چرخش ها داشته و از دره ها و کوهسارهای زیادی عبور کرده است ، و همیشه به سمت سرزمین های تازه حرکت کرده است.
بنابراین من بارها صورت تو را در اینجا نگاه کرده ام. وقتی همسرت اشک در چشمانش داشت، تو فقط تردید داشتی. وقتی او از شوق و شعف می گریست، ذهن تو پر از سوال و تردید بود.... و چنین نیست که می گویی، " ولی برای مدت زمانی احساس کردم که چیزی در من ذوب نشده باقی مانده" از همان اول چنین بوده ، شاید نه خیلی روشن؛ شاید فقط احساسی ناخودآگاه بوده است. شاید اینک در موردش هشیارتر شده ای.
و دلیل اینکه چرا ممکن است در این مورد هشیارتر شده باشی این است که من پنج- شش سال اینجا نبودهام. در این پنج شش سال صدها نفر از هندوستان خودشان را به جمعcommune ما در آمریکا رساندند ، حتی مردمی که رسیدنشان به آنجا مطلقاٌ غیرممکن بود: آنان باید
خانه هایشان را و زمین هایشان را و همه چیزشان را میفروختند تا به آنجا برسند. ولی آنان میخواستند قبل از مرگشان دست کم یکبار دیگر مرا ببینند.
من پنج سال صبر کردم و بارها فکر کردم: کریشنا چیتانیا، کریشنا چیتانیا.... آنان بقدر کافی ثروتمند هستند: آنان به راحتی میتوانند به آمریکا بیایند ، مشکلی نیست ، دست کم آنان میتوانند برای هر فستیوال به اینجا بیایند. ولی حتی من حتی یک نامه از تو نداشتم.
حالا که من بازگشتهام.... وقتی که نزدیک هستی خیلی چیزها را نمیبینی و فقط در دوربودن متوجه آن ها می شوی. تو برای شش سال تنها مانده بودی، برای همین است که اینک احساس می کنی که چیزی ذوب نشده باقی مانده است. این فقط "چیزی" نیست که ذوب نشده مانده باشد، تقریباٌ همه چیز ذوب نشده باقی مانده است!
میگویی، " و گاهی علیرغم وجود خودم مرا در سلطه دارد." فقط در موردش فکر کن: اگر فقط بخشی کوچک باشد ، "چیزی" ،چگونه میتواند بر تو تسلط داشته باشد؟ علیرغم وجود خودت؟! باید چیزی بسیار بزرگ باشد. باید چیزی قوی تر از خودت باشد ، وگرنه چگونه برتو تسلط دارد؟ بهتر است در موردش بسیار روشن باشی: که سانیاس تو بسیار سطحی بوده است. خوب است که از سطحی بودن آن هشیار و آگاه باشی. آنگاه این امکان باز میشود که عمیقاٌ واردش شوی. ناهشیارماندن از آن خطرناک است.
میگویی، " من قادر به هضم کردن آنچه شما میگویید نیستم." تو کاملاٌ قادر هستی که آنچه را میگویم هضم کنی؛ زیرا جهاز هاضمه ی تو کاملاٌ خوب است. مشکل درجایی دیگر است: تو نمی خواهی آن را هضم کنی. آنچه می گویم برخلاف ذهنیت و پرورش یافتن تو است، خلاف سنت های تو است و با ذهن سنتی تو مخالف است. اگر کریشنا را تحسین کنم تو کاملاٌ قادر
به هضمش خواهی بود ، ولی اگر از او انتقاد کنم، نمی توانی آن را هضم کنی. برای
هضم کردن تفاوتی ندارد: اگر بتواند تحسین را هضم کند، میتواند انتقاد را نیز هضم کند.
و اگر رابطه بین من و تو بر عشق استوار باشد، آنوقت فرقی ندارد که من از کریشنا انتقاد کنم و یا او را تحسین کنم. آنچه مهم است این است که من تحسین میکنم و من انتقاد می کنم.. هیچکس طوری که من از کریشنا تحسین کرده ام او را تحسین نکرده است . هیچکس هم مانند من از او انتقاد نکرده است _ زیرا من فقط به یک جنبه نگاه نمیکنم. تلاش من این است که تضادهای زندگی را به شما نشان بدهم و شما را آگاه کنم که زندگی پدیدهای یکدست و بدون تضاد نیست، دراساس متضاد است.
هرگاه بلندایی چون کریشنا وجود داشته باشد، الزاماٌ در دو سوی آن دره های تاریک و عمیق وجود دارند. و صحبت کردن فقط در مورد بلندا یا فقط در مورد دره ها، هم غیرعادلانه و هم غیرمنصفانه است. هردوکار باید انجام شوند. آنان که دشمن هستند فقط در مورد دره ها سخن میگویند: جینها از کریشنا انتقاد کرده و او را به جهنم هفتم پرتاب کردهاند. آنان فقط به دره ها و نقاط تاریک نگاه کردهاند؛ آنان هرگز به قله های آفتابی نگاه نکردهاند. و مردمی هم هستند ، شانکاراچاریاShankaracharya ، رامانوجاچاریاRamanujacharya ، نیمباراکاNimbaraka، و هزاران مرید دیگر کریشنا ، که فقط به بلنداها و قله ها نگاه کردهاند.
آنان هرگز به خودشان زحمت ندادهاند که ببینند قله بدون دره نمی تواند وجود داشته باشد.
رویکرد من کاملاٌ با هرکس دیگر کتفاوت است: من می خواهم کریشنا یا مسیح یا ماهاویرا
یا بودا را در تمامیتشان عرضه کنم. من نه دوست آنان هستم و نه دشمن آنان ، من فقط
سعی دارم به شما بفهمانم که حتی بزرگترین انسان ها در میان شما، بخش های تاریکتری
هم دارند.
بنابراین، اگر شما بخشی تاریک در وجودتان یافتید، آن را محکوم نکنید. زیرا کسانی که چنان دره های تاریکی در اطرافشان داشتند توانستند به والاترین اوج آگاهی برسند. بنابراین اگر شما توسط تاریکیها احاطه شدهاید، نگران نباشید: طلوع چندان دور نیست. طلوع درست در رحم تاریکی رشد میکند. و هرچه شب تاریکتر شود، طلوع نزدیک تر است.
توجه من به کریشنا یا به مسیح نیست؛ من به شما توجه دارم. و اینان فقط بهانههای من هستند تا به شما این ادراک عمیق را بدهم که زندگی یک هماهنگی بین تضادهاست ،که پایین ترین، از بالاترین جدا نیست. برای همین است که من باید هردو کار را می کردم: هم تحسین و هم انتقاد.
هرگاه از چیزی تمجید میکردم که نفس تو را ارضا میکرد، احساس میکردی که با من
ذوب شدهای و با من تنظیم هستی. و هرگاه چیزی میگفتم که با شرطیشدگی های تو مخالف بود، بی درنگ سرشار از تردید میشدی ، "علیرغم وجودت"؟ منظورت چیست؟
آیا با تردیدهایت میجنگیدی؟
وقتی میگویی، "... برای مدت زمانی احساس کردم که چیزی در من ذوب نشده باقی مانده و گاهی علیرغم وجود خودم مرا در سلطه دارد..." آیا تو از آن جدا هستی؟ تو خودت همانی.
تو تردیدهایت هستی و تو اعتمادت هستی، تو همان عشقت هستی و همان منطقت هستی.
میگویی، ". من قادر به هضم کردن آنچه شما میگویید نیستم." فقط تماشا کن که چه چیزی هست که قادر به هضمش نیستی؟ و چرا نمیتوانی آن را هضم کنی؟ آیا می خواهی که هضمش کنی؟ ، یا که نمیخواهی آن را هضم کنی؟ برای تو یک بینش عظیم روحانی خواهد بود اگر چیزی را تماشا کنی که قادر به هضمش نیستی. چرا؟ و من اینجا هستم ، میتوانی هر تعداد سوال که بخواهی در مورد آین چیز غیرقابلهضم از من بپرسی و من آن را هر روز برایت باز می کنم و در سرت فرو میکنم. بنابراین، یا آن را هضم کن و یا ناپدید شو ، ولی هیچ چیز را در درونت هضم نشده باقی مگذار، این مسمومکننده خواهد بود. چرا در موردش نپرسیدهای؟ این فقط ترسی است که نشانگر تردید است ، ولی تردید داشتن هیچ اشکالی ندارد.
چرا باید بپرسی، " اشو، من حتی از اینکه به شما تردید دارم احساس گناه می کنم." این فکر را ازکجا آوردهای؟ این چیزی است که من میگویم: تو پیوسته ذهن سنتی ات را باخود حمل میکنی. تمام تلاش من این است که شما را کاملاٌ از احساس گناه آزاد کنم.
اگر به چیزی تردید کنی هیچ اشکالی ندارد ، کاملاٌ آن را افشا و باز کن. شاید نیاز باشد از زاویهای دیگر برایت توضیح داده شود ، ولی نگو، "لطفاٌ مرا ببخشید..." من کیستم که تو را ببخشم؟ من از تو خشمگین نیستم. این حق تو است که تردید کنی، این حق تو است که سوال کنی، این حق تو است که یک سانیاس باشی یا نباشی. درهردوصورت برکت من باتو همراه خواهد بود. مسئله این نیست که من کسی را ببخشم ، زیرا شما نمیتوانید به من آزار برسانید؛ بنابراین مسئله بخشیدن مطرح نخواهد بود.
و تو نباید از تردیدهایت احساس گناه کنی. فقط باید از اینکه تردیدهایت را به اینجا نیاوردهای شرمگین باشی. من هر صبح و هر عصر با شما حرف میزنم. مردم سوال میکنند... تو چرا تردیدهایت را برای خودت نگه داشتهای؟ و هروقت به صورت تو نگاه کردهام تمام آن تردیدها را در چشمانت و در صورتت دیدهام؛ من هرگز آن تردیدها را در چشمان و در صورت همسرت ندیدهام.
این بار که در بمبئی به دیدار من آمدید، دخترتان نیز همراهتان بود. من او را شش سال بود
که ندیده بودم. او رشد کرده است ، ولی من برایش تاسف میخورم، زیرا او همچون مادرش رشد نکرده است، مانند تو رشد کرده است. میتوانستم همان حالات را در چشمان او،
در صورتش ببینم.
این طبیعی است: دختران عاشق پدرانشان میشوند، درست همانطور که پسرها عاشق مادرشان هستند. بنابراین، بدون اینکه بدانی، تو باید تخمهای تردید را در او نیز کاشته باشی. اینکار را نکن ، زیرا تردید هرگز مایه شادمانی نیست؛ تردید هرگز برای کسی برکت نمیآورد و هرگز مایهی سرور و شعف نیست ، مخصوصاٌ برای یک زن، که قلبش باید رشد کند، که عشقش باید رشد کند. بهنظر میرسد که او از رشد قلبش و رشد عشقش بازایستاده و تو را دنبال میکند و گام در جاپای تو میگذارد. و شاید خوشحال باشی که دخترت از تو پیروی میکند، ولی تو آگاه نیستی که داری او را نابود میکنی.
این منطق نیست که برکت به زندگی مردم می آورد، عشق است. بگذار بیشتر مانند مادرش باشد. کریشنا چتانا Krishna Chatanaمسلماٌ بیاندازه برکت یافته است. و اگر تو اینجا هستی، شاید باید از همسرت سپاسگزار باشی، بسیار محتمل است که او تو را به نزدیک من آورده است. او زنی نادر است. صدها زن در اینجا هستند، ولی بااینوجود، او زنی نادر است: چنان سرشار از عشق است که من هرگز فکر نمیکنم که او تردید کرده باشد و یا حتی
به تردید فکر کرده باشد.
میپرسی، " لطفاٌ مرا ببخشید زیرا من نمی دانم در این لحظات چه کنم." مسئلهی این لحظات بخصوص نیست ، مسئله خود رویکرد تو است: تو باید خود آن رویکردت را تغییر بدهی.
نخست: نیازی نیست که احساس گناه کنی.
دوم، وقتی تردیدی برمی خیزد نیازی به سرکوب کردنش نیست ، وگرنه روزی بسیار انباشته میشود و تو را تسخیر خواهد کرد.
یک تردید همچون یک زخم چرکین است. آن را به درون بدن فشار نده ، بیرونش بیاور. این جلسات دیدار ما شفادهنده هستند. این ها دیدارهای فلسفی نیستند: جلساتی هستند که میتوانید تردیدهایتان را بیرون بیاورید و ازبینشان ببرید. نه اینکه من به شما پاسخی داده باشم ،
من فقط پرسشهای شما را ازبین میبرم و پاسخهای شما در درون خودتان رشد خواهند کرد.
هرکسی با آن پاسخ زاده شده است: می توانی آن را روح بخوانی، میتوانی آن را خداوند بخوانی، میتوانی آن را حقیقت بخوانی. هرکس با حقیقت زاده شده است. فقط باید دوباره کشف شود.... ازمیان لایه های بسیار که والدین و جامعه و نظام آموزشی برشما پوشانده اند.
بنابراین کریشنا چیتانیا، از حالا به بعد به نگهداشتن و پنهان کردن تردیدهایت ادامه نده. نترس: هیچکس در اینجا فکر نمیکند که اگر تو تردیدهایت را بیرون بیاوری مرتکب گناه شدهای. اینجا گردهمآیی مومنین نیست ، جمع عشاق است.
اگر تردیدی وجود دارد، هیچ اشکالی نیست. بیرونش بیاور. نگه داشتنش دردرون خطرناک است؛ شاید به سرطان تبدیل شود. بیرونش بیاور ، من بهترین کوششم را میکنم تا نابودش کنم. و زمانی که تردیدهایت نابود شدند ، نه اینکه با باورها جایگزین شده باشند ، این است تمام روند من. من سعی نمیکنم که تردید های شما را با باورهایی تازه جایگزین کنم. من سعی ندارم که باورهای کهنهی شما را بگیرم و باورهای تازهای را بدهم. من فقط سعی دارم تمامی باورها بیرون بکشم و شما را تنها و آزاد و ساکت و در آرامش رها کنم.
و در آن سکوت، تخم روح شما شروع به رشدکردن میکند. و یک روز درخواهید یافت که آن گل نیلوفرین اسطورهای، با تمامی رایحهاش در شما شکوفا گشته است.
اشو عزیز:
تمام پیام شما برای ما این است که آن مرکز ساکت را در بطن وجود خود بیابیم.
شما میلیون ها بار به ما گفتهاید که مراقبه کنیم، دروننگری کنیم و در پی آن
حقیقت غیرقابلانکار درونمان باشیم. من شما را میشنوم که صدا می زنید،
صدا می زنید که بیدار شو. این چند سخنرانی قبلی بسیار روشن و شفاف و بسیار زیبا بودند. لطفاٌ به من بگویید که چرا من اینهمه در بیدارشدن کند هستم.
دواگیت، هرکسی سرعت خاص خودش را دارد ونیازی نیست به خودت فشار بیاوری که پیش از موعد طبیعی خودت بیدار شوی. قدری دیرتر بیدار شدن ضرری نمیرساند.
به یاد داستان زیبایی افتادم: مردی بود که همیشه با مباحثش بر ضد خدا و برضد بهشت و جهنم موجب آزار همسایگان میشد. او یک بی خدا و ضدخدای تمام عیار بود. پادشاه آن سرزمین در مورد این مرد شنیده بود. او را به بارگاه شاه دعوت کردند و حتی مردان فرزانه ی دربار نیز نتوانستند او را متقاعد کنند.
درواقع متقاعد کردن یک انسان بیخدا تقریباٌ غیرممکن است. تاوقتیکه نتوانید مردی مانند من پیدا کنید، انسان بیخدا تمام مباحث شما را نابود میکند _ زیرا شما در مورد خدایی فرضی بحث میکنید. شما نمیتوانید سند بیاورید و شاهد زنده ارائه کنید و نمی توانید مباحثاتی اصیل ارائه دهید. قرن هاست که تمام مباحثات مربوط به خدا توسط افراد بیخدا شکسته شده و
دور انداخته شدهاند.
عاقبت شاه گفت، "فقط یک فرصت دیگر به من بده: من مردی را میشناسم که فقط او میتواند در این مورد کاری بکند." و سپس نشانی آن مرد را در دهکدهی بعدی داد و گفت،
"در نزدیکی روخانه معبدی هست. او را خواهی یافت. نامش اکناتEknath است. او تنها کسی است.... شاید او بتواند تو را عوض کند.... وگرنه تو غیرممکن هستی!"
ولی آن مرد بسیار خوشحال بود، برایش چالشی بزرگ بود. پس به آن دهکده رفت و وقتی
به آنجا رسید ساعت حدود نه صبح بود. با خود گفت، "تا این ساعت او باید عبادت صبحگاهیاش را تمام کرده باشد و وقت خوبی است برای دیدار با او." ولی وقتی به آن معبد رسید باورش نمیشد. اکنات سخت درخواب بود، نه تنها خواب بود بلکه پاهایش را روی مجسمه خدای معبد قرار داده بود. او از آن مجسمه به عنوان استراحتگاهی برای پاهایش استفاده میکرد.
آن مرد بی خدا برای نخستین بار در عمرش گفت، "خدای من! حتی من نمیتوانم پاهایم را روی مجسمه خداوند بگذارم، باوجودیکه من بی خدا هستم و خدا را باور ندارم. ولی کسی چه میداند، درنهایت شاید خدا وجود داشت، پس من نمیتوانم چنین کاری بکنم. این مرد یک راهب است ، اوباید ساعت پنج صبح قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار شده باشد و حالا نه صبح است و او هنوز در خواب است! و آیا او میخواهد مرا به وجود خداوند معتقد سازد؟!
او هنوز غسلش را نکرده و نیایش صبحگاهی اش را بجا نیاورده است. و من فکر نمی کنم که او اهل عبادت باشد، چون پاهایش را روی مجسمه خدا قرار داده است."
قدری ترسید و فکر کرد که این مرد باید مردی خطرناک باشد! در آنجا نشست و منتظر ماند تا اکنات از خواب بیدار شود. حدود نیم ساعت بعد اکنات از خواب بیدار شد. او حتی از خدا عذرخواهی نکرد که "مراببخش که پاهایم را روی تو قرار داده بودم." حتی نگاهی هم به آن مجسمه نینداخت.
آن مرد بی خدا گفت، "تو یک سالک هستی؟ مگر در کتاب مقدس ننوشته شده که سالکان باید قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار شوند؟"
اکنات گفت، "بله، نوشته شده. و تعبیر من این است که سالک هروقت از خواب بیدار شود، خورشید باید آنوقت طلوع کند. خورشید کیست؟ اگر او به من توجهی نکند چرا من باید به او توجه کنم؟"
مرد گفت، عجیب است... ولی تو پاهایت را روی سر خدا قرا دادی."
اکنات جواب داد، "کجای دیگر می باید آنها را قرار دهم؟ زیرا در متون مقدس نوشته که خداوند درهمه جا هست. آیا می گویی که من نباید پاهایم را در هیچ کجا قرار دهم؟"
مرد گفت، "عصبانی نشو. ولی بحث تو منطقی است. اگر خدا همه جا باشد آنوقت هرکجا که پاهایت را قرار بدهی همیشه روی سر خدا است!"
اکنات گفت، "خوب مشکل کجاست؟ این جا برای استراحت پای من جای خوبی است. برخی مردم احمق فکر می کنند که این خدا است. خدا همه جا هست ، پس چگونه می تواند فقط در یک مجسمه سنگی باشد که توسط انسان ساخته شده؟ تو نمی توانی مرا گول بزنی."
مرد گفت، "مرا ببخش که صبح به این زودی در زندگی تو مشکل ایجاد کردم. ولی از دهکده مجاور می آیم و خود پادشاه مرا فرستاده است. و من گیج شده ام که به تو چه بگویم، زیرا من یک بی خدا بودم" .... "بودم" چون حالا این مرد به نظر از هرکسی بی خداتر می رسد!
اکنات گفت، "هیچ اشکالی نیست، تو می توانی یک بیخدا باشی. خداوند ابداٌ ناراحت نمیشود. فقط مرا باور داشته باش. و حالا برو گمشو!"
مرد گفت، "ولی شاه مرا در موقعیتی عجیب قرار داده. من به اینجا آمدم تا به وجود خداوند معتقد شوم."
اکنات گفت، "به وجود خدا معتقد شوی؟ تو را چه کار به خداوند؟"
مرد گفت، "هیچ! من کاری با خدا ندارم."
اکنات گفت، "خوب، پس چرا در مورد چیزهای بیفایده حرف میزنی. چیزی مفید را پیدا کن. من حالا باید بروم، وقت خوراک من است."
مرد بی خدا گفت، "آیا در رودخانه غسل نمیکنی؟"
اکنات گفت، "کی به رودخانه اهمیت می دهد؟ رودخانه همیشه آنجاست و من هروقت بخواهم میتوانم در آن غسل کنم ، نیمه شب، بعداز ظهر ،عجله برای چیست؟ رودخانه همیشه جاری است. ولی اگر به خانه ای که قرار است به من خوراک بدهند دیر برسم مشکل می شود ، پس من بعد از غذا غسل می کنم."
مرد گفت، "ولی ما هرگز نشنیدهایم که راهبی بدون غسل کردن و بدون نیایش غذا بخورد."
اکنات گفت، "تو باید در مورد راهبان کهنه و سنتی شنیده باشی. من مردی معاصر هستم....
و حالا وقت مرا تلف نکن: تو می توانی غسل کنی و نیایش کنی، ولی من میروم تا غذایم را بگیرم و بیاورم."
و چون کسی به او قول غذا داده بود، رفت و غذا را آورد. او مقابل معبد نشسته بود و غذا
می خورد که سگی آمد و یک قرص نان او را به دندان گرفت و فرار کرد. و آن مرد تماشا میکرد: اکنات دنبال سگ دوید و فریاد زد: "ای احمق! صبر کن."
مرد با خود فکر کرد، "خدای من! آیا او میخواهد نان را از سگ پس بگیرد؟"
پس او هم دوید تا ببینید چه خواهد شد. اکنات به سگ رسید و گفت، "بارها به تو گفتم که اگر نان میخواهی فقط صبرکن ، ولی من به تو اجازه نمیدهم که نان را بدون کره بخوری." پس او نان را پس گرفت، قدری کره روی آن مالید و به سگ پس داد و گفت، "رامRam ! ، که در هند نام خداوند است ، حالا می توانی بخوری، ولی مواظب رفتارت باش."
آن مرد تمام این صحنه را تماشا کرد: او سگ را "خدا" می خواند و اجازه نمی دهد که سگ نان را بدون کره بخورد.... "مردی بسیار عجیب و منحصربهفرد. شاید حق با شاه باشد:
که اگر این مرد نتواند مرا متقاعد کند، آنوقت هیچکس دیگر نمیتواند."
مرد رفت و پای اکنات را لمس کرد و گفت، "فقط مرا ببخش... من داشتم در مورد تو یک سوءتفاهم بزرگ میکردم. اینکه پایت را روی مجسمه خدا قرار می دهی فقط یک توجیه منطقی نیست. تو در آن سگ هم خدا را می بینی و اجازه نمی دهی که آن سگ.... تو مدت ها دویدی تا فقط روی نان آن سگ کره بمالی."
اکنات گفت، "این درست نیست که من نان با کره بخورم و خدا نان بدون کره بخورد. و من بارها به او گفتهام، ولی او خدایی احمق است. این تقریباٌ هر روز اتفاق می افتد: وقتی سفره ام را باز می کنم او در جایی مخفی شده است. باید در کتاب های مذهبی خوانده باشی که خداوند همه جا حضور دارد: این همان خدایی است که همه جا هست!
"ولی من نیز مردی لجباز هستم. امروز فقط نیم مایل دویدم. یک روز ده مایل دنبالش دویدم. ولی تاوقتی که روی نانش کره نمالم اجازه نمیدهم که آن را بخورد. این درست نیست. آدم باید انصاف داشته باشد."
مرد گفت، "بله من از امروز صبح شاهد انصاف تو بودهام! ولی من با تو بحثی ندارم. من همچون یک فرد باخدا به خانهام بازمیگردم، زیرا برای نخستین بار در عمرم انسانی باخدا را دیدهام ، تمام آن انسانهای باخدا فقط از واژهها استفاده میکنند ولی هیچ چیز درمورد خداوند نمیدانند. من یقین دارم که تو چیزی میدانی ، هر حرکت تو این را نشان میدهد. رفتار تو میتواند باعث سوءتفاهم شود، من خودم دچار آن شدم ، ولی اکنون میتوانم ببینم."
اکنات گفت، "فراموشش کن. بیا و به من ملحق شو: من به قدر کافی غذا برای دو نفر دارم، زیرا می دانستم که تو باید در اینجا منتظر مانده باشی."
مرد گفت، "ولی من باید اول غسل کنم."
اکنات گفت، "فراموش کن. به تو گفتم که رودخانه در تمام روز جاری است. هروقت که بخواهی می توانی غسل کنی. هیچ مانعی وجود ندارد."
مرد گفت، "ولی باوجودی که من یک بی خدا بودم... بگذار اول به معبد بروم و پای مجسمه را لمس کنم و بعد غذا بخورم."
اکنات گفت، "اگر به معبد بروی... مردی از من بدتر نخواهی یافت. اول غذا بخور و بعد هرکار بیمعنی که خواستی انجام بده. من گرسنه هستم و نمیتوانم صبر کنم. ولی تو مهمان هستی. این معبد خانهی من است. از وقتیکه من شروع کردم به زندگی در اینجا، همه از آمدن به این معبد منصرف شدهاند. این تجربهی تمام زندگی من بودهاست: من هرکجا که بخواهم وارد هر معبدی میشوم و به زودی تمام نیایشکنندگان ناپدید میشوند زیرا من انواع کارها را در معبد میکنم... تو هنوز چیز زیادی ندیدهای. بیا و اول غذایت را بخور."
دواگیت، عجلهای نیست. چه زود بیدار شوی و چه کند از خوب برخیزی، جاودانگی هست. چقدر میتوانی کند باشی؟ امتحان کن... نمیتوانی جاودانه کند باشی: که جاودانگی بگذرد و تو هنوز در تختخوابت باشی! تو باید از تختت برخیزی و باید که از خواب بیدار شوی.
بنابراین هیچ احساس گناه نکن که " من در ادراک خیلی کند هستم." خودت را با دیگران مقایسه نکن. فقط مسیر طبیعی خودت را دنبال کن: کند یا تند مهم نیست؛ فقط طبیعی باش.
و طبیعت، کسانی را که طبیعی باشند دوست دارد.
مسیح یک چیز را کاملاٌ فراموش کرده است: آنان که طبیعی هستند برکت یافتهاند. و مردم من مردمانی برکت یافتهاند. هیچ رقابتی نیست.... هرکسی با سرعت خودش پیش میرود. کسی در زیر درخت استراحت میکند، کسی چرت میزند و کسی سخت خفته است و خرناس میکشد. این یک تنوع زیبا است. هرگز در طریق روحانی چنین تنوعی وجود نداشته است.
اشو عزیز:
یقین است که بیان کردن های بیرونی، شعفی که برای دنیا اعلام می کنم، محدویت ها و
نقطه ی ناکامی خودش را دارد. ولی وقتی به درون می افتم، به نظر نامحدود و بیپایان میآید ، غاری پهناور و خنک ، و کسی آنجا نیست. آنچه می خواهم بدانم این است: اگر در درون پرسه بزنم و در آن سکوت و سکون باشم، آیا شما آنجا خواهید بود؟
دوا سورابیDeva Surabhi، مشکل است قول بدهم، ولی اگر مطلقاٌ یقین داری که بیشتر و بیشتر خود را میکاوی و تا اعماق وجودت پیش میروی، به تو قول می دهم که من آنجا خواهم بود تا به تو خوشآمد بگویم. زیرا آن مرکز یکی است، ما فقط در پیرامون است که متفاوت هستیم.
فقط به دایره و مرکزش بیندیش: خطوط بسیاری از مرکز به پیرامون دایره میتوان رسم کرد. در پیرامون دایره آن خطوط از هم فاصله دارند و چون به مرکز نزدیک میشوند به هم نزدیک و نزدیک تر میشوند. و آنان که به مرکز رسیدهاند آمادهاند تا به تو خوشآمد بگویند.
نه تنها من در آنجا خواهم بود، بلکه تو آن مردمانی را که من در موردشان سخن گفته ام در آنجا خواهی یافت. تو فقط به مرکز برو تا من تو را به چانگ تزو Chuang Tzuمعرفی کنم، به لائوتزوLao Tzu، به کبیرKabir، به گوتام بوداGautam Buddha به اکناتEknath، به هوتییHotei، به تیلوپا Tilopa ، به ناروپا Naropa: مردمانی منحصربهفرد: هرکدام گلی منحصربهفرد با رایحه خاص خودش.
و این فقط قولی به سورابی نیست، قولی است به تمامی شما: روزی که به آن مرکز برسید، مرا آنجا پیش از خودتان خواهید یافت. من ازپیش آنجا هستم و منتظر شما هستم.
در وسط راه گم نشوید، تا آخر پیش بروید.
فصل دهم
15 فوریه 1987، هشت صبح
آزادي در را به روي مسئوليت مي گشايد
اشو عزیز:
چه فرقی است بین منتظر کشتی ماندن و منفعل و جبرگرا بودن؟
ساتیام سواروپSatyam Svarup، تفاوت بین منتظر کشتی ماندن و منفعل وجبرگرا بودن بسیار عظیم، گرچه بسیار ظریف است.
ذهن جبرگرا به آزادی فردی معتقد نیست و شور و اشتیاق و جستار فردی را باور ندارد.
نظام باورداشتی آن این است که همه چیز از پیش تعیین شده است: فرد فقط عروسکی است
در دست جهان هستی.
جبرگرایی، فردیت، شرافت، عزت نفس و احترام به خویشتن را در شما نابود میکند. هرآنچه که در انسان با ارزش است ازبین می برد. انسان جبرگرا محکوم است که منفعل بماند، زیرا هرآنچه که روی بدهد خواستهی او و شوق او نیست ، فوقش این است که مورد پذیرش اوست. هرآنچه که رخ بدهد، او قبول میکند؛ او گنگ و ناهوشمند است.
ولی منتظر کشتی ماندن پدیدهای تماماٌ متفاوت است: منتظر کشتی ماندن بهمعنی جبرگرایی نیست. آمدن کشتی ازپیش تعیین شده نیست ، بستگی به شدت شوق دارد، بستگی به عشق تو دارد، به قلب تو و به وجود مشتعل تو.
تو همچون یک پیکانی هستی که به کشتی نشانه رفته است ، ولی این یک بیصبری نیست. تو به اشتیاق خودت اعتماد داری، نه به تقدیر. تو به رویاهای خودت اعتماد داری، به وجود خودت توکل میکنی. این عمل، یکپارچی بیشتر، مرکزیت و ریشه یافتن بیشتری را به فردیت تو میبخشد. و تو صبور هستی، زیرا میدانی که اشتیاق تو تمامیت دارد و جهان هستی عادل است. جهان هستی نمیتواند تو را شکست دهد، نمیتواند تو را در تاریکی رها کند، زیرا تو مشتاق بودهای، تو خواستهای و جستوجو کرده ای ، باوجودیکه ناشکیبا نبودهای.
بیصبری نشان میدهد که تو به رویاهایت اعتماد نداری و به تمامیت اشتیاق خودت اعتماد نداری. صبر فقط به این معنی است: من منتظر خواهم ماند تا بهار فرا برسد؛ هرچقدر که طول بکشد ، ولی من صبورانه منتظر خواهم ماند؛ من با قلبی پرتپش و خواستار منتظرخواهم بود... هرلحظه و هر روز. منتظر کشتی ماندن یک عمل تمام از سوی تو است _ زیرا که این یک عمل و یک اعتماد تمام است.
ولی تمام عرفای دنیا آموزش دادهاند که صبورانه منتظر باشید و تمام تودهها در دنیا، این انتظار صبورانه را به نگرشی منفعل و جبرگرا تبدیل کردهاند. این ها با هم خیلی تفاوت دارند. در جبرگرایی اشتیاقی نیست، خواستهای نیست، رویایی نیست و بینشی نیست. اگر بیاید، خوب است و اگر نیاید مهم نیست.
تمام دنیا به مرض روحانی تقدیرگرایی مبتلا شده است. این مرض مردم را از رشدکردن بازداشته است؛ مردم را از جستوجوکردن بازداشته است: حتی اگر کشتی هم بیاید، آنان سخت خفته و ناهشیار هستند.
تازمانی که آن کشتی را در بینش خود با شفافیت تمام ندیده باشی، زمانی که فرا میرسد قادر نخواهی بود که آن را تشخیص بدهی. چگونه تشخیص خواهی داد که کشتی تو فرارسیده است؟ فقط به این سبب میتوانی آن را تشخیص دهی که هزار و یک بار در رویایت آنجا بوده است ، آهسته آهسته روشنتر و شفافتر میشود.
مانند این است که هزاران بار آن را دیدهای، بنابراین وقتیکه فرامیرسد ، حتی وقتی که دور است و مه آن را فراگرفته است ، تو آن را تشخیص می دهی، آن را میشناسی. آری در رویاهایت اینگونه پدیدار شده بود. و وقتی می بینی که نزدیک تر شده است و ملوانان و کاپیتان کشتی روی عرشه ایستادهاند، مطلقاٌ یقین میکنی: اینان مردمانی هستند که به آن سرزمینی که تو از آن آمدهای تعلق دارند. زیرا تو آن سرزمین را در رویا دیدهای، این مردمان را در رویایت دیدهای. اگر آن کشتی بدون خواست فعال و اشتیاق فعال تو از راه برسد، ممکن است آن را از دست بدهی. شاید بیاید و برود و تو قادر نباشی که تشخیص بدهی این کشتی تو است که فرارسیده و آمده تا تو را به منبع اصیل خودت بازگرداند.
اشو عزیز:
من واقعاٌ عاشق آن تصویر هستم که شما همچون خورشید بامدادی طلوع کردهاید و ما، مردیدان شما، همچون پرندگان و درختان و گل ها در آن نور و گرما شروع میکنیم
به آوازخواندن و رقصیدن. به نظر من یک تفاوت در این تمثیل هست:
خورشید طبیعی یک شوخ طبعی شیطنت آمیز ندارد و پرندگان و درختان
و گلهای واقعی نمیخندند ، یا که میخندند؟
در تمامی جهان هستی این تنها انسان است که میتواند بخندد. خنده بخشی از آن والاترین معرفت است که توسط انسان به دست آمده است.
حق با تو است: خورشید طلوع میکند ولی خندهای درکار نیست؛ پرندگان آواز میخوانند ولی
خنده نمی کنند.تا جایی که به معرفت و آگاهی مربوط است، آنان بسیار پست تر هستند.
قدیسان شما نیز نمی خندند، در معابد شما نیز خنده وجود ندارد. این برای معرفت انسان
یک ارتقاء نیست، بلکه یک ارتجاع و پسرفت است.
جدی بودن یک بیماری است.
تنها یک ذهن بیمار جدی است.
انسان سالم و جوان می خندد و می رقصد و آواز می خواند. ولی با ذهنی جدی، انسان آن کف زیبا را که همراه با موج اقیانوس می آید از دست می دهد. باوجودیکه فقط یک کف است،
ولی بدون آن کف، آن موج ها به نظر برهنه می رسند. آن کف تقریباٌ به آن موج ها یک تاج سر می بخشند. با آن کف های سپید، امواجی به سمت ساحل خیز برمی دارند همچون قله های هیمالیا جلوه می کنند، جایی که برف ها هرگز ذوب نمی شوند ، برف های جاودانه.
و آن سپیدی کف ها نوعی زیبایی و حیات و رقص به امواج می بخشند.
من با تمام مذاهبی که شما را جدی می سازند مخالف هستم ، و تقریباٌ تمامی مذاهب شما را جدی می سازند. آن ها تمام امکانات خندیدن را نابود می کنند: خنده به نظر کفرآمیز می نماید!
ولی من به شما می گویم: خنده مقدس ترین پدیده در روی زمین است ، زیرا که والاترین اوج معرفت است.
این تنها مذاهب نیستند، بلکه انواع مردمان جدی ، چه مذهبی و چه غیرمذهبی ،
به این خاطر جدی هستند که جامعه به جدی بودن حرمت می گذارد.
اگر با مسیح دیدار کنی که به صلیب کشیده شده ، صورتی عبوس و انگلیسی مآب! ،
من گاه در شگفت می شوم که او چرا در یهودیه زاده شده! انگلستان مکان بهتری بود برای او! او یک انگلیسی به تمام معنا است! او هرگز نخندید... و آنوقت آن صلیب جدی... و نه تنها او خودش آن صلیب را بر دوش کشید، بلکه هنوز هم به مریدانش می گوید که هرکس باید صلیب خودش را بر دوش حمل کند. چرا هرکس باید صلیب خودش را بردوش بکشد؟ ، چرا یک گیتار را به دوش نکشد؟ مردمان من گیتار به دوش می کشند.
ولی هزاران سال است که جدی بودن چنان حرمتی یافته که برخی از کشورها ازیاد برده اند که چگونه بخندند. گفته شده که وقتی برای یک انگلیسی لطیفه ای تعریف می کنی، او دو بار می خندد: باراول به این دلیل می خندد که کسی متوجه نشود که او آن لطیفه را نفهمیده،
و بار دوم در نیمه شب می خندد وقتی که لطیفه را می گیرد!
اگر همان لطیفه را به یک آلمانی بگویی، فقط یک بار می خندد ، فقط برای نزاکت اجتماعی، چون همه می خندند و او هم باید تلاش کند. او در عمق وجود نمی تواند درک کند که مردم چرا می خندند. ولی او هرگز آن را درک نمی کند، پس خندیدن باردوم بیمورد است. اگر همان لطیفه را به یک یهودی بگویی، او بجای خندیدن می گوید، "صبرکن، وقتت را
هدر نده! این قدیمی شده و اضافه بر آن تو آن را اشتباه تعریف کردی!"
مردم رفتاری متفاوت دارند چون به شیوه های متفاوت شرطی شده اند. من درپی لطیفه ای بوده ام که صرفاٌ هندی باشد ولی قادر نبوده ام حتی یکی را پیدا کنم! تمام لطیفه های ما وارداتی است! خوب است که از لطیفه های وارداتی مالیات نمی گیرند وگرنه در هندوستان هیچ لطیفه ای وجود نمی داشت!
هندی ها بسیار جدی بوده اند در مورد همه چیز: در مورد خدا و در مورد امور غایی.
نمی توانید گوتام بودا یا شانکاراچاریا یا ماهاویرا را در حال خندیدن تصور کنید. غیرممکن است. من همیشه در این مورد حیرت کرده ام... زیرا برخی از کهن ترین مجسمه های دنیا از گوتام بودا ساخته شده اند... از باستانی ترین مجسمه ها هستند.
و چرا آنان مرمر سرد را برای ساختن مجسمه انتخاب کرده اند؟ بودا سرد هست. خنده گرما می آورد؛ جدی بودن آهسته آهسته به سردی تبدیل میشود ، سرمایی غیرانسانی.
و مرمر سپید این چهره را دقیقاٌ زنده می کند ، زیرا او هرگز هیچ احساساتی را در صورتش نشان نمی داد: هیچکس هرگز در چشمانش اشکی ندید و بر لبانش خنده ای نه. حتی زمانی
که زنده بود، یک مجسمه ی مرمرین بود.
هندوستان قرن هاست که جدی بوده است و این یکی از دلایل اضمحلال آن است. سکوت زیباست، ولی سکوت به معنای جدی بودن نیست. سکوت می تواند سرشار از لبخند باشد؛ درواقع، سکوت اصیل باید که پر از لبخند و سرور باشد. مردمانی هستند که شعف را تجربه می کنند بدون اینکه به خنده ی شدید بیفتند.
این با تجربه ی خود من و با قانون وجودین در تناقض است.
نخستین چیزی که برای انسان به اشراق رسیده رخ می دهد یک خنده ی از ته دل است ،
به دلیل پی بردن به یک حماقت محض: که او به دنبال چیزی بوده که در درون خودش وجود داشته. او قرن هاست که آن را با خودش حمل می کرده و هرگز به آنجا نظری نینداخته و آنوقت تمام دنیا را در پی آن گشته است ، حمل کردن گنجینه ای در درون خودش که
طی یک دقیقه قابل دسترسی بوده است.
فقط چشم ها را ببند.... ساکت باش.... و آنجاست.
من نمیتوانم تصور کنم که کسی آن را در درون خودش پیدا کند و آنوقت به خنده نیفتد!
ولی داستان های صدها تن مردمان روشن ضمیر به این نکته اشاره نمی کند. شاید که آنان خندیده باشند، ولی اجازه نداده اند که آن خنده به بیرون راه بیابد؛ آن را کنترل کرده اند.
فقط به این دلیل که تمام سنت جامعه می گوید که هرچه درمعرفت بالاتر بروی، جدی تر خواهی شد! ولی من از روی تجربه ی خودم می دانم ، و منطقاٌ نیز بجاست ، که اگر تو عینکت را به چشم داشته باشی و همه جا دنبال آن بگردی و ناگهان متوجه بشوی که عینک روی دماغت نشسته، غیرممکن است که نخندی.
آن تجربه ی روحانی دست کمی از این ندارد: درست روی دماغت نشسته است ، و تو تمام دنیا را دنبالش می گردی. تو به این دلیل آن را از کف داده ای که مشغول جستجو در اطراف و در تمام دنیا هستی. فقط بنشین، دنیا را فراموش کن، و آن همینجاست. چه کسی د رجست و جوست؟
جوینده همان گمشده است.
صیاد همان صید است.
ناظر همان منظور است.
ولی چون تو هرگز به درون نمی نگری.... و نمی توانی در هیچ کجا در بیرون آن را بیابی.... نه در قله های هیمالیا و نه در کره ی ماه ، آنوقت طبیعی است که یک شکست به دنبال شکستی دیگر تو را جدی خواهد ساخت و اندوهگین. گویی که بقدر کافی لایق و قادر نیستی که آن را بیابی. حقیقت این است: تو آن را نمی یابی زیرا که در خارج از تو نیست.
بنابراین تمام طریقت ها خطا هستند. هرکجا که بروی شکست خواهی خورد و نه هیچ چیز دیگر. از رفتن بازبایست، جستن را رها کن؛ ساکت و آرام بمان. نخست انسان باید به درون خودش نظر کند. اگر نتوانی آن را در آنجا بیابی، آنوقت منطقی می نماید که قدری دورتر را بکاوی. ولی هر کس که درون نگری کرده باشد همیشه آن را در آنجا یافته است.
و در این یافتن، خنده ای بزرگ به خودت وجود خواهد داشت، زیرا که جهان هستی با تو شوخی بزرگی کرده است.
داستانی قدیمی وجود دارد: وقتی خداوند دنیا را آفرید، عادت داشت که در همین دنیا و در میان بازار زندگی کند. ولی زندگیش روز به روز مشکل تر می شد زیرا مردم همیشه با شکایت ها و مشکلاتشان به سراغش می رفتند: همسر کسی بیمار است و فرزند کسی مرده است و دیگری بیکار است.... انواع شکایات و مشکلات مردم. و مردم حتی ملاحظه نمی کردند که روز است یا شب: بیست و چهار ساعته مجبور بود به شکایات مردم گوش بدهد و طبیعی است که حوصله اش سر برود!
عاقبت از مشاورانش نظر خواهی کرد. گفتند، "... اول اینکه آفریدن این دنیا خطایی بزرگ بود! و دوم اینکه زندگی تو در چنین دنیایی نیز اشتباه بوده است. حالا فرار کن چون این مردم تو را خواهند کشت!"
خدا پرسید، "به کجا فرار کنم؟"
یکی گفت، "به قله ی اورست برو."
خدا گفت، "شما آینده را نمی دانید. من از گذشته و حال و آینده با خبرم. به زودی مردی ،
به اسم ادموند هیلاری ، به آنجا خواهد رسید. و وقتیکه مرا ببیند، به زودی همان مشکلات شروع می شوند: اتوبوس ها و جاده ها و هواپیماها و رستوران ها همه جا ساخته خواهند شد... چون مردم به آنجا خواهند آمد تا مشکلات و مسائل خودشان را بازگو کنند. بازهمان اوضاع شروع می شود."
کسی دیگر گفت، "پس بهتر است به کره ی ماه بروی."
خدا گفت، "شما نمی فهمید. هیچ جایی نیست که انسان دیر یا زود به آنجا راه پیدا نکند."
در اینجا یکی از مشاوران پیر که عادت داشت کمتر سخن بگوید در گوش خدا زمزمه کرد، "من جایی را می شناسم که انسان هرگز به آنجا راه نخواهد یافت: تو فقط به درونش برو.
او همه جا را خواهد گشت ، ولی هرگز درون خودش را نخواهد گشت."
و خدا گفت، "این به نظر منطقی می آید." و از آن زمان تاکنون، خداوند در درون شما زندگی کرده است.
اینک من آن راز به شما گفته ام، بستگی به خودتان دارد: اگر مایلی بروی و با او ملاقات کنی، به درون برو! ولی شکایت نکن! درواقع، او از دیدار تو بسیار خوشحال خواهد شد، زیرا هزاران سال است که کسی را ملاقات نکرده است، فقط گاه گاهی!
و کسانی که به او رسیده اند، با ساکت شدن، هشیار شدن و آگاه شدن به او دست یافته اند. آنان اهل شکایت کردن نیستند ، آنان اهل مزاح و خنده هستند. و من به شما می گویم: خداوند در خنده است که به شما ملحق می شود.
ولی این باید یک تجربه باشد، وگرنه فقط یک باور است _ و من مایل نیستم برای شما نظام باورداشت بسازم. من تنها از تجربه ی خودم با شما سخن می گویم: شما می توانید آن را
تجربه ی خودتان نیز بکنید.
اشو عزیز:
شما می گویید که ترس و آزادی، همچون جاه طلبی و عشق نمی توانند باهم وجود داشته باشند. ولی این جهان هستی است که ترس و عشق آزادی را باهم می آورد. لطفاٌ نظر بدهید.
آناند مایتریاAnand Maitreya، این درست است که جهان هستی ترس و عشق به آزادی را با هم می آورد ، و من به شما گفته ام که این دو باهم نمی توانند وجود داشته باشند.
نمی توانند.
جهان هستی به تو یک راه جایگزین نشان می دهد: که انتخاب کنی تا آزادی تو مختل نشود. می توانی ترس را انتخاب کنی و می توانی آزادی را انتخاب کنی. آزادی توسط طبیعت برتو تحمیل نشده است، و نه ترس بر تو تحمیل شده است. طبیعت به تو راه انتخاب می دهد. اینک گزینش خودت است و بستگی به هوشمندیت می توانی انتخاب کنی.
نمی توانی هردو را باهم انتخاب کنی ، وقتیکه می گویم نمی توانند با هم وجود داشته باشند، منظورم همین است. جهان هستی هردو را باهم در اختیار تو می گذارد، ولی تو باید یکی را انتخاب کنی. بیشتر مردم ترس را انتخاب کرده اند. آنان از روی ترس انواع خدایان، الهیات و مذاهب را خلق کرده اند؛ آنان به سبب ترس تحت سلطه ی انواع سیاستمداران احمق هستند؛ هزاران سال است که آنان به سبب ترس مورد بهره کشی قرار گرفته اند؛ تمام این بردگی روحانی آنان به سبب ترسشان بوده است. ولی باید دلیلی وجود داشته باشد که چرا آنان ترس را انتخاب کرده اند و آزادی را انتخاب نکرده اند. تعداد بسیار اندکی هستند که آزادی را انتخاب کرده اند.
نکته ای هست که باید درک شود: آزادی مسئولیت می آورد. لحظه ای که انتخاب می کنی که آزاد باشی، مسئول هریک از حرکاتت هستی؛ مسئول تمامی زندگیت هستی؛ مسئول رنج ها و شادکامی هایت هستی؛ مسئول این هستی که درخواب بمانی و یا که بیدار شوی.
آزادی در مسئولیت را می گشاید. ترس تمامی مسئولیت ها را می گیرد ، تو فقط یک برده هستی. مسئولیت در دست دیگری است، کسی که بر تو سلطه دارد. او خوراک تو را تامین
می کند، پوشاک تو را تامین می کند و برایت سرپناهی فراهم می سازد ، نیازی نیست که تو نگران این ها باشی. اگر او برده بخواهد، مجبور است که تمام این چیزها را فراهم کند.
ترس نوعی امنیت است و در امان بودن ، کسی دیگر مسئولیت و بار مسئولیت را برعهده گرفته است ، و این است دلیلی که چرا میلیون ها انسان ترس را انتخاب کرده اند. ولی
لحظه ای که ترس را انتخاب کنند، بسیاری چیزها را نیز از دست خواهند داد: نه تنها مسئولیت را ، خود روحشان را از کف می دهند. آنان دیگر خودشان نیستند. آنان تمامی امکان رشدکردن را ازدست می دهند ، آنان در دست های دیگری قرار دارند. اگر رشد تو برای آن دیگری منفعت داشته باشد، مجاز خواهد بود؛ ولی اگر رشد تو و هوشمندی تو سبب اختلال باشد، آنگاه ریشه هایت قطع خواهند شد.
در ژاپن نوعی گیاه عجیب وجود دارد : گیاهی که سیصد سال یا چهارصد سال عمر می کند ولی فقط پنج یا شش اینچ قامت دارد. نسل های بسیاری از باغبانان، در طول قرن ها، از این گیاه مراقبت کرده اند. می توانی ببینی که آن گیاه چقدر مسن است: هرشاخه از آن نشانگر عمری طولانی است؛ ولی چرا فقط شش اینچ رشد کرده اند؟ می توانستند صد فوت رشد کنند، صدوپنجاه فوت رشد کنند، می توانستند چنان شاخ و برگی به هم بزنند که هزاران نفر زیر سایه آن درخت بنشینند ، و حالا به اندازه ای هستند که می توانی آن ها را در دستت بگیری.
راهکار آن بسیار ساده است و برای انسان نیز بسیار نمادین. آنان فکر می کنند که این یک هنر است. من فکر می کنم که یک جنایت است. روشی که آن گیاهان را کهنسال نگه می دارند،
و با این وجود بسیار کوتاه و کوتوله، این است که وقتی آن گیاه چهار یا پنج اینچ قد می کشد، آن را درون گلدانی سفالی قرار می دهند که ته ندارد. هرگاه ریشه ها رشد می کنند، آنان
ریشه ها را قطع می کنند، و اگر ریشه ها نتوانند رشد کنند، درخت نمی تواند رشد کند.
یک تعادل مشخص بین ریشه ها و تنه ی درخت وجود دارد: هرچه درخت بالاتر برود،
ریشه ها نیز عمیق تر به زمین فرو می روند. نمی توانی درختی داشته باشی که صد فوت ارتفاع داشته باشد و شش اینچ ریشه؛ سقوط خواهد کرد. آنان با قطع کردن ریشه ها به آن درخت اجازه ی رشد کردن نمی دهند. مردم از نقاط دوردست برای دیدن این درختان می آیند و آن خانواده ها در مورد آن ها لاف می زنند: "این درخت چهارصدسال عمر دارد." و چنین کهن هم به نظر می آید، ولی به نظر خیلی عجیب است که فقط شش اینچ ارتفاع دارد.
همین نکته در مورد انسان نیز صدق می کند: لحظه ای که به دیگری اجازه بدهی مسئولیت تو را داشته باشد، شروع می کند به چیدن ریشه های تو ، زیرا که یک برده باید ضعیف باشد، باید در ذهن عقب مانده بماند؛ وگرنه خطرناک خواهد بود. اگر او قوی باشد و هوشمند ممکن است شورش کند. برای پرهیز از شورش، برای دوری کردن از هرگونه انقلاب، آن برده را باید در حداقل رشد نگه داشت و نه در حداکثر. پس به تو اجازه نخواهند داد تا به سمت بالا و فردیت خودت رشد کنی؛ مجاز نخواهی بود تا هوشمند بشوی.
برای نمونه در هندوستان، یک چهارم از جامعه را نجس هاsudras تشکیل می دهند. آنان قابل لمس نیستند، نمی توانی آنان را لمس کنی ، اگر تصادفاٌ لمسشان کنی باید بلافاصله غسل کنی و لباست را عوض کنی. این ها مردمانی کثیف هستند و انواع کارهای کثیف جامعه را انجام می دهند. آنان باید مورد احترام باشند ، زیرا یک جامعه می تواند بدون شاعران و نقاشان هنرمند و بدون آوازخوانان و بدون عرفا زندگی کند. داشتن این ها قشنگ است، ولی جامعه می تواند بدون آن ها زنده بماند. ولی جامعه نمی تواند بدون تمام کسانی که انواع کارهای سخت و کثیف را انجام می دهند زندگی کند: کسانی که دستشویی ها و خیابان ها را تمیز می کنند. آنان اجازه ندارند در داخل شهرها زندگی کنند. آنان فقیرترین فقرای دنیا هستند. آنان مجاز به تحصیل نیستند و نمی توانند به متون مذهبی گوش بدهند و ورودشان به معابد غیرممکن است.
این ها روش های بریدن ریشه هاست، هیچ امکانی برای تغییر حرفه و پیشه وجود ندارد.
به نظر می رسد که دیوارهای زندان در اطرافشان وجود ندارد، ولی میله های ظریف زندان آنان را احاطه کرده است. در جامعه ی هندو حرکت وجود ندارد: یک شودرا، هرکاری بکند نمی تواند یک قدیس شود؛ هرچقدرهم که زاهد و بافضیلت باشد؛ و او هرمقدار هم که خالص باشد نمی تواند وارد طبقات بالاتر جامعه شود. و نمی تواند از حرفه ای که برای هزاران سال داشته، وارد حرفه ی دیگری شود. او مجبور است که همان شغل را که پدرانش برای هزاران سال داشته اند ادامه دهد.
تو آزادی آنان را گرفته ای و مسئولیت را از آنان گرفته ای. آری، به آنان خوراک و پوشاک داده می شود و کلبه های کوچکی در اختیار دارند ، و فقط همین.
آنان یک امنیت خاص دارند ولی معنویت خود را ازدست داده اند.
جهان هستی همیشه در هر جنبه ای راه های جایگزین می دهد، زیرا جهان هستی مایل نیست که چیزی بر فرزندانش تحمیل شود. این تو هستی که باید انتخاب کنی.
من با این شودراها صحبت کرده ام. اول این باورشان نمی شد که کسی از طبقه ی بالاتر بتواند وارد روستای دور از شهر آنان بشود؛ ولی وقتی شروع کردم به دیدار از آنان، آهسته آهسته به آن عادت کردند که "این مرد به نظر عجیب می آید."
و به آنان گفتم، "بردگی شما، ظلمی که به شما می شود به این دلیل است که شما به این
امنیت های جزیی چسبیده اید. وقتی که جامعه نمی تواند به شما فردیت و آزادی بدهد، این جامعه ی شما نیست. آن را ترک کنید! اعلام کنید که شما تعلقی به این جامعه ی زشت ندارید! چه کسی مانع شما است؟
"و از انجام این کارهای کثیف دست بکشید. بگذارید که براهمین ها و طبقات بالا خودشان توالت های خودشان را تمیز کنند و آنوقت خواهند دانست که فقط نشستن و کتاب های مذهبی خواندن یک فضیلت نیست، خلوص نیست."
طبقه ی براهمین هیچ کاری جز طفیلی بودن جامعه انجام نداده است، ولی این ها محترم ترین مردم هستند، زیرا تحصیل کرده هستند و متون مذهبی را بسیار خوب می دانند. فقط زاده شدن در یک خانواده ی براهمین کافی است، هیچ کیفیت دیگری مورد نیاز نیست: مردم پای آنان را لمس می کنند. فقط با زاده شدن در یک خانواده ی براهمین به تو این شایستگی را می دهد که توسط مردم پرستیده شوی! و این دست کم برای پنج هزار سال ادامه داشته است.
با صحبت کردن با شودراها به این نتیجه رسیدم که آنان چنان به این امنیت های جزیی عادت کرده اند که راه جایگزین آزادی را ازیاد برده اند. هروقت کوشیدم آنان را متقاعد کنم، دیر یا زود این پرسش مطرح شد: "مسئولیت ها چه می شود؟ اگر ما آزاد باشیم، آنوقت مسئول خواهیم بود. هم اکنون ما مسئول هیچ چیز نیستیم. بااینکه در حقارت زندگی می کنیم،
در امنیت هستیم." ، ولی آنان به حقارت خوگرفته اند و ایمن گشته اند.
آناندمایتریا، جهان هستی به تو ترس می دهد و آزادی می دهد. نمی توانی هردو را باهم
داشته باشی.
آزادی در تو یک فردیت اصیل با چالش های بزرگ و مسئولیت های عظیم و مخاطرات خلق می کند. ولی زندگی بدون خطرات و مخاطرات زندگی نیست؛ آنوقت امن ترین مکان گور است: جایی که هیچ مرضی و خطری وجود ندارد ، نه هپاتیت و نه ایدز و نه جرم و نه تجاوز... ، هیچ چیز در آنجا رخ نمی دهد! تو کاملاٌ امن هستی.... ولی آیا مایلی گور را انتخاب کنی؟ آنان که ترس را انتخاب کرده اند یک گور روانی را برگزیده اند.
تلاش من در اینجا این است که شما را از انواع گورهایتان بیرون بیاورم. مسیح فقط یک نفر را از گورش بیرون کشید و او لازاروس بود. من سعی می کنم هزاران نفر را از گورهای بزرگتری بیرون بیاورم ، گورهایی که روانی هستند _و به آنان این فرصت را بدهم تا آزاد و مسئول باشند؛ تا مخاطره کنند و ماجراجویی را بپذیرند. کوهنوردی خطرناک هست،
ولی تا زمانی که خطر را نپذیری، هرگز به قله های وجودت دست پیدا نخواهی کرد.
آزادی تو را به والاترین قله ی اشراق هدایت می کند.
فصل یازدهم
15 فوریه 1987، 7 شب
عصیانگری یک شیوه ی زندگی است
اشو عزیز
مفهوم شما از عصیان و فردعصیانگر چیست؟
گیولیاGiulia، مفهوم من از عصیانگر بسیار ساده است: انسانی که همچون یک آدم آهنی توسط شرطی شدگی های گذشته زندگی نمی کند: مذهب، جامعه، فرهنگ،هرچیزی که متعلق به دیروز است، به هیچ وجه در روش زندگی او اخلال نمی کند.
او بطور منفرد زندگی می کند – پره ای از چرخ نیست، بلکه یک واحد زنده است. زندگی او را هیچکس دیگر، جز هوشمندی خودش تعیین نمی کند. آزادی، همان عطر زندگی اوست:
نه فقط خودش در آزادی زندگی می کند، بلکه به همه اجازه می دهد در آزادی زندگی کنند.
او به هیچکس اجازه نمی دهد در زندگیش مداخله کند؛ و نه در زندگی هیچکس دیگر مداخله می کند. برای او، زندگی چنان مقدس است ، و آزادی ارزش نهایی آن است – که می تواند همه چیز را فدای آن کند: اعتبار، آبرو و حتی خود زندگی را.
برای او، آزادی همان چیزی است که مردمان مذهبی در گذشته آن را خداوند می خواندند.
آزادی خدای اوست.
انسان ها در طول اعصار همچون گوسفند زندگی کرده اند، جزیی از توده: دنباله روی
سنت ها و مجمع ها – پیروی از کتاب های کهنه و مراسم کهنه ، ولی آن روش زندگی، مخالف فردیت انسان بود؛ اگر یک مسیحی باشی نمی توانی یک فرد باشی؛ اگر یک هندو باشی نمی توانی یک فرد باشی.
عصیانگر کسی است که تماماٌ براساس نور خودش زندگی می کند و برای ارزش غایی آزادی فردی خود، همه چیز را به مخاطره می اندازد.
عصیانگر انسان معاصر است. توده ها معاصر نیستند.
هندوها به کتاب های مذهبی شان اعتقاد دارند که پنج یا ده هزار سال قدمت دارند. سایر مذاهب نیز همینطور: مردگان بر زندگان تسلط دارند.
عصیانگربرعلیه مردگی عصیان می کند و زندگیش را برای آن، بر دستهایش می گیرد. او از تنها بودن نمی ترسد، برعکس از تنهابودنش همچون یکی از پرارزش ترین گنجینه ها لذت
می برد. جمعیت به شما امنیت می دهد ، به قیمت روح شما. جمعیت شما را اسیر می کند و به شما دستورالعملی می دهد که چگونه زندگی کنید و چکار بکنید و چکار نکنید.
در تمام دنیا، هر مذهب چیزی مانند "ده فرمان" به مردم داده است – و این فرمان ها توسط کسانی داده شده اند که هیچ تصویری از آینده نداشتند و اینکه معرفت انسان در آینده چگونه خواهد بود. گویی که کودکی خردسال بخواهد تمام داستان زندگی شما را بنویسد، بدون اینکه بداند جوانی یعنی چه و بدون اینکه بداند کهنسالی یعنی چه و مرگ چه معنایی دارد.
تمام مذاهب ابتدایی و خام هستند و این ها زندگی شما را شکل داده اند. طبیعی است که تمام دنیا چنین در رنج و مصیبت باشد: به شما اجازه نداده اند تا خودتان باشید.
هرفرهنگ می خواهد که شما نسخه های کربنی باشید و نه هرگز چهره ی اصیل خودتان.
عصیانگر کسی است که طبق نور خودش زندگی کند و براساس هوشمندی خودش حرکت کند. او راه خودش را با راه رفتن در آن خلق می کند و شاهراه توده ها را دنبال نخواهد کرد.
زندگی او خطرناک است ، ولی آن زندگی که خطرناک نباشد ابداٌ زندگی نیست. او
چالش های ناشناخته را می پذیرد. او با آماده شدن در گذشته، با ناشناخته در آینده دیدار
نمی کند. این سبب ایجاد تشویش برای تمام بشریت است: گذشته شما را آماده می کند و آینده هرگز مانند گذشته نخواهد بود. دیروز شما هرگز مانند فردای شما نخواهد بود.
ولی انسان تاکنون چنین زندگی کرده است: دیروزهای شما، شما را برای فرداهایتان آماده
می کند. خودهمین آماده سازی یک مانع می شود. نمی توانید به راحتی نفس بکشید، نمی توانید به راحتی عشق بورزید، نمی توانید به راحتی برقصید – گذشته، شما را به انواع مختلف فلج کرده است. بار گذشته چنان سنگین است که همه زیر آن خرد شده اند.
عصیانگر به سادگی با گذشته خداحافظی می کند. این یک روند ادامه دار است؛ بنابراین، عصیانگر بودن یعنی پیوسته در عصیان بودن – زیرا هرلحظه به گذشته تبدیل می شود،
هر روز به گذشته بدل خواهد شد. چنین نیست که گذشته پیشاپیش در گورستان قرار داشته باشد، شما هرلحظه از آن عبور می کنید. بنابراین، عصیانگر باید هنری تازه بیاموزد:
هنر مردن بر هرلحظه ای که گذشته است، تا بتواند آزادانه در لحظه ای که آمده است زندگی کند. عصیانگر روندی همیشگی از عصیان است؛ او موجودی ایستا نیست.
و اینجاست که من بین عصیانگر و انقلابی تمایز می گذارم.
انقلابی توسط گذشته شرطی شده است. شاید با عیسی مسیح یا با گوتام بودا شرطی نشده باشد، ولی توسط کارل مارکس یا مائو تسه تونگ یا جوزف استالین یا آدلف هیتلر یا بنینو موسولینی شرطی شده باشد.... مهم نیست که چه کسی او را شرطی ساخته است. انقلابی کتاب مقدس خودش را دارد – سرمایهDas Kapital ؛ سرزمین مقدس خودش را دارد – روسیه شوروی؛ و زیارتگاه خودش را دارد – کاخ کرملین... و درست مانند هر فرد مذهبی دیگر، او براساس معرفت وجود خودش زندگی نمی کند. او براساس آگاهی که دیگران ساخته اند زندگی می کند.
بنابراین یک انقلابی چیزی جز یک مرتجع نیست. شاید با یک جامعه ی خاص مخالف باشد، ولی همیشه طرفدار یک جامعه ی دیگر است. شاید با یک فرهنگ مخالفت کند، ولی بی درنگ از فرهنگی دیگر طرفداری می کند. او فقط از یک زندان به زندان دیگر می رود – از مسیحیت به کمونیسم؛ از یک مذهب به مذهب دیگر روی می آورد – از هندویسم به مسیحیت. او زندان هایش را تغییر می دهد.
عصیانگر به سادگی از گذشته بیرون می زند و هرگز به گذشته اجازه نمی دهد تا براو مسلط شود. این روندی دائمی و پیوسته است. تمام زندگی عصیانگر آتشی است در حال سوختن.
او تا آخرین نفس شاداب است و جوان. او در هیچ موقعیتی براساس تجربه های گذشته اش واکنش نشان نمی دهد؛ در هرموقعیت براساس آگاهی کنونی خود پاسخ می دهد.
به نظر من، عصیانگر بودن تنها راه مذهبی بودن است واین به اصطلاح مذاهب، ابداٌ مذهب نیستند. آن ها بشریت را کاملاٌ نابود کرده اند و انسان ها را به اسارت کشیده اند و روح هایشان را به زنجیر کشیده اند؛ بنابراین در ظاهر به نظر می رسد که شما آزاد هستید، ولی در عمق وجودتان، مذهب چنان وجدانی برایتان خلق کرده که به تسلط برشما ادامه می دهد.
درست مانند این است که دانشمندی به نام دلگادو Delgado دریافت که در مغز انسان هفتصد مرکز وجود دارند. این مراکز با تمام بدن شما در ارتباط هستند. مرکزی برای سکس وجود دارد و مرکزی برای هوش و... برای هر فعالیت انسان مرکزی در مغز وجود دارد. اگر در یک مرکز خاص یک الکترود کار بگذاریم، پدیده ای بسیار عجیب رخ می دهد. او برای نخستین بار در اسپانیا این را به نمایش گذاشت.
او الکترودی را در مغز یک گاو بسیار قوی کارگذاشت و یک دستگاه کنترل از راه دور در جیبش داشت و در صحنه ایستاد و پرچم قرمز را تکان داد و آن گاو دیوانه وار به سمت او دوید. آن گاو در تمام اسپانیا ازهمه خطرناک تر بود و هزاران نفر برای تماشا آمده بودند.
نفس همه بند آمده بود و هیچکس پلک نمی زد. گاو نزدیک تر و نزدیک تر می شد و همگی می ترسیدند که دلگادو تا چند لحظه ی دیگر بمیرد. ولی او دست در جیبش کرد و آن دستگاه کوچک را در آورد و درست وقتی که گاو در دوقدمی او قرار داشت دگمه ای را زد ، کسی این را ندید ، و گاو ناگهان درجایش ایستاد: گویی که مانند یک مجسمه خشک شده است.
از آن زمان دلگادو با حیوانات زیادی آزمایش کرد و روی انسان نیز. و نتیجه گیری او این است که کاری که او با الکترودهایش می کند، مذاهب با شرطی کردن هایشان انجام داده اند. شما از همان روزهای اول، زندگی یک کودک را شرطی می کنید و یک عقیده و مفهوم را برایش تکرار می کنید و تکرار می کنید؛ و این مفهوم در نزدیکی مرکز هوشمندی او جایگزین می شود و این مفهوم مرتب آن مرکز را تحریک کرده و سیخک می زند که کاری را بکند یا نکند.
آزمایشان دلگادو می تواند برای بشریت خطرناک باشد. می تواند توسط سیاستبازها مورد استفاده قرار بگیرد. وقتی نوزادی در بیمارستان متولد می شود، می توان یک الکترود در مغزش و در مرکز هوش او کار گذاشت؛ و یک نظام کنترل مرکزی می تواند مراقب این باشد که هیچکس انقلابی یا عصیانگر نشود.
شاید تعجب کنید که در درون جمجه، شما حساسیتی ندارید که بتوانید تشخیص دهید آیا چیزی در سرتان کاشته شده است یا نه. و یک دستگاه کنترل از راه دور می تواند ترتیب کار را بدهد... تمام روسیه را می توان از مرکزی در مسکو کنترل کرد.
مذاهب همین کار را بصورتی خام انجام داده اند.
عصیانگر کسی است که تمامی گذشته را دور می ریزد، زیرا می خواهد زندگیش را براساس خواسته های خودش و طبیعت خودش زندگی کند – نه بر اساس یک گوتام بودا یا یک مسیح
یا یک موسی.
عصیانگر تنها امید برای آینده ی بشریت است.
عصیانگر تمام مذاهب، تمام ملیت ها و تمام نژادها را نابود می کند—زیرا این ها همگی گندیده و گذشته هستند و از پیشرفت تکاملی انسان ممانعت می کنند. آن ها به هیچکس اجازه نمی دهند تا به شکوفایی تمام خود برسد؛ آن ها خواهان وجود انسان نیستند، بلکه گوسفند
می خواهند.
مسیح همواره می گفت، "من چوپان شما هستم، و شما گوسفندان من..." و من همیشه در عجب بوده ام که حتی یکنفر هم برنخاست و نگفت، "این چه حرف بی معنی است که می زنی؟ اگر ما گوسفند باشیم، پس تو هم گوسفند هستی؛ و اگر تو چوپان هستی، پس ما هم چوپان هستیم."
نه تنها معاصرین او... بلکه در طول دوهزار سال حتی یک مسیحی نیز این نکته را نگفت که این برای بشریت یک توهین و تحقیر بزرگ است که انسان ها را گوسفند بخواند و خودش را چوپان و ناجی.
"من برای نجات شما آمده ام" و او حتی نتوانست خودش را نجات بدهد. و حتی اکنون نیمی از بشریت امیدوارند که او بازگردد و آنان را نجات بدهد. شما نمی توانید خودتان را نجات بدهید: تنها پسر خدا باید بیاید و شما را نجات دهد. و او به مردمش قول داده بود: "من به زودی بازمی گردم، در طول حیات شما." و دو هزار سال گذشته است و هنوز نشانی از او نیست.
ولی تمام مذاهب به راه های مختلف همین کار را کرده اند. کریشنا در گیتا می گوید که هرگاه مصیبت و رنج و تشویش باشد، "من بارها و بارها خواهم آمد." پنج هزار سال گذشته است و او حتی یک بار هم دیده نشده است، "بارها و بارها" که بجای خودش!
این افراد، هرچقدرهم که کلامشان زیبا باشد، حرمتی به بشریت نگذاشته اند. یک عصیانگر
به شما احترام می گذارد و زندگی را محترم می شمارد. او برای هر موجودی که رشد می کند و تنفس می کند حرمتی عمیق قایل است. او خودش را بالاتر از شما قرار نمی دهد و خودش را از شما مقدس تر نمی انگارد: او فقط یکی در میان شماست. او تنها یک چیز را می تواند مدعی شود: که از شما باشهامت تر است. او نمی تواند شما را نجات بدهد ، فقط شهامت شماست که می تواند شما را نجات دهد. او نمی تواند شما را رهبری کند ، فقط جرات و جسارت شماست که می تواند شما را به رضایت از زندگیتان رهبری کند.
عصیانگری شیوه ای از زندگی است و به نظر من، تنها مذهب اصیل است. زیرا اگر شما طبق نور خود زندگی کنید، می توانید بارها گمراه شوید و بارها سقوط کنید؛ ولی هر سقوط، هر گمراهی شما را خردمندتر، هوشمند تر، فهیم تر و انسان تر می سازد . برای یادگرفتن، راه دیگری جز اشتباه کردن وجود ندارد. فقط یک اشتباه را دوبار مرتکب نشوید.
خدایی بجز آگاهی شما وجود ندارد.
نیازی به هیچ پاپ یا هیچ آیت الله یا شانکاراچاریا وجود ندارد که بین شما و خداوند واسطه باشند. اینها بزرگترین جنایتکارهای روی زمین هستند زیرا از ناتوانی شما بهره کشی می کنند.
همین چند روز پیش پاپ گناهی را اعلام کرد: که فرد نباید مستقیماٌ نزد خداوند اعتراف کند، باید از طریق کشیش اعتراف کنید. اعتراف مستقیم و ارتباط داشتن مستقیم با خداوند یک گناه محسوب می شود... عجیب است.... می توانید به روشنی ببینید که این یک مذهب نیست، یک تجارت است. زیرا اگر مردم شروع کنند به اعتراف کردن مستقیم نزد خداوند، آنوقت چه کسی نزد کشیش اعتارف کند و وجه جریمه را بپردازد؟ وجود کشیش بیفایده خواهد بود و پاپ
بی فایده خواهد شد.
تمام کشیشان تظاهر می کنند که بین شما و منبع غایی حیات واسطه هستند. آنان هیچ چیز از منبع غایی زندگی نمی دانند. تنها شما هستید که می توانید منبع زندگی خود را بشناسید. ولی منبع حیات شما همان منبع غایی زندگی است، زیرا ما ازهم جدا نیستیم. هیچ انسانی یک جزیره نیست. ما در زیر همگی یک قاره ی وسیع هستیم ، و جزیره ها بسیار هستند ،
ولی شما در عمق اقیانوس باهم ملاقات می کنید. شما بخشی از یک زمین و یک اقیانوس هستید. در مورد آگاهی و معرفت نیز چنین است. ولی انسان باید از کلیسا و معبد و مسجد و کنیسا آزاد باشد. انسان فقط باید خودش باشد و چالش زندگی را هرکجا که او را رهبری کند بپذیرد. تنها راهنما خود شما هستید.
شما مرشد و ارباب خودتان هستید.
اشو عزیز
آیا فکر می کنید آموزش های شما افراطی هستند؟
گیوليا Giulia، من هیچ آموزشی ندارم. زندگی من زندگی یک عصیانگر است. من نظریه، فلسفه و الهیاتی ندارم که به شما آموزش دهم. من فقط تجربه ی عصیانگری خودم را دارم تا
با شما قسمت کنم و شما را دچار عصیانگری سازم. و وقتی شما یک عصیانگر بشوید،
نسخه ی کربنی من نخواهید بود: برای خودتان پدیده ای منحصربه فرد خواهید بود.
تمام بوداییان می کوشند تا نسخه ی کربنی گوتام بودا شوند. او یک آموزش دارد: اگر از آن پیروی کنید، درست مانند او خواهید شدز تمام مسیحیان نسخه های کربنی هستند: نسخه ی اصلی عیسی مسیح است.
من هیچ آموزش و نظریه و انضباطی ندارم که به شما بدهم. تمام تلاش من این است که شما را بیدار کنم: درست مانند آب سردی که به چشم هایتان پاشیده می شود. و وقتی بیدار شدید درنخواهید یافت که مانند من شده اید : یک نسخه ی کربنی از من. شما فقط خودتان خواهید بود ، نه مسیحی، نه هندو و نه محمدی... یک گل منحصربه فرد. هیچ دو نفر مانند هم نیستند. چگونه می توان اینهمه مسیحی یافت؟ این تعدا بودایی چگونه ممکن است؟
و تمام تاریخ شاهد این گفته ی من است.
در طول بیست و پنج قرن، میلیون ها انسان در شرق آموزش ها و طریق گوتام بودا را آزمایش کرده اند، ولی حتی یک نفر هم قادر نبوده که گوتام بودا شود. طبیعت اجازه نمی دهد که دونفر مانند هم باشند. طبیعت خط تولید اتوموبیل نیست... می توانید صدها و هزاران ماشین فورد را ببینید که از خط تولید بیرون می آیند که همگی دقیقاٌ مثل هم هستند. طبیعت بسیار خلاق است و بسیارمبتکر: همیشه انسانی تازه می سازد. میلیون ها و میلیون ها انسان خلق شده اند ولی دو نفر مانند هم نیستند. حتی دو برگ را روی درخت نمی توانید پیدا کنید که دقیقاٌ شکل هم باشند و یا دو قطعه سنگ شبیه به هم را در روی ساحل. هر یک فردیت خاص خودش را دارد.
من آموزشی ندارم، ولی هرآنچه که تجربه کرده ام پدیده ای زنده است که با شما قسمت می کنم ، نه واژه، نه نظریه و نه فرضیه است. می توانم بقدر مورد نیاز به شما نزدیکی تقدیم کنم: درست مثل وقتی که شمعی نیفروخته را به شمعی در حال سوختن نزدیک می کنید... نقطه ای وجود دارد که ناگهان شعله ی سوزان به شمع نیفروخته می جهد. شمع افروخته چیزی از دست نمی دهد و هیچ آموزشی منتقل نشده است، بلکه آتشی منتقل شده است.
گیولیا، می خواهم بگویم که من آموزشی ندارم، ولی آتشی بزرگ در قلبم دارم و هرکس که نزدیک من می آید برافروخته می شود.
این مردم اینجا پیروان من نیستند. اینان فقط دوستانی هستند که تجربه ای را سهیم می شوند که می تواند هرآنچه را که در آنان کاذب است بسوزاند و می تواند آنچه را که جوهر فردیت آنان است خالص گرداند: نیروی بالقوه ی اصیل آنان. اینجا یک مدرسه ی کیمیاگری است، یک مدرسه ی عرفانی. من یک آموزگار نیستم. من هیچ فکر و ایده ای ندارم. ولی آتشی برای قسمت کردن دارم، عشقی برای سهیم کردن دارم؛ و برای کسانی که آماده اند، من آمادگی دارم تا هرآنچه را که دارم بدهم ، و آنان به هیچ وجهی در اسارت نخواهند بود.
هرچه بیشتر نزدیک من بیایند، مرا بیشتر درک می کنند، بیشتر خودشان خواهند بود:
معجزه همین است.
من معتقد نیستم که راه رفتن روی آب معجزه است. حماقت محض است. معجزه ی واقعی بیدارکردن شماست، آوردن پیام آزادی برای شماست: آزادی از تمام قیدها. و من زندان های شما را با قیدها و زنجیرهای جدید جایگزین نمی کنم؛ من فقط شما را در آسمان باز رها
می کنم. من قدری با شما پرواز می کنم تا شما شهامتی پیدا کنید: نیازی به ترسیدن نیست: شما نیز بال دارید، درست مانند من که بال دارم. شما از آن ها استفاده نکرده اید: هرگز به شما گفته نشده است که شما هم پر پرواز دارید. بنابراین اینجا مکانی است که من هرگونه تلاشی می کنم تا شما از وجود بالهایتان هشیار شوید، شما راتشویق می کنم و به سمت آسمان بی نهایتی سوق می دهم که به شما تعلق دارد. اینجا مکانی کاملاٌ متفاوت است: یک کلیسا و معبد یا کنیسا نیست. من ناجی شما نیستم و نه اینکه پیامبر هیچ خدایی باشم. پیامبر فقط یک پستچی است و نه چیزی دیگر.
من پیامی ندارم که به شما بدهم، ولی آتشی دارم که به شما وارد کنم. و اگر این آتش افراطی نباشد، آنوقت هیچ چیز دیگر در تمام دنیا نمی تواند افراطی باشد.
اشو عزیز
فکر می کنید وجود شما در یک حزب سیاسی چگونه می تواند
به اعضای این حزب کمک کند؟
من از سیاست متنفرم. من یک سیاستباز نیستم، و هرگز یک سیاست باز نخواهم شد. دعوتی از سوی حزب رادیکال ایتالیا آمده که می خواهند من رییس آن حزب باشم. به اطلاع آنان رساندم: من نمی توانم عضو حزب شما باشم، ولی می توانم یک دوست باشم ، و اگر بخواهید عصیان بیشتری برای مردم کشورتان بدهید و نیاز به راهنمایی دارید، من می توانم بسیار مفید باشم.
من به سبب وجود پاپ، علاقه ی خاصی به ایتالیا دارم: تا زمانی که واتیکان کاملاٌ نابود نشود بشریت آزادی را نخواهد شناخت. پاپ نماینده ی خدا نیست، او نماینده این فکر است که چگونه می توان مردم را به اسارت کشید.
ایتالیا توسط مذهب کاتولیک نابود شده است. وگرنه، در روزگاران طلایی خودش، یکی از زیباترین کشورها بود ، به این دلیل ساده که مذهب خاصی نداشت. به زندگی اعتقاد داشت، عشق را باور داشت و زمینی بود. آن روزگار زیباترین روزهای ایتالیا بودند. تمام کشور
پر از زوربا بود.
ولی مشکل از اینجا شروع شد که یهودیه، جایی که مسیح در آن متولد شد، تحت حاکمیت امپراطوری روم بود و عیسی مسیح را به درخواست یهودیان به صلیب کشیدند و آن سرزمین تحت فرمانفرمایی پونتیوس پایلتPontius pilate فرماندار یهودیه قرار داشت.
این داستانی عجیب از روانشاسی بشر است. پونتیوس پایلت هرگز نمی خواست مسیح را
به صلیب بکشد، چون می دید که در این مرد اشکالی وجود ندارد. فوقش این است که قدری دیوانه است و در مورد چیزهای بی خطر صحبت می کند... هرکسی می تواند بگوید،
" من تنها پسر خدا هستم" ضرر این در چیست؟ او به کسی آسیب نمی زد.
ولی یهودیان ، مخصوصاٌ رییس خاخام ها بسیار با مسیح دشمنی داشتند، زیرا آنان فکر
می کردند که خداوند در انحصار آنان است؛ و این پسر نجار، که بی سواد است و بی فرهنگ، مفهوم آنان از خدا را نابود می کند، و چنین وانمود می کند که او همان ناجی موعودی است که یهودیان بسیار در انتظارش بوده اند. آنان نمی توانستند او را تحمل کنند.
پونتیوس پایلت سیاستمدارانه رفتار کرد، همانطور که از سیاستبازها انتظار می رود.
با وجودی که می دانست که عیسی مسیح کاملاٌ بیگناه است... فقط قدری پیچ و مهره در سرش شل شده، ولی این یک جرم نیست! نمی توان شما را به جرم اینکه مهره ای شل یا سفت است به صلیب کشید. می توانید به کارگاهی بروید تا آن مهره را تنظیم کنند ولی راهش به صلیب کشیدن نیست.
بنابراین یک عمل بسیار نمادین انجام شد که مسیحیان هرگز در موردش صحبت نمی کنند ، ولی زیگموند فروید بسیار به این عمل علاقه داشت.... مسیح را برای رضایت خاطر یهودیان به صلیب کشیدند. یهودیه سرزمین آنان بود و اگر مسیح به صلیب کشیده نمی شد هر امکانی بود که یهودیان برعلیه امپراطوری سر به شورش بردارند. امپراطوری نمی توانست به خاطر نجات یک انسان بیگناه این ریسک را بکند.
وقتی پونتیوس پایلت فرمان صلیب کشیدن را صادر کرد و به داخل کاخ خودش رفت، اولین کاری که کرد این بود که دست هایش را شست، بدون آب یا صابون، ولی بصورت نمادین دست هایش را به هم مالید و شست. این شستن دست ها، توسط زیگموند فروید که خودش یک یهودی بود، بسیار جدی گرفته شد. پونتیوس پایلت بطور ناخودآگاه سعی داشت بگوید که،
"من مسئول نیستم. من دست هایم را کاملاٌ از این کار می شویم. این کار یهودیان است.
گناه من نیست." ولی احساس گناه در او وجود داشت.
پیروان مسیح آهسته آهسته وارد امپراطوری روم می شدند و این احساس گناه رشد می کرد، زیرا مسیح تحت حکومت امپراطوری روم به صلیب کشیده شده بود. بسیاری از رومی ها احساس گناه می کردند که آنان نیز در این کار سهمی دارند: فقط برای نجات امپراطوری مردی بیگناه را به صلیب کشیده بودند، یک مرد خدا را.
اینجا نقطه ی عطف تاریخ روم بود و عاقبت، فلسفه ی زمینی و بی خداییpagan روم در زیر ابر سیاه کاتولیک و ایدئولوژی مسیحیت ناپدید شد. به دلیل مسیحیت، روم شکوه دیرین خودش را از دست داد ، زیرا مسیحیت چنین آموزش می دهد: برکت بر ضعفا باد، برکت
بر کسانی باد که در آخر صف هستند ، زیرا آنان وارثان ملکوت الهی هستند.
امپراطوری روم ازبین رفت. هر امپراطوری پس از اوجی مشخص ازبین می رود. در این دنیا هیچ چیز پایدار نمی ماند: همه چیز جاری و متغییر است. و مبلغان مسیحی در سراسر ایتالیا می چرخیدند و این ایدئولوژی فقر و ضعف را موعظه می کردند: که شما گناهکار زاده شده اید و اگر مسیح شما را نجات ندهد، تا ابد در قعر جهنم خواهید سوخت.
ایتالیا به سبب ترس و ناتوانی طعمه ی مسیحیت شد. مسیح را به قتل رسانده بود ولی روانشناسی بشری چیزی عجیب است: به صلیب کشیده شدن مسیح در نهایت فلسفه ی
بی خدایی رومیان را به صلیب کشید و روم با تمام عظمت و شکوهش به صلیب کشیده شد.
ایتالیا کشوری ازیاد رفته باقی خواهد ماند. شکوه آن فقط در ضرب المثل باقی مانده است: "همه ی راه ها به رم ختم می شود." دیگر چنین نیست. روزگاری این گفته درست بود: حالا، نیمی از راه ها به واشنگتن و نیمی به مسکو ختم می شوند ، حتی یک راه هم به رم ختم
نمی شود. واتیکان را نابود کنید و دست کم یک راه به آنجا بسازید!
من می توانم به حزب رادیکال ایتالیا کمک کنم که باردیگر رویکرد زیبای زمینی بودن نسبت به زندگی راpagan approach زنده کند؛ زیرا در عمق روح ایتالیا آن فلسفه هنوز وجود دارد و برای همین است که من بسیار عاشق ایتالیایی ها هستم. من امید مشخصی دارم که چیزها همیشه چنین نخواهد ماند. فلسفه ی زمینی بودن، به زمان خود، خودش را احیا خواهد کرد. و برای همین است که قبول کردم که اگر بخواهید من دوست و راهنمای شما باشم، من در دسترس هستم ، زیرا من عمیقاٌ به این جنبه از روح ایتالیایی ها شدیداٌ علاقه دارم.
در هندوستان دشوار است، زیرا دست کم برای ده هزار سال فلسفه ی زمینی بودن شنیده نشده است؛ شاید مرده باشد... ولی بسیاری از سالکین من ایتالیایی هستند و هرگاه نزد من می آیند می توانم ببینم که مسیحیت آنان سطحی است و زمینی بودن آنان واقعیتشان است ، و من
به زمینی بودن آنان علاقه دارم.
ایتالیا می تواند باردیگر به عظمت خود بازگردد ولی نه بنوان یک کشور کاتولیک. خود همین واژه نشان دهنده ی سقوط ذهن و روح ایتالیایی است. زیبایی ایتالیا به فلسفه ی زمینی بودنش است، در عشقش به جهان هستی، به عشقش به آواز و رقص و عشقش به بدن است.
به نظر من زمینی بودن آغاز روحانی بودن واقعی است، پایان آن نیست. زوربا آغاز است و بودا، انتها. من باید آغاز را در ایتالیا پیدا کنم و پایان را در هندوستان. و زمانی که بتوانیم ترکیبی از زمینی بودن و بیدار بودن و اشراق بسازیم، انسان تمام را خواهیم داشت.
می توانید فلسفه ی مرا فلسفه ی انسان تمام Total Manبخوانید.
هیچ چیز را نباید منکر شد، همه چیز باید در یک هماهنگی و همنوایی زیبا جذب گردد.
فصل دوازدهم
16 فوريه 1987 ، هشت صبح
تمام بوداها قمارباز هستند
اشو عزيز
چرا هرگاه حقيقت و دروغ باهم ديدار مي كنند، دردسر ايجاد مي شود؟
ودودهWaduda ، انسان تقريباً در دروغ زندگي مي كند، زيرا دروغ راحت و بي دردسر است. براي يافتن يك دروغ زياد نبايد تلاش كني. تمام جامعه آماده است تا انواع دروغ ها را
به تو بدهد ، ولي حقيقت يك جست و جوي فردي است.
دروغ ها اختراع جامعه هستند.
بنابراين هرگاه حقيقت كشف شود، در دسر ايجاد خواهد شد. شما تمام زندگيتان را در دروغ
به سر برده ايد ، دروغ هاي قشنگ ، و ناگهان در مي يابيد كه تمام زندگيتان فروپاشيده است.
براي برگزيدن حقيقت، نخست بايد براي يافتنش سخت بكوشي. دوم، وقتي كه آن را يافتي، همچنين ناگهان درمي يابي كه تمامي جامعه برعليه تو است ، تمام دنيا با تو مخالف است.
اگر بخواهي براساس حقيقت خودت زندگي كني، بايد با تمام دنيا روبه رو شوي: شايد شغلت را از دست بدهي، شايد همسرت از تو طلاق بگيرد، شايد والدينت تو را ترك كنند، كشيش ها تو را محكوم خواهند كرد، سياستمداران با تو مخالفت خواهند كرد. ناگهان خودت را در اين دنياي پهناور تنها خواهي يافت. تو مجبوري به هزارويك راه به اين جامعه متكي باشي،
و جامعه مايل است تا تو براساس دروغ هايش زندگي كني ، دردسر از اينجاست.
ولي اين فقط از بيرون است كه يافتن حقيقت در زندگي تو توليد اغتشاش مي كند. تا جايي كه
به دنياي درونت مربوط است، وقتي كه حقيقت را پيدا كني، براي نخستين بار به وطن
رسيده اي، راحت، آسوده و قدرتمند هستي ، به قدري قوي كه به تنهايي قادر هستي با تمام دنيا روبه رو شوي. آن مشكلات پيش پاافتاده هستند. آنچه كه با حقيقت پيدا مي كني، چنان گنجينه اي است كه وقتي آن را يافتي حاضر نيستي آن را با هيچ دروغي معاوضه كني.
بنابراين، درست است كه دردسر وجود دارد. ولي اين فقط نيمی از حقيقت است: فقط شامل بيرون است ، و آن نيز به اين سبب است كه خودت با حقيقت خو نگرفته اي.
زماني كه قدرت و نيروي حقيقت را ببيني، آنگاه تمام دنيا به نظر ناتوان خواهد رسيد.
مي تواني با آن بجنگي، راه خودت را بسازي، مي تواني براساس نور خودت زندگي كني
و آنوقت برايت دردسر نخواهد بود. شايد براي ديگران دردسر باشد.
من اين را با قدرت و مرجعيت خودم به تو مي گويم: براي من دردسر وجود ندارد.... و تمام دنيا دچار دردسر است. اين من هستم كه بايد دچار دردسر باشم، ربطي به آن ها ندارد!
ولي حقيقت چنان قدرتي دارد، چنان نيروي عظيمي از خودش دارد كه نيازي نيست نگرانش باشي. چرا مردم ديگر نگران هستند؟ چرا دردسر مي آفرينند؟ آنان به اين سبب نگرانند و مشكل آفريني مي كنند كه حقيقت تو، آنان را از دروغ هاي خودشان آگاه مي سازد، و آنان خواهان اين نيستند. آگاه شدن از دورغ هاي خود و با آن ها ادامه ي زندگي دادن، بزرگترين تجربه ي شكنجه است، آنان مي خواهند تو را حذف كنند.
تو يك بيگانه گشته اي، يك خارجي. تو خداي آنان را باور نداري، بهشت و دوزخ آنان را باور نداري، به انواع خرافاتي كه برايشان بسيار ارزشمند است اعتقادي نداري. ولي دروغ هاي آنان در برابر حقيقت تو همچون تاریكي در برابر نور شروع مي كند به ازبين رفتن.
تو آن نور را يافته اي: اينك تمام تاريكي دنيا نمي تواند به نور آسيبي بزند. فقط شعله اي كوچك از نور، از تمام تاريكي هاي جهان قوي تر است.
ولي البته آنان كه در تاريكي زندگي مي كنند و به آن عادت كرده اند و زندگيشان را برآن اساس شكل داده اند، اين را بسيار انقلابي خواهند يافت.
و مردم نمي خواهند تغيير كنند ، زيرا هر تغيير يعني آموختن زندگي از نو: هر تغيير تولدي جديد است. آنان به راحتي به این زندگي خو گرفته اند، آنان با جمعيت اطرافشان و با تمام خرافاتش زندگي مي كرده اند، صاحب احترام و حرمت بوده اند. حقيقت تو به يقين آنان را آگاه مي سازد كه تمام زندگيشان را در كاخ هاي ماسه اي زندگي كرده اند، فقط نسيمي از حقيقت كافي است تا آن را از هم بپاشد. براي نجات كاخ هاي ماسه اي خود،آنان انواع دردسرها را برايت فراهم مي كنند.
ولي انسان اهل حقیقت قادر است تمام دردسرها را بپذيرد، زيرا آنچه كه در درونش دارد، چنان زيبا، جاودانه، عظيم و وجدآور است كه چه كسي به اين دردسرهاي جزيي اهميت
مي دهد؟ شايد شغل از دست برود، شايد همسرت فرار كند، شايد والدين از ارث محرومت كنند......تمام اين ها در مقايسه با آنچه در درون يافته اي بي معني هستند.
آن مردم نمي دانند كه تو در درون چه داري ، دردسر از اينجا ناشي مي شود. ولي مشكل از تو نيست. فقط در ابتدا است كه ناگهان احساس مي كني از زندگي راحت در جامعه و دنج بودن در ميان جمعيت بيرون كشيده شده اي. ولي هرچه بيشتر و بيشتر از گرماي درونت هشيار شوي، به جمعيت نيازي نخواهي داشت. خودت كفايت مي كني. حقيقت چنان تغذيه اي است، چنان دستيابي والايي است كه اينك مي تواني به راحتي تمام زندگيت را برايش فدا كني، زيرا چيزي را بزرگتر از زندگي يافته اي: خود منبع حيات را يافته اي، منبعي كه تمام زندگي ها از آن سرچشمه مي گيرد.
بنابراين نگران دردسر نباش. به سبب همين دردسر است كه ميليون ها انسان هرگز به حقيقت فكر نمي كنند. احساس مي كنند بهتر است جمعيت گوسفندان را دنباله روي كنند و هرگز همچون شير غرش نكنند.
اشو عزیز
بودن با شما دراینجا... تشنه شدن و نوشیدن و رقصیدن.... منتظر بودن... احساس کردن... بودن... من فاصله را گم می کنم، پل را و بازگشت به جریان زندگی تقریباٌ مستلزم تلاش
می شود... ولی با این حال، این ها با شادمانی رخ می دهند. و اشو، حتی سپاسگزاری نیز در جریان نرم سکوت ذوب می شود. احساس نو شدن می کنم، قابل بیان نیست...
خیلی خوب است... آیا این همان عطری است که شما آن را رازی آشکار می خوانید؟
کاویشوKavisho، این رقص این ترانه این شعف این عطر یقیناٌ همان چیزی است که آن را راز آشکارopen secret می خوانم. ولی این تنها شروع آن است، خیلی بیش از این ها هست. و من فقط می توانم شما را تا شروع آن ببرم، از آنجا تو باید عمیق تر وارد وجود خودت بشوی: مطلقاٌ تنها.
ولی این تنهابودنaloneness، تنهایی lonely نیست زیرا تو با چنان زیبایی و چنان سرور و چنان سروری احاطه شده ای که هرگز احساس تنهایی نخواهی کرد. تنها هستی ولی احساس تنهایی نخواهی کرد. و همین تنهابودن نیز یک خوشی عظیم می شود زیرا این آزادی است: آزادی از توده ها و دسته ها، آزادی از کلیسا و از مذاهب و از سیاست ها – آزادی از هرچه که قبلاٌ بخشی از زندگی تو بوده. تو خودت را کشف کرده ای.
من آن را راز آشکار می خوانم زیرا که در درسترس همه هست. چنان نزدیک است که تو فقط باید دستت را کمی عمیق تر در درونت فرو ببری و آن را خواهی یافت.
ولی مردم در کتاب های مقدس باستانی و در فلسفه ها به دنبال آن می گردند... و آنچه
می یابند فقط کلمات است. آن کلمات برای تو رقص نمی آورند، آن ها برای تو عطری
نمی آورند، بلکه فقط بوی تعفن کتاب های کهنه را می آورند. آن ها می توانند نظام های قشنگ به شما بدهند، ولی هیچکدام پایه و اساس ندارند.
من آن را راز آشکار می خوانم زیرا که همیشه آشکار بوده است که ملکوت خداوند در درون شماست. بااین وجود هیچکس در آنجا به دنبالش نمی گردد. شاید شما از یافتن خداوند وحشت دارید. شاید از مشعوف بودن و عاشق بودن و مسرور بودن می هراسید – زیرا این ها
راه های خطرناکی در زندگی هستند. ولی چون خطرناک هستند، نوعی هیجان دارند: قلبت تندتر می تپد، شعله ی زندگیت روشن تر می سوزد، هر لحظه از زندگیت با تمامیت و شدت بیشتری سپری می شود.
بنابراین من آن را آشکار می خوانم زیرا برای همه شناخته شده است و بااین حال آن را راز می خوانم زیرا هیچکس سعی نمی کند آن را پیدا کند. این متضاد به نظر می رسد: "راز آشکار" ولی این تمامی تاریخ معرفت انسانی است: شاید از این واقعیت باخبر نباشید که شما از چیزهایی که مشتاق آن هستید می ترسید.
برای مثال همه می خواهند عاشق باشند – ولی تا یک اندازه ی مشخص. ورای آن، ترس شما را می فشارد... زیرا عشق چنان قوی است که به نظر می رسد اگر عمیق تر واردش بشوی امکان بازگشت وجود ندارد. عشق چنان قدرتمند است که نفس تو و شخصیت تو را بخار خواهد کرد – چیزهایی که با دقت بسیار پرورده ای وتمام زندگیت را بخاطر آن ها
هدر داده ای.
مردم می گویند که می خواهند شعف را تجربه کنند – ولی این واقعیت را درک نمی کنند که نمی توان شعف را تجربه کرد. فقط وقتی که ناپدید بشوی شعف وجود خواهد داشت. و در تاریخ طولانی بشریت فقط اندکی از مردم قادربوده اند که قمار کنند. تمام گوتام بوداها قمارباز هستند، زیرا برای چیزی ناشناخته قمار می کنند و هرآنچه را که شناخته شده است به خطر می اندازند.
خرد معمولی بشری می گوید که نیمی قرص نان در دست بهتر از تمام قرص نان در دوردست است. ولی خرد کسانی که واقعاٌ شناخته اند می گوید: همه چیز را برای ناشناخته unknown و غیرقابل شناخت unknowableبه خطر بینداز ، زیرا نمی دانی که چقدر خوشی و چقدر عطر و چه مقدار زندگی در دسترست خواهد بود. فقط یک گام باید برداشت و آن این است که آماده باشی تا در آن غرق شوی و در آن ناپدید شوی.
و کاویشو، من می بینم که این دارد برای تو اتفاق می افتد. تو به سمت آن حرکت می کنی... قدری مردد. گاهی می بینم که تو در مرز آن هستی و آنوقت متوقف می شوی. نایست.
چیزی برای ازدست دادن نداری. شخصیت تو چیزی جز رنج به تو نداده است؛ نفس تو چیزی جز درد به تو نبخشیده است؛ ذهن تو چیزی جز افکار توخالی به تو نداده است. پس چیزی برای ازدست دادن وجود ندارد. شاید قیدها، غل و زنجیرهایت را ازدست بدهی، ولی این ها ارزش نگه داشتن را ندارند، این ها لوازم تزیینی تو نیستند.
همه چیز را به مخاطره بگذار.
من منتظر تو بوده ام، و می بینم که تو به آن راز آشکار بسیار نزدیک شده ای... و تو
می ایستی یا پس می کشی. این ترسی طبیعی است، شاید برایت خیلی زیاد باشد و بسیار ناگهانی. ولی به یاد بسپار: هیچکس نمی تواند از قبل برای این آماده بشود. همه باید بدون
آماده شدن واردش شوند و هرکسی باید یک روز این جهش را انجام دهد، بدون فکر کردن. می توانی بعد از پریدن هرچقدر که بخواهی فکر کنی.
ضرب المثل می گوید: قبل از عمل فکر کن. من مایلم به تو بگویم: اول عمل کن، و آنگاه هر چقدر که بخواهی فکر کن. برای فکر کردن مطلقاٌ آزاد هستی...
وقتی فرد به آن راز آشکار نزدیک می شود، ذهن تولید ترس می کند: شاید دیوانه شوی. صبر کن... بیشتر فرورفتن در این خطرناک است، شاید عقلت را ازدست بدهی. ولی این چه نوع عقل سلیم است که شما دارید؟ چه گلی بر سر شما زده است؟ و چه عصاره ای به زندگی شما بخشیده است؟ و چه نوری به چشمانتان آورده است؟
پس وقتی که به مرز آن می رسی فکر نکن که دنیای راز آشکار شروع می شود:
شهامتی گرد بیاور و بپر.
در زمان کودکیم، درست در مجاورت روستای ما یک رودخانه ی زیبا وجود داشت، و خوشی من در این بود که بالاترین نقطه را برای پریدن در آن رودخانه پیدا کنم. دوستانم که می دیدند من چقدر از این کار لذت می برم با من می آمدند و می دیدند که من پریده ام و هنوز زنده ام و در رودخانه شنا می کنم. آنان هرگونه تلاشی می کردند...
بیشتر آنان هندو بودند و هندوها یک کتاب مخصوص کوچک دارند به نام هانومان چالیساHanuman Chalisa. شما مجسمه و تصویر خدای میمونhanuman را دیده اید. هندوها می پندارند که اگر شما هانومان چالیسا را تکرار کنید، مانند آن خدای میمون قدرتمند
می شوید: خدایی که کوهستان را در دست هایش حمل کرده بود.
من تعجب می کردم: آنان هانومان چلیسا را تکرار می کردند و جرات پیدا می کردند و با شدت می دودیدند... و درست در لب پرتگاه می ایستادند؛ گویی که دیواری نامریی در آنجا هست. من می گفتم، "چه اتفاقی افتاد؟"
می گفتند، "خیلی عمیق است... و شاید بی جهت دچار شکستگی استخوان بشویم و شاید هم بمیریم."
ولی من می گفتم، "شما مرا دیده اید که پریده ام..."
می گفتند، "ما همیشه فکر می کردیم که تو استثنایی هستی."
گفتم، "این عجیب است. بدن من مانند بدن شماست، چرا باید من استثنا باشم؟"
این کاری است که ما با بودا، ماهاویرا، آدینات، پاتانجلی و کبیر انجام داده ایم: آنان را دریک طبقه بندی جداگانه قرار داده ایم. "این ها مردمانی مخصوص هستند و ما مردمی معمولی." ولی آنان نیز قبل از اینکه پرش کنند مردمانی معمولی بودند. این پرش است که آنان را
فوق العاده ساخته؛ نه اینکه آنان موجوداتی خارق العاده بوده باشند. واقعیت درست عکس این است.
و من آهسته آهسته دوستانم را ترغیب کردم... چند نفر از آنان پریدند و گفتند، "واقعاٌ مشکلی نیست. ولی خیلی ترسناک می نمود... تقریباٌ مانند مرگ بود. ولی تو آنقدر اصرار کردی که ما احساس کردیم خیلی ترسو هستیم و ابداٌ زنده نیستیم. پس فکر کردیم که فوقش این است که
می میریم – و وقتی کسی مرده باشد که دیگر مشکلی وجود ندارد..."
ولی وقتی که آنان پریدند... آنوقت شروع کردند به پریدن از نقاط حتی بالاتر. پل راه آهن بالاترین نقطه در کنار ساحل بود و یک مامور پلیس با مسلسل بطور شبانه روزی در آنجا مستقر بود، زیرا مردم از آن مکان برای خودکشی استفاده می کردند. مردم پس از امتحانات و دریافت نتیجه که مردود شده اند، دست به خودکشی می زدند؛ ویا کسی ورشکسته می شد و خودکشی می کرد.
وقتی ما از سایر نقاط بلند پریدیم، من نزد آن پلیس رفتم و گفتم، "من خودکشی نمی کنم، بنابراین جلوی مرا نگیر. اگر جلوگیری کنی، خودکشی خواهم کرد!"
او گفت، "عجیب است. اگر خودکشی نمی کنی پس چکار می کنی؟"
گفتم، "من فقط از پریدن در رودخانه لذت می برم. اینجا بلندترین نقطه است. و من دوستانم را با خودم آورده ام. می توانی ببینی."
گفت، "ولی یادت باشد. هیچکس نباید بفهمد. و من نگران هستم. شاید تو برای خودکشی نپری، ولی خودکشی شاید اتفاق بیفتد. باوجودی که من سال هاست اینجا هستم، به فکر پریدن
نیفتاده ام."
گفتم، "اگر با فکر کردن شروع کنی... هیچکس نمی تواند بپرد. تمام راز در همین است: اول فکر نکن. ما اول می پریم و بعداٌ فکر می کنیم."
گفت، "پس فایده ی فکر کردن چیست؟ وقتی پریده ای، پریده ای."
پس به او گفتم، "نگران نباش و نیازی نیست از مسلسلت استفاده کنی."
او کنجکاو شد و اجازه داد تا من بپرم. من پریدم درحالیکه دیگران هانومان چلیسا را تکرار می کردند و می لرزیدند، چون اینجا بلند ترین نقطه بود. تابستان بود و رودخانه عمق کمتری داشت. ولی وقتی پریدم و نگهبان دید که من کاملاٌ خوشحالم و برایش دست تکان دادم، گفت "خدای من! پس برسر مردمی که خودکشی می کنند چه می آید؟ و او از دوستانم پرسید،
"شما اینجا چکار می کنید؟"
گفتند، "ما هانومان چلیسا می خوانیم! ما اول از هانومان کسب قدرت می کنیم... زیرا این پسر دیوانه است. ما از او پیروی نمی کنیم: ما مراسم خودمان را داریم. ما اول هانومان چلیسا
می خوانیم و از خدا می خواهیم تا ما را نجات بدهد." و آنان یکی بعد از دیگری پریدند.
و تعجب خواهید کرد: وقتی آخرین پسر پرید و نگهبان دید که همگی زنده هستیم، او اسلحه اش را کناری گذاشت و هانومان چلیسا را گفت و داخل رودخانه پرید. و او گفت، "عجیب است. هیچکس نمرده است! و من دیده ام که مردم می میرند..."
گفتم، "چون آنان می خواستند که بمیرند. برای ما، این یک چالش برای زنده بودن است و برای آنان چنین نیست."
راز آشکار یک مرز لطیف است. هرکسی نزدیک آن می آید و احساس می کند که اگر یک قدم دیگر بردارد دیوانه خواهد شد. من کاویشو را دیده ام که تقریباٌ به مرز رسیده و سپس خودش را پس کشیده است. آویرباوAvirbhava بی درنگ به لب مرز می رسد و سپس سعی می کند مرا متوقف کند. او این را به من نشان می دهد و نه هیچ چیز دیگر. او چشم هایش را
می بندد... او می خواهد با بازکردن چشم های بزرگش مرا بترساند – ولی من هم می توانم چشم های بزرگم را باز کنم!
یک روز او چنان در لب حاشیه قرار داشت و از رسیدن آن لحظه چنان ترسیده بود که سرش را میان زانوهایش گذاشت و دست هایش را زیر پاهایش ، فقط برای اینکه از من دوری کند. گاهی شروع به گریستن می کند. ولی من ابداٌ اهمیتی نمی دهم: من به کارم ادامه می دهم!
او گاهی فقط برای اینکه از من دوری کند در این طرف می نشیند و وقتی شهامت کافی پیدا کند، در این سمت می نشیند.
آری کاویشو، این راز آشکار است. امروز سعی کن وارد آن بشوی. من اینجا هستم؛ نگران نباش. من بیش از هرکس دیگر وارد آن شده ام: هیچ دیوانگی رخ نخواهد داد؛ هیچ جنونی اتفاق نخواهد افتاد، هیچ مرگی رخ نخواهد داد. فقط وقتی یک بار واردش شوی، آنوقت مطلقاٌ آسوده خواهی شد. آنوقت می توانی واردش بشوی و از آن خارج شوی؛ درست همانطور که به منزلت وارد می شوی و از آن خارج می شوی. برای ورود و خروج از خانه ات هرگز فکر نمی کنی که چطور وارد بشوی و چطور خارج شوی.
وجود درونی تو زندگی بزرگتر تو است. مرگ می تواند در بیرون رخ بدهد، ولی نه در درون. حتی وقتی که مردم می میرند، فقط در بیرون می میرند؛ درون جاودانه است.
و دیوانگی توسط فکرکردن رخ می دهد؛ دیوانگی هرگز نمی تواند توسط بی فکری رخ بدهد. بنابراین وقتی که آن لحظه فرا می رسد و ذهن خالی است و تمام افکار ناپدید شده اند و در درونت تونلی عمیق می بینی، برنگرد. مردم آهسته آهسته و اینچ به اینچ جلو می روند. شهامت پیدا کن! خداوند را قسطی تجربه نکن: آمریکایی نباش.
فصل نهم
14 فوریه 1987 ، هفت شب
من رودخانه اي پيوسته جاري ام
اشو عزیز:
بیست و پنج سال از زمانی که شما را دیده ایم، شناخته ایم و در شما حل شدهایم میگذرد.
دیگرانی نیز بوده اند. در فکر ما "پشتکردن به شما" وجود نداشته است.
ما دیده ایم که برخی افراد چرخش های ناگهانی کرده اند، حتی پس از رسیدن به بلندی ها ،حتی آجیت ساراسواتی، این پدیده چیست؟ اشو، لطفاٌ توضیح دهید.
سوهان و مانیک بابوSohan and Manikbabu، پدیده ای که در مورد می پرسید بسیار ساده است. درواقع، ساده ترین چیزها در زندگی، دشوارترین چیزها برای فهمیدن هستند ،
فرد تقریبا ٌهمیشه چیزهای واضح را ازدست میدهد.
درست است: بیست و پنج سال گذشته است، و هردوی شما حتی برای یک لحظه نیز از زمانی که مرا دیدید متزلزل نشده اید. شما بخشی از من شده اید و من بخشی از شما شدهام. مردمان زیادی در این بیست و پنج سال آمدهاند و بسیاری ترک کرده اند ، حتی شخصی مانند آجیت ساراسواتی. او دوست شماست و برای همین نامش را بردهاید.
پدیدهی سادهای که مایلم درک کنید این است: شما چگونه به من روی آوردید؟ یا می تواند رویکردی عاشقانه باشد و یا رویکردی منطقی. عشق بازگشتی نمیشناسد؛ روی منطق نمیتوان تکیه کرد. شما عاشق من بودهاید، بنابراین مسئلهی پشت کردن به من وجود ندارد. عشق تردید نمیشناسد ، اعتماد میکند و مطلقاٌ اعتماد میکند.
ولی مردمانی چون آجیت ساراسواتی با چنین رویکردی نزد من نیامدهاند. رویکرد آنان از سرhead ، و روشنفکرانه بوده است. آنان متقاعد شده بودند که آنچه من میگویم دقیقاٌ همان است که آنان باور داشتهاند. من در مرتبه دوم قرار داشتم: اصل، آنان بودند. آنان پیوسته مقایسه میکردند: حق داشتن من بستگی به این داشت که آیا با آشغال های روشنفکرانهی آنان جور درمیآمد یا نه. هرلحظه، اگر چیزی میگفتم که با ایدهالهای آنان جور نبود ، بی درنگ تردید درآنان بوجود میآمد.
آنان عاشق من نبودند، آنان تنها عاشق افکار خودشان بودند. و چه افکاری دارند؟ همه چیزشان فقط وامگرفته شده از اینجا و از آنجاست ، و برای من غیرممکن است که بخواهم چیزهایی را بگویم که با فلسفهی هرکس که نزد من می آید همخوانی داشته باشد.
هیچکدام از شما دو تن با من رابطهی روشنفکرانه نداشتید. این بدترین نوع رابطه است ، همیشه در معرض گسستن قرار دارد.
شما به این خاطر عاشق من نبودید که چیزهایی که میگفتم موافق با دانش شما یا فلسفه شما و یا مذهب شما بود. شما نخست به من عشق ورزیدید؛ و زمانی که عاشق باشید، آنوقت مسئله ی همخوانی سخنان من با باورهای شما در میان نیست.
عشق چنان آتشی است که تمام آشغالهایی را که فکر میکردید بسیار ارزشمند هستند میسوزاند. آنچه که باقی میماند طلای خالص است.
شما هردو خوش اقبال هستید ، شما هرگز در مورد سوالی با من بحث نکردید. من سال ها با شما زندگی کردم ، دیگران با پرسش هایشان، با تردیدهایشان، با جدل هایشان به خانه شما میآمدند ، ولی شما هرگز پرسشی نداشتید. فقط شب ها، وقتی که همه رفته بودند، هردوی شما عادت داشتید که در بالکن خانهتان در سکوتی عمیق، رو به آسمان و ستارهها کنار من بنشینید.
دیدار ما کیفیتی کاملاٌ متفاوت داشته است. یک رابطه ی ذهن-به-ذهن نبوده است، دیداری
دل-به-دل بوده است. من هرگز احساس نکردهام که شما از من جدا هستید؛ و حتی برای یک لحظه هم نتوانستهام متصور شوم که شما از من رویگردان و از من دور شوید. این نکته از همان روز اول جاافتاده بود.
نخستین روز، وقتی دیدار کردیم، همه چیز برای آینده کاملاٌ معین گشت. چنین نبود که کسی نداند که آیا فردا هم بامن خواهید بود یا نه ، می توانستم درهمان روز اول بگویم که نه تنها در این زندگانی، بلکه در زندگانی آتی نیز شما با من خواهید بود. وقتی عشق خالص باشد، وقتی شرط و شروطی نداشته باشد، وقتی دلیلی برایش وجود نداشته باشد، وقتی که عشقی بیدلیل باشد..... هیچ راهی برای بازگشت وجود ندارد.
ولی تاجایی که به آجیت ساراسواتی مربوط است، من هرگز یقین نداشتم، حتی برای یک لحظه _ زیرا او پیوسته فکر می کرد که او میداند. شاید بهقدرکافی قادر به سخنوری نباشد که آن را بگوید، بلکه هرچه من میگفتم دانش او بود؛ تاجایی که او درمی یافت که این ها موازی هم هستند، او با من بود. باوجودیکه او فکر میکرد که عاشق من است، عشق او ناخودآگاه بود، فقط یک فکر بود. عشق شما یک واقعیت است.
هروقت سردرد داری نمیگویی، "فکر می کنم سرم در می کند." مسئلهی فکرکردن نیست؛ فقط می گویی، "سرم درد می کند." اگر کسی بگوید، "شاید سردرد داشته باشم،" او خودش هم در مورد سردردش یقین ندارد.
آجیت ساراسواتی و مردمانی مانند او فکر کردند که عاشق من هستند ولی فقط عاشق افکار خودشان هستند ، و آنان پژواک افکار خودشان را در من یافتند، بلکه قدری روشن تر.
شاید من یک آینه بودم ، آنان خود را در آینه دیدند و لذت بردند: "چه آینه ی زیبایی!"
آنان این را فقط در مورد صورت خود و بازتاب خویش گفته اند. آنان حتی از این آگاه نبودند که در برابر یک آینه ایستادهاند.
در این بیست و پنج سال افراد زیادی آمدند و طبیعی است که برخی در مراحلی رویگردان شده باشند: هرگاه احساس کردند که فلسفهی ایشان مورد حمله واقع شده و یا ذهنشان احساس کرد که باید روش تفکرشان را عوض کنند. بجای انتخاب من، آنان خودشان را انتخاب کردند ، و دور شدند. با شما، مورد کاملاٌ فرق دارد.
در این بیست و پنج سال بهارهای زیادی وجود داشته. و من شخصی ایستا نیستم: من درست مانند رودخانهام _ پیوسته جاری. اگر بتوانید همراه من بیایید، خوب است؛ اگر نتوانید همراه من بیایید، آن هم خوب است. ولی من نمی توانم فقط برای تنظیم شدن با مردم، جاری شدنم را تغییر بدهم؛ من هرگز با کسی تنظیم نشده ام. من هرگز سازشکردن را نشناختهام. بنابراین، فقط مردمی که مرا چنان دوست داشته اند که اگر مسئله انتخاب بین من و خودشان پیش آمد، مرا انتخاب کنند _فقط آن مردم در این بیست و پنج سال با من ماندهاند.
شما شاهد تغییرات زیادی بودهاید و شما پخته شدهاید. اینک می توانید بدون هیچ ترسی باشید. تغییرات در راه هستند. تا زمانی که من نفس می کشم به حرکت کردن ادامه خواهم داد.
و آنان که آموختهاند با من حرکت کنند، همچنان سرور و رقص این حرکت را نیز آموختهاند.
آنان تا اقیانوس غایی همراه من خواهند بود.
زمانی که رودخانهی من با اقیانوس دیدار کند، مطلقاٌ یقین دارم که سوهان و مانیک هنوز با من خواهند بود.
اشو عزیز:
من هفت سال پیش به دست شما مشرف شدم و خود را تماماٌ در شما ذوب شده و هماهنگ یافتم. ولی برای مدت زمانی احساس کردم که چیزی در من ذوب نشده باقی مانده و گاهی علیرغم وجود خودم، مرا در سلطه دارد. من قادر به هضم کردن آنچه شما میگویید نیستم.
اشو، من حتی از اینکه به شما تردید دارم احساس گناه می کنم.
لطفاٌ مرا ببخشید زیرا نمی دانم در این لحظات چه کنم.
کریشنا چتانیاKrishna Chaitanya، من آن شامگاه هفت سال پیش را که تو و همسرت سانیاس شدید به یاد دارم. می گویی، " من هفت سال پیش به دست شما مشرف شدم و خود را تماماٌ در شما ذوب شده و هماهنگ یافتم.” نمی توانم با این موافق باشم، زیرا خوب به یاد دارم: یقیناٌ همسرت تماماٌ ذوب شده بود، ولی نه تو. تو نیمه دل بودی و هنوز در اعماق وجودت در شگفت بودی که آیا کاری که میکنی درست است یا غلط. شاید از یاد برده باشی... من فراموش نکردهام ، من حافظه ی لعنتی ای دارم!
این فقط تخیل درونی خودت است که تماماٌ ذوب شده و بامن هماهنگ بودی. اگر چنین شده بودی، آنگاه باقی پرسشت ممکن نمیبود. آن یک پدیدهی بسیار سطحی بود. تو نیز یک روشنفکری. تو پس از یک مطالعهی طولانی به سانیاس گام نهادی ، و تو همچنین از جامعهی اطرافت می ترسیدی.
من خوب به یاد دارم: قبل از اینکه در 1974 به پونا بیایم، مدت چهار سال در بمبئی زندگی می کردم، در وودلندزWoodlands . تو در همان ساختمان زندگی می کردی، ولی در آن چهار سال تو هرگز به دیدار من نیامدی. و هزاران نفر می آمدند و می رفتند _ چنین نبود که تو آگاه نبودی؛ ولی تو از جامعه میترسیدی.... وقتی به پونا آمدم، آمدن نزد من برایت آسان بود ، زیرا در پونا کسی تو را نمی شناخت.
آیا این عجیب نیست که من چهار سال در همان ساختمان زندگی کنم و تو هرگز به دیدار من نیایی، وقتی هرروز صدها نفر به دیدار من می آمدند؟ و وقتی که بمبئی را ترک کردم و به پونا آمدم، تو به زودی ظاهر شدی ، نه تنها ظاهر شدی بلکه آماده بودی تا سانیاس بگیری.
من گاهگاهی تو را با همسرت در مراسم گردهمایی در بمبئی می دیدم، جایی که من در مورد شریماد باگوادگیتا سخنرانی داشتم. تو عادت داشتی در صفی که من از جایگاه پایین می آمدم و به سمت اتومبیل میرفتم بایستی. من دست تو را لمس کردم.... دست همسرت را...... و مردمان زیادی در آنجا ایستاده بودند ، حتی این را هم به یاد دارم: که دست های تو همیشه سرد بودند؛ دستان همسرت همیشه گرم بودند. بدون این گرما، ذوب شدن در من غیرممکن است.
به نظر می آید که تو بخاطر همسرت به اینجا آمده باشی و همچنین شاید به این دلیل که من در آن روزها در مورد متون مذهبی هندوان صحبت میکردم، و آن سخنان برای ذهن تو و شرطی شدگیهایت بسیار ارضاکننده بوده. ولی رودخانهی من بارها تغییر مسیر داده است، چرخش ها داشته و از دره ها و کوهسارهای زیادی عبور کرده است ، و همیشه به سمت سرزمین های تازه حرکت کرده است.
بنابراین من بارها صورت تو را در اینجا نگاه کرده ام. وقتی همسرت اشک در چشمانش داشت، تو فقط تردید داشتی. وقتی او از شوق و شعف می گریست، ذهن تو پر از سوال و تردید بود.... و چنین نیست که می گویی، " ولی برای مدت زمانی احساس کردم که چیزی در من ذوب نشده باقی مانده" از همان اول چنین بوده ، شاید نه خیلی روشن؛ شاید فقط احساسی ناخودآگاه بوده است. شاید اینک در موردش هشیارتر شده ای.
و دلیل اینکه چرا ممکن است در این مورد هشیارتر شده باشی این است که من پنج- شش سال اینجا نبودهام. در این پنج شش سال صدها نفر از هندوستان خودشان را به جمعcommune ما در آمریکا رساندند ، حتی مردمی که رسیدنشان به آنجا مطلقاٌ غیرممکن بود: آنان باید
خانه هایشان را و زمین هایشان را و همه چیزشان را میفروختند تا به آنجا برسند. ولی آنان میخواستند قبل از مرگشان دست کم یکبار دیگر مرا ببینند.
من پنج سال صبر کردم و بارها فکر کردم: کریشنا چیتانیا، کریشنا چیتانیا.... آنان بقدر کافی ثروتمند هستند: آنان به راحتی میتوانند به آمریکا بیایند ، مشکلی نیست ، دست کم آنان میتوانند برای هر فستیوال به اینجا بیایند. ولی حتی من حتی یک نامه از تو نداشتم.
حالا که من بازگشتهام.... وقتی که نزدیک هستی خیلی چیزها را نمیبینی و فقط در دوربودن متوجه آن ها می شوی. تو برای شش سال تنها مانده بودی، برای همین است که اینک احساس می کنی که چیزی ذوب نشده باقی مانده است. این فقط "چیزی" نیست که ذوب نشده مانده باشد، تقریباٌ همه چیز ذوب نشده باقی مانده است!
میگویی، " و گاهی علیرغم وجود خودم مرا در سلطه دارد." فقط در موردش فکر کن: اگر فقط بخشی کوچک باشد ، "چیزی" ،چگونه میتواند بر تو تسلط داشته باشد؟ علیرغم وجود خودت؟! باید چیزی بسیار بزرگ باشد. باید چیزی قوی تر از خودت باشد ، وگرنه چگونه برتو تسلط دارد؟ بهتر است در موردش بسیار روشن باشی: که سانیاس تو بسیار سطحی بوده است. خوب است که از سطحی بودن آن هشیار و آگاه باشی. آنگاه این امکان باز میشود که عمیقاٌ واردش شوی. ناهشیارماندن از آن خطرناک است.
میگویی، " من قادر به هضم کردن آنچه شما میگویید نیستم." تو کاملاٌ قادر هستی که آنچه را میگویم هضم کنی؛ زیرا جهاز هاضمه ی تو کاملاٌ خوب است. مشکل درجایی دیگر است: تو نمی خواهی آن را هضم کنی. آنچه می گویم برخلاف ذهنیت و پرورش یافتن تو است، خلاف سنت های تو است و با ذهن سنتی تو مخالف است. اگر کریشنا را تحسین کنم تو کاملاٌ قادر
به هضمش خواهی بود ، ولی اگر از او انتقاد کنم، نمی توانی آن را هضم کنی. برای
هضم کردن تفاوتی ندارد: اگر بتواند تحسین را هضم کند، میتواند انتقاد را نیز هضم کند.
و اگر رابطه بین من و تو بر عشق استوار باشد، آنوقت فرقی ندارد که من از کریشنا انتقاد کنم و یا او را تحسین کنم. آنچه مهم است این است که من تحسین میکنم و من انتقاد می کنم.. هیچکس طوری که من از کریشنا تحسین کرده ام او را تحسین نکرده است . هیچکس هم مانند من از او انتقاد نکرده است _ زیرا من فقط به یک جنبه نگاه نمیکنم. تلاش من این است که تضادهای زندگی را به شما نشان بدهم و شما را آگاه کنم که زندگی پدیدهای یکدست و بدون تضاد نیست، دراساس متضاد است.
هرگاه بلندایی چون کریشنا وجود داشته باشد، الزاماٌ در دو سوی آن دره های تاریک و عمیق وجود دارند. و صحبت کردن فقط در مورد بلندا یا فقط در مورد دره ها، هم غیرعادلانه و هم غیرمنصفانه است. هردوکار باید انجام شوند. آنان که دشمن هستند فقط در مورد دره ها سخن میگویند: جینها از کریشنا انتقاد کرده و او را به جهنم هفتم پرتاب کردهاند. آنان فقط به دره ها و نقاط تاریک نگاه کردهاند؛ آنان هرگز به قله های آفتابی نگاه نکردهاند. و مردمی هم هستند ، شانکاراچاریاShankaracharya ، رامانوجاچاریاRamanujacharya ، نیمباراکاNimbaraka، و هزاران مرید دیگر کریشنا ، که فقط به بلنداها و قله ها نگاه کردهاند.
آنان هرگز به خودشان زحمت ندادهاند که ببینند قله بدون دره نمی تواند وجود داشته باشد.
رویکرد من کاملاٌ با هرکس دیگر کتفاوت است: من می خواهم کریشنا یا مسیح یا ماهاویرا
یا بودا را در تمامیتشان عرضه کنم. من نه دوست آنان هستم و نه دشمن آنان ، من فقط
سعی دارم به شما بفهمانم که حتی بزرگترین انسان ها در میان شما، بخش های تاریکتری
هم دارند.
بنابراین، اگر شما بخشی تاریک در وجودتان یافتید، آن را محکوم نکنید. زیرا کسانی که چنان دره های تاریکی در اطرافشان داشتند توانستند به والاترین اوج آگاهی برسند. بنابراین اگر شما توسط تاریکیها احاطه شدهاید، نگران نباشید: طلوع چندان دور نیست. طلوع درست در رحم تاریکی رشد میکند. و هرچه شب تاریکتر شود، طلوع نزدیک تر است.
توجه من به کریشنا یا به مسیح نیست؛ من به شما توجه دارم. و اینان فقط بهانههای من هستند تا به شما این ادراک عمیق را بدهم که زندگی یک هماهنگی بین تضادهاست ،که پایین ترین، از بالاترین جدا نیست. برای همین است که من باید هردو کار را می کردم: هم تحسین و هم انتقاد.
هرگاه از چیزی تمجید میکردم که نفس تو را ارضا میکرد، احساس میکردی که با من
ذوب شدهای و با من تنظیم هستی. و هرگاه چیزی میگفتم که با شرطیشدگی های تو مخالف بود، بی درنگ سرشار از تردید میشدی ، "علیرغم وجودت"؟ منظورت چیست؟
آیا با تردیدهایت میجنگیدی؟
وقتی میگویی، "... برای مدت زمانی احساس کردم که چیزی در من ذوب نشده باقی مانده و گاهی علیرغم وجود خودم مرا در سلطه دارد..." آیا تو از آن جدا هستی؟ تو خودت همانی.
تو تردیدهایت هستی و تو اعتمادت هستی، تو همان عشقت هستی و همان منطقت هستی.
میگویی، ". من قادر به هضم کردن آنچه شما میگویید نیستم." فقط تماشا کن که چه چیزی هست که قادر به هضمش نیستی؟ و چرا نمیتوانی آن را هضم کنی؟ آیا می خواهی که هضمش کنی؟ ، یا که نمیخواهی آن را هضم کنی؟ برای تو یک بینش عظیم روحانی خواهد بود اگر چیزی را تماشا کنی که قادر به هضمش نیستی. چرا؟ و من اینجا هستم ، میتوانی هر تعداد سوال که بخواهی در مورد آین چیز غیرقابلهضم از من بپرسی و من آن را هر روز برایت باز می کنم و در سرت فرو میکنم. بنابراین، یا آن را هضم کن و یا ناپدید شو ، ولی هیچ چیز را در درونت هضم نشده باقی مگذار، این مسمومکننده خواهد بود. چرا در موردش نپرسیدهای؟ این فقط ترسی است که نشانگر تردید است ، ولی تردید داشتن هیچ اشکالی ندارد.
چرا باید بپرسی، " اشو، من حتی از اینکه به شما تردید دارم احساس گناه می کنم." این فکر را ازکجا آوردهای؟ این چیزی است که من میگویم: تو پیوسته ذهن سنتی ات را باخود حمل میکنی. تمام تلاش من این است که شما را کاملاٌ از احساس گناه آزاد کنم.
اگر به چیزی تردید کنی هیچ اشکالی ندارد ، کاملاٌ آن را افشا و باز کن. شاید نیاز باشد از زاویهای دیگر برایت توضیح داده شود ، ولی نگو، "لطفاٌ مرا ببخشید..." من کیستم که تو را ببخشم؟ من از تو خشمگین نیستم. این حق تو است که تردید کنی، این حق تو است که سوال کنی، این حق تو است که یک سانیاس باشی یا نباشی. درهردوصورت برکت من باتو همراه خواهد بود. مسئله این نیست که من کسی را ببخشم ، زیرا شما نمیتوانید به من آزار برسانید؛ بنابراین مسئله بخشیدن مطرح نخواهد بود.
و تو نباید از تردیدهایت احساس گناه کنی. فقط باید از اینکه تردیدهایت را به اینجا نیاوردهای شرمگین باشی. من هر صبح و هر عصر با شما حرف میزنم. مردم سوال میکنند... تو چرا تردیدهایت را برای خودت نگه داشتهای؟ و هروقت به صورت تو نگاه کردهام تمام آن تردیدها را در چشمانت و در صورتت دیدهام؛ من هرگز آن تردیدها را در چشمان و در صورت همسرت ندیدهام.
این بار که در بمبئی به دیدار من آمدید، دخترتان نیز همراهتان بود. من او را شش سال بود
که ندیده بودم. او رشد کرده است ، ولی من برایش تاسف میخورم، زیرا او همچون مادرش رشد نکرده است، مانند تو رشد کرده است. میتوانستم همان حالات را در چشمان او،
در صورتش ببینم.
این طبیعی است: دختران عاشق پدرانشان میشوند، درست همانطور که پسرها عاشق مادرشان هستند. بنابراین، بدون اینکه بدانی، تو باید تخمهای تردید را در او نیز کاشته باشی. اینکار را نکن ، زیرا تردید هرگز مایه شادمانی نیست؛ تردید هرگز برای کسی برکت نمیآورد و هرگز مایهی سرور و شعف نیست ، مخصوصاٌ برای یک زن، که قلبش باید رشد کند، که عشقش باید رشد کند. بهنظر میرسد که او از رشد قلبش و رشد عشقش بازایستاده و تو را دنبال میکند و گام در جاپای تو میگذارد. و شاید خوشحال باشی که دخترت از تو پیروی میکند، ولی تو آگاه نیستی که داری او را نابود میکنی.
این منطق نیست که برکت به زندگی مردم می آورد، عشق است. بگذار بیشتر مانند مادرش باشد. کریشنا چتانا Krishna Chatanaمسلماٌ بیاندازه برکت یافته است. و اگر تو اینجا هستی، شاید باید از همسرت سپاسگزار باشی، بسیار محتمل است که او تو را به نزدیک من آورده است. او زنی نادر است. صدها زن در اینجا هستند، ولی بااینوجود، او زنی نادر است: چنان سرشار از عشق است که من هرگز فکر نمیکنم که او تردید کرده باشد و یا حتی
به تردید فکر کرده باشد.
میپرسی، " لطفاٌ مرا ببخشید زیرا من نمی دانم در این لحظات چه کنم." مسئلهی این لحظات بخصوص نیست ، مسئله خود رویکرد تو است: تو باید خود آن رویکردت را تغییر بدهی.
نخست: نیازی نیست که احساس گناه کنی.
دوم، وقتی تردیدی برمی خیزد نیازی به سرکوب کردنش نیست ، وگرنه روزی بسیار انباشته میشود و تو را تسخیر خواهد کرد.
یک تردید همچون یک زخم چرکین است. آن را به درون بدن فشار نده ، بیرونش بیاور. این جلسات دیدار ما شفادهنده هستند. این ها دیدارهای فلسفی نیستند: جلساتی هستند که میتوانید تردیدهایتان را بیرون بیاورید و ازبینشان ببرید. نه اینکه من به شما پاسخی داده باشم ،
من فقط پرسشهای شما را ازبین میبرم و پاسخهای شما در درون خودتان رشد خواهند کرد.
هرکسی با آن پاسخ زاده شده است: می توانی آن را روح بخوانی، میتوانی آن را خداوند بخوانی، میتوانی آن را حقیقت بخوانی. هرکس با حقیقت زاده شده است. فقط باید دوباره کشف شود.... ازمیان لایه های بسیار که والدین و جامعه و نظام آموزشی برشما پوشانده اند.
بنابراین کریشنا چیتانیا، از حالا به بعد به نگهداشتن و پنهان کردن تردیدهایت ادامه نده. نترس: هیچکس در اینجا فکر نمیکند که اگر تو تردیدهایت را بیرون بیاوری مرتکب گناه شدهای. اینجا گردهمآیی مومنین نیست ، جمع عشاق است.
اگر تردیدی وجود دارد، هیچ اشکالی نیست. بیرونش بیاور. نگه داشتنش دردرون خطرناک است؛ شاید به سرطان تبدیل شود. بیرونش بیاور ، من بهترین کوششم را میکنم تا نابودش کنم. و زمانی که تردیدهایت نابود شدند ، نه اینکه با باورها جایگزین شده باشند ، این است تمام روند من. من سعی نمیکنم که تردید های شما را با باورهایی تازه جایگزین کنم. من سعی ندارم که باورهای کهنهی شما را بگیرم و باورهای تازهای را بدهم. من فقط سعی دارم تمامی باورها بیرون بکشم و شما را تنها و آزاد و ساکت و در آرامش رها کنم.
و در آن سکوت، تخم روح شما شروع به رشدکردن میکند. و یک روز درخواهید یافت که آن گل نیلوفرین اسطورهای، با تمامی رایحهاش در شما شکوفا گشته است.
اشو عزیز:
تمام پیام شما برای ما این است که آن مرکز ساکت را در بطن وجود خود بیابیم.
شما میلیون ها بار به ما گفتهاید که مراقبه کنیم، دروننگری کنیم و در پی آن
حقیقت غیرقابلانکار درونمان باشیم. من شما را میشنوم که صدا می زنید،
صدا می زنید که بیدار شو. این چند سخنرانی قبلی بسیار روشن و شفاف و بسیار زیبا بودند. لطفاٌ به من بگویید که چرا من اینهمه در بیدارشدن کند هستم.
دواگیت، هرکسی سرعت خاص خودش را دارد ونیازی نیست به خودت فشار بیاوری که پیش از موعد طبیعی خودت بیدار شوی. قدری دیرتر بیدار شدن ضرری نمیرساند.
به یاد داستان زیبایی افتادم: مردی بود که همیشه با مباحثش بر ضد خدا و برضد بهشت و جهنم موجب آزار همسایگان میشد. او یک بی خدا و ضدخدای تمام عیار بود. پادشاه آن سرزمین در مورد این مرد شنیده بود. او را به بارگاه شاه دعوت کردند و حتی مردان فرزانه ی دربار نیز نتوانستند او را متقاعد کنند.
درواقع متقاعد کردن یک انسان بیخدا تقریباٌ غیرممکن است. تاوقتیکه نتوانید مردی مانند من پیدا کنید، انسان بیخدا تمام مباحث شما را نابود میکند _ زیرا شما در مورد خدایی فرضی بحث میکنید. شما نمیتوانید سند بیاورید و شاهد زنده ارائه کنید و نمی توانید مباحثاتی اصیل ارائه دهید. قرن هاست که تمام مباحثات مربوط به خدا توسط افراد بیخدا شکسته شده و
دور انداخته شدهاند.
عاقبت شاه گفت، "فقط یک فرصت دیگر به من بده: من مردی را میشناسم که فقط او میتواند در این مورد کاری بکند." و سپس نشانی آن مرد را در دهکدهی بعدی داد و گفت،
"در نزدیکی روخانه معبدی هست. او را خواهی یافت. نامش اکناتEknath است. او تنها کسی است.... شاید او بتواند تو را عوض کند.... وگرنه تو غیرممکن هستی!"
ولی آن مرد بسیار خوشحال بود، برایش چالشی بزرگ بود. پس به آن دهکده رفت و وقتی
به آنجا رسید ساعت حدود نه صبح بود. با خود گفت، "تا این ساعت او باید عبادت صبحگاهیاش را تمام کرده باشد و وقت خوبی است برای دیدار با او." ولی وقتی به آن معبد رسید باورش نمیشد. اکنات سخت درخواب بود، نه تنها خواب بود بلکه پاهایش را روی مجسمه خدای معبد قرار داده بود. او از آن مجسمه به عنوان استراحتگاهی برای پاهایش استفاده میکرد.
آن مرد بی خدا برای نخستین بار در عمرش گفت، "خدای من! حتی من نمیتوانم پاهایم را روی مجسمه خداوند بگذارم، باوجودیکه من بی خدا هستم و خدا را باور ندارم. ولی کسی چه میداند، درنهایت شاید خدا وجود داشت، پس من نمیتوانم چنین کاری بکنم. این مرد یک راهب است ، اوباید ساعت پنج صبح قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار شده باشد و حالا نه صبح است و او هنوز در خواب است! و آیا او میخواهد مرا به وجود خداوند معتقد سازد؟!
او هنوز غسلش را نکرده و نیایش صبحگاهی اش را بجا نیاورده است. و من فکر نمی کنم که او اهل عبادت باشد، چون پاهایش را روی مجسمه خدا قرار داده است."
قدری ترسید و فکر کرد که این مرد باید مردی خطرناک باشد! در آنجا نشست و منتظر ماند تا اکنات از خواب بیدار شود. حدود نیم ساعت بعد اکنات از خواب بیدار شد. او حتی از خدا عذرخواهی نکرد که "مراببخش که پاهایم را روی تو قرار داده بودم." حتی نگاهی هم به آن مجسمه نینداخت.
آن مرد بی خدا گفت، "تو یک سالک هستی؟ مگر در کتاب مقدس ننوشته شده که سالکان باید قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار شوند؟"
اکنات گفت، "بله، نوشته شده. و تعبیر من این است که سالک هروقت از خواب بیدار شود، خورشید باید آنوقت طلوع کند. خورشید کیست؟ اگر او به من توجهی نکند چرا من باید به او توجه کنم؟"
مرد گفت، عجیب است... ولی تو پاهایت را روی سر خدا قرا دادی."
اکنات جواب داد، "کجای دیگر می باید آنها را قرار دهم؟ زیرا در متون مقدس نوشته که خداوند درهمه جا هست. آیا می گویی که من نباید پاهایم را در هیچ کجا قرار دهم؟"
مرد گفت، "عصبانی نشو. ولی بحث تو منطقی است. اگر خدا همه جا باشد آنوقت هرکجا که پاهایت را قرار بدهی همیشه روی سر خدا است!"
اکنات گفت، "خوب مشکل کجاست؟ این جا برای استراحت پای من جای خوبی است. برخی مردم احمق فکر می کنند که این خدا است. خدا همه جا هست ، پس چگونه می تواند فقط در یک مجسمه سنگی باشد که توسط انسان ساخته شده؟ تو نمی توانی مرا گول بزنی."
مرد گفت، "مرا ببخش که صبح به این زودی در زندگی تو مشکل ایجاد کردم. ولی از دهکده مجاور می آیم و خود پادشاه مرا فرستاده است. و من گیج شده ام که به تو چه بگویم، زیرا من یک بی خدا بودم" .... "بودم" چون حالا این مرد به نظر از هرکسی بی خداتر می رسد!
اکنات گفت، "هیچ اشکالی نیست، تو می توانی یک بیخدا باشی. خداوند ابداٌ ناراحت نمیشود. فقط مرا باور داشته باش. و حالا برو گمشو!"
مرد گفت، "ولی شاه مرا در موقعیتی عجیب قرار داده. من به اینجا آمدم تا به وجود خداوند معتقد شوم."
اکنات گفت، "به وجود خدا معتقد شوی؟ تو را چه کار به خداوند؟"
مرد گفت، "هیچ! من کاری با خدا ندارم."
اکنات گفت، "خوب، پس چرا در مورد چیزهای بیفایده حرف میزنی. چیزی مفید را پیدا کن. من حالا باید بروم، وقت خوراک من است."
مرد بی خدا گفت، "آیا در رودخانه غسل نمیکنی؟"
اکنات گفت، "کی به رودخانه اهمیت می دهد؟ رودخانه همیشه آنجاست و من هروقت بخواهم میتوانم در آن غسل کنم ، نیمه شب، بعداز ظهر ،عجله برای چیست؟ رودخانه همیشه جاری است. ولی اگر به خانه ای که قرار است به من خوراک بدهند دیر برسم مشکل می شود ، پس من بعد از غذا غسل می کنم."
مرد گفت، "ولی ما هرگز نشنیدهایم که راهبی بدون غسل کردن و بدون نیایش غذا بخورد."
اکنات گفت، "تو باید در مورد راهبان کهنه و سنتی شنیده باشی. من مردی معاصر هستم....
و حالا وقت مرا تلف نکن: تو می توانی غسل کنی و نیایش کنی، ولی من میروم تا غذایم را بگیرم و بیاورم."
و چون کسی به او قول غذا داده بود، رفت و غذا را آورد. او مقابل معبد نشسته بود و غذا
می خورد که سگی آمد و یک قرص نان او را به دندان گرفت و فرار کرد. و آن مرد تماشا میکرد: اکنات دنبال سگ دوید و فریاد زد: "ای احمق! صبر کن."
مرد با خود فکر کرد، "خدای من! آیا او میخواهد نان را از سگ پس بگیرد؟"
پس او هم دوید تا ببینید چه خواهد شد. اکنات به سگ رسید و گفت، "بارها به تو گفتم که اگر نان میخواهی فقط صبرکن ، ولی من به تو اجازه نمیدهم که نان را بدون کره بخوری." پس او نان را پس گرفت، قدری کره روی آن مالید و به سگ پس داد و گفت، "رامRam ! ، که در هند نام خداوند است ، حالا می توانی بخوری، ولی مواظب رفتارت باش."
آن مرد تمام این صحنه را تماشا کرد: او سگ را "خدا" می خواند و اجازه نمی دهد که سگ نان را بدون کره بخورد.... "مردی بسیار عجیب و منحصربهفرد. شاید حق با شاه باشد:
که اگر این مرد نتواند مرا متقاعد کند، آنوقت هیچکس دیگر نمیتواند."
مرد رفت و پای اکنات را لمس کرد و گفت، "فقط مرا ببخش... من داشتم در مورد تو یک سوءتفاهم بزرگ میکردم. اینکه پایت را روی مجسمه خدا قرار می دهی فقط یک توجیه منطقی نیست. تو در آن سگ هم خدا را می بینی و اجازه نمی دهی که آن سگ.... تو مدت ها دویدی تا فقط روی نان آن سگ کره بمالی."
اکنات گفت، "این درست نیست که من نان با کره بخورم و خدا نان بدون کره بخورد. و من بارها به او گفتهام، ولی او خدایی احمق است. این تقریباٌ هر روز اتفاق می افتد: وقتی سفره ام را باز می کنم او در جایی مخفی شده است. باید در کتاب های مذهبی خوانده باشی که خداوند همه جا حضور دارد: این همان خدایی است که همه جا هست!
"ولی من نیز مردی لجباز هستم. امروز فقط نیم مایل دویدم. یک روز ده مایل دنبالش دویدم. ولی تاوقتی که روی نانش کره نمالم اجازه نمیدهم که آن را بخورد. این درست نیست. آدم باید انصاف داشته باشد."
مرد گفت، "بله من از امروز صبح شاهد انصاف تو بودهام! ولی من با تو بحثی ندارم. من همچون یک فرد باخدا به خانهام بازمیگردم، زیرا برای نخستین بار در عمرم انسانی باخدا را دیدهام ، تمام آن انسانهای باخدا فقط از واژهها استفاده میکنند ولی هیچ چیز درمورد خداوند نمیدانند. من یقین دارم که تو چیزی میدانی ، هر حرکت تو این را نشان میدهد. رفتار تو میتواند باعث سوءتفاهم شود، من خودم دچار آن شدم ، ولی اکنون میتوانم ببینم."
اکنات گفت، "فراموشش کن. بیا و به من ملحق شو: من به قدر کافی غذا برای دو نفر دارم، زیرا می دانستم که تو باید در اینجا منتظر مانده باشی."
مرد گفت، "ولی من باید اول غسل کنم."
اکنات گفت، "فراموش کن. به تو گفتم که رودخانه در تمام روز جاری است. هروقت که بخواهی می توانی غسل کنی. هیچ مانعی وجود ندارد."
مرد گفت، "ولی باوجودی که من یک بی خدا بودم... بگذار اول به معبد بروم و پای مجسمه را لمس کنم و بعد غذا بخورم."
اکنات گفت، "اگر به معبد بروی... مردی از من بدتر نخواهی یافت. اول غذا بخور و بعد هرکار بیمعنی که خواستی انجام بده. من گرسنه هستم و نمیتوانم صبر کنم. ولی تو مهمان هستی. این معبد خانهی من است. از وقتیکه من شروع کردم به زندگی در اینجا، همه از آمدن به این معبد منصرف شدهاند. این تجربهی تمام زندگی من بودهاست: من هرکجا که بخواهم وارد هر معبدی میشوم و به زودی تمام نیایشکنندگان ناپدید میشوند زیرا من انواع کارها را در معبد میکنم... تو هنوز چیز زیادی ندیدهای. بیا و اول غذایت را بخور."
دواگیت، عجلهای نیست. چه زود بیدار شوی و چه کند از خوب برخیزی، جاودانگی هست. چقدر میتوانی کند باشی؟ امتحان کن... نمیتوانی جاودانه کند باشی: که جاودانگی بگذرد و تو هنوز در تختخوابت باشی! تو باید از تختت برخیزی و باید که از خواب بیدار شوی.
بنابراین هیچ احساس گناه نکن که " من در ادراک خیلی کند هستم." خودت را با دیگران مقایسه نکن. فقط مسیر طبیعی خودت را دنبال کن: کند یا تند مهم نیست؛ فقط طبیعی باش.
و طبیعت، کسانی را که طبیعی باشند دوست دارد.
مسیح یک چیز را کاملاٌ فراموش کرده است: آنان که طبیعی هستند برکت یافتهاند. و مردم من مردمانی برکت یافتهاند. هیچ رقابتی نیست.... هرکسی با سرعت خودش پیش میرود. کسی در زیر درخت استراحت میکند، کسی چرت میزند و کسی سخت خفته است و خرناس میکشد. این یک تنوع زیبا است. هرگز در طریق روحانی چنین تنوعی وجود نداشته است.
اشو عزیز:
یقین است که بیان کردن های بیرونی، شعفی که برای دنیا اعلام می کنم، محدویت ها و
نقطه ی ناکامی خودش را دارد. ولی وقتی به درون می افتم، به نظر نامحدود و بیپایان میآید ، غاری پهناور و خنک ، و کسی آنجا نیست. آنچه می خواهم بدانم این است: اگر در درون پرسه بزنم و در آن سکوت و سکون باشم، آیا شما آنجا خواهید بود؟
دوا سورابیDeva Surabhi، مشکل است قول بدهم، ولی اگر مطلقاٌ یقین داری که بیشتر و بیشتر خود را میکاوی و تا اعماق وجودت پیش میروی، به تو قول می دهم که من آنجا خواهم بود تا به تو خوشآمد بگویم. زیرا آن مرکز یکی است، ما فقط در پیرامون است که متفاوت هستیم.
فقط به دایره و مرکزش بیندیش: خطوط بسیاری از مرکز به پیرامون دایره میتوان رسم کرد. در پیرامون دایره آن خطوط از هم فاصله دارند و چون به مرکز نزدیک میشوند به هم نزدیک و نزدیک تر میشوند. و آنان که به مرکز رسیدهاند آمادهاند تا به تو خوشآمد بگویند.
نه تنها من در آنجا خواهم بود، بلکه تو آن مردمانی را که من در موردشان سخن گفته ام در آنجا خواهی یافت. تو فقط به مرکز برو تا من تو را به چانگ تزو Chuang Tzuمعرفی کنم، به لائوتزوLao Tzu، به کبیرKabir، به گوتام بوداGautam Buddha به اکناتEknath، به هوتییHotei، به تیلوپا Tilopa ، به ناروپا Naropa: مردمانی منحصربهفرد: هرکدام گلی منحصربهفرد با رایحه خاص خودش.
و این فقط قولی به سورابی نیست، قولی است به تمامی شما: روزی که به آن مرکز برسید، مرا آنجا پیش از خودتان خواهید یافت. من ازپیش آنجا هستم و منتظر شما هستم.
در وسط راه گم نشوید، تا آخر پیش بروید.
فصل دهم
15 فوریه 1987، هشت صبح
آزادي در را به روي مسئوليت مي گشايد
اشو عزیز:
چه فرقی است بین منتظر کشتی ماندن و منفعل و جبرگرا بودن؟
ساتیام سواروپSatyam Svarup، تفاوت بین منتظر کشتی ماندن و منفعل وجبرگرا بودن بسیار عظیم، گرچه بسیار ظریف است.
ذهن جبرگرا به آزادی فردی معتقد نیست و شور و اشتیاق و جستار فردی را باور ندارد.
نظام باورداشتی آن این است که همه چیز از پیش تعیین شده است: فرد فقط عروسکی است
در دست جهان هستی.
جبرگرایی، فردیت، شرافت، عزت نفس و احترام به خویشتن را در شما نابود میکند. هرآنچه که در انسان با ارزش است ازبین می برد. انسان جبرگرا محکوم است که منفعل بماند، زیرا هرآنچه که روی بدهد خواستهی او و شوق او نیست ، فوقش این است که مورد پذیرش اوست. هرآنچه که رخ بدهد، او قبول میکند؛ او گنگ و ناهوشمند است.
ولی منتظر کشتی ماندن پدیدهای تماماٌ متفاوت است: منتظر کشتی ماندن بهمعنی جبرگرایی نیست. آمدن کشتی ازپیش تعیین شده نیست ، بستگی به شدت شوق دارد، بستگی به عشق تو دارد، به قلب تو و به وجود مشتعل تو.
تو همچون یک پیکانی هستی که به کشتی نشانه رفته است ، ولی این یک بیصبری نیست. تو به اشتیاق خودت اعتماد داری، نه به تقدیر. تو به رویاهای خودت اعتماد داری، به وجود خودت توکل میکنی. این عمل، یکپارچی بیشتر، مرکزیت و ریشه یافتن بیشتری را به فردیت تو میبخشد. و تو صبور هستی، زیرا میدانی که اشتیاق تو تمامیت دارد و جهان هستی عادل است. جهان هستی نمیتواند تو را شکست دهد، نمیتواند تو را در تاریکی رها کند، زیرا تو مشتاق بودهای، تو خواستهای و جستوجو کرده ای ، باوجودیکه ناشکیبا نبودهای.
بیصبری نشان میدهد که تو به رویاهایت اعتماد نداری و به تمامیت اشتیاق خودت اعتماد نداری. صبر فقط به این معنی است: من منتظر خواهم ماند تا بهار فرا برسد؛ هرچقدر که طول بکشد ، ولی من صبورانه منتظر خواهم ماند؛ من با قلبی پرتپش و خواستار منتظرخواهم بود... هرلحظه و هر روز. منتظر کشتی ماندن یک عمل تمام از سوی تو است _ زیرا که این یک عمل و یک اعتماد تمام است.
ولی تمام عرفای دنیا آموزش دادهاند که صبورانه منتظر باشید و تمام تودهها در دنیا، این انتظار صبورانه را به نگرشی منفعل و جبرگرا تبدیل کردهاند. این ها با هم خیلی تفاوت دارند. در جبرگرایی اشتیاقی نیست، خواستهای نیست، رویایی نیست و بینشی نیست. اگر بیاید، خوب است و اگر نیاید مهم نیست.
تمام دنیا به مرض روحانی تقدیرگرایی مبتلا شده است. این مرض مردم را از رشدکردن بازداشته است؛ مردم را از جستوجوکردن بازداشته است: حتی اگر کشتی هم بیاید، آنان سخت خفته و ناهشیار هستند.
تازمانی که آن کشتی را در بینش خود با شفافیت تمام ندیده باشی، زمانی که فرا میرسد قادر نخواهی بود که آن را تشخیص بدهی. چگونه تشخیص خواهی داد که کشتی تو فرارسیده است؟ فقط به این سبب میتوانی آن را تشخیص دهی که هزار و یک بار در رویایت آنجا بوده است ، آهسته آهسته روشنتر و شفافتر میشود.
مانند این است که هزاران بار آن را دیدهای، بنابراین وقتیکه فرامیرسد ، حتی وقتی که دور است و مه آن را فراگرفته است ، تو آن را تشخیص می دهی، آن را میشناسی. آری در رویاهایت اینگونه پدیدار شده بود. و وقتی می بینی که نزدیک تر شده است و ملوانان و کاپیتان کشتی روی عرشه ایستادهاند، مطلقاٌ یقین میکنی: اینان مردمانی هستند که به آن سرزمینی که تو از آن آمدهای تعلق دارند. زیرا تو آن سرزمین را در رویا دیدهای، این مردمان را در رویایت دیدهای. اگر آن کشتی بدون خواست فعال و اشتیاق فعال تو از راه برسد، ممکن است آن را از دست بدهی. شاید بیاید و برود و تو قادر نباشی که تشخیص بدهی این کشتی تو است که فرارسیده و آمده تا تو را به منبع اصیل خودت بازگرداند.
اشو عزیز:
من واقعاٌ عاشق آن تصویر هستم که شما همچون خورشید بامدادی طلوع کردهاید و ما، مردیدان شما، همچون پرندگان و درختان و گل ها در آن نور و گرما شروع میکنیم
به آوازخواندن و رقصیدن. به نظر من یک تفاوت در این تمثیل هست:
خورشید طبیعی یک شوخ طبعی شیطنت آمیز ندارد و پرندگان و درختان
و گلهای واقعی نمیخندند ، یا که میخندند؟
در تمامی جهان هستی این تنها انسان است که میتواند بخندد. خنده بخشی از آن والاترین معرفت است که توسط انسان به دست آمده است.
حق با تو است: خورشید طلوع میکند ولی خندهای درکار نیست؛ پرندگان آواز میخوانند ولی
خنده نمی کنند.تا جایی که به معرفت و آگاهی مربوط است، آنان بسیار پست تر هستند.
قدیسان شما نیز نمی خندند، در معابد شما نیز خنده وجود ندارد. این برای معرفت انسان
یک ارتقاء نیست، بلکه یک ارتجاع و پسرفت است.
جدی بودن یک بیماری است.
تنها یک ذهن بیمار جدی است.
انسان سالم و جوان می خندد و می رقصد و آواز می خواند. ولی با ذهنی جدی، انسان آن کف زیبا را که همراه با موج اقیانوس می آید از دست می دهد. باوجودیکه فقط یک کف است،
ولی بدون آن کف، آن موج ها به نظر برهنه می رسند. آن کف تقریباٌ به آن موج ها یک تاج سر می بخشند. با آن کف های سپید، امواجی به سمت ساحل خیز برمی دارند همچون قله های هیمالیا جلوه می کنند، جایی که برف ها هرگز ذوب نمی شوند ، برف های جاودانه.
و آن سپیدی کف ها نوعی زیبایی و حیات و رقص به امواج می بخشند.
من با تمام مذاهبی که شما را جدی می سازند مخالف هستم ، و تقریباٌ تمامی مذاهب شما را جدی می سازند. آن ها تمام امکانات خندیدن را نابود می کنند: خنده به نظر کفرآمیز می نماید!
ولی من به شما می گویم: خنده مقدس ترین پدیده در روی زمین است ، زیرا که والاترین اوج معرفت است.
این تنها مذاهب نیستند، بلکه انواع مردمان جدی ، چه مذهبی و چه غیرمذهبی ،
به این خاطر جدی هستند که جامعه به جدی بودن حرمت می گذارد.
اگر با مسیح دیدار کنی که به صلیب کشیده شده ، صورتی عبوس و انگلیسی مآب! ،
من گاه در شگفت می شوم که او چرا در یهودیه زاده شده! انگلستان مکان بهتری بود برای او! او یک انگلیسی به تمام معنا است! او هرگز نخندید... و آنوقت آن صلیب جدی... و نه تنها او خودش آن صلیب را بر دوش کشید، بلکه هنوز هم به مریدانش می گوید که هرکس باید صلیب خودش را بر دوش حمل کند. چرا هرکس باید صلیب خودش را بردوش بکشد؟ ، چرا یک گیتار را به دوش نکشد؟ مردمان من گیتار به دوش می کشند.
ولی هزاران سال است که جدی بودن چنان حرمتی یافته که برخی از کشورها ازیاد برده اند که چگونه بخندند. گفته شده که وقتی برای یک انگلیسی لطیفه ای تعریف می کنی، او دو بار می خندد: باراول به این دلیل می خندد که کسی متوجه نشود که او آن لطیفه را نفهمیده،
و بار دوم در نیمه شب می خندد وقتی که لطیفه را می گیرد!
اگر همان لطیفه را به یک آلمانی بگویی، فقط یک بار می خندد ، فقط برای نزاکت اجتماعی، چون همه می خندند و او هم باید تلاش کند. او در عمق وجود نمی تواند درک کند که مردم چرا می خندند. ولی او هرگز آن را درک نمی کند، پس خندیدن باردوم بیمورد است. اگر همان لطیفه را به یک یهودی بگویی، او بجای خندیدن می گوید، "صبرکن، وقتت را
هدر نده! این قدیمی شده و اضافه بر آن تو آن را اشتباه تعریف کردی!"
مردم رفتاری متفاوت دارند چون به شیوه های متفاوت شرطی شده اند. من درپی لطیفه ای بوده ام که صرفاٌ هندی باشد ولی قادر نبوده ام حتی یکی را پیدا کنم! تمام لطیفه های ما وارداتی است! خوب است که از لطیفه های وارداتی مالیات نمی گیرند وگرنه در هندوستان هیچ لطیفه ای وجود نمی داشت!
هندی ها بسیار جدی بوده اند در مورد همه چیز: در مورد خدا و در مورد امور غایی.
نمی توانید گوتام بودا یا شانکاراچاریا یا ماهاویرا را در حال خندیدن تصور کنید. غیرممکن است. من همیشه در این مورد حیرت کرده ام... زیرا برخی از کهن ترین مجسمه های دنیا از گوتام بودا ساخته شده اند... از باستانی ترین مجسمه ها هستند.
و چرا آنان مرمر سرد را برای ساختن مجسمه انتخاب کرده اند؟ بودا سرد هست. خنده گرما می آورد؛ جدی بودن آهسته آهسته به سردی تبدیل میشود ، سرمایی غیرانسانی.
و مرمر سپید این چهره را دقیقاٌ زنده می کند ، زیرا او هرگز هیچ احساساتی را در صورتش نشان نمی داد: هیچکس هرگز در چشمانش اشکی ندید و بر لبانش خنده ای نه. حتی زمانی
که زنده بود، یک مجسمه ی مرمرین بود.
هندوستان قرن هاست که جدی بوده است و این یکی از دلایل اضمحلال آن است. سکوت زیباست، ولی سکوت به معنای جدی بودن نیست. سکوت می تواند سرشار از لبخند باشد؛ درواقع، سکوت اصیل باید که پر از لبخند و سرور باشد. مردمانی هستند که شعف را تجربه می کنند بدون اینکه به خنده ی شدید بیفتند.
این با تجربه ی خود من و با قانون وجودین در تناقض است.
نخستین چیزی که برای انسان به اشراق رسیده رخ می دهد یک خنده ی از ته دل است ،
به دلیل پی بردن به یک حماقت محض: که او به دنبال چیزی بوده که در درون خودش وجود داشته. او قرن هاست که آن را با خودش حمل می کرده و هرگز به آنجا نظری نینداخته و آنوقت تمام دنیا را در پی آن گشته است ، حمل کردن گنجینه ای در درون خودش که
طی یک دقیقه قابل دسترسی بوده است.
فقط چشم ها را ببند.... ساکت باش.... و آنجاست.
من نمیتوانم تصور کنم که کسی آن را در درون خودش پیدا کند و آنوقت به خنده نیفتد!
ولی داستان های صدها تن مردمان روشن ضمیر به این نکته اشاره نمی کند. شاید که آنان خندیده باشند، ولی اجازه نداده اند که آن خنده به بیرون راه بیابد؛ آن را کنترل کرده اند.
فقط به این دلیل که تمام سنت جامعه می گوید که هرچه درمعرفت بالاتر بروی، جدی تر خواهی شد! ولی من از روی تجربه ی خودم می دانم ، و منطقاٌ نیز بجاست ، که اگر تو عینکت را به چشم داشته باشی و همه جا دنبال آن بگردی و ناگهان متوجه بشوی که عینک روی دماغت نشسته، غیرممکن است که نخندی.
آن تجربه ی روحانی دست کمی از این ندارد: درست روی دماغت نشسته است ، و تو تمام دنیا را دنبالش می گردی. تو به این دلیل آن را از کف داده ای که مشغول جستجو در اطراف و در تمام دنیا هستی. فقط بنشین، دنیا را فراموش کن، و آن همینجاست. چه کسی د رجست و جوست؟
جوینده همان گمشده است.
صیاد همان صید است.
ناظر همان منظور است.
ولی چون تو هرگز به درون نمی نگری.... و نمی توانی در هیچ کجا در بیرون آن را بیابی.... نه در قله های هیمالیا و نه در کره ی ماه ، آنوقت طبیعی است که یک شکست به دنبال شکستی دیگر تو را جدی خواهد ساخت و اندوهگین. گویی که بقدر کافی لایق و قادر نیستی که آن را بیابی. حقیقت این است: تو آن را نمی یابی زیرا که در خارج از تو نیست.
بنابراین تمام طریقت ها خطا هستند. هرکجا که بروی شکست خواهی خورد و نه هیچ چیز دیگر. از رفتن بازبایست، جستن را رها کن؛ ساکت و آرام بمان. نخست انسان باید به درون خودش نظر کند. اگر نتوانی آن را در آنجا بیابی، آنوقت منطقی می نماید که قدری دورتر را بکاوی. ولی هر کس که درون نگری کرده باشد همیشه آن را در آنجا یافته است.
و در این یافتن، خنده ای بزرگ به خودت وجود خواهد داشت، زیرا که جهان هستی با تو شوخی بزرگی کرده است.
داستانی قدیمی وجود دارد: وقتی خداوند دنیا را آفرید، عادت داشت که در همین دنیا و در میان بازار زندگی کند. ولی زندگیش روز به روز مشکل تر می شد زیرا مردم همیشه با شکایت ها و مشکلاتشان به سراغش می رفتند: همسر کسی بیمار است و فرزند کسی مرده است و دیگری بیکار است.... انواع شکایات و مشکلات مردم. و مردم حتی ملاحظه نمی کردند که روز است یا شب: بیست و چهار ساعته مجبور بود به شکایات مردم گوش بدهد و طبیعی است که حوصله اش سر برود!
عاقبت از مشاورانش نظر خواهی کرد. گفتند، "... اول اینکه آفریدن این دنیا خطایی بزرگ بود! و دوم اینکه زندگی تو در چنین دنیایی نیز اشتباه بوده است. حالا فرار کن چون این مردم تو را خواهند کشت!"
خدا پرسید، "به کجا فرار کنم؟"
یکی گفت، "به قله ی اورست برو."
خدا گفت، "شما آینده را نمی دانید. من از گذشته و حال و آینده با خبرم. به زودی مردی ،
به اسم ادموند هیلاری ، به آنجا خواهد رسید. و وقتیکه مرا ببیند، به زودی همان مشکلات شروع می شوند: اتوبوس ها و جاده ها و هواپیماها و رستوران ها همه جا ساخته خواهند شد... چون مردم به آنجا خواهند آمد تا مشکلات و مسائل خودشان را بازگو کنند. بازهمان اوضاع شروع می شود."
کسی دیگر گفت، "پس بهتر است به کره ی ماه بروی."
خدا گفت، "شما نمی فهمید. هیچ جایی نیست که انسان دیر یا زود به آنجا راه پیدا نکند."
در اینجا یکی از مشاوران پیر که عادت داشت کمتر سخن بگوید در گوش خدا زمزمه کرد، "من جایی را می شناسم که انسان هرگز به آنجا راه نخواهد یافت: تو فقط به درونش برو.
او همه جا را خواهد گشت ، ولی هرگز درون خودش را نخواهد گشت."
و خدا گفت، "این به نظر منطقی می آید." و از آن زمان تاکنون، خداوند در درون شما زندگی کرده است.
اینک من آن راز به شما گفته ام، بستگی به خودتان دارد: اگر مایلی بروی و با او ملاقات کنی، به درون برو! ولی شکایت نکن! درواقع، او از دیدار تو بسیار خوشحال خواهد شد، زیرا هزاران سال است که کسی را ملاقات نکرده است، فقط گاه گاهی!
و کسانی که به او رسیده اند، با ساکت شدن، هشیار شدن و آگاه شدن به او دست یافته اند. آنان اهل شکایت کردن نیستند ، آنان اهل مزاح و خنده هستند. و من به شما می گویم: خداوند در خنده است که به شما ملحق می شود.
ولی این باید یک تجربه باشد، وگرنه فقط یک باور است _ و من مایل نیستم برای شما نظام باورداشت بسازم. من تنها از تجربه ی خودم با شما سخن می گویم: شما می توانید آن را
تجربه ی خودتان نیز بکنید.
اشو عزیز:
شما می گویید که ترس و آزادی، همچون جاه طلبی و عشق نمی توانند باهم وجود داشته باشند. ولی این جهان هستی است که ترس و عشق آزادی را باهم می آورد. لطفاٌ نظر بدهید.
آناند مایتریاAnand Maitreya، این درست است که جهان هستی ترس و عشق به آزادی را با هم می آورد ، و من به شما گفته ام که این دو باهم نمی توانند وجود داشته باشند.
نمی توانند.
جهان هستی به تو یک راه جایگزین نشان می دهد: که انتخاب کنی تا آزادی تو مختل نشود. می توانی ترس را انتخاب کنی و می توانی آزادی را انتخاب کنی. آزادی توسط طبیعت برتو تحمیل نشده است، و نه ترس بر تو تحمیل شده است. طبیعت به تو راه انتخاب می دهد. اینک گزینش خودت است و بستگی به هوشمندیت می توانی انتخاب کنی.
نمی توانی هردو را باهم انتخاب کنی ، وقتیکه می گویم نمی توانند با هم وجود داشته باشند، منظورم همین است. جهان هستی هردو را باهم در اختیار تو می گذارد، ولی تو باید یکی را انتخاب کنی. بیشتر مردم ترس را انتخاب کرده اند. آنان از روی ترس انواع خدایان، الهیات و مذاهب را خلق کرده اند؛ آنان به سبب ترس تحت سلطه ی انواع سیاستمداران احمق هستند؛ هزاران سال است که آنان به سبب ترس مورد بهره کشی قرار گرفته اند؛ تمام این بردگی روحانی آنان به سبب ترسشان بوده است. ولی باید دلیلی وجود داشته باشد که چرا آنان ترس را انتخاب کرده اند و آزادی را انتخاب نکرده اند. تعداد بسیار اندکی هستند که آزادی را انتخاب کرده اند.
نکته ای هست که باید درک شود: آزادی مسئولیت می آورد. لحظه ای که انتخاب می کنی که آزاد باشی، مسئول هریک از حرکاتت هستی؛ مسئول تمامی زندگیت هستی؛ مسئول رنج ها و شادکامی هایت هستی؛ مسئول این هستی که درخواب بمانی و یا که بیدار شوی.
آزادی در مسئولیت را می گشاید. ترس تمامی مسئولیت ها را می گیرد ، تو فقط یک برده هستی. مسئولیت در دست دیگری است، کسی که بر تو سلطه دارد. او خوراک تو را تامین
می کند، پوشاک تو را تامین می کند و برایت سرپناهی فراهم می سازد ، نیازی نیست که تو نگران این ها باشی. اگر او برده بخواهد، مجبور است که تمام این چیزها را فراهم کند.
ترس نوعی امنیت است و در امان بودن ، کسی دیگر مسئولیت و بار مسئولیت را برعهده گرفته است ، و این است دلیلی که چرا میلیون ها انسان ترس را انتخاب کرده اند. ولی
لحظه ای که ترس را انتخاب کنند، بسیاری چیزها را نیز از دست خواهند داد: نه تنها مسئولیت را ، خود روحشان را از کف می دهند. آنان دیگر خودشان نیستند. آنان تمامی امکان رشدکردن را ازدست می دهند ، آنان در دست های دیگری قرار دارند. اگر رشد تو برای آن دیگری منفعت داشته باشد، مجاز خواهد بود؛ ولی اگر رشد تو و هوشمندی تو سبب اختلال باشد، آنگاه ریشه هایت قطع خواهند شد.
در ژاپن نوعی گیاه عجیب وجود دارد : گیاهی که سیصد سال یا چهارصد سال عمر می کند ولی فقط پنج یا شش اینچ قامت دارد. نسل های بسیاری از باغبانان، در طول قرن ها، از این گیاه مراقبت کرده اند. می توانی ببینی که آن گیاه چقدر مسن است: هرشاخه از آن نشانگر عمری طولانی است؛ ولی چرا فقط شش اینچ رشد کرده اند؟ می توانستند صد فوت رشد کنند، صدوپنجاه فوت رشد کنند، می توانستند چنان شاخ و برگی به هم بزنند که هزاران نفر زیر سایه آن درخت بنشینند ، و حالا به اندازه ای هستند که می توانی آن ها را در دستت بگیری.
راهکار آن بسیار ساده است و برای انسان نیز بسیار نمادین. آنان فکر می کنند که این یک هنر است. من فکر می کنم که یک جنایت است. روشی که آن گیاهان را کهنسال نگه می دارند،
و با این وجود بسیار کوتاه و کوتوله، این است که وقتی آن گیاه چهار یا پنج اینچ قد می کشد، آن را درون گلدانی سفالی قرار می دهند که ته ندارد. هرگاه ریشه ها رشد می کنند، آنان
ریشه ها را قطع می کنند، و اگر ریشه ها نتوانند رشد کنند، درخت نمی تواند رشد کند.
یک تعادل مشخص بین ریشه ها و تنه ی درخت وجود دارد: هرچه درخت بالاتر برود،
ریشه ها نیز عمیق تر به زمین فرو می روند. نمی توانی درختی داشته باشی که صد فوت ارتفاع داشته باشد و شش اینچ ریشه؛ سقوط خواهد کرد. آنان با قطع کردن ریشه ها به آن درخت اجازه ی رشد کردن نمی دهند. مردم از نقاط دوردست برای دیدن این درختان می آیند و آن خانواده ها در مورد آن ها لاف می زنند: "این درخت چهارصدسال عمر دارد." و چنین کهن هم به نظر می آید، ولی به نظر خیلی عجیب است که فقط شش اینچ ارتفاع دارد.
همین نکته در مورد انسان نیز صدق می کند: لحظه ای که به دیگری اجازه بدهی مسئولیت تو را داشته باشد، شروع می کند به چیدن ریشه های تو ، زیرا که یک برده باید ضعیف باشد، باید در ذهن عقب مانده بماند؛ وگرنه خطرناک خواهد بود. اگر او قوی باشد و هوشمند ممکن است شورش کند. برای پرهیز از شورش، برای دوری کردن از هرگونه انقلاب، آن برده را باید در حداقل رشد نگه داشت و نه در حداکثر. پس به تو اجازه نخواهند داد تا به سمت بالا و فردیت خودت رشد کنی؛ مجاز نخواهی بود تا هوشمند بشوی.
برای نمونه در هندوستان، یک چهارم از جامعه را نجس هاsudras تشکیل می دهند. آنان قابل لمس نیستند، نمی توانی آنان را لمس کنی ، اگر تصادفاٌ لمسشان کنی باید بلافاصله غسل کنی و لباست را عوض کنی. این ها مردمانی کثیف هستند و انواع کارهای کثیف جامعه را انجام می دهند. آنان باید مورد احترام باشند ، زیرا یک جامعه می تواند بدون شاعران و نقاشان هنرمند و بدون آوازخوانان و بدون عرفا زندگی کند. داشتن این ها قشنگ است، ولی جامعه می تواند بدون آن ها زنده بماند. ولی جامعه نمی تواند بدون تمام کسانی که انواع کارهای سخت و کثیف را انجام می دهند زندگی کند: کسانی که دستشویی ها و خیابان ها را تمیز می کنند. آنان اجازه ندارند در داخل شهرها زندگی کنند. آنان فقیرترین فقرای دنیا هستند. آنان مجاز به تحصیل نیستند و نمی توانند به متون مذهبی گوش بدهند و ورودشان به معابد غیرممکن است.
این ها روش های بریدن ریشه هاست، هیچ امکانی برای تغییر حرفه و پیشه وجود ندارد.
به نظر می رسد که دیوارهای زندان در اطرافشان وجود ندارد، ولی میله های ظریف زندان آنان را احاطه کرده است. در جامعه ی هندو حرکت وجود ندارد: یک شودرا، هرکاری بکند نمی تواند یک قدیس شود؛ هرچقدرهم که زاهد و بافضیلت باشد؛ و او هرمقدار هم که خالص باشد نمی تواند وارد طبقات بالاتر جامعه شود. و نمی تواند از حرفه ای که برای هزاران سال داشته، وارد حرفه ی دیگری شود. او مجبور است که همان شغل را که پدرانش برای هزاران سال داشته اند ادامه دهد.
تو آزادی آنان را گرفته ای و مسئولیت را از آنان گرفته ای. آری، به آنان خوراک و پوشاک داده می شود و کلبه های کوچکی در اختیار دارند ، و فقط همین.
آنان یک امنیت خاص دارند ولی معنویت خود را ازدست داده اند.
جهان هستی همیشه در هر جنبه ای راه های جایگزین می دهد، زیرا جهان هستی مایل نیست که چیزی بر فرزندانش تحمیل شود. این تو هستی که باید انتخاب کنی.
من با این شودراها صحبت کرده ام. اول این باورشان نمی شد که کسی از طبقه ی بالاتر بتواند وارد روستای دور از شهر آنان بشود؛ ولی وقتی شروع کردم به دیدار از آنان، آهسته آهسته به آن عادت کردند که "این مرد به نظر عجیب می آید."
و به آنان گفتم، "بردگی شما، ظلمی که به شما می شود به این دلیل است که شما به این
امنیت های جزیی چسبیده اید. وقتی که جامعه نمی تواند به شما فردیت و آزادی بدهد، این جامعه ی شما نیست. آن را ترک کنید! اعلام کنید که شما تعلقی به این جامعه ی زشت ندارید! چه کسی مانع شما است؟
"و از انجام این کارهای کثیف دست بکشید. بگذارید که براهمین ها و طبقات بالا خودشان توالت های خودشان را تمیز کنند و آنوقت خواهند دانست که فقط نشستن و کتاب های مذهبی خواندن یک فضیلت نیست، خلوص نیست."
طبقه ی براهمین هیچ کاری جز طفیلی بودن جامعه انجام نداده است، ولی این ها محترم ترین مردم هستند، زیرا تحصیل کرده هستند و متون مذهبی را بسیار خوب می دانند. فقط زاده شدن در یک خانواده ی براهمین کافی است، هیچ کیفیت دیگری مورد نیاز نیست: مردم پای آنان را لمس می کنند. فقط با زاده شدن در یک خانواده ی براهمین به تو این شایستگی را می دهد که توسط مردم پرستیده شوی! و این دست کم برای پنج هزار سال ادامه داشته است.
با صحبت کردن با شودراها به این نتیجه رسیدم که آنان چنان به این امنیت های جزیی عادت کرده اند که راه جایگزین آزادی را ازیاد برده اند. هروقت کوشیدم آنان را متقاعد کنم، دیر یا زود این پرسش مطرح شد: "مسئولیت ها چه می شود؟ اگر ما آزاد باشیم، آنوقت مسئول خواهیم بود. هم اکنون ما مسئول هیچ چیز نیستیم. بااینکه در حقارت زندگی می کنیم،
در امنیت هستیم." ، ولی آنان به حقارت خوگرفته اند و ایمن گشته اند.
آناندمایتریا، جهان هستی به تو ترس می دهد و آزادی می دهد. نمی توانی هردو را باهم
داشته باشی.
آزادی در تو یک فردیت اصیل با چالش های بزرگ و مسئولیت های عظیم و مخاطرات خلق می کند. ولی زندگی بدون خطرات و مخاطرات زندگی نیست؛ آنوقت امن ترین مکان گور است: جایی که هیچ مرضی و خطری وجود ندارد ، نه هپاتیت و نه ایدز و نه جرم و نه تجاوز... ، هیچ چیز در آنجا رخ نمی دهد! تو کاملاٌ امن هستی.... ولی آیا مایلی گور را انتخاب کنی؟ آنان که ترس را انتخاب کرده اند یک گور روانی را برگزیده اند.
تلاش من در اینجا این است که شما را از انواع گورهایتان بیرون بیاورم. مسیح فقط یک نفر را از گورش بیرون کشید و او لازاروس بود. من سعی می کنم هزاران نفر را از گورهای بزرگتری بیرون بیاورم ، گورهایی که روانی هستند _و به آنان این فرصت را بدهم تا آزاد و مسئول باشند؛ تا مخاطره کنند و ماجراجویی را بپذیرند. کوهنوردی خطرناک هست،
ولی تا زمانی که خطر را نپذیری، هرگز به قله های وجودت دست پیدا نخواهی کرد.
آزادی تو را به والاترین قله ی اشراق هدایت می کند.
فصل یازدهم
15 فوریه 1987، 7 شب
عصیانگری یک شیوه ی زندگی است
اشو عزیز
مفهوم شما از عصیان و فردعصیانگر چیست؟
گیولیاGiulia، مفهوم من از عصیانگر بسیار ساده است: انسانی که همچون یک آدم آهنی توسط شرطی شدگی های گذشته زندگی نمی کند: مذهب، جامعه، فرهنگ،هرچیزی که متعلق به دیروز است، به هیچ وجه در روش زندگی او اخلال نمی کند.
او بطور منفرد زندگی می کند – پره ای از چرخ نیست، بلکه یک واحد زنده است. زندگی او را هیچکس دیگر، جز هوشمندی خودش تعیین نمی کند. آزادی، همان عطر زندگی اوست:
نه فقط خودش در آزادی زندگی می کند، بلکه به همه اجازه می دهد در آزادی زندگی کنند.
او به هیچکس اجازه نمی دهد در زندگیش مداخله کند؛ و نه در زندگی هیچکس دیگر مداخله می کند. برای او، زندگی چنان مقدس است ، و آزادی ارزش نهایی آن است – که می تواند همه چیز را فدای آن کند: اعتبار، آبرو و حتی خود زندگی را.
برای او، آزادی همان چیزی است که مردمان مذهبی در گذشته آن را خداوند می خواندند.
آزادی خدای اوست.
انسان ها در طول اعصار همچون گوسفند زندگی کرده اند، جزیی از توده: دنباله روی
سنت ها و مجمع ها – پیروی از کتاب های کهنه و مراسم کهنه ، ولی آن روش زندگی، مخالف فردیت انسان بود؛ اگر یک مسیحی باشی نمی توانی یک فرد باشی؛ اگر یک هندو باشی نمی توانی یک فرد باشی.
عصیانگر کسی است که تماماٌ براساس نور خودش زندگی می کند و برای ارزش غایی آزادی فردی خود، همه چیز را به مخاطره می اندازد.
عصیانگر انسان معاصر است. توده ها معاصر نیستند.
هندوها به کتاب های مذهبی شان اعتقاد دارند که پنج یا ده هزار سال قدمت دارند. سایر مذاهب نیز همینطور: مردگان بر زندگان تسلط دارند.
عصیانگربرعلیه مردگی عصیان می کند و زندگیش را برای آن، بر دستهایش می گیرد. او از تنها بودن نمی ترسد، برعکس از تنهابودنش همچون یکی از پرارزش ترین گنجینه ها لذت
می برد. جمعیت به شما امنیت می دهد ، به قیمت روح شما. جمعیت شما را اسیر می کند و به شما دستورالعملی می دهد که چگونه زندگی کنید و چکار بکنید و چکار نکنید.
در تمام دنیا، هر مذهب چیزی مانند "ده فرمان" به مردم داده است – و این فرمان ها توسط کسانی داده شده اند که هیچ تصویری از آینده نداشتند و اینکه معرفت انسان در آینده چگونه خواهد بود. گویی که کودکی خردسال بخواهد تمام داستان زندگی شما را بنویسد، بدون اینکه بداند جوانی یعنی چه و بدون اینکه بداند کهنسالی یعنی چه و مرگ چه معنایی دارد.
تمام مذاهب ابتدایی و خام هستند و این ها زندگی شما را شکل داده اند. طبیعی است که تمام دنیا چنین در رنج و مصیبت باشد: به شما اجازه نداده اند تا خودتان باشید.
هرفرهنگ می خواهد که شما نسخه های کربنی باشید و نه هرگز چهره ی اصیل خودتان.
عصیانگر کسی است که طبق نور خودش زندگی کند و براساس هوشمندی خودش حرکت کند. او راه خودش را با راه رفتن در آن خلق می کند و شاهراه توده ها را دنبال نخواهد کرد.
زندگی او خطرناک است ، ولی آن زندگی که خطرناک نباشد ابداٌ زندگی نیست. او
چالش های ناشناخته را می پذیرد. او با آماده شدن در گذشته، با ناشناخته در آینده دیدار
نمی کند. این سبب ایجاد تشویش برای تمام بشریت است: گذشته شما را آماده می کند و آینده هرگز مانند گذشته نخواهد بود. دیروز شما هرگز مانند فردای شما نخواهد بود.
ولی انسان تاکنون چنین زندگی کرده است: دیروزهای شما، شما را برای فرداهایتان آماده
می کند. خودهمین آماده سازی یک مانع می شود. نمی توانید به راحتی نفس بکشید، نمی توانید به راحتی عشق بورزید، نمی توانید به راحتی برقصید – گذشته، شما را به انواع مختلف فلج کرده است. بار گذشته چنان سنگین است که همه زیر آن خرد شده اند.
عصیانگر به سادگی با گذشته خداحافظی می کند. این یک روند ادامه دار است؛ بنابراین، عصیانگر بودن یعنی پیوسته در عصیان بودن – زیرا هرلحظه به گذشته تبدیل می شود،
هر روز به گذشته بدل خواهد شد. چنین نیست که گذشته پیشاپیش در گورستان قرار داشته باشد، شما هرلحظه از آن عبور می کنید. بنابراین، عصیانگر باید هنری تازه بیاموزد:
هنر مردن بر هرلحظه ای که گذشته است، تا بتواند آزادانه در لحظه ای که آمده است زندگی کند. عصیانگر روندی همیشگی از عصیان است؛ او موجودی ایستا نیست.
و اینجاست که من بین عصیانگر و انقلابی تمایز می گذارم.
انقلابی توسط گذشته شرطی شده است. شاید با عیسی مسیح یا با گوتام بودا شرطی نشده باشد، ولی توسط کارل مارکس یا مائو تسه تونگ یا جوزف استالین یا آدلف هیتلر یا بنینو موسولینی شرطی شده باشد.... مهم نیست که چه کسی او را شرطی ساخته است. انقلابی کتاب مقدس خودش را دارد – سرمایهDas Kapital ؛ سرزمین مقدس خودش را دارد – روسیه شوروی؛ و زیارتگاه خودش را دارد – کاخ کرملین... و درست مانند هر فرد مذهبی دیگر، او براساس معرفت وجود خودش زندگی نمی کند. او براساس آگاهی که دیگران ساخته اند زندگی می کند.
بنابراین یک انقلابی چیزی جز یک مرتجع نیست. شاید با یک جامعه ی خاص مخالف باشد، ولی همیشه طرفدار یک جامعه ی دیگر است. شاید با یک فرهنگ مخالفت کند، ولی بی درنگ از فرهنگی دیگر طرفداری می کند. او فقط از یک زندان به زندان دیگر می رود – از مسیحیت به کمونیسم؛ از یک مذهب به مذهب دیگر روی می آورد – از هندویسم به مسیحیت. او زندان هایش را تغییر می دهد.
عصیانگر به سادگی از گذشته بیرون می زند و هرگز به گذشته اجازه نمی دهد تا براو مسلط شود. این روندی دائمی و پیوسته است. تمام زندگی عصیانگر آتشی است در حال سوختن.
او تا آخرین نفس شاداب است و جوان. او در هیچ موقعیتی براساس تجربه های گذشته اش واکنش نشان نمی دهد؛ در هرموقعیت براساس آگاهی کنونی خود پاسخ می دهد.
به نظر من، عصیانگر بودن تنها راه مذهبی بودن است واین به اصطلاح مذاهب، ابداٌ مذهب نیستند. آن ها بشریت را کاملاٌ نابود کرده اند و انسان ها را به اسارت کشیده اند و روح هایشان را به زنجیر کشیده اند؛ بنابراین در ظاهر به نظر می رسد که شما آزاد هستید، ولی در عمق وجودتان، مذهب چنان وجدانی برایتان خلق کرده که به تسلط برشما ادامه می دهد.
درست مانند این است که دانشمندی به نام دلگادو Delgado دریافت که در مغز انسان هفتصد مرکز وجود دارند. این مراکز با تمام بدن شما در ارتباط هستند. مرکزی برای سکس وجود دارد و مرکزی برای هوش و... برای هر فعالیت انسان مرکزی در مغز وجود دارد. اگر در یک مرکز خاص یک الکترود کار بگذاریم، پدیده ای بسیار عجیب رخ می دهد. او برای نخستین بار در اسپانیا این را به نمایش گذاشت.
او الکترودی را در مغز یک گاو بسیار قوی کارگذاشت و یک دستگاه کنترل از راه دور در جیبش داشت و در صحنه ایستاد و پرچم قرمز را تکان داد و آن گاو دیوانه وار به سمت او دوید. آن گاو در تمام اسپانیا ازهمه خطرناک تر بود و هزاران نفر برای تماشا آمده بودند.
نفس همه بند آمده بود و هیچکس پلک نمی زد. گاو نزدیک تر و نزدیک تر می شد و همگی می ترسیدند که دلگادو تا چند لحظه ی دیگر بمیرد. ولی او دست در جیبش کرد و آن دستگاه کوچک را در آورد و درست وقتی که گاو در دوقدمی او قرار داشت دگمه ای را زد ، کسی این را ندید ، و گاو ناگهان درجایش ایستاد: گویی که مانند یک مجسمه خشک شده است.
از آن زمان دلگادو با حیوانات زیادی آزمایش کرد و روی انسان نیز. و نتیجه گیری او این است که کاری که او با الکترودهایش می کند، مذاهب با شرطی کردن هایشان انجام داده اند. شما از همان روزهای اول، زندگی یک کودک را شرطی می کنید و یک عقیده و مفهوم را برایش تکرار می کنید و تکرار می کنید؛ و این مفهوم در نزدیکی مرکز هوشمندی او جایگزین می شود و این مفهوم مرتب آن مرکز را تحریک کرده و سیخک می زند که کاری را بکند یا نکند.
آزمایشان دلگادو می تواند برای بشریت خطرناک باشد. می تواند توسط سیاستبازها مورد استفاده قرار بگیرد. وقتی نوزادی در بیمارستان متولد می شود، می توان یک الکترود در مغزش و در مرکز هوش او کار گذاشت؛ و یک نظام کنترل مرکزی می تواند مراقب این باشد که هیچکس انقلابی یا عصیانگر نشود.
شاید تعجب کنید که در درون جمجه، شما حساسیتی ندارید که بتوانید تشخیص دهید آیا چیزی در سرتان کاشته شده است یا نه. و یک دستگاه کنترل از راه دور می تواند ترتیب کار را بدهد... تمام روسیه را می توان از مرکزی در مسکو کنترل کرد.
مذاهب همین کار را بصورتی خام انجام داده اند.
عصیانگر کسی است که تمامی گذشته را دور می ریزد، زیرا می خواهد زندگیش را براساس خواسته های خودش و طبیعت خودش زندگی کند – نه بر اساس یک گوتام بودا یا یک مسیح
یا یک موسی.
عصیانگر تنها امید برای آینده ی بشریت است.
عصیانگر تمام مذاهب، تمام ملیت ها و تمام نژادها را نابود می کند—زیرا این ها همگی گندیده و گذشته هستند و از پیشرفت تکاملی انسان ممانعت می کنند. آن ها به هیچکس اجازه نمی دهند تا به شکوفایی تمام خود برسد؛ آن ها خواهان وجود انسان نیستند، بلکه گوسفند
می خواهند.
مسیح همواره می گفت، "من چوپان شما هستم، و شما گوسفندان من..." و من همیشه در عجب بوده ام که حتی یکنفر هم برنخاست و نگفت، "این چه حرف بی معنی است که می زنی؟ اگر ما گوسفند باشیم، پس تو هم گوسفند هستی؛ و اگر تو چوپان هستی، پس ما هم چوپان هستیم."
نه تنها معاصرین او... بلکه در طول دوهزار سال حتی یک مسیحی نیز این نکته را نگفت که این برای بشریت یک توهین و تحقیر بزرگ است که انسان ها را گوسفند بخواند و خودش را چوپان و ناجی.
"من برای نجات شما آمده ام" و او حتی نتوانست خودش را نجات بدهد. و حتی اکنون نیمی از بشریت امیدوارند که او بازگردد و آنان را نجات بدهد. شما نمی توانید خودتان را نجات بدهید: تنها پسر خدا باید بیاید و شما را نجات دهد. و او به مردمش قول داده بود: "من به زودی بازمی گردم، در طول حیات شما." و دو هزار سال گذشته است و هنوز نشانی از او نیست.
ولی تمام مذاهب به راه های مختلف همین کار را کرده اند. کریشنا در گیتا می گوید که هرگاه مصیبت و رنج و تشویش باشد، "من بارها و بارها خواهم آمد." پنج هزار سال گذشته است و او حتی یک بار هم دیده نشده است، "بارها و بارها" که بجای خودش!
این افراد، هرچقدرهم که کلامشان زیبا باشد، حرمتی به بشریت نگذاشته اند. یک عصیانگر
به شما احترام می گذارد و زندگی را محترم می شمارد. او برای هر موجودی که رشد می کند و تنفس می کند حرمتی عمیق قایل است. او خودش را بالاتر از شما قرار نمی دهد و خودش را از شما مقدس تر نمی انگارد: او فقط یکی در میان شماست. او تنها یک چیز را می تواند مدعی شود: که از شما باشهامت تر است. او نمی تواند شما را نجات بدهد ، فقط شهامت شماست که می تواند شما را نجات دهد. او نمی تواند شما را رهبری کند ، فقط جرات و جسارت شماست که می تواند شما را به رضایت از زندگیتان رهبری کند.
عصیانگری شیوه ای از زندگی است و به نظر من، تنها مذهب اصیل است. زیرا اگر شما طبق نور خود زندگی کنید، می توانید بارها گمراه شوید و بارها سقوط کنید؛ ولی هر سقوط، هر گمراهی شما را خردمندتر، هوشمند تر، فهیم تر و انسان تر می سازد . برای یادگرفتن، راه دیگری جز اشتباه کردن وجود ندارد. فقط یک اشتباه را دوبار مرتکب نشوید.
خدایی بجز آگاهی شما وجود ندارد.
نیازی به هیچ پاپ یا هیچ آیت الله یا شانکاراچاریا وجود ندارد که بین شما و خداوند واسطه باشند. اینها بزرگترین جنایتکارهای روی زمین هستند زیرا از ناتوانی شما بهره کشی می کنند.
همین چند روز پیش پاپ گناهی را اعلام کرد: که فرد نباید مستقیماٌ نزد خداوند اعتراف کند، باید از طریق کشیش اعتراف کنید. اعتراف مستقیم و ارتباط داشتن مستقیم با خداوند یک گناه محسوب می شود... عجیب است.... می توانید به روشنی ببینید که این یک مذهب نیست، یک تجارت است. زیرا اگر مردم شروع کنند به اعتراف کردن مستقیم نزد خداوند، آنوقت چه کسی نزد کشیش اعتارف کند و وجه جریمه را بپردازد؟ وجود کشیش بیفایده خواهد بود و پاپ
بی فایده خواهد شد.
تمام کشیشان تظاهر می کنند که بین شما و منبع غایی حیات واسطه هستند. آنان هیچ چیز از منبع غایی زندگی نمی دانند. تنها شما هستید که می توانید منبع زندگی خود را بشناسید. ولی منبع حیات شما همان منبع غایی زندگی است، زیرا ما ازهم جدا نیستیم. هیچ انسانی یک جزیره نیست. ما در زیر همگی یک قاره ی وسیع هستیم ، و جزیره ها بسیار هستند ،
ولی شما در عمق اقیانوس باهم ملاقات می کنید. شما بخشی از یک زمین و یک اقیانوس هستید. در مورد آگاهی و معرفت نیز چنین است. ولی انسان باید از کلیسا و معبد و مسجد و کنیسا آزاد باشد. انسان فقط باید خودش باشد و چالش زندگی را هرکجا که او را رهبری کند بپذیرد. تنها راهنما خود شما هستید.
شما مرشد و ارباب خودتان هستید.
اشو عزیز
آیا فکر می کنید آموزش های شما افراطی هستند؟
گیوليا Giulia، من هیچ آموزشی ندارم. زندگی من زندگی یک عصیانگر است. من نظریه، فلسفه و الهیاتی ندارم که به شما آموزش دهم. من فقط تجربه ی عصیانگری خودم را دارم تا
با شما قسمت کنم و شما را دچار عصیانگری سازم. و وقتی شما یک عصیانگر بشوید،
نسخه ی کربنی من نخواهید بود: برای خودتان پدیده ای منحصربه فرد خواهید بود.
تمام بوداییان می کوشند تا نسخه ی کربنی گوتام بودا شوند. او یک آموزش دارد: اگر از آن پیروی کنید، درست مانند او خواهید شدز تمام مسیحیان نسخه های کربنی هستند: نسخه ی اصلی عیسی مسیح است.
من هیچ آموزش و نظریه و انضباطی ندارم که به شما بدهم. تمام تلاش من این است که شما را بیدار کنم: درست مانند آب سردی که به چشم هایتان پاشیده می شود. و وقتی بیدار شدید درنخواهید یافت که مانند من شده اید : یک نسخه ی کربنی از من. شما فقط خودتان خواهید بود ، نه مسیحی، نه هندو و نه محمدی... یک گل منحصربه فرد. هیچ دو نفر مانند هم نیستند. چگونه می توان اینهمه مسیحی یافت؟ این تعدا بودایی چگونه ممکن است؟
و تمام تاریخ شاهد این گفته ی من است.
در طول بیست و پنج قرن، میلیون ها انسان در شرق آموزش ها و طریق گوتام بودا را آزمایش کرده اند، ولی حتی یک نفر هم قادر نبوده که گوتام بودا شود. طبیعت اجازه نمی دهد که دونفر مانند هم باشند. طبیعت خط تولید اتوموبیل نیست... می توانید صدها و هزاران ماشین فورد را ببینید که از خط تولید بیرون می آیند که همگی دقیقاٌ مثل هم هستند. طبیعت بسیار خلاق است و بسیارمبتکر: همیشه انسانی تازه می سازد. میلیون ها و میلیون ها انسان خلق شده اند ولی دو نفر مانند هم نیستند. حتی دو برگ را روی درخت نمی توانید پیدا کنید که دقیقاٌ شکل هم باشند و یا دو قطعه سنگ شبیه به هم را در روی ساحل. هر یک فردیت خاص خودش را دارد.
من آموزشی ندارم، ولی هرآنچه که تجربه کرده ام پدیده ای زنده است که با شما قسمت می کنم ، نه واژه، نه نظریه و نه فرضیه است. می توانم بقدر مورد نیاز به شما نزدیکی تقدیم کنم: درست مثل وقتی که شمعی نیفروخته را به شمعی در حال سوختن نزدیک می کنید... نقطه ای وجود دارد که ناگهان شعله ی سوزان به شمع نیفروخته می جهد. شمع افروخته چیزی از دست نمی دهد و هیچ آموزشی منتقل نشده است، بلکه آتشی منتقل شده است.
گیولیا، می خواهم بگویم که من آموزشی ندارم، ولی آتشی بزرگ در قلبم دارم و هرکس که نزدیک من می آید برافروخته می شود.
این مردم اینجا پیروان من نیستند. اینان فقط دوستانی هستند که تجربه ای را سهیم می شوند که می تواند هرآنچه را که در آنان کاذب است بسوزاند و می تواند آنچه را که جوهر فردیت آنان است خالص گرداند: نیروی بالقوه ی اصیل آنان. اینجا یک مدرسه ی کیمیاگری است، یک مدرسه ی عرفانی. من یک آموزگار نیستم. من هیچ فکر و ایده ای ندارم. ولی آتشی برای قسمت کردن دارم، عشقی برای سهیم کردن دارم؛ و برای کسانی که آماده اند، من آمادگی دارم تا هرآنچه را که دارم بدهم ، و آنان به هیچ وجهی در اسارت نخواهند بود.
هرچه بیشتر نزدیک من بیایند، مرا بیشتر درک می کنند، بیشتر خودشان خواهند بود:
معجزه همین است.
من معتقد نیستم که راه رفتن روی آب معجزه است. حماقت محض است. معجزه ی واقعی بیدارکردن شماست، آوردن پیام آزادی برای شماست: آزادی از تمام قیدها. و من زندان های شما را با قیدها و زنجیرهای جدید جایگزین نمی کنم؛ من فقط شما را در آسمان باز رها
می کنم. من قدری با شما پرواز می کنم تا شما شهامتی پیدا کنید: نیازی به ترسیدن نیست: شما نیز بال دارید، درست مانند من که بال دارم. شما از آن ها استفاده نکرده اید: هرگز به شما گفته نشده است که شما هم پر پرواز دارید. بنابراین اینجا مکانی است که من هرگونه تلاشی می کنم تا شما از وجود بالهایتان هشیار شوید، شما راتشویق می کنم و به سمت آسمان بی نهایتی سوق می دهم که به شما تعلق دارد. اینجا مکانی کاملاٌ متفاوت است: یک کلیسا و معبد یا کنیسا نیست. من ناجی شما نیستم و نه اینکه پیامبر هیچ خدایی باشم. پیامبر فقط یک پستچی است و نه چیزی دیگر.
من پیامی ندارم که به شما بدهم، ولی آتشی دارم که به شما وارد کنم. و اگر این آتش افراطی نباشد، آنوقت هیچ چیز دیگر در تمام دنیا نمی تواند افراطی باشد.
اشو عزیز
فکر می کنید وجود شما در یک حزب سیاسی چگونه می تواند
به اعضای این حزب کمک کند؟
من از سیاست متنفرم. من یک سیاستباز نیستم، و هرگز یک سیاست باز نخواهم شد. دعوتی از سوی حزب رادیکال ایتالیا آمده که می خواهند من رییس آن حزب باشم. به اطلاع آنان رساندم: من نمی توانم عضو حزب شما باشم، ولی می توانم یک دوست باشم ، و اگر بخواهید عصیان بیشتری برای مردم کشورتان بدهید و نیاز به راهنمایی دارید، من می توانم بسیار مفید باشم.
من به سبب وجود پاپ، علاقه ی خاصی به ایتالیا دارم: تا زمانی که واتیکان کاملاٌ نابود نشود بشریت آزادی را نخواهد شناخت. پاپ نماینده ی خدا نیست، او نماینده این فکر است که چگونه می توان مردم را به اسارت کشید.
ایتالیا توسط مذهب کاتولیک نابود شده است. وگرنه، در روزگاران طلایی خودش، یکی از زیباترین کشورها بود ، به این دلیل ساده که مذهب خاصی نداشت. به زندگی اعتقاد داشت، عشق را باور داشت و زمینی بود. آن روزگار زیباترین روزهای ایتالیا بودند. تمام کشور
پر از زوربا بود.
ولی مشکل از اینجا شروع شد که یهودیه، جایی که مسیح در آن متولد شد، تحت حاکمیت امپراطوری روم بود و عیسی مسیح را به درخواست یهودیان به صلیب کشیدند و آن سرزمین تحت فرمانفرمایی پونتیوس پایلتPontius pilate فرماندار یهودیه قرار داشت.
این داستانی عجیب از روانشاسی بشر است. پونتیوس پایلت هرگز نمی خواست مسیح را
به صلیب بکشد، چون می دید که در این مرد اشکالی وجود ندارد. فوقش این است که قدری دیوانه است و در مورد چیزهای بی خطر صحبت می کند... هرکسی می تواند بگوید،
" من تنها پسر خدا هستم" ضرر این در چیست؟ او به کسی آسیب نمی زد.
ولی یهودیان ، مخصوصاٌ رییس خاخام ها بسیار با مسیح دشمنی داشتند، زیرا آنان فکر
می کردند که خداوند در انحصار آنان است؛ و این پسر نجار، که بی سواد است و بی فرهنگ، مفهوم آنان از خدا را نابود می کند، و چنین وانمود می کند که او همان ناجی موعودی است که یهودیان بسیار در انتظارش بوده اند. آنان نمی توانستند او را تحمل کنند.
پونتیوس پایلت سیاستمدارانه رفتار کرد، همانطور که از سیاستبازها انتظار می رود.
با وجودی که می دانست که عیسی مسیح کاملاٌ بیگناه است... فقط قدری پیچ و مهره در سرش شل شده، ولی این یک جرم نیست! نمی توان شما را به جرم اینکه مهره ای شل یا سفت است به صلیب کشید. می توانید به کارگاهی بروید تا آن مهره را تنظیم کنند ولی راهش به صلیب کشیدن نیست.
بنابراین یک عمل بسیار نمادین انجام شد که مسیحیان هرگز در موردش صحبت نمی کنند ، ولی زیگموند فروید بسیار به این عمل علاقه داشت.... مسیح را برای رضایت خاطر یهودیان به صلیب کشیدند. یهودیه سرزمین آنان بود و اگر مسیح به صلیب کشیده نمی شد هر امکانی بود که یهودیان برعلیه امپراطوری سر به شورش بردارند. امپراطوری نمی توانست به خاطر نجات یک انسان بیگناه این ریسک را بکند.
وقتی پونتیوس پایلت فرمان صلیب کشیدن را صادر کرد و به داخل کاخ خودش رفت، اولین کاری که کرد این بود که دست هایش را شست، بدون آب یا صابون، ولی بصورت نمادین دست هایش را به هم مالید و شست. این شستن دست ها، توسط زیگموند فروید که خودش یک یهودی بود، بسیار جدی گرفته شد. پونتیوس پایلت بطور ناخودآگاه سعی داشت بگوید که،
"من مسئول نیستم. من دست هایم را کاملاٌ از این کار می شویم. این کار یهودیان است.
گناه من نیست." ولی احساس گناه در او وجود داشت.
پیروان مسیح آهسته آهسته وارد امپراطوری روم می شدند و این احساس گناه رشد می کرد، زیرا مسیح تحت حکومت امپراطوری روم به صلیب کشیده شده بود. بسیاری از رومی ها احساس گناه می کردند که آنان نیز در این کار سهمی دارند: فقط برای نجات امپراطوری مردی بیگناه را به صلیب کشیده بودند، یک مرد خدا را.
اینجا نقطه ی عطف تاریخ روم بود و عاقبت، فلسفه ی زمینی و بی خداییpagan روم در زیر ابر سیاه کاتولیک و ایدئولوژی مسیحیت ناپدید شد. به دلیل مسیحیت، روم شکوه دیرین خودش را از دست داد ، زیرا مسیحیت چنین آموزش می دهد: برکت بر ضعفا باد، برکت
بر کسانی باد که در آخر صف هستند ، زیرا آنان وارثان ملکوت الهی هستند.
امپراطوری روم ازبین رفت. هر امپراطوری پس از اوجی مشخص ازبین می رود. در این دنیا هیچ چیز پایدار نمی ماند: همه چیز جاری و متغییر است. و مبلغان مسیحی در سراسر ایتالیا می چرخیدند و این ایدئولوژی فقر و ضعف را موعظه می کردند: که شما گناهکار زاده شده اید و اگر مسیح شما را نجات ندهد، تا ابد در قعر جهنم خواهید سوخت.
ایتالیا به سبب ترس و ناتوانی طعمه ی مسیحیت شد. مسیح را به قتل رسانده بود ولی روانشناسی بشری چیزی عجیب است: به صلیب کشیده شدن مسیح در نهایت فلسفه ی
بی خدایی رومیان را به صلیب کشید و روم با تمام عظمت و شکوهش به صلیب کشیده شد.
ایتالیا کشوری ازیاد رفته باقی خواهد ماند. شکوه آن فقط در ضرب المثل باقی مانده است: "همه ی راه ها به رم ختم می شود." دیگر چنین نیست. روزگاری این گفته درست بود: حالا، نیمی از راه ها به واشنگتن و نیمی به مسکو ختم می شوند ، حتی یک راه هم به رم ختم
نمی شود. واتیکان را نابود کنید و دست کم یک راه به آنجا بسازید!
من می توانم به حزب رادیکال ایتالیا کمک کنم که باردیگر رویکرد زیبای زمینی بودن نسبت به زندگی راpagan approach زنده کند؛ زیرا در عمق روح ایتالیا آن فلسفه هنوز وجود دارد و برای همین است که من بسیار عاشق ایتالیایی ها هستم. من امید مشخصی دارم که چیزها همیشه چنین نخواهد ماند. فلسفه ی زمینی بودن، به زمان خود، خودش را احیا خواهد کرد. و برای همین است که قبول کردم که اگر بخواهید من دوست و راهنمای شما باشم، من در دسترس هستم ، زیرا من عمیقاٌ به این جنبه از روح ایتالیایی ها شدیداٌ علاقه دارم.
در هندوستان دشوار است، زیرا دست کم برای ده هزار سال فلسفه ی زمینی بودن شنیده نشده است؛ شاید مرده باشد... ولی بسیاری از سالکین من ایتالیایی هستند و هرگاه نزد من می آیند می توانم ببینم که مسیحیت آنان سطحی است و زمینی بودن آنان واقعیتشان است ، و من
به زمینی بودن آنان علاقه دارم.
ایتالیا می تواند باردیگر به عظمت خود بازگردد ولی نه بنوان یک کشور کاتولیک. خود همین واژه نشان دهنده ی سقوط ذهن و روح ایتالیایی است. زیبایی ایتالیا به فلسفه ی زمینی بودنش است، در عشقش به جهان هستی، به عشقش به آواز و رقص و عشقش به بدن است.
به نظر من زمینی بودن آغاز روحانی بودن واقعی است، پایان آن نیست. زوربا آغاز است و بودا، انتها. من باید آغاز را در ایتالیا پیدا کنم و پایان را در هندوستان. و زمانی که بتوانیم ترکیبی از زمینی بودن و بیدار بودن و اشراق بسازیم، انسان تمام را خواهیم داشت.
می توانید فلسفه ی مرا فلسفه ی انسان تمام Total Manبخوانید.
هیچ چیز را نباید منکر شد، همه چیز باید در یک هماهنگی و همنوایی زیبا جذب گردد.
فصل دوازدهم
16 فوريه 1987 ، هشت صبح
تمام بوداها قمارباز هستند
اشو عزيز
چرا هرگاه حقيقت و دروغ باهم ديدار مي كنند، دردسر ايجاد مي شود؟
ودودهWaduda ، انسان تقريباً در دروغ زندگي مي كند، زيرا دروغ راحت و بي دردسر است. براي يافتن يك دروغ زياد نبايد تلاش كني. تمام جامعه آماده است تا انواع دروغ ها را
به تو بدهد ، ولي حقيقت يك جست و جوي فردي است.
دروغ ها اختراع جامعه هستند.
بنابراين هرگاه حقيقت كشف شود، در دسر ايجاد خواهد شد. شما تمام زندگيتان را در دروغ
به سر برده ايد ، دروغ هاي قشنگ ، و ناگهان در مي يابيد كه تمام زندگيتان فروپاشيده است.
براي برگزيدن حقيقت، نخست بايد براي يافتنش سخت بكوشي. دوم، وقتي كه آن را يافتي، همچنين ناگهان درمي يابي كه تمامي جامعه برعليه تو است ، تمام دنيا با تو مخالف است.
اگر بخواهي براساس حقيقت خودت زندگي كني، بايد با تمام دنيا روبه رو شوي: شايد شغلت را از دست بدهي، شايد همسرت از تو طلاق بگيرد، شايد والدينت تو را ترك كنند، كشيش ها تو را محكوم خواهند كرد، سياستمداران با تو مخالفت خواهند كرد. ناگهان خودت را در اين دنياي پهناور تنها خواهي يافت. تو مجبوري به هزارويك راه به اين جامعه متكي باشي،
و جامعه مايل است تا تو براساس دروغ هايش زندگي كني ، دردسر از اينجاست.
ولي اين فقط از بيرون است كه يافتن حقيقت در زندگي تو توليد اغتشاش مي كند. تا جايي كه
به دنياي درونت مربوط است، وقتي كه حقيقت را پيدا كني، براي نخستين بار به وطن
رسيده اي، راحت، آسوده و قدرتمند هستي ، به قدري قوي كه به تنهايي قادر هستي با تمام دنيا روبه رو شوي. آن مشكلات پيش پاافتاده هستند. آنچه كه با حقيقت پيدا مي كني، چنان گنجينه اي است كه وقتي آن را يافتي حاضر نيستي آن را با هيچ دروغي معاوضه كني.
بنابراين، درست است كه دردسر وجود دارد. ولي اين فقط نيمی از حقيقت است: فقط شامل بيرون است ، و آن نيز به اين سبب است كه خودت با حقيقت خو نگرفته اي.
زماني كه قدرت و نيروي حقيقت را ببيني، آنگاه تمام دنيا به نظر ناتوان خواهد رسيد.
مي تواني با آن بجنگي، راه خودت را بسازي، مي تواني براساس نور خودت زندگي كني
و آنوقت برايت دردسر نخواهد بود. شايد براي ديگران دردسر باشد.
من اين را با قدرت و مرجعيت خودم به تو مي گويم: براي من دردسر وجود ندارد.... و تمام دنيا دچار دردسر است. اين من هستم كه بايد دچار دردسر باشم، ربطي به آن ها ندارد!
ولي حقيقت چنان قدرتي دارد، چنان نيروي عظيمي از خودش دارد كه نيازي نيست نگرانش باشي. چرا مردم ديگر نگران هستند؟ چرا دردسر مي آفرينند؟ آنان به اين سبب نگرانند و مشكل آفريني مي كنند كه حقيقت تو، آنان را از دروغ هاي خودشان آگاه مي سازد، و آنان خواهان اين نيستند. آگاه شدن از دورغ هاي خود و با آن ها ادامه ي زندگي دادن، بزرگترين تجربه ي شكنجه است، آنان مي خواهند تو را حذف كنند.
تو يك بيگانه گشته اي، يك خارجي. تو خداي آنان را باور نداري، بهشت و دوزخ آنان را باور نداري، به انواع خرافاتي كه برايشان بسيار ارزشمند است اعتقادي نداري. ولي دروغ هاي آنان در برابر حقيقت تو همچون تاریكي در برابر نور شروع مي كند به ازبين رفتن.
تو آن نور را يافته اي: اينك تمام تاريكي دنيا نمي تواند به نور آسيبي بزند. فقط شعله اي كوچك از نور، از تمام تاريكي هاي جهان قوي تر است.
ولي البته آنان كه در تاريكي زندگي مي كنند و به آن عادت كرده اند و زندگيشان را برآن اساس شكل داده اند، اين را بسيار انقلابي خواهند يافت.
و مردم نمي خواهند تغيير كنند ، زيرا هر تغيير يعني آموختن زندگي از نو: هر تغيير تولدي جديد است. آنان به راحتي به این زندگي خو گرفته اند، آنان با جمعيت اطرافشان و با تمام خرافاتش زندگي مي كرده اند، صاحب احترام و حرمت بوده اند. حقيقت تو به يقين آنان را آگاه مي سازد كه تمام زندگيشان را در كاخ هاي ماسه اي زندگي كرده اند، فقط نسيمي از حقيقت كافي است تا آن را از هم بپاشد. براي نجات كاخ هاي ماسه اي خود،آنان انواع دردسرها را برايت فراهم مي كنند.
ولي انسان اهل حقیقت قادر است تمام دردسرها را بپذيرد، زيرا آنچه كه در درونش دارد، چنان زيبا، جاودانه، عظيم و وجدآور است كه چه كسي به اين دردسرهاي جزيي اهميت
مي دهد؟ شايد شغل از دست برود، شايد همسرت فرار كند، شايد والدين از ارث محرومت كنند......تمام اين ها در مقايسه با آنچه در درون يافته اي بي معني هستند.
آن مردم نمي دانند كه تو در درون چه داري ، دردسر از اينجا ناشي مي شود. ولي مشكل از تو نيست. فقط در ابتدا است كه ناگهان احساس مي كني از زندگي راحت در جامعه و دنج بودن در ميان جمعيت بيرون كشيده شده اي. ولي هرچه بيشتر و بيشتر از گرماي درونت هشيار شوي، به جمعيت نيازي نخواهي داشت. خودت كفايت مي كني. حقيقت چنان تغذيه اي است، چنان دستيابي والايي است كه اينك مي تواني به راحتي تمام زندگيت را برايش فدا كني، زيرا چيزي را بزرگتر از زندگي يافته اي: خود منبع حيات را يافته اي، منبعي كه تمام زندگي ها از آن سرچشمه مي گيرد.
بنابراين نگران دردسر نباش. به سبب همين دردسر است كه ميليون ها انسان هرگز به حقيقت فكر نمي كنند. احساس مي كنند بهتر است جمعيت گوسفندان را دنباله روي كنند و هرگز همچون شير غرش نكنند.
اشو عزیز
بودن با شما دراینجا... تشنه شدن و نوشیدن و رقصیدن.... منتظر بودن... احساس کردن... بودن... من فاصله را گم می کنم، پل را و بازگشت به جریان زندگی تقریباٌ مستلزم تلاش
می شود... ولی با این حال، این ها با شادمانی رخ می دهند. و اشو، حتی سپاسگزاری نیز در جریان نرم سکوت ذوب می شود. احساس نو شدن می کنم، قابل بیان نیست...
خیلی خوب است... آیا این همان عطری است که شما آن را رازی آشکار می خوانید؟
کاویشوKavisho، این رقص این ترانه این شعف این عطر یقیناٌ همان چیزی است که آن را راز آشکارopen secret می خوانم. ولی این تنها شروع آن است، خیلی بیش از این ها هست. و من فقط می توانم شما را تا شروع آن ببرم، از آنجا تو باید عمیق تر وارد وجود خودت بشوی: مطلقاٌ تنها.
ولی این تنهابودنaloneness، تنهایی lonely نیست زیرا تو با چنان زیبایی و چنان سرور و چنان سروری احاطه شده ای که هرگز احساس تنهایی نخواهی کرد. تنها هستی ولی احساس تنهایی نخواهی کرد. و همین تنهابودن نیز یک خوشی عظیم می شود زیرا این آزادی است: آزادی از توده ها و دسته ها، آزادی از کلیسا و از مذاهب و از سیاست ها – آزادی از هرچه که قبلاٌ بخشی از زندگی تو بوده. تو خودت را کشف کرده ای.
من آن را راز آشکار می خوانم زیرا که در درسترس همه هست. چنان نزدیک است که تو فقط باید دستت را کمی عمیق تر در درونت فرو ببری و آن را خواهی یافت.
ولی مردم در کتاب های مقدس باستانی و در فلسفه ها به دنبال آن می گردند... و آنچه
می یابند فقط کلمات است. آن کلمات برای تو رقص نمی آورند، آن ها برای تو عطری
نمی آورند، بلکه فقط بوی تعفن کتاب های کهنه را می آورند. آن ها می توانند نظام های قشنگ به شما بدهند، ولی هیچکدام پایه و اساس ندارند.
من آن را راز آشکار می خوانم زیرا که همیشه آشکار بوده است که ملکوت خداوند در درون شماست. بااین وجود هیچکس در آنجا به دنبالش نمی گردد. شاید شما از یافتن خداوند وحشت دارید. شاید از مشعوف بودن و عاشق بودن و مسرور بودن می هراسید – زیرا این ها
راه های خطرناکی در زندگی هستند. ولی چون خطرناک هستند، نوعی هیجان دارند: قلبت تندتر می تپد، شعله ی زندگیت روشن تر می سوزد، هر لحظه از زندگیت با تمامیت و شدت بیشتری سپری می شود.
بنابراین من آن را آشکار می خوانم زیرا برای همه شناخته شده است و بااین حال آن را راز می خوانم زیرا هیچکس سعی نمی کند آن را پیدا کند. این متضاد به نظر می رسد: "راز آشکار" ولی این تمامی تاریخ معرفت انسانی است: شاید از این واقعیت باخبر نباشید که شما از چیزهایی که مشتاق آن هستید می ترسید.
برای مثال همه می خواهند عاشق باشند – ولی تا یک اندازه ی مشخص. ورای آن، ترس شما را می فشارد... زیرا عشق چنان قوی است که به نظر می رسد اگر عمیق تر واردش بشوی امکان بازگشت وجود ندارد. عشق چنان قدرتمند است که نفس تو و شخصیت تو را بخار خواهد کرد – چیزهایی که با دقت بسیار پرورده ای وتمام زندگیت را بخاطر آن ها
هدر داده ای.
مردم می گویند که می خواهند شعف را تجربه کنند – ولی این واقعیت را درک نمی کنند که نمی توان شعف را تجربه کرد. فقط وقتی که ناپدید بشوی شعف وجود خواهد داشت. و در تاریخ طولانی بشریت فقط اندکی از مردم قادربوده اند که قمار کنند. تمام گوتام بوداها قمارباز هستند، زیرا برای چیزی ناشناخته قمار می کنند و هرآنچه را که شناخته شده است به خطر می اندازند.
خرد معمولی بشری می گوید که نیمی قرص نان در دست بهتر از تمام قرص نان در دوردست است. ولی خرد کسانی که واقعاٌ شناخته اند می گوید: همه چیز را برای ناشناخته unknown و غیرقابل شناخت unknowableبه خطر بینداز ، زیرا نمی دانی که چقدر خوشی و چقدر عطر و چه مقدار زندگی در دسترست خواهد بود. فقط یک گام باید برداشت و آن این است که آماده باشی تا در آن غرق شوی و در آن ناپدید شوی.
و کاویشو، من می بینم که این دارد برای تو اتفاق می افتد. تو به سمت آن حرکت می کنی... قدری مردد. گاهی می بینم که تو در مرز آن هستی و آنوقت متوقف می شوی. نایست.
چیزی برای ازدست دادن نداری. شخصیت تو چیزی جز رنج به تو نداده است؛ نفس تو چیزی جز درد به تو نبخشیده است؛ ذهن تو چیزی جز افکار توخالی به تو نداده است. پس چیزی برای ازدست دادن وجود ندارد. شاید قیدها، غل و زنجیرهایت را ازدست بدهی، ولی این ها ارزش نگه داشتن را ندارند، این ها لوازم تزیینی تو نیستند.
همه چیز را به مخاطره بگذار.
من منتظر تو بوده ام، و می بینم که تو به آن راز آشکار بسیار نزدیک شده ای... و تو
می ایستی یا پس می کشی. این ترسی طبیعی است، شاید برایت خیلی زیاد باشد و بسیار ناگهانی. ولی به یاد بسپار: هیچکس نمی تواند از قبل برای این آماده بشود. همه باید بدون
آماده شدن واردش شوند و هرکسی باید یک روز این جهش را انجام دهد، بدون فکر کردن. می توانی بعد از پریدن هرچقدر که بخواهی فکر کنی.
ضرب المثل می گوید: قبل از عمل فکر کن. من مایلم به تو بگویم: اول عمل کن، و آنگاه هر چقدر که بخواهی فکر کن. برای فکر کردن مطلقاٌ آزاد هستی...
وقتی فرد به آن راز آشکار نزدیک می شود، ذهن تولید ترس می کند: شاید دیوانه شوی. صبر کن... بیشتر فرورفتن در این خطرناک است، شاید عقلت را ازدست بدهی. ولی این چه نوع عقل سلیم است که شما دارید؟ چه گلی بر سر شما زده است؟ و چه عصاره ای به زندگی شما بخشیده است؟ و چه نوری به چشمانتان آورده است؟
پس وقتی که به مرز آن می رسی فکر نکن که دنیای راز آشکار شروع می شود:
شهامتی گرد بیاور و بپر.
در زمان کودکیم، درست در مجاورت روستای ما یک رودخانه ی زیبا وجود داشت، و خوشی من در این بود که بالاترین نقطه را برای پریدن در آن رودخانه پیدا کنم. دوستانم که می دیدند من چقدر از این کار لذت می برم با من می آمدند و می دیدند که من پریده ام و هنوز زنده ام و در رودخانه شنا می کنم. آنان هرگونه تلاشی می کردند...
بیشتر آنان هندو بودند و هندوها یک کتاب مخصوص کوچک دارند به نام هانومان چالیساHanuman Chalisa. شما مجسمه و تصویر خدای میمونhanuman را دیده اید. هندوها می پندارند که اگر شما هانومان چالیسا را تکرار کنید، مانند آن خدای میمون قدرتمند
می شوید: خدایی که کوهستان را در دست هایش حمل کرده بود.
من تعجب می کردم: آنان هانومان چلیسا را تکرار می کردند و جرات پیدا می کردند و با شدت می دودیدند... و درست در لب پرتگاه می ایستادند؛ گویی که دیواری نامریی در آنجا هست. من می گفتم، "چه اتفاقی افتاد؟"
می گفتند، "خیلی عمیق است... و شاید بی جهت دچار شکستگی استخوان بشویم و شاید هم بمیریم."
ولی من می گفتم، "شما مرا دیده اید که پریده ام..."
می گفتند، "ما همیشه فکر می کردیم که تو استثنایی هستی."
گفتم، "این عجیب است. بدن من مانند بدن شماست، چرا باید من استثنا باشم؟"
این کاری است که ما با بودا، ماهاویرا، آدینات، پاتانجلی و کبیر انجام داده ایم: آنان را دریک طبقه بندی جداگانه قرار داده ایم. "این ها مردمانی مخصوص هستند و ما مردمی معمولی." ولی آنان نیز قبل از اینکه پرش کنند مردمانی معمولی بودند. این پرش است که آنان را
فوق العاده ساخته؛ نه اینکه آنان موجوداتی خارق العاده بوده باشند. واقعیت درست عکس این است.
و من آهسته آهسته دوستانم را ترغیب کردم... چند نفر از آنان پریدند و گفتند، "واقعاٌ مشکلی نیست. ولی خیلی ترسناک می نمود... تقریباٌ مانند مرگ بود. ولی تو آنقدر اصرار کردی که ما احساس کردیم خیلی ترسو هستیم و ابداٌ زنده نیستیم. پس فکر کردیم که فوقش این است که
می میریم – و وقتی کسی مرده باشد که دیگر مشکلی وجود ندارد..."
ولی وقتی که آنان پریدند... آنوقت شروع کردند به پریدن از نقاط حتی بالاتر. پل راه آهن بالاترین نقطه در کنار ساحل بود و یک مامور پلیس با مسلسل بطور شبانه روزی در آنجا مستقر بود، زیرا مردم از آن مکان برای خودکشی استفاده می کردند. مردم پس از امتحانات و دریافت نتیجه که مردود شده اند، دست به خودکشی می زدند؛ ویا کسی ورشکسته می شد و خودکشی می کرد.
وقتی ما از سایر نقاط بلند پریدیم، من نزد آن پلیس رفتم و گفتم، "من خودکشی نمی کنم، بنابراین جلوی مرا نگیر. اگر جلوگیری کنی، خودکشی خواهم کرد!"
او گفت، "عجیب است. اگر خودکشی نمی کنی پس چکار می کنی؟"
گفتم، "من فقط از پریدن در رودخانه لذت می برم. اینجا بلندترین نقطه است. و من دوستانم را با خودم آورده ام. می توانی ببینی."
گفت، "ولی یادت باشد. هیچکس نباید بفهمد. و من نگران هستم. شاید تو برای خودکشی نپری، ولی خودکشی شاید اتفاق بیفتد. باوجودی که من سال هاست اینجا هستم، به فکر پریدن
نیفتاده ام."
گفتم، "اگر با فکر کردن شروع کنی... هیچکس نمی تواند بپرد. تمام راز در همین است: اول فکر نکن. ما اول می پریم و بعداٌ فکر می کنیم."
گفت، "پس فایده ی فکر کردن چیست؟ وقتی پریده ای، پریده ای."
پس به او گفتم، "نگران نباش و نیازی نیست از مسلسلت استفاده کنی."
او کنجکاو شد و اجازه داد تا من بپرم. من پریدم درحالیکه دیگران هانومان چلیسا را تکرار می کردند و می لرزیدند، چون اینجا بلند ترین نقطه بود. تابستان بود و رودخانه عمق کمتری داشت. ولی وقتی پریدم و نگهبان دید که من کاملاٌ خوشحالم و برایش دست تکان دادم، گفت "خدای من! پس برسر مردمی که خودکشی می کنند چه می آید؟ و او از دوستانم پرسید،
"شما اینجا چکار می کنید؟"
گفتند، "ما هانومان چلیسا می خوانیم! ما اول از هانومان کسب قدرت می کنیم... زیرا این پسر دیوانه است. ما از او پیروی نمی کنیم: ما مراسم خودمان را داریم. ما اول هانومان چلیسا
می خوانیم و از خدا می خواهیم تا ما را نجات بدهد." و آنان یکی بعد از دیگری پریدند.
و تعجب خواهید کرد: وقتی آخرین پسر پرید و نگهبان دید که همگی زنده هستیم، او اسلحه اش را کناری گذاشت و هانومان چلیسا را گفت و داخل رودخانه پرید. و او گفت، "عجیب است. هیچکس نمرده است! و من دیده ام که مردم می میرند..."
گفتم، "چون آنان می خواستند که بمیرند. برای ما، این یک چالش برای زنده بودن است و برای آنان چنین نیست."
راز آشکار یک مرز لطیف است. هرکسی نزدیک آن می آید و احساس می کند که اگر یک قدم دیگر بردارد دیوانه خواهد شد. من کاویشو را دیده ام که تقریباٌ به مرز رسیده و سپس خودش را پس کشیده است. آویرباوAvirbhava بی درنگ به لب مرز می رسد و سپس سعی می کند مرا متوقف کند. او این را به من نشان می دهد و نه هیچ چیز دیگر. او چشم هایش را
می بندد... او می خواهد با بازکردن چشم های بزرگش مرا بترساند – ولی من هم می توانم چشم های بزرگم را باز کنم!
یک روز او چنان در لب حاشیه قرار داشت و از رسیدن آن لحظه چنان ترسیده بود که سرش را میان زانوهایش گذاشت و دست هایش را زیر پاهایش ، فقط برای اینکه از من دوری کند. گاهی شروع به گریستن می کند. ولی من ابداٌ اهمیتی نمی دهم: من به کارم ادامه می دهم!
او گاهی فقط برای اینکه از من دوری کند در این طرف می نشیند و وقتی شهامت کافی پیدا کند، در این سمت می نشیند.
آری کاویشو، این راز آشکار است. امروز سعی کن وارد آن بشوی. من اینجا هستم؛ نگران نباش. من بیش از هرکس دیگر وارد آن شده ام: هیچ دیوانگی رخ نخواهد داد؛ هیچ جنونی اتفاق نخواهد افتاد، هیچ مرگی رخ نخواهد داد. فقط وقتی یک بار واردش شوی، آنوقت مطلقاٌ آسوده خواهی شد. آنوقت می توانی واردش بشوی و از آن خارج شوی؛ درست همانطور که به منزلت وارد می شوی و از آن خارج می شوی. برای ورود و خروج از خانه ات هرگز فکر نمی کنی که چطور وارد بشوی و چطور خارج شوی.
وجود درونی تو زندگی بزرگتر تو است. مرگ می تواند در بیرون رخ بدهد، ولی نه در درون. حتی وقتی که مردم می میرند، فقط در بیرون می میرند؛ درون جاودانه است.
و دیوانگی توسط فکرکردن رخ می دهد؛ دیوانگی هرگز نمی تواند توسط بی فکری رخ بدهد. بنابراین وقتی که آن لحظه فرا می رسد و ذهن خالی است و تمام افکار ناپدید شده اند و در درونت تونلی عمیق می بینی، برنگرد. مردم آهسته آهسته و اینچ به اینچ جلو می روند. شهامت پیدا کن! خداوند را قسطی تجربه نکن: آمریکایی نباش.
Subscribe to:
Posts (Atom)

