Friday, October 16, 2009

متن کتاب روح عصیانگر-اوشو-قسمت سوم

متن کتاب روح عصیانگر-اوشو-قسمت سوم اشو عزیز
چند روز پیش گفتید که انسان واقعاٌ مبتکر و نوآور دویست سال زودتر از زمان خودش
به دنیا می آید. همچنین گفته اید که زمان قابل کش آمدنelastic است.
آیا شما دقیقاٌ این زمان را برای آمدن خود انتخاب نکرده اید؟ و آیا پیشرفت سریع
تکنولوژی ارتباطات، دنیا را برای شنیدن و انتشار پیام شما کوچک تر نساخته است؟
آیا واقعاٌ برای بشریت دویست سال طول خواهد کشید تا به نگرش شما باز بشوند؟



گوویندوGovindo ، ما در زمان بسیار خاصی زندگی می کنیم. دویست سال دیگر در دسترس نیست. اگر انسان پیام مرا اکنون درک نکند، در دویست سال آینده انسانی وجود نخواهد داشت تا درک کند. دویست سال خیلی طولانی است؛ حتی بیست سال...

بشریت هرگز مانند امروز در چنین لحظه ی بحرانی قرار نداشته است. جنگ هایی وجود داشته است ، هزاران جنگ ، ولی هیچگاه تمامی زندگی را ازبین نبرده اند.
در زمان های قدیم جنگ ها تقریباٌ مانند بازی فوتبال بودند.

بزرگترین جنگ در هندوستان، ماهاباراتاMahabharat ، حدود پنج هزار سال پیش اتفاق افتاد و چیزی را نشان می دهد – زیرا تنها جنگ در هندوستان است که با جزییات بسیار دقیق توصیف شده است. فقط یک خانواده – دو برادر: یکی که بیمار بوده و پنج پسر داشته و دیگری کور بوده ولی صد پسر داشته است. او می باید همسران زیادی می داشته زیرا داشتن یکصد پسر از یک زن تقریباٌ غیرممکن است.

حالا سوال این بود: چه کسی پیروز خواهد شد؟ آن پنج برادر خیلی باهوش و باشهامت بودند و درانواع هنرهای رزمی آموزش دیده بودند: یکی کمانگیر بزرگی بود، دیگری کشتی گیر بزرگی بود و مسن ترین آنان بسیار باهوش بود. ولی آن صد برادر همگی جزو "بچه های بد" بودند! بنابراین همه می خواستند که حکومت کشور به آن پنج برادر برسد و نه به این صد برادر رذل. آنان حتی بدون داشتن قدرت هم مردم را بسیار آزار می دادند. ولی توافق بین آنان کار آسانی نبود. بنابراین، عاقبت تصمیم به جنگیدن گرفتند: هرکس که پیروز شد...

حالا این یک جنگ خانوادگی بود، و آنان از تمام دوستانشان دعوت کردند ، و همگی آنان با هم خویشاوند بودند. پدربزرگ، باوجودی که عاشق آن پنج برادر بود، چنین انتخاب کرده بود که با آن یکصد برادر باشد، به این دلیل ساده که آنان پسران یک مرد بیمار بودند و یک مرد بیمار نمی تواند بر یک کشور حکومت کند. بنابراین کشور به دست آن فرزندی که یکصد پسر داشت افتاده بود و پس دادن آن به طرف دیگر عادلانه نبود؛ باوجودیکه که او عاشق آن پنج برادر بود و از آن یکصد نوه ی خود متنفر بود، با این وجود با آن پنج برادر می جنگید.

شامگاه، وقتی خورشید غروب می کرد، جنگ متوقف می شد و مردم به اردوگاه های خودشان بازمی گشتند. تمام روز همدیگر را کشتار می کردند و شب ها با هم ورق بازی
می کردند و در مورد وقایع روز با هم صحبت می کردند. این جنگی کاملاٌ متفاوت بود.
انسان شخصاٌ درگیر آن بود و فقط سربازها می جنگیدند و نه مردمان غیرنظامی. ما از هزاران جنگ مانند این سالم باقی مانده ایم.

ولی اکنون ما در زمانی استثنایی قرار داریم. یک جنگ اتمی یعنی یک نابودی کامل – یک خودکشی همگانی. هیچکس شکست نخواهد خورد، هیچکس پیروز نخواهد شد: همگی خواهند مرد. و نه تنها انسان ها – پرندگان و حیوانات و درختان.. هرچیزی که روی زمین زنده است ازبین خواهد رفت.

و هردو قدرت بزرگ – آمریکا و روسیه – به انباشتن سلاح ادامه می دهند. روسیه اثبات کرده که عاقل تر است. با دیدن اینکه اینک ما چنان قدرت اتمی داریم که هر انسان را هفت بار می توان کشت ، گرچه نیازی به هفت بار کشتن نیست و یک بار کافی است! ، روسیه اثبات کرده که بسیار بیش از رونالد ریگان عقل دارد. آنان نخست سخت کوشیدند تا توافق کنند که این انباشت سلاح های اتمی باید متوقف شود: بیهوده است و اتلاف پول است؛ ولی ریگان مایل نیست. بنابراین روسیه بنا به تصمیم خود ماه ها است که دیگر سلاح اتمی تولید نکرده است. آنان متوقف کردند و آمریکا به انباشتن ادامه می دهد....

خطر چنان بزرگ است که اگر انسان بتواند این قرن را دوام بیاورد، یک معجزه ی بزرگ خواهد بود. بنابراین وقت زیادی باقی نمانده است، گوویندو. برای نخستین بار آینده بسیار کوتاه است. آینده همیشه به نظر ابدی می آمد؛ اینک دست بالا فقط بیست سال است.

بنابراین در طول عمر هریک از شما آن لحظه ی تعیین کننده فراخواهد رسید: انسان یا دست به خودکشی خواهد زد؛ یا با دیدن حماقت آن، انسان معرفت خودش را تغییر خواهد داد. اغلب چنین اتفاق می افتد که مردم تحت فشاری عظیم تغییر می کنند ، و هرگز فشار بزرگتری که امروز هست وجود نخواهد داشت. احتمال خیلی زیادی هست که انسان دگرگون شود. به این معنی، پیام من دقیقاٌ در زمان مناسبی اعلام می شود: که ملیت ها باید ازبین بروند، زیرا این ملیت ها هستند که می جنگند؛ مذاهب باید ازبین بروند، زیرا این مذاهب هستند که می جنگند. مفهوم نژادها ، نژادهای فرودست و بالادست ، باید ازبین برود زیرا این یکی از دلایل جنگ بوده است.

زمانی است که یا باید تمام زمین را نابود کرد، یا که تمام این مفاهیم قراردادی ملیت، نژاد، مذهب را نابود ساخت و تمامی این زمین را یک بشریت واحد کرد.

ولی من در یک مورد با تو موافق نیستم. می گویی، " آیا شما دقیقاٌ این زمان را برای آمدن خود انتخاب نکرده اید؟"

من هیچ چیزی را انتخاب نکرده ام. شاید جهان هستی مرا انتخاب کرده تا وسیله ای برای رساندن پیام به شما باشم ، ولی من انتخاب نکرده ام. من مدت ها پیش ناپدید شده ام....
و جهان هستی فقط وقتی می تواند از طریق تو صحبت کند که ازبین رفته باشی.

این امیدی است بر ضد امید ، ولی من هنوز امیدوارم که خطر مرگ دسته جمعی همان ضربه ای باشد که بشریت را بیدار سازد. اگر انسان پس از این قرن زنده بماند، انسانی جدید و بشریتی جدید بوجود خواهد آمد. یک چیز قطعی است:

انسان یا باید بمیرد و یا باید تغییر کند.

فکر نمی کنم که انسان مردن را انتخاب کند. شوق زندگی زیاد است... فقط اندیشیدن به اینکه زمین مرده است ، بدون درختان، بدون انسان ها، بدون پرندگان، بدون حیوانات... بحران عظیمی است زیرا در تمام این کائنات ، دانشمندان گمان می کنند که شاید حیات در پنجاه هزار سیاره ی دیگر وجود داشته باشد، ولی شواهد قاطعی در دست نیست ، این یک
نتیجه گیری ریاضی و منطقی است ولی سند علمی وجود ندارد.

تاجایی که ما می دانیم فقط این زمین است که سبز است، تنها این زمین دارای گل ها است، فقط روی این زمین عشق وجود دارد؛ فقط این زمین است که مردمانی چون گوتام بودا را تولید کرده؛ تنها این زمین است که پرندگانش آواز می خوانند ومردمش می رقصند و عشق
می ورزند. در تمام این کائنات این تنها مکانی است که مردم در طلب حقیقت جست وجو
می کنند. نابودکردن این زمین ، بدون هیچ دلیلی ، چنان حماقت محضی است که من فکر نمی کنم جنگ جهانی سوم رخ بدهد.

و اگر جنگ جهانی سوم اتفاق نیفتد، این یعنی یک تغییر بزرگ، تغییری عظیم در معرفت و آگاهی بشر. ما شاهد وجود انسانی جدید خواهیم بود: انسانی که مسیحی نیست، هندو نیست، یهودی نیست، چینی یا آمریکایی نیست. اگر تمام این درختان بتوانند وجود داشته باشند، بدون اینکه مسیحی یا هندو باشند؛ اگر تمامی این پرندگان بتوانند مرزهای ملیت وجود داشته باشند ... و زمانی که پرنده ای از مرز هندوستان می گذرد و وارد پاکستان می شود نیازی به هیچ روادید ندارد و نیازی به گذرنامه ندارد!...

بجز بشریت، زمین یگانه است. و مسئله فقط ارتقاء آگاهی انسان است.... ملیت ها می توانند ازبین بروند، مذاهب می توانند ازبین بروند، تبعیض ها می توانند ازمیان بروند و با این، خیلی از چرندیات ازبین خواهند رفت: وجود سیاستمداران بیفایده خواهد بود، کشیشان بیفایده خواهند بود، دیگر معابد و کلیساها و مساجد بیفایده خواهند بود. میلیون ها انسان خانه ندارند و خدا ، که فقط یک دروغ است ، میلیون ها خانه برای خودش دارد!

ما به روشی جنون آمیز زندگی کرده ایم و اینک انتخاب میان جنون و عقل سلیم است. اگر جنون برنده شود، ابداٌ زندگی وجود نخواهد داشت. اگر عقل سلیم برنده شود، زندگی برای نخستین بار از تمامی خرافات، مرزها و تقسیمات آزاد می گردد ، یک بشریت، یک زمین، آزادی بیان، آزادی حرکت، آزادی اینکه کجا می خواهید زندگی کنید. این زمین متعلق به ما است.





اشو عزیز
درونم چنان تنشی هست که قلبم را نابود می کند. سال هاست که این را می دانم و همیشه
از نگاه کردن به آن پرهیز کرده ام. وقتی در برابر شما می نشینم آن را احساس می کنم
و این مانع ذوب شدنم در شما می گردد. در این حوزه ی بودا از آن استفاده می کنم تا تنها، دورازدسترس و مغرور بمانم و نسبت به دیگران داوری کنم.
نگران آزادی زنی که دوست دارم نیستم، بلکه فقط زمانی آسوده ام که بر او مسلط باشم.
در کارم طالب موفقیت و تحسین هستم و از یاد می برم
تا از فرصتی که به من داده شده شاکر باشم.

اشو، می ترسم که یک روز بیدار شوم، فقط برای اینکه ببینم خیلی دیر شده است
و شما را از کف داده ام و این فرصتی را که شما به ما و من داده اید از دست داده ام.

آری مرشد عزیز و شیرینم، سوال دیگری ندارم ، فقط این نیاز عظیم برای افشاکردن خویش در پای تو و درخواست کلام الهی و راهنمایی و نورت.

درد زیادی هست اشو، و همچنین عشقی زیاد.



پراشانتامPrashantam ، تمام مشکل تو اراده برای قدرتwill-to-power است.

در کارت می خواهی قدرتمند باشی. تو یک درمانگر هستی؛ در گروه درمانی خودت مایلی قدرتمند باشی. حتی اگر عشق بورزی، می خواهی بر زنی که دوستش داری سلطه داشته باشی. این تنش تو، مشکل تو، اگر به یک نکته تقلیل بیابد، همان اراده برای کسب قدرت است.

خوب است که آن را افشا کردی، زیرا هر زخمی که باز شود، شروع به خوب شدن می کند. اگر آن را درک کنی ، که مشکل تو اراده برای قدرت است ، آنوقت چیزی وجود ندارد که نگرانش باشی. آنوقت باید به درونش نظر کنی ، که چرا این اراده برای قدرت از اول برخاسته است؟ این از عقده ی حقارت برمی خیزد. می بایستی همیشه خودت را با دیگران مقایسه کرده باشی: کسی برتر است و من کهتر.

در طول قرون آموزش چنین بوده است: که مردمان فرادست وجود دارند و مردمان فرودست؛ و تمام این آموزش یک دروغ است. فقط افراد منحصربه فرد وجود دارند ، هیچکس برتر یا کهتر نیست. نمی گویم که همه برابر هستند. پس بگذار بر این واقعیت تاکید کنم:

من اعتقادی به برابری ندارم، منحصربه فردبودن را باور دارم. برابری مفهومی بسیار فقیر و گنگ است. "همه باهم برابر هستند" یک احساس مسطح بودن و بی مزگی می دهد.
نه، گل مریم و گل سرخ و گل نیلوفر باهم برابر نیستند؛ طاووس ها و هدهدها نیز باهم برابر نیستند ، ولی تمامشان منحصربه فرد هستند.

مردم با این فکر زندگی کرده اند که یا تمامشان باهم برابر هستند و یا نابرابر! من مفهومی تازه به شما می دهم. برابری، نابرابری ، هردو دو روی یک سکه هستند. این سکه را کاملاٌ دور بینداز. هر فرد شخصیتی منحصربه فرد از خودش دارد: او نه برتر از دیگری است
و نه کهتر.

تو مراقبه نکرده ای. این یکی از فجایعی است که برای تمام درمانگران رخ می دهد. چون در گروه های درمانی آنان یک مرشد-کوچولوmini-guru می شوند، فکر می کنند که نیازی
به مراقبه کردن ندارند. آنان شروع می کنند به حل کردن مشکلات دیگران و ازیاد می برند که مشکلات خودشان در انتظار هستند تا حل بشوند. بنابراین شروع کن به مراقبه کردن؛
شروع کن به هشیارشدن که تو یک موجود منحصربه فرد هستی، درست همانگونه که دیگران چنین هستند. و زمانی که این فکر منحصربه فردبودن در تو جا افتاد، این نگرش داوری کردن را رها خواهی کرد. چه چیز برای داوری وجود دارد؟ ، مردم منحصربه فرد هستند.

فکر داوری کردن نسبت به دیگران بخشی از فلسفه ی قدیم بود که می گفت کسی برتر است و دیگری کهتراست: کسی قدیس است و دیگری گناهکار. آنوقت یقیناٌ مسئله ی قضاوت کردن پیش می آمد: برای اینکه کسی را قدیس بخوانی باید قضاوت کنی؛ وقتی کسی را گناهکار
می خوانی باید قضاوت کرده باشی. و این داوری کردن فقط مختص دیگران نخواهد بود،
در مورد خودت نیز خواهد بود.

وقتی قدیسی را می بینی، خودت را داوری می کنی: "من خیلی پایین تر هستم." و وقتی کسی احساس کهتری کند، می خواهد که قوی شود، تا به خودش و به دنیا اثبات کند که "من حقیر نیستم." با مفهوم منحصربه فردبودن تمام داوری ها ازبین می روند.

به یاد قصاب خیلی مشهوری افتادم. شهرت او در این بود که برای بیست سال متوالی حیوانات را برای پادشاه چین قصابی می کرد، ولی هرگز ابزار کارش را تغییر نداده بود. سلاح های او حتی پس از بیست سال کار مداوم، مانند روز اول تازه و نو مانده بودند. پادشاه پیر شده بود و قصاب هم پیر شده بود....

یک روز پادشاه در باغ قدم می زد. به مکان آن قصاب نزدیک شد و ابزارهای کارش را دید که بسیار تازه و نو در آنجا برق می زنند. از او پرسید، "چطوری ترتیب داده ای؟ تو آن ها را عوض نکرده ای، حتی آن ها را برق نینداخته ای؟"

قصاب گفت، "نیازی نیست ، زیرا وقتی حیوانی را تکه تکه می کنم، برای من یک مراقبه است. من مرید مرشدی هستم و از او سوال کرده بودم، <آیا باید حرفه ی قصابی را رها کنم؟> او گفته بود، <چرا؟ کس دیگری آن را انجام خواهد داد و هیچکس بهتر از تو انجام
نمی دهد، پس ادامه بده.>

"من حیرت کرده بودم که مرشدی که نیازاریnon-violence را آموزش می دهد مرا از ماندن در این حرفه منع نکرده است و برعکس به من می گوید که به قصابی ادامه بدهم. ولی او به من گفت، <تو موجودی نادر و منحصربه فردهستی: ادامه بده ولی از این کار یک مراقبه بساز. قبل از اینکه حیوانی را بکشی، به او بگو، برادر!.. وقتی او را می کشی پر از احترام و حرمت باش. از روی بی رحمی نکش؛ وقار داشته باش.>

" و به سبب آموزش های او ، وقار و مراقبه گونگی و احترام برای زندگی ، حیوانی که کشته می شود تقلا نمی کند، نمی جنگد و سعی نمی کند تا فرار کند. او بدون هیچگونه اصطکاک به تیغ های من اجازه می دهد تا کار کنند. برای همین است که این تیغ های من مانند روز اولشان نو و براق مانده اند. من کشتار می کنم ولی با قلب و با عشق."

قصاب های دیگری هم در آن کاخ بودند و نمی توانستند باور کنند که او چگونه موفق به این کار شده است. آنان می دیدند که او نخست حیوان را درآغوش می گیرد و می بوسد و با او حرف می زند و به او می گوید، "حتی اگر من هم تو را نکشم، دیگری تو را خواهد کشت. بهتر این است که من تو را سر ببرم، زیرا با حرمتی عمیق و عشق و محبتی ژرف چنین خواهم کرد: پس جنگی بین ما وجود نخواهد داشت. اجازه بده، تا که آزار نبینی. سعی نکن فرار کنی."

این قصاب ساده بعدها مرشد بزرگی شد. او عادت داشت به مردم بگوید، "من چیز زیادی
نمی دانم. آنچه می دانم این است که اگر حتی یک حیوان را دوست داشته باشید، او درک
می کند و حتی آماده است با خوشحالی در دستان شما کشته شود ، چون او را دوست دارید."

او از مرشد خودش پرسیده بود، "آیا مرا قضاوت نمی کنی که کاری گناه آلود انجام می دهم؟"

مرشد گفته بود، "آنان که داوری می کنند زندگی را درک نمی کنند. کسی باید قصاب باشد؛ کسی باید هیزم شکن باشد، کسی باید دزد باشد ، زیرا مردم به انباشتن پول ادامه می دهند."

یک دزد چیزی نیست جز یک سوسیالیست عملگرا!

ادارک عمیق سبب نگرش بدون قضاوت شما می شود: آنگاه کسی گناهکار نیست و کسی قدیس نیست. آنگاه تمام نکته این است: اگر یک گناهکار هستی، تا حد ممکن، به تمامی و
شدت هرچه بیشتر گنهکار باش ، زیرا آنچه نهایتاٌ مهم است تمامیت و شدت است. اگر یک قدیس هستی، نیمه دل نباش: به شدت و در تمامیت وجودت یک قدیس باش، زیرا در نهایت، همین به حساب می آید: نه اینکه چه می کنی، بلکه چگونه انجامش می دهی:
با مراقبه گونه بودن و در سکوت.

پراشانتام، نیازی نیست که نگران باشی که روزی بیدار شوی و ببینی که خیلی دیر شده است. هرگز خیلی دیر نیست. حتی اگر در آخرین نفس زندگی این را دربیابی همین کافی است. یک لحظه ی کوتاه از ادراک، وزین تر از یک عمر سوءتفاهم است: یک لحظه از ادراک،
یک عمر سوءتفاهم را پاک می کند ، پس هرگز دیر نیست.

و نگران این نباش که روزی احساس کنی مرا از کف داده ای. نمی توانی مرا از کف بدهی ، هیچکس نمی تواند. زیرا من هیچ انتظاری از شما ندارم. من شما را همانگونه که هستید می پذیرم و همیشه شما را چنان که هستید خواهم پذیرفت. من هیچ قضاوتی ندارم، پس چگونه می توانی مرا از دست بدهی؟ ولی این چیزی است که شما در طول قرن ها توسط آن شرطی شده اید: پدر به پسر می گوید <مرا از دست نده>do not fail me ، مرشد به مرید می گوید <مرا ازدست نده> آنان انتظار دارند که شما نوعی مشخص باشید و باید حتماٌ موفق باشید.

هرکاری که می کنی، با شدت انجامش بده. ولی نمی توانی مرا از دست بدهی زیرا من هیچ انتظاری ندارم؛ نمی توانید مرا ناکام کنید. من در طول سالیان بسیار با آدم های بسیاری کار کرده ام و سپس راه هایمان جدا شده است. من به آنان نمی گویم که به من خیانت کرده اند،
فقط می گویم که راه هایمان ازهم جدا شده است ، زیرا مسئله ی خیانت درکار نیست.
من هرگز درخواست وفادارماندن نکرده ام، پس چگونه می توانم بگویم که به من خیانت شده است؟ زندگی فقط ما را به نقطه ای آورده که نمی توانیم باهم باشیم.

قلب من هنوز برای آنان که به راه خودشان رفته اند سرشار از محبت است. هرکجا که هستند، برکات من همچون سایه آنان را تعقیب خواهد کرد.



فصل سیزدهم

16 فوریه 1987 ، هفت عصر

خداوند آن اقيانوسي است كه در آن هستيد



اشو عزیز
وقتی می گویید که مایل هستید ما سطح آگاهی دنیا را ارتقا بدهیم، برای من معما می شود.
من احساس می کنم که نیاز دارم با تمام نیرو پاهای خودم را روی زمین محکم نگه دارم.
و به نوعی "دنیا" را تماماٌ ازیاد می برم و از اینکه می توانم در سرور مست کننده و
رقص سکوت این حوزه ی بوداگون ناپدید شوم، خوشحال هستم.

پس ما چه باید بکنیم تا این نگرش شما را ارضا کنیم؟



پریم توریا، آنچه نیاز است برای ارتقای سطح بشریت انجام بدهی فقط این است که آگاهی خودت را تا اوج و تمامیت خودت ارتقا بدهی. نیازی نیست هیچ کار دیگری بکنی. پس هیچ معمایی وجود ندارد ، ذهن تو این معما را می سازد. زیرا ذهن همیشه جدا کننده است و تقسیم می کند: تو و دنیا. و آنوقت مشکل برمی خیزد: اگر باید برای بالابردن سطح آگاهی دنیا انرژی بگذاری، پس خودت چی؟ آگاهی خود تو هنوز به پرواز درنیامده است.

ولی تاجایی که به من مربوط است ، و این را باید همگی به یاد بسپارید، این تنها سوال توریا نیست ، شما دنیا هستید. جدایی وجود ندارد. لحظه ای که تو آگاهی خودت را بالاتر
می بری، معرفت دنیا را بالاتر برده ای. اگر بتوانی به اشراق برسی، در ظرفیت توان خودت، آنچه را که برای ارتقای آگاهی دنیا ممکن بوده انجام داده ای. تلاش بیشتری لازم نیست. درواقع، تلاش بیشتر یک مانع خواهد بود. شما باید تماماٌ روی وجود خودتان و شکوفا شدن خود متمرکز باشید.

زندگی یک قانون مخفی دارد: درست مانند آب که تمایل دارد در سطح تعادل باقی بماندon level، آگاهی نیز می کوشد تا درتعادل بماند. اگر آگاهی یک نفر به اوجی والا برسد،
به زودی بسیاری از مردم شاهد انفجارهایی در درونشان خواهند بود. همچنین واقعیتی شناخته شده وجود دارد که اگر به بیداری برسی، خود همان بیداری سبب ایجاد روندهای مشابه در اطرافت خواهد شد.

این ربطی به اعمال و کردار تو ندارد ، فقط با بیدار بودن: ناگهان در تمام اطراف تو، خواب شروع می کند به ازبین رفتن. درست همانطور که وقتی نوری را به اتاقی تاریک می آوری: نمی پرسی که حالا چگونه تاریکی را ازبین ببریم؟ آیا فکر می کنی تلاشی اضافی لازم است؟ خود همان نور تاریکی را ازبین خواهد برد.

نوری فراراه خویشتن شو، و در ظرفیت یک موجود انسانی، هرآنچه را که ممکن بوده برای ارتقای آگاهی تمام دنیا انجام داده ای.

کاملاٌ خوب است: تماماٌ مست شو؛ تمام مسرور باش و کاملاٌ ساکت باش، و چنان با شدت برقص که رقصنده ناپدید شود و فقط رقص باقی بماند.... با چنین شدت و چنین تمامیت، هزاران قلب ناگهان به رقص درخواهند آمد. شاید هرگز ندانند که منبع آن کیست، شاید هرگز ندانند که چه کسی این روند را ماشه چکانده... شاید هرگز ندانی که چند نفر را متحول
ساخته ای. ولی این اهمیتی ندارد: مستی تو مستی هزاران نفر می شود، رقص تو بسیاری را به همان سرور غرقه خواهد کرد؛ ترانه ات روی لبان بسیاری جاری خواهد شد، و سکوت تو در هزاران قلب به ارتعاش درخواهد آمد. تو فقط خودت را تغییر بده.

باردیگر تکرار می کنم: شما دنیا هستید.





اشو عزیز
وقتی در مورد زندگانی های گذشته صحبت می کنید من می ترسم.
من هرگز خاطره ای نداشته ام؛ تنها احساسی مبهم؛ و درجایی می دانم که نمی خواهم بدانم.... مگر اینکه خاطره ای از شما باشد. و در مورد زندگانی های آینده، بسیار غمگین می شوم ، فقط همین فکر که باید دوباره از نو شروع کنم: خانواده، مدرسه، مبارزه برای بقا
و بالاتر از همه: شما آنجا نخواهید بود.

چگونه شما را به یاد بیاورم، چگونه نتوانم این هدیه ی بزرگ را که شما هستید از یاد نبرم؟ مایلم این لحظه تا ابدیت کش پیدا کند و هرچیز دیگر را فراموش کنم.

آیا یک عمل جراحی بزرگی و جادویی ممکن است؟ می خواهم شفا بیابم...



کاویشو، من دقیقاٌ آن عمل جراحی جادویی را که درخواست می کنی انجام می دهم.
آیا فکر می کنی که کار من فقط انتقال واژه ها و مفاهیم و فلسفه هاست به شما؟
شما روی تخت جراحی من دراز کشیده اید.

نیازی نیست که گذشته را به یاد بیاوری. هرگاه در مورد گذشته صحبت کرده ام، فقط به این دلیل بوده تا شما آگاه شوید که قبلاٌ فرصت های بسیار را از دست داده اید. مراقب باش که این بار از دست ندهی.

هزاران زندگانی گذشته است و شما در یک چرخه و یک مسیر ثابت حرکت کرده اید. این بار از این دایره بیرون بزن. و اگر این بار بتوانی از این دایره بیرون بزنی، برای تو زندگی
آینده ای وجود نخواهد داشت ، ابدیت از آن تو است.

و این چیزی است که از من می خواهی: آیا راهی هست که این لحظه تا ابدیت کش پیدا کند؟ این است آن فرصت: این سکوت، این رقص، این سرور می تواند به شما کمک کند تا از این دور باطل بیرون بیا، و دیگر هرگز وارد رحمی دیگر نخواهی شد. همینجا باقی خواهی ماند ، نه به صورت بدن یافته، بلکه فقط همچون یک آگاهی خالص، منتشر شده در سراسر جهان هستی.

تمام تلاش من این است که شما را ترغیب کنم که از شبنم بودن به اقیانوس شدن جهش کنید.
و این عمل جراحی خیلی دشوار نیست؛ یکی از ساده ترین چیزهای ممکن است: فقط از ذهنت بیرون بیا. شاهد ذهنت شو؛ تمامی رفت و آمدهایش را تماشا کن. بخشی از آن ترافیک نباش؛ کنار جاده بایست ، زیرا تو ذهن نیستی.

زمانی که این جمله تجربه ات شد ، که تو ذهن نیستی ، دیگر مسئله ی زاده شدن در یک مسیر تکراری احمقانه درمیان نیست. این ذهن و هویت گرفتن با ذهن است که سبب حرکت تکراری در یک حلقه است. هویت نگیر. تو نه بدن هستی و نه ذهن. تو فقط آن شاهد خالص هستی.

این روشی ساده است ، ساده ترین روش برای بزرگترین تجربه ، میانبر ترین راه هاست. هرگاه وقت داری ، روی تخت که دراز می کشی، یا وقتی دوش می گیری ، به هیچ وضعیت بدنی خاصی نیاز نیست ، فقط یک شاهد بمان: شاهد بدن، شاهد تازگی آب،
خنکی آن و شاهد افکاری که در ذهن گذر می کنند. فقط با شاهد بودن، ذهن ازبین می رود.

یک روز، ناگهان سکوتی مطلق را در درونت خواهی یافت ، ترافیکی وجود ندارد....
جاده خالی است. عمل جراحی کامل شده است. باردیگر در بدنی زاده نخواهی شد، درحالیکه بخشی از حیات ابدی باقی خواهی بود.

و نگران نباش: من آنجا خواهم بود. من پیشاپیش آنجا هستم و شما را از دره های تاریکتان
به قله های نورانی فرامی خوانم. شروع کن به صعود کردن.

فقط به یک راه می توانی مرا ازدست بدهی و آن این است: اگر ذهنت را انتخاب کنی، آنوقت نمی توانی مرا انتخاب کنی. اگر مرا انتخاب کنی، باید که ذهنت را رها کنی.

در ابدیت زندگی، ما همگی باهم دیدار خواهیم داشت ، البته بدون عکس های قدیمی خود و بدون چهره های کهنه مان. ولی هیچکس در این فراگیرشدن فردیت آگاهی خودش را ازدست نخواهد داد. او بخشی از کائنات می شود و بااین وجود، کائنات فردیت او را ازبین نخواهد برد، بلکه آن را غنا خواهد بخشید. بنابراین، نه تنها من، بلکه تمام ارواحی که وارد زمان
شده اند و به ورای زمان رفته اند، هنوز هم در اینک و اینجا وجود دارند.

در زندگی ماهاویرا داستان زیبایی وجود دارد. پیروان او قادر نبوده اند که راز این داستان را بازگو کنند. این به یقین داستانی واقعی نیست، یک تمثیل است، یک شعر: راهی غیرمستقیم برای بیان حقیقت. داستان می گوید که ماهاویرا هرگز سخن نگفت. واقعیت تاریخی این است که او بطور مداوم برای چهل سال حرف می زد. ولی داستان چنین است که ماهاویرا هرگز سخنی نگفته است. او همیشه ساکت بود و در گروه مخاطبین او سه دسته افراد وجود داشتند: یکی آنان که بدنشان را ترک کرده بودند و دیگر وارد بدن نشده بودند. آنان همه جا حضور داشتند و فقط برای ماهاویرا قابل دیدن بودند و دیگران آنان را نمی دیدند.

دسته ی دوم انسان ها بودند ، سالکین و جویندگان حقیقت که توسط شخصیت گیرا و جذابش گرد او جمع شده بودند.

و سومین گروه، نزدیک ترین مریدانش بودند ، یازده مرید. آنان نیز انسان بودند ولی باید آنان را در طبقه ای جداگانه قرار بدهیم زیرا وارد چنان یگانگی با مرشد خودشان شده بودند که می توانستند سکوت او را بفهمند.

او هرگز سخن نگفت ، ولی آن یازده مرید که گانادارا هاganadharas خوانده می شوند، برای مردمی که نمی توانستند آن سکوت را بفهمند سخن می گفتند. آنان چیزهایی را که ماهاویرا با سکوتش به آنان منتقل می کرد برای مردم می گفتند.

و دو مدرک و سند وجود داشت که آیا آنان سکوت ماهاویرا را درست شنیده اند یا نه. یکی این بود که آن یازده مرید خودشان مریدان خود را داشتند: یازده شاخه از مریدان وجود داشت؛ اگر همگی آنان همان پیام را سخن می گفتند. و این یک مدرک بود که کسی چیزی نادرست نشنیده است و کسی از خودش پیامی درست نکرده باشد.

و دومین مدرک و سند این بود که هروقت آن یازده مرید سخن می گفتند، آن ارواح بدن نیافته که حاضر بودند شروع می کردن به گلباران کردن این یازده مرید، زیرا آنان قادر بودند بطور مستقیم پیام ها را درک کنند. و آنان شادمان بودند زیرا اگر آن یازده مرید وجود نداشتند، پیام ماهاویرا گم می شد و ازدست می رفت. آن ارواح بدن نیافته قادر به ارتباط گرفتن با مردم نبودند. آن یازده گانادارا، بعنوان مدرکی برای تمام انسان ها، گلباران می شدند تا ثابت شود که ارواحی که قبلاٌ به روشنی رسیده اند هنوز هم حمایتشان می کنند و نشان می دهند که این مریدان خاص دقیقاٌ همان چیزی را منتقل می کنند که ماهاویرا با سکوتش بیان می کند.

دادن سند تاریخی برای این داستان بسیار مشکل است. ولی تجربه ی خود من این است که شاید پایه ای در واقعیت داشته باشد، زیرا من چند نفر از مریدان خودم را می شناسم که وقتی سکوت می کنم مرا درک می کنند. و هرآنچه که آنان درک می کنند دقیقاٌ همان است که من می خواستم منتقل کنم ولی آن را در خودم نگه داشتم. اینجا نیز بسیاری از شما نه تنها کلام مرا درک می کنید، بلکه سکوت مرا نیز می فهمید.

روزی که برق رفت من نامه های زیادی دریافت کردم که می گفت آن نشستن در سکوت برای چند لحظه چه تجربه ی زیبایی بوده است. در هر گردهمایی دیگری در دنیا، این قطع برق یک اختلال می بود ولی در این جمع، یک تجربه ی بزرگ بود ، مردم این وقفه را بسیار دوست داشتند. شاید آن قطع برق عمدی بوده باشد ولی آن مردم دریافتند که ما از آن لحظات لذت بردیم، و از آن روز به بعد، ما دیگر قطع برق نداشته ایم.

کاویشو، به گذشته فکر نکن و به آینده فکر نکن. من اینجا با شما هستم و قلب شما را
می شناسم. تو اینجا با من هستی و نیازی نیست بترسی که فرصت را ازدست بدهی.
تو به آن ارضاء نزدیک و نزدیک تر می شوی ، به آن ارضای نهایی.
تو یکی از برکت یافته ترین مریدان من خواهی شد.



اشو عزیز
خیلی مایلم که سوال های زیبا و واژگان زیبا پیدا کنم،
ولی هیچ چیز به نظرم نمی آید. در این لحظه درمی یابم
که یکی از ژرف ترین خواسته هایم این است که شما نام مرا صدا بزنید.



پریم آنوتوشاPrem Anutosha ، تو نامی بسیار زیبا داری. یعنی "عشق" و "رضایت کامل" عشق کامل ترین رضایت است. بزرگترین مصیبت در زندگی این است که عشق انسان ارضاء نشده بماند. این ارضا نشدن فقط مختص به عشق نیست ، این ارضا نشدن خود روح انسان است.

می خواستی نام خودت را از لبان من بشنوی... من خواسته ی تو را برآورده کردم.
مایلم که این نام فقط یک نام باقی نماند ، واقعیت تو نیز بشود.

این نام زیباست ولی واقعیت آن میلیون ها بار زیباتر است.



اشو عزیز
تازه ترین اخبار از منابع بهداشت عمومی و پزشکان تخصصی این است که امروزه کشیشان کاتولیک یکی از بالاترین گروه های خطر بیماری ایدز هستند، زیرا که نرخ همجنسبازی
در میان آنان بسیار بالا است. به نظر می رسد که کشیشان کاتولیک ده برابر بیش از سایر افراد جمعیت گرایش همجنسبازی فعال دارند.

اشو عزیز، من از رفتن شما به واتیکان نگران هستم!



پریم آمریتوPrem Amrito، این وظیفه ی تو است که نگران باشی.
او پزشک خصوصی من است، و اگر من به واتیکان بروم، او باید همراه من بیاید.

ولی چنین نخواهد شد. پاپ چنان ترسویی است که به دولت ایتالیا اجازه نخواهد داد... يك سال است كه مانع شده اند؛ و این پیام از طرف یکی از دوستان نزدیک نخست وزیر ایتالیا است که این پاپ است که با لجبازی مطلق اصرار دارد که تحت هیچ شرطی من نباید وارد خاک ایتالیا شوم.

حالا مشکل دیگری برخاسته است: پزشک شخصی خودم نمی خواهد من به واتیکان بروم.

اوضاع کاتولیک بدتر و بدتر می شود. به یقین آنان گروهی با مخاطره ی بالا هستند: کشیشان کاتولیک ده برابر بیشتر در معرض آلودگی به ایدز قرار دارند و این ده برابر نیز رقم درستی نیست زیرا آنان به هر ترتیب که شده سعی دارند آن را پنهان کنند.

بسیاری از کشیشان کاتولیک از بیماری ایدز مرده اند، ولی کلیسای کاتولیک اعلام کرده که از این بیماری یا آن بیماری مرده اند. کلیسا نمی خواهد قبول کند که آنان در اثر ایدز مرده اند.

این اخبار از سوی محافل پزشکی به بیرون درز کرده است، زیرا حرفه ی پزشکی از خطر آن وحشت کرده است یک کشیش، به ویژه یک کشیش کاتولیک، در جلسات اعتراف کردن بطور خصوصی با مردم در تماس است....

و بیماری فقط ده برابر نیست...این ده درصد اینک مورد پذیرش قرار گرفته است. آنان سال ها بود که انکار می کردند که همجنس بازی در میانشان شایع است؛ اینک آنان پذیرفته اند که بیماری ایدز ده برابر بیشتر در میان آنان وجود دارد تا در میان هر گروه دیگر. و چند نفر از این کشیشان از بیماری ایدز رنج می برد؟ کلیسا ساکت است، و این ها خادمین مردم هستند!

در آمریکا دو کشیش را یافتند که مبتلا به ایدز بودند. بلافاصله آنان را به شهرهای دوردست منتقل کردند. آنان را از کلیسا اخراج نکردند زیرا می ترسیدند که افشاگری شود. آنان از کلیسا باج خواهی کردند: "اگر ما را اخراج کنید، ما افشا می کنیم که به سبب بیماری ایدز ما بوده، و نه تنها ما، بلکه بسیاری از همکاران ما نیز به این بیماری مبتلا هستند."

بنابراین آنان به کلیساهای دیگر منتقل شدند تا این بیماری را به شهرهای دیگر سرایت دهند.
و وقتی که آن شهرها خبردار شدند، آنوقت یک مشکل درست شد زیرا مردم اصرار داشتند که این دو نفر باید مرخص شوند و نباید کلیساهای دیگری به آنان واگذار شود. ولی مشکل این بود که اگر این دو مرخص می شدند؛ دست به افشاگری می زدند. بنابراین آنان ارتقای رتبه یافتند و با تمام مزایا و حقوقشان به صومعه های دیگر منتقل شدند. تمامی مدیریت کلیسا به نظر احمق می آید: صومعه ها پر از همجنسبازان هستند و فرستادن این دو کشیش برای پنهان شدن در آن صومعه ها خطری است برای تمام کشیشان و راهبان ساکن در آن صومعه ها!

در یک صومعه در اروپا، نیمی از ساکنانش همجنس باز هستند ، و تقریباٌ هزار و پانصد نفر در آنجا زندگی می کنند. حالا این یک تضاد بزرگ است ، زیرا هزاروپانصد نفر رقم کوچکی نیست. هفتصدوپنجاه نفر همجنس باز تایید شده وجود دارد. آنان صومعه را به دو بخش تقسیم کرده اند و یک بخش متعلق به همجنسبازها است. آنان کشیش اعظم خودشان را انتخاب کرده اند و اعلام کرده اند که همجنسبازی برخلاف مذهب کاتولیک نیست.

حالا شما نمی توانید هفتصدوپنجاه نفر را بیرون بریزید. آنان شما را در برابر تمام دنیا افشا خواهند کرد. و این در تمام صومعه ها اتفاق افتاده است، زیرا پاپ هر روز اصرار دارد....

آناندو آخرین آمار راهبان کاتولیک را آورده است: پاپ هر روز از حکومت های جهان درخواست می کند تا همجنسبازی را بعنوان یک گناه اساسی و یک جرم به رسمیت بشناسند ، مجازاتش دست کم ده سال زندان باشد! چرا او ناگهان اینهمه علاقه پیدا کرده که همجنسبازان را به زندان بفرستد و تمام دولت ها باید آن را یک جرم و گناه بزرگ بشناسند؟

عقب ماندگی ذهنی انسان چنان است هیچکس به خودش زحمت نمی دهد که بداند همجنسبازی فقط یک عارضه است. و انسان می تواند ببیند که حتی در قرن بیستم نیز نمی توانیم یک منطق ساده را درک کنیم. پاپ از یک سو مرتب می گوید، "همجنسبازی را بعنوان یک جرم محکوم کنید؛ و زندگی در تجرد را در تمام منبرها و کلیساها، بعنوان تنها درمان، تحسین کنید." واقعیت این است که: زندگی در تجرد سبب همجنس بازی است.

چرا کشیشان پروتستان اینهمه از همجنسبازی رنج نمی برند؟ چرا همجنسبازی در خاخام های یهودی اینهمه شایع نیست؟ چرا فقط کاتولیک ها؟ و به زودی همین اوضاع را در معابد هندو و صومعه های جین و بوداییان خواهید یافت ، هرکجا که زندگی در تجرد celibacyقانون باشد، همجنس بازی باید که وارد شود.

و هر تلاش صورت می گیرد تا مسئولیت آن را روی دیگری پرتاب کنند. هیچکس شهامت ندارد که یک نکته ی ساده را بگوید: زندگی در تجرد سبب است. بگذارید که زندگی تجردی محکوم شود! ده سال زندان برای کسی که بخواهد در تجرد زندگی کند... و همجنسبازی ازمیان خواهد رفت. بگذارید تمام راهبان و راهبه ها باهم ازدواج کنند، اگر هم ازدواج نکنند، پس بگذارید صومعه های راهبه ها و راهبان یکی شود و مختلط ، و همجنسبازی
ازبین خواهد رفت.

ولی هیچکس مایل نیست ببیند که زندگی مجردی سبب است، زیرا این اصل اساسی مذهب آنان است. بنابراین کاملاٌ کور هستند.

چند روز پیش گزارش دیگری شنیدم: در آفریقا، جایی که شاید ایدز از همه جا فراگیرتر باشد، دانشمندی که سرگرم تحقیق بود که چرا ایدز اینهمه در آفریقا شیوع دارد، کشف کرد که این بیماری از میمون ها به انسان رسیده است. او دریافت که خوردن گوشت میمون سبب ایجاد ایدز می شود.

ولی او باید بداند که هنوز هم خود شرطی شدگی هایش مشغول کار است: آن میمون های بیچاره از کجا ایدز گرفتند و گوشتشان پر از ویروس شد؟ در آفریقا این نکته شناخته شده است که در اعماق جنگل ها مردم با میمون های ماده آمیزش می کنند. این باید انسان باشد که ایدز را در میمون ها ایجاد کرده ، و حالا میمون های بیچاره را برای ایدز مورد سرزنش قرار می دهند! ولی این احمقانه است زیرا اگر در افریقا مردم در اثر خوردن گوشت میمون دچار ایدز می شوند.... راهبان کاتولیک در اروپا و آمریکا که گوشت میمون نمی خورند! پس این نمی تواند علت واقعی باشد.

تمام مذاهب برای هزاران سال است که اصرار داشته اند زندگی بدون آمیزش جنسی چیزی روحانی است. هیچ چیز روحانی در آن وجود ندارد. ولی می شد آن را تحمل کرد: اگر کسی بخواهد زندگی جنسی نداشته باشد این آزادی اوست؛ ولی اگر همجنس باز شود دیگر آزادی او نیست ، او وارد زندگی فردی دیگر می شود. بازهم می شد آن را تحمل کرد، زیرا مسئله فقط دو نفر است و اگر هردو راضی باشند.....

ولی اینک مسئله اهمیت عظیمی پیدا کرده است. این کار سبب شیوع بیماری علاج ناپذیری
می گردد. و این بیماری بصورت های عجیبی مردم را آلوده می سازد. شاید با بیمار مبتلا
به ایدز رابطه ی جنسی نداشته باشید ، بااین وجود بازهم مبتلا خواهید شد. هرچیز که از بدن شخص مبتلا بیرون بیاید ناقل ویروس است ، حتی اشک های او. اگر کودکی گریه می کند، بهتر است بگذارید تا گریه کند! اشک هایش را با دست هایتان پاک نکنید ، زیرا کودکان بسیاری هستند که با ایدز به دنیا می آیند ، زیرا پدر یا مادرشان مبتلا به ایدز بوده است.

و زمان زیادی طول می کشد تا این بیماری پخته شود ، هشت تا ده سال. زمانی که پخته شد آنوقت دو سال طول می کشد تا آن شخص بمیرد. ظرف دو سال محکوم به مرگ است.
ولی در طول این هشت سال می تواند به تولید مثل ادامه بدهد ، و تمام آن کودکان آلوده
به ایدز خواهند بود.

دیر یا زود حتی بوسیدن نیز باید ممنوع شود زیرا بزاق دهان ناقل ویروس است. فقط اسکیموها کار درستی می کنند ، آنان در تمام تاریخشان بوسه نداشته اند. وقتی برای نخستین بار دیدند که مبلغان مذهبی همدیگر را می بوسند، نمی توانستند باور کنند: "این مردم چقدر کثیف هستند! بزاقشان را با هم مخلوط می کنند و با زبان همدیگر بازی می کنند ، بوسه فرانسوی؟!"

اسکیموها توانستند زشتی و کثیفی این را ببینند. آنان هرگز همدیگر را نبوسیده اند، بجای بوسیدن، آنان روش بسیار بهداشتی تری برای نشان دادن عشقشان دارند: دماغ هایشان را
به هم می مالند! بسیار تمیزتر و بهداشتی تر است ، بجز زمانی که دچار سرماخوردگی هستند: در آن وقت می تواند خطرناک باشد. وقتی آب از بینی ات روان است هیچکس مایل نیست با دماغ تو عشقبازی کند!

آمریتو، من گفته ام که مایلم به واتیکان بروم، ولی واتیکان آماده نیست از من استقبال کند.
و این نخستین بار نیست که من این را گفته ام. بارها این را گفته ام: بخصوص به روزنامه ها و رسانه های خبری که از ایتالیا می آیند. دیروز باید آن را می گفتم زیرا یک خبرنگار زن اینجا بود: جولیا و این سوال او بود.

پاپ هیچگونه ادراک مذهبی یا فلسفه ی عمیقی ندارد. خود مسیحیت چنان مذهب فقیری است که در هیچ کشوری روی قشر روشنفکر تاثیری نداشته است. برای نمونه، در هندوستان امروزه اقلیت مسیحی وجود دارد که تعدادشان زیاد است ، سومین مذهب بزرگ در هندوستان هستند. ولی تمام کسانی که مسیحی شده اند گدا، مردمان قبایل ابتدایی، یتیم ها، روسپیان و بیوه زنان هستند ، که بعنوان هندو نمی توانند دوباره ازدواج کنند، ولی
بعنوان یک مسیحی می توانند! و این مردم به این دلیل مسیحی نشده اند که به برتری مسیحیت نسبت به دین خودشان اعتقاد دارند.

تائوئیسم، بودیسم و جینسیم در تحلیل های خود از معرفت انسانی و یافتن راه هایی برای کمک به بشریت برای بازگشت به وطن، بسیار والاتر هستند.

مسیحیت هیچ چیز قابل مقایسه با این ها ندارد و هرچه دارند را می توان به سادگی توسط بحث و استدلال نابود کرد ، و پاپ این را درک می کند؛ تمام مسیحیان این نکته را می فهمند.
من با کشیشان و اسقف های زیادی در تماس بوده ام و شرمندگی آنان را دیده ام ، زیرا آنان
نمی توانند هیچکدام از اصول اساسی مذهب خودشان را با استدلال حمایت کنند.

بنابراین، آمریتو، نیازی به ترسیدن نیست ،نه آنان به من اجازه خواهند داد به آنجا بروم و
نه تو اجازه می دهی که بروم. ولی اجازه بده که گاه گاهی پاپ را بکوبم!



اشو عزیز
یک ماهی اقیانوس پرسید، "مرا ببخش، تو از من مسن تر هستی، پس می توانی به من بگویی: کجا می توانم آن چیزی را که اقیانوس نام دارد پیدا کنم؟

ماهی مسن تر پاسخ داد، "اقیانوس چیزی است که تو اکنون در آن هستی."

ماهی ناامید شده گفت، "آه؛ این است؟ ولی این آب است. آنچه من می جویم اقیانوس است."
و او شناکنان دور شد تا جایی دیگر را بگردد.



آناند کاتیایانیAnand Katyayani ، این تمثیلی قدیمی است. ولی این یکی از زیبایی های تمثیل است ، که هرگز کهنه نمی شوند، همیشه مربوط هستند.... زیرا تمثیل در مورد شماست ، نه در مورد ماهی، نه در مورد اقیانوس.

همه جویای حقیقت هستند: همه کس در جست و جوی خداوند است، همه طالب معجزات هستند و رازهای منبع زندگی. و اوضاعی یکسان است: ماهی جوان تر از ماهی مسن تر می پرسد: "آن چیز که اقیانوس نام دارد چیست؟ من در موردش خیلی می شنوم."

و ماهی مسن تر می گوید، "تو در آن هستی."

و طبیعتاٌ ماهی جوان تر گفت، "ولی این آب است ومن در جست وجوی اقیانوس هستم."
او چنان ناکام شده بود که گفت، "بهتر است دور شوم و برای یافتن حقیقت به جایی دیگر بروم و اقیانوس را پیدا کنم."

خداوند آن اقیانوسی است که شما در آن هستید، زیرا خداوند نام دیگری است برای زندگی.
شما هر لحظه خداوند را با تنفس هایتان به درون و بیرون می کشید. این خداوند است که در قلب شما می تپد. این خداوند است که در خون شما جاری است. خداوند مغزاستخوان شماست و استخوان ها و هوشمندی شما و خود آگاهی شماست. ولی چون ماهی در اقیانوس زاده شده ،_ بسیار نزدیک است ، فکر می کند که این فقط آب است.

این فقط هوا است که شما تنفس می کنید. و مردم درست مانند آن ماهی در جست و جو هستند و هرگز نخواهند یافت ، تا زمانی که از جست و جو بازایستند و فقط به آنچه که خود هستند نظر کنند، و اینکه آگاهی شان چیست و زندگی شان چیست. و تعجب خواهند کرد که نیازی نبوده به جایی بروند. هرآنچه که آنان در بیرون و محیط اطراف در پی آن بودند،
در درونی ترین هسته وجودشان در خودشان وجود داشته است.

تمامی جهان هستی خداوند است. این مذاهب هستند که این کذب را درست کرده اند که خداوند دنیا را خلق کرده است و بنابراین این فکر را داده اند که خدا و دنیا دو چیز هستند و بنابراین آنان باید در پی خداوند باشند.

من مایلم این دوگانگی را کاملاٌ نابود کنم. خداوند خالق نیست، بلکه خود خلقت است.
او در درختان وجود دارد و در رودخانه ها و در ماه و در خورشید و در تو.

بجز خداوند هیچ چیز وجود ندارد.



جوینده همان جستنی است و صیاد همان صید. و ناظر همان منظر است. و لحظه ای که این را دریابی، چنان آسودگی عمیقی خواهد آمد و چنان آرامش عمیقی بر تو نازل می شود که قبلاٌ در خواب هم نمی دیدی. چشمانت چنان شفافیتی خواهند یافت که در همه جا زیبایی خواهی دید: یک زیبایی وصف نانشدنی، یک خیر عظیم. در کوچکترین چیز این زندگی تپش کائنات را احساس خواهی کرد. این دنیا پرستشگاه ما است و این خدای ما است و ما بخشی از آن هستیم.



پرستنده از پرستیدنی جدا نیست. درک این وحدت زنده، دیانت واقعی است.



فصل چهاردهم

17 فوريه 1987، هشت صبح

كليد طلايي



اشو عزیز

اینک مدتی است که من به این نکته نگاه می کنم که چرا و چگونه از خودم محافظت می کنم و خودم را از چه کسی محافظت می کنم. در می یابم که این خودش را توسط نخوت بیان می کند و در ایمن بودن از اینکه همیشه در سوی دهنده باقی بمانم.
خودم را مانند یک موشک احساس می کنم که آماده ی پرتاب شدن است:
تمام سیستم ها آماده هستند و فقط هنوز یک قفل وجود دارد: قفل محافظت از خود.
اشو آیا ممکن است کلید این قفل محافظت را به من نشان بدهید ،
یا اینکه قفلی وجود ندارد؟



دیویدDavid، انسان با مرگ در قلبش زاده می شود. همانطور که رشد می کند، مرگ نیز رشد می کند. زندگی و مرگ تقریباٌ مانند دو بال هستند. روزی که زندگی به اوجش برسد، مرگ نیز به اوج خودش خواهد رسید: این ترس از ناشناخته و نیاز به محافظت برای همین است.

ولی فقط یک راه برای بازکردن قفل وجود دارد ، فقط یک کلید. نیاز به محافظت شدن فقط زمانی می تواند ازبین برود که تو درک کنی که این زندگی که تو شناخته ای، آن زندگی ابدی نیست. شبنم باید بمیرد؛ راهی برای محافظت از آن وجود ندارد.

ولی مرگ شبنم فقط یک آغاز است. پایان نیست: این آغاز خود اقیانوس است. آن شبنم اقیانوس می گردد. آنگاه تمام ترس ها ، از ناامنی، از مرگ، از بیماری و از پیری ، همگی باهم ازبین می روند.

ولی انسان درست ضد این کار می کند. با دیدن اینکه خواسته ای برای محافظت شدن وجود دارد، او سعی می کند تا انواع حفاظت ها را پیدا کند ، با پول، با قدرت و با کسب احترام. ولی آن اشتیاق به سادگی یکی است: "من باید به نوعی چنان قوی و چنان امن بشوم که ترس از ناشناخته، از مرگ بتواند فراموش شود."

ولی راهی برای ازیادبردن آن نیست. می توانی با هزار ویک چیز سرگرم شوی ولی این ترس همیشه آنجا مانند یک جریان زیرین وجود دارد ، زیرا این پدیده ای طبیعی است.
مرگ چیزی نیست که از خارج وارد شود.

من همیشه عاشق این تمثیل باستانی بوده ام: پادشاهی از مرگ بسیار وحشت داشت.
او سرزمین های بسیاری را فتح کرده بود و یک جنگاور بزرگ بود. او بقدر کافی امن بود و امنیت داشت ، نیازی به ترسیدن او نبود. ولی مشکل این است: مرگ از خارج وارد
نمی شود ،_ در درونت رشد می کند. تو آن را با تولدت همراه می آوری.

ولی هیچکس این را به او نگفته بود. برعکس، مشاورینش به او گفتند، "باید برای خودت قصری بسازی بدون پنجره و بدون در ، فقط یک در و بر آن در باید هفت نوع محافظ و نگهبان بگماری. به یک نگهبان نباید اکتفا کرد. هفت رده از نگهبانان لازم است.... آنوقت مطلقاٌ در امان خواهی بود."

او آن قصر را ساخت. فکری منطقی به نظر می رسید: ولی هرآنچه که منطقی باشد الزاماٌ واقعی نیست ، منطق با زندگی انطباق ندارد. آن قصر ساخته شد. پادشاه بسیار خوشحال بود. سیستم نگهبانی بسیار امن بود. فقط یک در وجود داشت و هیچ دشمنی نمی توانست از
هیچ کجا وارد شود.

یکی از دوستانش، یک شاه دیگر، در مورد این قصر شنید و برای دیدن آن آمد. بسیار
تحت تاثیر واقع شد. در داخل، یک شاهکار هنری بود و تماماٌ از سنگ مرمر ساخته شده بود: تمام وسایل لذت بردن پادشاه در آنجا وجود داشت: باغچه ها و حوض ها و آبشارهای زیبا... ولی همه چیز در داخل قصر بود. دوست شاه به او گفت، "مایلم در سرزمین خودم قصری درست شبیه این داشته باشم. خیلی امن است."

وقتی که آن دوست آنجا را ترک می کرد، شاه میزبان بیرون آمد و دوستش باردیگر از او تشکر کرد. وقتی که میهمان سوار ارابه ی طلایی اش می شد گفت، "من واقعاٌ سپاسگزارم، زیرا تو چیزی ساخته ای که واقعاٌ امن است. فقط معمار و سنگتراش های خودت را به من بسپار؛ می خواهم دقیقاٌ همین قصر را در سرزمین خودم بسازم."

درست در همین وقت یک گدا که در خیابان نشسته بود شروع کرد به خندیدن.
هردو پادشاه شرمگین شدند و شاه میزبان از آن گدا پرسید، "چرا می خندی؟"

او گفت، "من زمانی خودم یک شاه بودم، ولی فقط برای یافتن امنیت بود که گدا شدم. از وقتی که گدا شده ام هیچکس علاقه ای به کشتن من ندارد. حالا بدون ترس در خیابان می خوابم.
یک توصیه برای شما دارم و من از هردوی شما مسن تر هستم و سرزمین من بسیار از سرزمین شما وسیع تر بود.

"توصیه ی من این است که در قصر تو یک نقص وجود دارد. من اینجا نشسته بودم و تماشا می کردم ، ولی هیچکس به این نقص توجهی نداشته است."

شاه پرسید، "کدام نقص؟"

گدا گفت، "یک در وجود دارد. بهترین امنیت برای تو این است که بگذاری سنگتراش آن در را ببندد. بجای در یک دیوار زیبای مرمرین خواهد بود. آنوقت هیچکس نمی تواند وارد آنجا شود. حتی آن هفت ردیف نگبانان هم می توانند توطئه کنند تا پادشاهی را به دست آورند ، غیرقابل تصور نیست. تو در دست های این هفت نگهبان قرار داری. اگر آنان با هم متحد شوند می توانند تو را بکشند و پادشاهی را میان خود تقسیم کنند. و این چنان ساده است که باید به فکرشان برسد. تو فکر می کنی که امن هستی ، بیش از هر زمان ناامن هستی: تو فقط در دست های این هفت مرد قرار داری."

شاه گفت، "فکرت درست است، ولی اگر دری برای بیرون آمدن وجود نداشته باشد،
پس فایده ی زندگی کردن چیست؟"

و آن گدا دوباره خندید و گفت، "نیازی نیست بیرون بیایی. مرگ می تواند بدون در هم وارد شود ، زیرا درواقع از بیرون وارد نمی شود: او در درونت نشسته است، درست مانند
یک دانه."

شاید تو زیاد هشیار نباشی دیوید، هیچکس خیلی هشیار نیست ، که تو هر روز در حال مردن هستی: اینچ به اینچ. و یک روز آن روند کامل می شود. مرگ یک واقعه نیست، بلکه یک روند است: طول آن مساوی است با طول زندگی. اگر قرار باشد هفتاد یا هشتاد سال زندگی کنی، مرگ نیز هشتاد سال دارد که با تو زندگی کند.

این زندگی ، آنچه ما بعنوان زندگی می فهمیم ، در دست های مرگ قرار دارد و هیچ راهی برای محافظت از آن وجود ندارد. ولی من یک کلید طلایی می شناسم: باید لایه ای ژرف تر در وجود خودت پیدا کنی، عمیق تر از این زندگی و عمیق تر از این مرگ.
آن لایه ی عمیق تر ابدی است. نیازی به محافظت از آن نیست: توسط تمامی جهان هستی محافظت شده است. قفلی وجود دارد و آن ذهن تو است که مانع به درون رفتن تو می شود.
و کلیدی هست: آن را مراقبهmeditation می خوانم.

در برابر مراقبه، ذهن ناپدید می شود. نه اینکه آن قفل باز بشود... بلکه آن قفل به سادگی
ازبین می رود و تو وارد ملکوت ابدیت می گردی. و تنها آنوقت است که شخص احساس امنیت می کند.

حتی اگر مرگ بیاید، و باید که بیاید، تو آن را مشاهده می کنی: نخواهی مرد. بدنت خواهد مرد، ذهنت خواهد مرد، ولی تو قبل از مردن این ها را ترک کرده ای. تو از هردوی لایه ی سطحی عمیق تر رفته ای.

بجز از طریق مراقبه، هیچکس ابدیت را نشناخته است و چیزی در مورد بقا و بی زمان بودن وجود ما نشناخته است. بنابراین به نظر من مذهب یعنی مراقبه. هرچیز دیگر سطحی است و غیراساسی.

معجزه ی مراقبه همین است: که مردم را ازهم جدا نمی کند. چیزی به نام مراقبه ی مسیحی یا مراقبه ی هندو و مراقبه ی محمدی یا مراقبه ی یهودی وجود ندارد.

مراقبه یک علم است. هرآنچه که در مذاهب غیراساسی است، مردم را تقسیم می کند و غیراساسی چنان بزرگ می شود و چنان سنگین که آن کلید کوچک مراقبه گم می شود و ازیاد می رود. مردم از من ناراحت می شوند و آزرده می شوند زیرا من می خواهم که آنان مسیحی نباشند و هندو نباشند و جین نباشند ، بلکه فقط مراقبه کننده باشند.... زیرا مراقبه تنها مذهب اساسی است که می تواند شما را به وجود واقعی خودتان متصل سازد.

واژه ی مذهب باید درک شود: یعنی "به هم متصل کردن" شما بسیار از خود دور شده اید.

بازگشت دادن شما به واقعیت خودتان تنها دیانت موجود است.



اشو عزیز

بارها در مراقبه هایم از شما درخواست کرده ام که فاجعه ی عظیمی را که امروز بر زمین رخ می دهد به من مستقیم نشان ندهید، زیرا که می دانم چنان رنجی را نمی توانم تحمل کنم. ولی با این حال، من این رنج را در همه وقت احساس می کنم، حتی با وجود میانگیرهایم.
می دانم که شما برای این زمین یک نور هستید و دانستن این مسئولیت زیادی را باخود حمل
می کند. سپاسگزار خواهم شد با من در مورد کمک کردن، دانستن اینکه که نمی توانم
کمک کنم و وحشت از احساس ناتوانی سخن بگویید ، و همچنین از آسوده شدن،
وقتی که چنین حالت اظطراری را احساس می کنم



پریم کاویشاPrem Kavisha ، می توانم تشویش تو را برای تمامی بشریت و این سیاره ی زمین درک کنم، زیرا ما هرروز به یک فاجعه نزدیک تر و نزدیک تر می شویم.

دلیلش این است که آن فاجعه بسیار نزدیک می شود؛ حتی با میانگیرهایتbuffers نمی توانی آن را فراموش کنی، و این دردناک است. وبیشتر آزار می دهد زیرا احساس می کنی که نمی توانی کمک کنی؛ هیچ کاری از تو برنمی آید. این فقط ورای ظرفیت هر فرد است که از آن مصیبت، از این فاجعه ی خودکشی دسته جمعی که تقریباٌ قطعی به نظر می رسد، جلوگیری کند. ولی من راهی از خودم دارم.

توبه این دلیل احساس ناتوانی می کنی زیرا چنین فکر می کنی که باید به دیگران کمک کنی تا درک کنند و این شغلی غیرممکن است. دنیا خیلی بزرگ است و مردم چنان پر از خشونت هستند که به نظر نمی رسد که آن مصیبت از بیرون وارد می شود، بلکه این خشونت انباشته شده در خود مردم است که این زمین را به انفجار خواهد کشاند.

ولی در مورد کمک کردن فکر نکن. آنوقت احساس ناتوانی نخواهی کرد و تنش نخواهی داشت. من احساس ناتوانی نمی کنم. من تنش ندارم. من هیچ تشویشی ندارم و من بیشتر از آنچه تو می توانی باشی از آن هشیار هستم ، زیرا رویکرد من کمک کردن به دیگران نیست، بلکه فقط بالابردن معرفت شما به والاترین اوج ممکن است.... چیزی که شما کاملاٌ قادر به آن هستید.

اگر ما فقط بتوانیم دویست انسان روشن ضمیر در دنیا ایجاد کنیم، دنیا می تواند نجات بیابد.

کاویشا در یک خانواده یهودی متولد شده، پس این داستان زیبا را درک می کند: در کتاب عهد عتیق اشاره شده که دو شهر سودومSodom و گوموراGomorrah وجود داشتند و هردو انحراف جنسی پیدا کردند. در گومورا همجنسبازی بسیار شایع بود و در سودوم مردم حتی در انحراف خود بیشتر سقوط کرده بودند: با حیوانات آمیزش می کردند. واژه ی انگلیسی سودومیsodomy (واژه مترادف و مخصوص آن bestiality است یعنی آمیزش با
حیوانات م) از این می آید: از شهر سودوم. و خداوند تصمیم گرفت که تمام مردم این دو شهر را نابود کند.

او آن دو شهر را کاملاٌ ازبین برد ، واین خیلی عجیب است که آن دو شهر جمعیتی یکسان با جمعیت هیروشیما و ناکازاکی داشتند. هیروشیما و ناکازاکی توسط انسان نابود شدند، ولی داستان عهد عتیق این است که خداوند آن دو شهر منحرف را نابود کرد. آنچه می خواهم برایتان بگویم داستانی هاسیدیکHassidic (عرفان یهود م.) بر اساس نسخه ی عهد عتیق از نابودی آن دو شهراست.

یهودیت در تمامیت خود در هاسیدیسم شکوفا شده است. هاسیدیسم پدیده ای عصیانگر و اساساٌ مذهبی است. بجز مسیحیت، تمام ادیان چیزی زیبا به دنیا بخشیده اند ، با وجودی که آن مذاهب با آن چیز زیبا مخالف بودند!

محمدنیسم صوفیان را به دنیا بخشیده، باوجودی که محمدی ها صوفیان را کشته اند. بودیسم ذن را بخشیده، باوجودی که بوداییان ذن را بعنوان تعالیم اصیل گوتام بودا نمی پذیرند. هندویسم تانترا را بخشیده، ولی هندوها بسیار با تانترا مخالف هستند ، و این خود حقیقت آنان است. چیز بسیار عجیبی است... و همین مورد در مورد یهودیت نیز هست.

هاسیدیسم پدیده ای کوچک و عصیانگر است در داخل دنیای یهودیت. فردی که هاسیدیسم را پایه گذاشت بال شمتوفBaal Shemtov بود. او داستان هم می گفته و شما می توانید زیبایی و تفاوت را احساس کنید.

روزی کسی از او پرسید، "نظر شما در مورد سودوم و گومورا چیست؟"

و بال شم گفت، "آن داستان بطور کامل نوشته نشده است. من داستان کامل را برای شما
می گویم." و چنین گفت، "وقتی خدا اعلام کرد که می خواهد آن دو شهر را نابود کند، یک هاسید، یک عارف به او نزدیک شد و از خدا پرسید، "اگر در این شهر ها صدنفر باشند که
تو را تجربه کرده باشند، با این صد نفر چه خواهی کرد؟ آیا آنان را نیز همراه با تمام شهر نابود خواهی کرد؟"

"خدا برای لحظه ای ساکت ماند و سپس گفت، "نه، اگر صد روح بیدار در آن دو شهر وجود داشته باشد، به سبب وجود آن صد نفر آن دو شهر مصون خواهند بود، آن ها را خراب نخواهم کرد."

عارف گفت، "اگر فقط پنجاه نفر باشند و نه صد نفر؟ آیا آن دو شهر و این پنجاه نفر را نابود خواهی کرد؟"

حالا خدا احساس کرد که توسط این عارف گیر افتاده است! گفت، "نه. من نمی توانم پنجاه روح بیدارشده را نابود کنم." و هاسید گفت، "می خواهم که بدانی که فقط یک نفر هست که بیدار شده و شش ماه را در سودوم زندگی می کند و ششماه را در گومورا. در این مورد چه می گویی؟ آیا دو شهر را نابود خواهی کرد؟

خداوند گفت، "تو خیلی حقه باز هستی! این مرد کیست؟" هاسید گفت، "من هستم."

" و خدا نتوانست او را انکار کند زیرا مسئله ی تعداد و کمیت نیست؛ مسئله ی کیفیت است: یک روح بیدار شده یا صد روح بیدار شده.

"انسان بیدار شده نمی تواند توسط جهان هستی نابود شود، زیرا انسان بیدار شده رویای قدیم خود جهان هستی است ، که به ستارگان دست بیابد."

و در اینجا بال شم گفت که سودوم و گومورا هرگز نابود نشدند.

یهودیان از بال شم عصبانی هستند که او فقط این داستان را از خودش درآورده و تمام داستان در عهد عتیق موجود است. یهودیان هاسیدها را بعنوان یهودی اصیل نمی پذیرند. به همین ترتیب، انسان واقعاٌ مذهبی توسط مذهبیون محکوم می شود.

چه بال شم این داستان را ازخودش ساخته باشد و چه یک داستان واقعی را بیان کرده، من با او هستم. اول اینکه خدایی که به نابودکردن اعتقاد داشته باشد، خدا نیست. خدایی که نتواند مردم را از انحرافاتشان متحول کند، یک خدا نیست. با این داستان، بال شم تنها آن دو شهر را نجات نداده است، بلکه خداگونگی خدا را نیز نجات داده است: مهربانی او، عشق او و ادراک او را.

کاویشا، دنیا را تماٌماٌ فراموش کن. تو همان یک هاسید بشو، همان عارف. و اگر ما بتوانیم در سراسر دنیا فقط دویست نفر انسان روشن ضمیر خلق کنیم.... این عدد دقیقاٌ مانند عدد آن عارف بال شم است. وقتی او شروع کرد به صحبت و مذاکره با خدا، مسئله فقط دو شهر بود. دنیا بزرگتر شده و حالا مسئله ی تمام دنیا است ، پس من مذاکرات را با دویست نفر شروع می کنم! ولی مایلم به شما بگویم که حتی دویست نفر هم کفایت می کند، و دنیا نجات خواهد یافت، زیرا جهان هستی نمی تواند شکوفایی غایی خودش را نابود کند.

پس دنیا را ازیاد ببر؛ وگرنه تشویش بیهوده ایجاد می کند و بیداری خودت را نابود خواهد کرد، که تنها امکان نجات دادن دنیا است.

هرکسی که بخواهد به دنیا کمک کند باید دنیا را ازیاد ببرد و روی خودش تمرکز کند.
معرفت خود را به چنان اوجی برسان که جهان هستی مجبور شود برای نابودکردن یا نجات دادن این دنیا، دوبار تفکر کند.

توده ها، اینگونه که هستند، اهمیتی ندارند، جهان هستی توجهی به آنان ندارد. درواقع،
جهان هستی مایل است که تمام بشریت ، این بشریت فاسد ، نابود شود، تا تکامل بتواند باردیگر از ابتدا آغاز شود. چیزی به خطا رفته است....

ولی اگر تعداد اندکی اشخاص روشن ضمیر وجود داشته باشند، آنان بسیار وزین تر از میلیاردها میلیارد مردم روی زمین هستند. جهان هستی نمی تواند دنیا را نابود کند، نه تنها
به دلیل وجود آن تعداد روشن ضمیر، بلکه به این دلیل که به سبب روشن ضمیری آنان،
توده های ناخودآگاه نیز تحت تاثیر قرار می گیرند، زیرا این قله های هیمالیایی از همان
توده های ناآگاه برخاسته اند. آنان نیز دیروز ناآگاه بودند، امروز خودآگاهی یافته اند.
و جهان هستی بسیار شکیبا است: اگر ببیند که اشخاص ناخودآگاه می توانند به تمامی آگاه شوند، آنوقت توده های مردم نیز که مطلقاٌ ناخودآگاه هستند، نیز چنین امکانی خواهند داشت.

این بستگی به افراد دارد و نه به جمعیت ها. توده ها چنان فاسد و گندیده هستند که نابودکردن آنان یک عمل مهرآمیز است. ولی ما باید اثبات کنیم که ازمیان این بشریت ناآگاه و تقریباٌ مرده، تعدادی گل نیلوفرآبی می توانند شکوفا شوند. آنوقت، فقط زمان بده، شاید گل های نیلوفرآبی بیشتری بیایند. برخی ممکن است فقط غنچه باشند، برخی شاید فقط در دانه باشند، ولی اگر حتی فقط یک انسان روشن ضمیر وجود داشته باشد، با وجود او تمامی بشریت باارزش می گردد، زیرا آن انسان این امید را نشان می دهد که هر انسان قادر به انجام همان معجزه هست.

پس کاویشا، کمک کردن را فراموش کن. نمی توانی کمک کنی؛ هیچکس نمی تواند کمک کند. ولی می توانی یک عارف شوی، یک هاسید و می توانی با خدا مجادله کنی که، من اینجایم.
آیا مرا نابود خواهی کرد؟ و این مردمان خوابزده که در خواب راه می روند ، من نیز یکی از آنان بودم. این دیروز من بود. به این مردم باید فرداهایشان را داد. هرگونه امکان هست که هر انسانی بتواند یک گوتام بودا شود."

این تنها راهی است که می توان این سیاره ی زیبا را نجات داد.



اشو عزیز
دوازده سال است که با شما هستم و به سخنان شما گوش می دهم که به هزاران پرسش
پاسخ می دهید. تمام پرسش ها بسیار شبیه به هم هستند، ولی شما به هریک بسیار جدید،
بسیار تازه و بسیار شفاف پاسخ می دهید. با وجودی که شما هرآنچه را که توسط کلام
قابل بیان است گفته اید، من چنان می شنوم که گویی برای نخستین بار است
و هرگز قبلاٌ آن را نشنیده ام. باوجودی که واژگان تکرار می شوند،
هرگز احساس تکراری بودن نمی کنم. مانند غوطه ورشدن در آب های خنک و زلال
دریاچه ای کوهستانی است که من تر و تازه و تمیز و روشن بیرون می آیم.
برای من شما یک راز شگفت انگیز هستید که همیشه مرا به حیرت و شگفتی می اندازید.



پریم توریا، تو مردمان زیادی را شنیده ای، مردمان زیادی را خوانده ای، ولی شنیدن یا خواندن من تجربه ای کاملاٌ متفاوت است، به این دلیل ساده که من یک سخنران، یک خطیب یا یک مدرس نیستم.

سوالات شما ممکن است یکی باشند ولی پاسخ های من به دو دلیل نمی توانند یکسان باشند. نخست: من سوالات شما و پاسخ های خودم را فراموش کرده ام، نمی توانم تکرار کنم،
یک صفحه ی گرامافون نیستم. دوم: شاید سوال های شما یکسان باشد ولی سوال کنندگان متفاوت هستند ، و من به سوال کننده پاسخ می دهم و نه به سوال.

طبیعتاٌ واژگان تکرار می شوند. شخصی شمرده بود که من به پانزده هزار سوال پاسخ داده ام، و من انسان دانشمندی نیستم؛ واژگان من بسیار محدود است. ولی چون من به سوال پاسخ
نمی دهم، باوجودی که واژگان ممکن است یکی باشند، ولی هربار پاسخ ها نوسانات متفاوتی دارند. نه اینکه من سعی می کنم که خودم را تکرار نکنم.... من ابداٌ به یاد نمی آورم،
من هرگز کتاب های خودم را نخوانده ام.

هربار که به شما پاسخ می دهم، هرگز برای آن آماده نمی شوم. من خودم نمی دانم که جمله ی بعدی من چه خواهد بود. این یک سخنرانی معمولی نیست، یک پیوند است و نه فقط یک ارتباط. من چیزی برای ارتباط دادن ندارم. من سعی ندارم شما را در مورد چیزی ترغیب کنم ، زیرا اگر بخواهم شما را ترغیب کنم، آنوقت تنها راه این است که یک چیز را بارها و بارها تکرار کنم تا در ذهن شما یک شرطی شدگی شود.

واژگان من مهم نیستند. آنچه مهم است شنیدن در سکوت شماست. آنچه مهم است این است که کلام من از ذهن نمی آید، بلکه از ژرف ترین سکوت من می آید. باوجودی که کلام من
نمی تواند سکوت را شامل گردد، وقتی که از ژرف ترین سکوت می آید، چیزی از آن سکوت آن را احاطه کرده است. واژگان نمی توانند سکوت را شامل شوند، ولی چیزی از سکوت
آن ها را دربرگرفته است. مانند این است که در دریاچه حمام گرفته باشی: نمی توانی دریاچه را در خودت جا بدهی، ولی وقتی از آن بیرون می آیی، چیزی از آن دریاچه ، تازگی، خنکی ، با تو می آید. دریاچه درپشت سر رها شده است، ولی برخی ازکیفیت های آن دریاچه در تو حمل می شود.

شما در سکوت گوش می دهید؛ من در سکوت سخن می گویم. کلام من با یک تازگی و با یک رایحه به شما می رسد؛ و چون شما ساکت هستید، آن عطر، آن سکوت، سکوت شما را
ژرف تر می سازد ، آن را عطرآگین می کند.

برای روشنفکران بسیار دشوار است که این را درک کنند. این یک اتصال دل به دل و غیرروشنفکرانه است. کلام فقط بهانه است.

من عاشق این هستم که با شما فقط در سکوت بنشینم، ولی آنوقت شما نمی توانید ساکت باشید. اگر من ساکت باشم، آنوقت ذهن شما شروع خواهد کرد: تلق و تلق و.... تلق تلق.... من فقط برای نجات دادن شما از دردسر است که سخن می گویم؛ و چون سخن می گویم، ذهن شما سرگرم شنیدن می شود. تلق و تلق خودش را فراموش می کند، یا آن را به تعویق می اندازد.

به یقین که این یک معجزه است. و معجزات اصیل این ها هستند، نه معجزاتی چون راه رفتن مسیح روی آب.

داستانی شنیده ام: دو خاخام و یک کشیش باهم دوستان قدیم و خوبی بودند. هرسه برای ماهیگیری به دریاچه خلیل که عیسی عادت داشت به آنجا برود، برای ماهیگیری رفته بودند. کشیش یک آمریکایی بود و آن دو یهودیان محلی بودند. در مورد مسیح که صحبت می کردند یکی از خاخام ها گفت، "شما مسیحیان از یک چیز بی اهمیت داستان ها درست می کنید!
در اینجا همه می دانند که چگونه روی آب راه بروند."

کشیش گفت، "همه؟... همه می توانند؟ آیا تو می توانی روی آب راه بروی؟"

خاخام گفت، "البته." و از کنار قایق پایین رفت و روی آب راه رفت.

کشیش نتوانست چشمانش را باور کند. او یک یهودی است و حتی مسیح را باور هم ندارد!
این ها کسانی هستند که مسیح را مصلوب کردند. این مطلقاٌ بی عدالتی از سوی خدا است ، که حتی خاخام ها باید مجاز باشند که معجزه کنند!

خاخام اولی برگشت و سپس کشیش به خاخام دوم اشاره کرد که، "آیا تو هم می توانی؟"

او گفت، "همه می توانند. شما بی جهت این را در مورد مسیح بزرگ کرده اید که او روی آب راه می رفت، همه روی آب راه می روند."

کشیش گفت، "این چیز تازه ای است؛ هرگز چنین چیزی نشنیده بودم. فقط نشانم بده که تو هم می توانی روی آب راه بروی."

و خاخام دوم از کنار قایق پیاده شد و روی آب راه رفت. کشیش با چشمان خیره مات و مبهوت مانده و نفس کشیدن از یادش رفته بود.

و خاخام دوم برگشت و هردو گفتند، "حالا تو پیرو مسیح هستی، می توانی آزمایش کنی.
آیا به مسیح اعتماد داری؟"

کشیش گفت، "مطلقاٌ." آن دو دوست گفتند، "می توانی آزمایش کنی."

پس کشیش از سمت دیگر قایق پیاده شد و شروع کرد به غرق شدن در آب.

یکی از خاخام ها به دیگری گفت، "چه فکر می کنی، آیا به این آمریکایی احمق بگوییم که سنگ ها در کدام سمت هستند؟"

مردم محلی می دانند که سنگ ها در کجا قرار دارند. این ها معجزه نیست. معجزه ی واقعی تقریباٌ بصورت نامریی اتفاق می افتد. وجود شما در اینجا: ساکت...
فقط گوش دادن به پرندگان: تویت، تویت، تووو، تووو ، این معجزه است.



فصل پانزدهم

هفدهم فوریه 1987، هفت عصر

خداوند پدر ،فقط عروسكي ديگر



اشو عزیز

وقتی ده سال پیش پدرم مرد، تنها دلیل زنده بودنم را ازدست دادم.
پس از این تجربه ی قوی، هر روز بیش از پیش احساس تنهایی کردم.
وقتی با شما ملاقات کردم، مانند دیدار دوباره ی پدرم بود.
ولی حالا، با شما، من بیشتر و بیشتر احساس تنهایی می کنم.

اشو عزیز، چه می توانم بکنم؟ آیا تنهابودن راه من است؟



پریم ماتوالاPrem Matwala، تنهابودن نه فقط راه تو است به سوی حقیقت، راه همگان است. این تنها راه است. تمام رویکرد تو از همان آغاز اشتباه بوده است. نخست: زندگی خودش برای خود یک دلیل است. لحظه ای که دیگری را دلیل زنده بودنت کنی، به راهی خطا رفته ای.

می گویی، " وقتی ده سال پیش پدرم مرد، تنها دلیل زنده بودنم را ازدست دادم. " این رویکری بسیار خطا است، روشی غلط برای نگاه کردن به چیزهاست. پدر هرکسی دیر یا زود خواهد مرد. پدر پدر تو باید مرده باشد... و با این وجود پدرت زنده ماند.

تو برای خودت زنده نبوده ای، همیشه به کسی نیاز داشته ای تا دلیل زنده بودنت باشد. آن دلیل در هرلحظه می تواند ازبین برود: پدر خواهد مرد، مادر خواهد مرد، همسر می تواند با دیگری برود، تجارت می تواند ورشکسته شود. اگر تو هرچیزی غیر از خودت را دلیل
زنده بودنت بسازی، به خودت توهین کرده ای، خودت را تحقیر کرده ای ، و از این نوع تحقیر پشتیبانی می شود؛ شاید پدرت از آن حمایت می کرده است.

هر پدر و هر مادری می خواهد که فرزندانش برای او زندگی کنند. این درخواستی عجیب است: اگر بتواند برآورده شود، آنوقت هیچکس نمی تواند در این دنیا زندگی کند: تو باید برای پدر خودت زندگی کنی و پدرت باید برای پدرش زندگی کند، ولی هیچکس نمی تواند برای خودش زندگی کند! و تازمانی که برای خودت زندگی نکنی نمی توانی هیچ خوشی و سروری پیدا کنی. تو زندگیت را کشانده ای، شرافت و حرمت به خویشتنت را از دست داده ای.

پدرت باید برای خودش زندگی می کرد و باید برای خودش می مرد. تو نمی توانی برای پدرت بمیری، پس چگونه می توانی برای او زندگی کنی؟ و این توهینی به پدرت نیست که تو باید برای خودت زندگی کنی.

اگر والدین واقعاٌ درک می کردند، به فرزندانشان کمک می کردند که به آنان وابسته نباشند و هیچ نوع تعلق خاطر تثبیت شده fixationنداشته باشند: تعلق تثبیت شده به پدر، به مادر... تمام تعلق خاطرهای تثبیت شده متعلق به ذهن آسیب دیده است. فقط آزاد بودن و تماماٌ برای خود زندگی کردن نشانه سلامت روحانی است.

و آنوقت مرا ملاقات کردی و باردیگر آن داستان کهنه را شروع کردی. پدرت مرد و تو
می باید هرروز تنها زندگی کنی. آیا نمی توانستی یک دوست پیدا کنی؟ نمی توانستی زنی را برای دوست داشتن بیابی؟ نمی توانستی زندگی خودت را بسازی و آن را وقف موسیقی یا شعر یا رقص یا نقاشی کنی؟ پدر همیشه با تو نخواهد ماند.... و آنوقت با دیدن من، تو آن
تعلق خاطر ثابت را به من منتقل کردی. بدون اینکه حتی از من اجازه بگیری!
تو یک جای خالی داشتی و فکر کردی که پدری یافته ای.

تصادفی نیست که مذاهب خدا را "پدر" می خوانند. این ها افکار مردمان روانپریش است. مسیحیان کشیش های خود را "پدر" می خوانند. این مذاهب که خدا را "پدر" می خوانند و کشیشان خود را "پدر" خطاب می کنند، بجای اینکه به شما کمک کنند تا از روانپریشی و بیماری خود بیرون بیایید، به شما کمک می کنند تا بیشتر بیمار شوید و روانپریش تر گردید. تمام تجارت آنان به بیماری شما وابسته است.

دست کم باید از من درخواست می کردی که آیا مایلم پدر تو باشم! همان روز سعی می کردم تا جهت خودت را تغییر بدهی. زندگی برای خودش کفایت می کند. انسان برای دیگری زندگی نمی کند. حتی اگر کسی را دوست داری، بخاطر خودت دوست داری، زیرا تو احساس شعف می کنی. دیگری فقط یک بهانه است. اگر از دوستی لذت می بری، این لذت تو است؛ دوستان فقط کمک می کنند تا اشتیاق خودت را ارضا کنی.

و آنوقت زندگی سالم است، و تنها انسان سالم، از نظر روانی سالم، می تواند وجود روحانی خویش را کشف کند. انسان بیمار نمی تواند حرکت کند، او بسیار زیاد درگیر خواسته های روانی خودش است ، که برآورده نشده باقی خواهند ماند و مانند زخم برجای خواهند ماند. وگرنه، مرگ پدرت می توانست به تو کمک زیادی کند تا هشیار شوی که باردیگر به کس دیگری وابسته نشوی.

ولی تو ابداٌ از هوشمندی خودت استفاده نکردی. این وابستگی به پدرت بود که تولید اندوه و رنج کرد. حالا پدر رفته است؛ نخستین گام انسان هوشمند باید این باشد که اجازه ندهد این دوباره تکرار شود. انسان باید بیاموزد که تنها باشد.

این به آن معنی نیست که تو باید از دوستان و خانواده و مردم و جامعه ببری، نه. هنر تنها زندگی کردن به معنی ترک دنیا نیست؛ هنر تنها زندگی کردن فقط به این معنی است که تو
به هیچکس وابسته نباشی. از مردم لذت می بری، عاشق مردم هستی، همه چیز را با مردم تقسیم می کنی، ولی قادر هستی به تنهایی زندگی کنی و بااین وجود مسرور باشی.
این طریق مراقبه است.

تصادفاٌ به اینجا وارد شدی و همان اشتباه را باردیگر مرتکب شدی. به من طوری نگاه کردی که گویی من پدرت هستم. ولی من پدر هیچکس نیستم... من حتی ازدواج نکرده ام!

خیلی عجیب است که خدا، که حتی ازدواج نکرده، پدر خوانده می شود، و کشیشان، که حتی ازدواج نمی کنند و فرزندانی ندارند، "پدر" خوانده می شوند! زیرا همه کس، یک روز دلش برای پدرش تنگ خواهد شد؛ آنوقت آنان جایگزین خواهند بود! پدران جایگزین هستند، ولی آنان نیز فانی هستند، پس هر روزی می توانند بمیرند. حتی پاپ هم می تواند هرلحظه وربپرد! بنابراین مذاهب یک پدر ازلی خلق کرده اند ، دست کم خدا همیشه با تو خواهد ماند و تمام مذاهب خدا را بعنوان همیشه حاضر توصیف کرده اند ، همه جا حاضر، برهمه کار قادر و همه چیز دان.

داستان راهبه ای را شنیده ام که عادت داشت با لباس حمام بگیرد. راهبه های دیگر از این ماجرا آگاه شدند و بنظرشان جنون آمیز رسید. از آن راهبه پرسیدند، "چه خبر است؟ چرا لباست را درنمی آوری و درست و حسابی حمام نمی کنی؟"

او گفت، "چطور چنین کنم؟ خداوند همه جا حاضر و ناظر است." حتی در حمام دربسته نیز تنها نیستی. به نظر می رسد که خدا نوعی "تام چشم چران"peeping Tom باشد!
پس هروقت در حمام را می بندی، خوب همه جا را نگاه کن ، اوباید در گوشه ای پنهان شده باشد تا تماشا کند که چه چیز می گذرد!

آن راهبه منطقاٌ درست می گفت، اگر این نظریه که خدا همه جا هست درست باشد، پس به یقین نمی تواند فقط به این خاطر که خانمی حمام می گیرد آنجا را ترک کند ، او اینقدر نجیب زاده نیست! حتی اگر در بیرون هم بوده باشد، وارد حمام می شد! آن راهبه از نظر منطقی کاملاٌ درست عمل کرده بود!

ولی این خدا فقط برای این خلق شده که به کسانی کمک کند که همیشه نیازمند شکل پدر هستند: که امنیت آنان باشد، که حساب بانکی آنان باشد. بدون او آنان در این جهان پهناور تنها خواهند ماند. تو این مفهوم را حتی به اینجا آورده ای. ولی من نمی توانم از روانپریشی تو حمایت کنم. من اینجا هستم تا تمام انواع روانپریشی های شما را نابود کنم، تا به شما بهبور روحانی ببخشم.

نخستین اصل این است: آزادی از همه کس: پدر یا مادر، شوهر یا همسر. و به یاد داشته باش، بازهم تکرار می کنم: آزادی به این معنا نیست که تو باید همه چیز را ترک کنی. درواقع، کسانی که ترک دنیا می کنند آزاد نیستند: آنان از روی ترس ترک دنیا می کنند: آنان می ترسند که اگر از خانه فرار نکنند نتوانند آزاد باشند. ولی اگر آنان نتوانند در خانه آزاد باشند،
حتی در هیمالیا هم نمی توانند آزاد باشند. شاید تنها در هیمالیا نشسته باشند، ولی به همسرشان فکر می کنند و به فرزندانشان و به دوستانشان فکر می کنند. تمام آن جمعیت آنجا حضور خواهند داشت.

تو باید هنر مراقبه را بیاموزی. تمام این هنر از یک واقعیت ساده تشکیل شده: به سمت درون برو، زیرا در آنجا جامعه وجود ندارد، پدری نیست، مادری نیست؛ تو تنها هستی. ، مطلقاٌ تنها. به دورن حرکت کن و خودت را پیدا کن، و ناگهان تنهایی تو دستخوش یک دگرگونی
می شود: تنهاییloneliness تو به تنها بودنaloneness بدل می گردد.
تنهایی بیمارگونه است؛ تنهابودن زیباست، بسیار زیبا.

می گویی، " ولی حالا، با شما، من بیشتر و بیشتر احساس تنهایی می کنم."

این تمام شغل من است: که مردم را بیشتر و بیشتر به سمت تنها بودن سوق دهم. ولی به یاد داشته باش: احساس تنهایی کردن، تنهابودن نیست. تفاوت بسیار ظریف است، ولی باید بطور روشن درک شود: وقتی احساس تنهایی می کنی، دلت برای کسی تنگ می شود؛ وقتی دلت برای پدرت تنگ شده بود، احساس تنهایی می کردی. وقتی دلت برای کسی تنگ نشود، بلکه خودت را یافته باشی، آنوقت تنها خواهی بود ولی احساس تنهایی نخواهی کرد.

و تنهابودن بسیار زیباست. تمام قید ها و زنجیرها ازبین رفته است، تمام روابط ناپدید شده اند، هیچ چیز معرفت تو را آلوده نکرده است. مانند یک درخت سدرلبنانی تنها ایستاده ای، بلند و رشید در آسمان سربرافراشته ای؛ و هرچه بالاتر بروی تنهابودنت بیشتر و بیشتر می شود.

بنابراین اگر با بودن در اینجا بیشتر وبیشتر احساس تنهایی می کنی، خوب است. ولی می دانم که واژه ای نادرست به کار برده ای، می خواستی بگویی "بیشتر و بیشتر احساس تنهایی دارم" اگر احساس تنهابودن داشتی، شعف و شادمانی عظیمی در خودت می یافتی ، آن شعفی که فقط آزادی می تواند آن را بیاورد، سروری که از درون هسته ی درونی خودت برمی خیزد. و چون اینک خودت را شناخته ای، می دانی که مرگی وجود ندارد، پس نیازی
به هیچ امنیت و هیچ حفاظی نیست.

عشق از همین تنهابودن برمی خیزد ، تعجب می کنی وقتی این را می شنوی ، زیرا تنها انسانی که سرشار از خوشی است می تواند عشق بورزد. فقط انسانی که از سرور بسیار سرشار است می تواند سهیم شود و به کسی هدیه ای بدهد. عشق چیزی جز یک سهیم شدن مسرت و شادی نیست ، ولی تو نخست باید مرکز وجودت را بیابی.

ماتوالا، تو می پرسی، "چه می توانم بکنم؟ آیا تنهابودن راه من است؟"

یقیناٌ راه تو نیز هست، ولی این راه همه است. تنها راه است. ولی به یاد بسپار که بین تنهایی و تنهابودن تمایز بگذاری: تنهایی بیماری است و باید ازبین برود؛ تنهابودن یک انقلاب عظیم است ، آزادی از همه، وابسته نبودن به هیچ چیز، بدون اینکه روی چیزی تثبیت شده باشی. تو برای خودت کفایت می کنی: نیاز به هیچ چیز دیگری نیست.

به یاد دیدار اسکندر کبیر با دیوژن افتادم. دیوژن عادت داشت برهنه بگردد.
خارج از هندوستان، شاید او تنها کسی باشد که بتوان او را با ماهاویرا مقایسه کرد.

در هندوستان مرشدان بسیاری بوده اند که برهنه زندگی کرده اند، ولی غرب فقط یک نفر را می شناسد: دیوژن. و آنان او را نادیده گرفته اند، فلسفه اش را نادیده گرفته اند. ولی او چنان انسان نادری بود که حتی اسکندرکبیر هم می خواست با او دیدار کند، زیرا داستان های زیبایی در مورد این مرد شنیده بود.

او شنیده بود که دیوژن در روز با چراغی روشن در دست، در شهر پرسه می زند. و هرگاه کسی از او سوال می کرد که "این چه کار بی معنی است؟ اول اینکه برهنه هستی و دوم اینکه در روز به این روشنی با چراغ روشن در شهر می گردی؟" دیوژن عادت داشت بگوید،
"من برهنه هستم زیرا که لباس یک وابستگی بود. من باید از کسی درخواست می کردم و این را دوست ندارم. و فقط چند سال طول کشید تا من به تغییرات فصل خو گرفتم، درست مانند حیوانات. اینک تابستان را احساس نمی کنم، باران را احساس نمی کنم، زمستان را احساس نمی کنم، بلکه برعکس از تغییرات فصل ها لذت می برم. و این چراغ روشن را به این دلیل حمل می کنم که به دنبال انسان اصیل هستم. می خواهم چهره ی همه را ببینم که آیا نقاب است یا نه."

و مردم از او می پرسیدند، "آیا کسی را با چهره ی اصیل یافته ای؟"

او گفت، "هنوز نه."

اسکندر شنیده بود که او در ابتدا یک کاسه ی گدایی حمل می کرد ، درست مانند گوتام بودا. یک روز چون تشنه بود به سمت رودخانه رفت. تابستانی داغ بود و او بسیار تشنه؛
و همچنانکه به رودخانه نزدیک می شد، سگی دوان دوان از کنارش رد شد و به درون رودخانه پرید و شروع کرد به نوشیدن آب.

دیوژن فکر کرد، "عالی است! نه هیچ کاسه ای و نه هیچ چیز. او پشت سر من بود و از من جلو زد. اگر یک سگ بتواند بدون کاسه ی گدایی زندگی کند، این دون شرافت من است که کاسه ی گدایی را حمل کنم." نخست آن کاسه را به درون رودخانه پرتاب کرد و سپس به رودخانه پرید، مانند آن سگ، و آب نوشید. گفته بود، "چه لذتی داشت!"
اسکندر چنین داستان هایی در مورد او شنیده بود. پس وقتی که به هندوستان می آمد و در راه شنید که دیوژن در آن نزدیکی ها در کنار رودخانه ای زندگی می کند، اسکندر توقف کرد و گفت، "می خواهم این مرد را ببینم. نمی خواهم این فرصت را از دست بدهم. در مورد او خیلی چیزها شنیده ام."

صبح بود، یک صبح زمستانی و خورشید در حال طلوع بود. دیوژن روی ساحل رودخانه دراز کشیده بود و حمام آفتاب می گرفت. وقتی اسکندر به او نزدیک شد، او حتی نایستاد. اسکندر گفت، "من خیلی چیزها در مورد تو شنیده ام و عاشق تمام آن لطایف در زندگی تو هستم. می خواستم تو را ببینم و فقط با دیدن تو احساس می کنم که تو انسان زیبایی هستی."

دیوژن بدنی بسیار زیبا داشت، تقریباٌ مانند مجسمه ها. و او چنان شادمان بود که اسکندر گفت، "مایلم هدیه ای به تو بدهم. تو فقط درخواست کن: هرچه که بخواهی! خجالت نکش. هرچه که بخواهی ، حتی اگر تمام پادشاهی مرا بخواهی، به تو خواهم داد."

دیوژن خندید و گفت، "این چیزی نیست که من از خواستنش خجالت بکشم. من از تو چیز دیگری خواهم خواست.... برای همین است که خجالت می کشم بگویم."

اسکندر گفت، "تو فقط بگو."

دیوژن گفت، "فقط قدری کنار بایست، زیرا تو مانع رسیدن نور آفتاب به من می شوی و من دارم حمام آفتاب می گیرم و حالا وقت ملاقات با من نیست." و چشمانش را بست.

این تنها چیزی بود که او از یک فاتح جهان درخواست کرده بود. اسکندر می باید در برابر او احساس حقارت کرده باشد. او ابداٌ توجهی به پادشاهی اسکندر نداشت، و با این وجود خجالت می کشید که چنین درخواست کوچکی از او بکند: "فقط قدری کنار بایست. دارم حمام آفتاب می گیرم."

چنین مردمی زیبایی تنهابودن را شناخته اند. آنان ازهیچ چیز گرانبار نیستند. من نمی گویم که شما باید برهنه باشید و باید تمام دارایی هایتان را دور بریزید. گاه گاهی یک دیوژن خوب است. ولی به یقین به شما می گویم که نباید تصاحبگر باشید. دارایی ها مهم نیستند، شما نباید تصاحبگر باشید. می توانید از تمام چیزهایی که جهان هستی در دسترس قرار داده استفاده کنید ، ولی به آن ها وابسته نباشید.

من در تمام دنیا بخاطر آن نودوسه رولزرویس محکوم شده ام ، ولی هیچکس به خودش زحمت نداده تا توجه کند که من به عقب نگاه نکرده ام تا ببینم برسر آن نودوسه رولزرویس چه آمده است! می توانی تمام دنیا را در دست داشته باشی؛ ولی نکته ی واقعی این است: وابسته نباش. من هرگز به عقب نگاه نکرده ام.

تعدادی از سالکین حتی چند تا از آن رولزرویس ها را خریداری کرده اند با این فکر که اگر من به آن ها نیاز پیدا کردم بتوانند دوباره آن ها را به من هدیه بدهند. آنان برای من نامه
نوشته اند و تلفن زده اند که، " ما یکی از آن اتوموبیل ها را داریم و از آن استفاده نمی کنیم.
آن را نگه داشته ایم: اگر آن را بخواهید..."

گفتم، "آنچه رفته، رفته است. از آن استفاده کنید؛ از آن لذت ببرید. فقط به یاد داشته باشید که مرشد شما هرگز برای هیچ چیز به عقب نگاه نکرد."

نکته ی واقعی این نیست که شما هیچ چیز را مالک نباشید ، فقط تصاحبگر نباشید. از همه چیز این دنیا لذت ببرید ، برای شما است؛ ولی طوری لذت ببرید که از لحظه لذت می برید ، آن را تصاحب نکنید. مانند آن دو مرد مست نباشید که در شبی که ماه تمام در آسمان بود در کنار درختی دراز کشیده بودند و از نور ماه لذت می بردند. یکی از آنان گفت، "گاهی فکر می کنم که ماه را بخرم." دیگری گفت، "فراموشش کن، چون من آن را نمی فروشم!"

فقط لذت ببرید ، چرا زحمت خرید و فروش را بکشید؟

تنهابودن تو یک تجربه ی عمیق و درونی است. این تجربه ی معرفت خودت است.
حتی سایه ای از دردو رنج در آن نیست. سرور خالص است، برکت خالص است: گویی که خداوند برتو بارش دارد. فقط وقتی تنها هستی خداوند برتو بارش می کند ، فقط آنوقت.

بنابراین، ماتوالا، به یاد بسپار که این تنها راه به سرور است، به آزادی، به حقیقت،
به خداگونگی، به زندگی ابدی. به هیچ چیز معتاد نشو و از نظر روانی روی هیچ چیز تثبیت نشو ، چه پدر باشد و چه مادر و چه دوست.

هروقت مردمی را می بینم که روی چیزی تثبیت شده اند ، و کمتر مردمی هستند که چنین نباشند ، همیشه به یاد کودکان خردسال در ایستگاه های راه آهن و یا در فرودگاه ها می افتم که عروسکشان را با خود حمل می کنند ، کثیف و بدبو و روغنی: مانند ایتالیایی هایی که
پر از اسپاگتی هستند! ولی آنان به این عروسک ها می چسبند و بدون آن ها نمی توانند بخوابند. هرکجا بروند باید آن عروسک را باخود ببرند.

شما نیز عروسک های خودتان را دارید، ولی آن ها مریی نیستند. برای کودکان خردسال خوب است ولی فرد باید از این حالت روانی کودکانه بیرون بیاید، باید بیشتر بالغ شود.

هیچ کاتولیکی نمی تواند بالغ باشد، هیچ فرد مذهبی نمی تواند بالغ باشد، زیرا همیشه آن عروسک ،خدا، بالای سر اوست. آنان نمی توانند بدون یک فرضیه ی کاذب، بدون یک دروغ زندگی کنند. ولی دروغ ها کمک می کنند ، نوعی تسلی به شما می دهند. جویای تسلی و تسلیت یافتن یعنی عقب مانده بودن. از این عقب ماندگی بیرون بیا و بالغ شو.

No comments:

Post a Comment

Followers