Friday, October 16, 2009

متن کتاب روح عصیانگر-اوشو-قسمت اول

سخنان اشو
متن کتاب روح عصیانگر-اوشو-قسمت اول

محتوا:



مقدمه کتاب صفحه 4


مقدمه مترجم صفحه 7


1- مراقبه والاترين خيرات است صفحه 8


2- زيارت بي پايان است صفحه 22


3- آنچه شما را در قيد نگاه مي دارد، شهوت زندگي ناكرده است صفحه 34

4- رشته ي ادراك صفحه 52


5- خداوند دستاني ندارد صفحه 63


6- ذهن دنده عقب ندارد صفحه 77


7- مجادله با اقيانوس صفحه 91


8- یک تکنولوژی با انسانیتی بیشتر صفحه 104


9 - من رودخانه اي پيوسته جاري ام صفحه 114


10- آزادي در را به روي مسئوليت مي گشايد صفحه 128


11- عصيانگري یک شيوه زندگي است صفحه 138


12- تمام بوداها قمارباز هستند صفحه 148


13- خداوند آن اقيانوسي است كه در آن هستيد صفحه 163


14- كليد طلايي صفحه 174


15- خداوند پدر ،فقط عروسكي ديگر صفحه 184


16- حال، تنها زماني است كه داريد صفحه 199



17- آن كودك هنوز در درونت است صفحه 210


18- تو آن آينه اي صفحه221


19- رازها و اسرار جهان هستي بي نهايت اند صفحه 235


20- اشراق را به كلي فراموش كن صفحه245


21- توجه، تغذيه اي نامريي است صفحه 256


22- كار مي تواند توليد كند، سكوت مي تواند بيافريند صفحه266


23- معجزات، بيشتر افسانه اند صفحه277


24- من چيزي جز شامپاين خالص نيستم صفحه 284


25- سكوت هميشه رساتر از هر فرياد است صفحه 294


26- وجودت فقط يك نسخه كربني است صفحه 312


27- سكوت رايحه ي خودش را دارد صفحه 324


28- وقتي كه بوداها عصيان كنند صفحه327


29- آبستن اشراق صفحه337


30- بگذار همه چيز گذر كند صفحه347



جمع صفحات : 358


مقدمه کتاب

عصيانگري rebellion واژه‌اي مخصوص است و عصيانگرها مردماني یگانه هستند.
عصيانگري، همچون انقلاب revolution ، پديده اي اجتماعي نيست بلكه آتشي است به شدت فردي، در روح. زماني كه از خواب اعصار برمي خيزي، زماني كه چشمانت بيداري را لمس مي كند و دنياي اطرافت را مي بيني ، همان دنيايي كه زماني مي پنداشتي متمدن است ،_ اصطكاكي عميق رخ مي دهد.

روح بيدار، به هركجا كه نظر كند، به روشني مي بيند كه تمام آرمانگرايي هاي انسان، هنر، اديان، فلسفه ها، سياست ها، تعليم و تربيت، رفتارهاي "معمولي" و پذيرفته ي شده ي اجتماعي norms ، در واقع همه چيز در برابر چشمان جديد ما ، سرشار از بي منطقي و مزخرفات باستاني است. در چنين نقطه، يا مي تواني اخم كني، پشت برگرداني و به دوباره به خواب بروي، يا اينكه مي تواني آتش بيداري را بيشتر بيفروزي و يك عصيانگر شوي.

روح همچنانكه بيدار مي شود، در كنارش يك هوشمندي طبيعي آشكار مي شود و اصطكاكي بين ديوارهاي نامريي شرطي شدگي هاي دورني، كه خود را در آن پيچيده ايم ، و اين هوشمندي تازه متولد شده، رخ مي دهد.

به تدريج كه بيداري رشد مي كند، آن آتش درون شدت بيشتر و بيشتري مي يابد و همه چيز را در سر راه خودش مي سوزاند، به جز حقيقت خالص را.

عصيانگري روندي كيمياگرانه است: دنيا بوته ي گداختن است، انسان فلز كم مايه است و آتش درون روحش مي تواند او را به طلايي درخشان و زنده از حقيقت تبديل كند.

وجود به اشراق رسيده، از تمامي مراحل اين كيمياگري، كه جز طلاي ناب باقي نمي گذارد، گذر كرده است. يك مرشد به روشني رسيده، نه تنها دگرگون شده است، بلكه هنر كيمياگري را نيز به مهارت مي داند. او مي تواند آتشي را در روح تو بيافريند و آن را به چنان شدتي برساند كه براي دگرگوني غايي تو نياز است.

اشو شري راجنيش (باگوان) يك مرشد به روشني رسيده است. او روح هاي بسيار و بسياری را بيدار ساخته و اينك آنان نيز از عصيانگري درون، مشتعل هستند.

خود مرشد عصاره ي آن آتش است، او همان "روح عصيانگري" است: آن انرژي خالص كيهاني، مرتعش و پرتوان، براي بيداري هر روحي كه شوق بازگشت به وطن را دارد.

اين كتاب يك گردآوري از پاسخ به پرسش هايي است كه توسط مريدان در پيش او نهاده شده و آن نيروي مغناطيس اسرارآميز كه بين مريد و مرشد جريان دارد، تامين كننده ي بستر براي هر واژه است. برخي از پرسش هاي اين كتاب از من است. در حقيقت، نمي توانم آن را مال خودم بخوانم، زيرا آن ها، منعكس كننده و هم تاكيد كننده بر وقايعي هستند كه هم اينك براي بسياري از مردم در پونا رخ مي دهند. با اين حال، به اين معني است كه مي توانم بگويم روند كنش متقابل من با اشو چگونه بر من تاثير داشته است.

بايد درك شود كه اين معبد مراقبه در پونا يك مكتب عرفاني است و مكتب عرفاني جايي نيست كه فرد براي اطلاعات بيايد، بلكه براي تحول transformation مي آيد.

اشو ترجيح مي دهد به پرسش هاي اصيل پاسخ گويد و اين يعني كه پرسش ها تلاشي باشند براي بيان موقيعت وجوديني كه پرسش كننده را دچار سردرگمي ساخته. واژگان، همانطور كه از مكان پنهان خود بيرون مي آيند، بيشتر در پوششي از اشك، به همراه درد هستند، و گاه
با خنده و راحت شدن همراه‌اند ولي هميشه از دل مي آيند و نه از سر ، بيشتر شبيه روند زايش است تا روند فكري.

يافتن زبان بيان براي حالتي عميقاً شخصي، ذهني و پنهان، كاري مخاطره آميز است و براي من، براي افشاي كاركردهاي دروني‌ام، مخلوطي از شهامت و سادگي به كار آمد.
يك پرسش اصيل فقط مي تواند در محيطي از عشق و اعتماد بيان گردد.

در اين دنياي اسرارآميز درون، زبان غريبه اي بي احتياط است، گاه براي حمل بار
شكننده اي كه دارد بسيار غيرحساس است. ولي مرشد براي ياري وجود دارد.
او دنياي درون را مي شناسد ، زخم هايتان را، اشك هايتان را، وحشت شما را، چشمه هاي پنهان عشقتان را، سرور تان را ، و پاسخ دهي به ژرف ترين نيازهاي شما، او را قادر
مي سازد تا ظريف ترين ذهنيت ها نيز دست نخورده به او برسند.

زماني كه پرسش به اشو مي رسد، او پاسخ مي دهد: شايد با دورانداختن آن، شايد با نگاه داشتن آن روي يخ براي مدتي و شايد با پاسخ دادن به آن در سخنراني.
پاسخ هرچه كه باشد، روند نوعي تغيير را در پرسنده آغاز مي كند.

برخي از پرسش هايي كه براي اشو فرستادم در سخنراني ها پاسخ داده شده و من هنوزهم تاثير آن ها را احساس مي كنم. پرسش هايي كه او براي پاسخ انتخاب كرد، حول محور تضاد آشكارم بين ذهن مردانه شرطي شده و آن خود ظريف و حساس و مراقبه گونم ، بوداي من بوده است. اشو همچون یک قابله، آشكارا از تصوير مريدي كه تقلا مي كند از پوست گوريلي‌اش بيرون بيايد، لذت برده و با خنده از آن استفاده كرده است.
ولي اينجا يك مدرسه ي عرفاني است، و همه چيز آنگونه كه در سطح مي نمايند، نيستند.

همانگونه كه با پاسخش مرا به عجب وا مي داشت، به واقع، چيزي از الگوي هاي معمولي رفتارم شروع كرد به افتادن ، و بسيار شبيه يك لباس مندرس گوريلي بود كه توسط موريانه خورده شده باشد.

روش اشو قطعاً دقيق است و نرمي كلامش، طريق پرسش را در سفرش از ژرفاي من تا
به نور روز آشكار مي سازد. او با سخن گفتنش شفافيت و شفا را مي آورد. عمل جراحي او نوعي نادر و شگفت انگيز است، و با وجوديكه ابزارش نامريي هستند، آن احساس راحتي و سرور و تماميت يافتن كه با خودش مي آورد، گواهي غيرقابل خطايي است از تاثیر آن.

پرسش ها فقط بخشي از حملات چندين بعدي اشو بر خواب آلودگي ماست، بسيار بسيار بيش از اين هاست.

ساختمان چانگ تزو Chuang Tzu Auditorium، جايي كه سخنراني ها برگزار مي شود، طرحي دايره گون و باز دارد و ديواري وجود ندارد، فقط ستون ها هستند: يعني كه حتي پرندگان و درختان نيز مي توانند در اطراف اشو، در شادماني و ضيافت به ما پيوندند.
اين بار ارتعاشي تازه در هوا وجود دارد. ما همگي مي توانيم اين را احساس كنيم.
زندگي در اطراف اشو هميشه شديد بوده است، ولي اين بار كيفيتي ديگر وجود دارد.
مي توانم آن را در چشمان تازه و نرم اطرافيان ببينم، مي توانم آن را در موسيقي كه روزانه در هر سخنراني مي نوازيم بشنوم، مي توانم آن را در سكوتي لذيذ كه پانصد نفر را،
روزي دو بار كه در كنار پاي اشو مي نشينيم ، در خودش حل مي كند، مزه كنم.

آيا اين يك انرژي باورنكردني است كه اشو در هنگام رقصيدن با ما، از خودش مي تراود؟ ردايش كه برق مي زند، ريش انبوهش، وقتي كه بازوانش با آهنگي خالص محو مي شود
a blur of pure rhythmديوانه وار پرواز مي كند؟ آيا اين بازي تازه ي اوست؟
او تمام مردم حاضر در مجلس را به اوجي از نوا و رقص مي رساند، سپس ناگهان دست‌هايش به آسمان بلند مي شوند و همه چيز مي ايستد! يك لحظه غرش و فرياد شعفي عظيم است و لحظه اي بعد، سكوتي وراي همه چيز. او به ما لمحه اي از جاودانگي مي دهد و ما آن را دريافت مي كنيم. آري، تفاوت در اين است ، همين حالا ما حقیقتاٌ آن را دريافت مي كنيم!

اشو شري راجنيش بي ترديد مرشدي به روشني رسيده است و آن شعله ي پاك و بي دود كه از روح عصيانگرش بر مي خيزد به روح هاي بسيار نور مي دهد و آنان را به سفره اش هدايت مي كند تا جاودانگي را مزه كنند. او در اين خوان، در اندازه هاي بي حساب مي بخشد.

آنچه كه شما نياز داريد اشتها و تشنگي است ، باقي را مي توانيد با خيال راحت به او واگذار كنيد. سوامي دواگيت Swami Devageet ؛ پونا، هندوستان؛ آوريل 1987













فصل اول

دهم فوريه 1987 ، هفت عصر

مراقبه والاترين خيرات است


اشو عزيز:

در نگرش شما آيا خيرات بخشي از ديانت است؟

اگر چنين است، خيرات شامل چه مي شود؟
قانون اساسي هندوستان، با پيروي از مفهوم كاتوليك، خيرات را چنين تعريف مي كند :
1) مددياري به فقرا 2 ) تعليم و تربيت و 3 ) امداد پزشكي.

مفهوم خيرات از چشمان يك بودا چيست؟


ام پراكاشOm Prakash مفهوم خيرات charityدر چشمان كسي كه بيدار شده است الزاماً بايد با مفهوم خيرات از ديدگاه كليساي كاتوليك تفاوت داشته باشد.

مفهوم كاتوليك، كمك به فقرا است. مفهوم يك بودا چنين خواهد بود: در دنيا نياز به هيچ فقر نيست. فقر ساخته‌ي انسان است و اين در قدرت ما است كه فقر را ازبين ببريم.
ولي تمام مذاهب ، و اصلي ترين آن ها، مسيحيت ، همه بر كمك به فقرا تاكيد دارند.
كمك به فقرا خيرات نيست، عشق نيست.

اول از همه اينكه چرا فقر بايد وجود داشته باشد؟ فقر به اين سبب وجود دارد كه مردمي اندك وجود دارند كه بسيار طمع‌كار هستند. فقر محصول جانبي طمع است: يك بخش از جامعه به‌انباشتن ادامه مي دهد، طبيعتاً بخش ديگر از جامعه فقير مي گردد. و انسان قرن هاست كه تحت چنين بهره كشي زندگي مي كند. اين بهره كشي مي تواند كاملاً نابود شود.

هرآنچه كه جامعه توليد مي كند به همگان تعلق دارد. و تعجب آورترين چيز اين است كه فقرا مردمي هستند كه توليد مي‌كنند و ثروتمندان كساني هستند كه توليد نمي‌كنند.
آنان كه توليد مي‌كنند گرسنه اند و از گرسنگي مي ميرند. آنوقت فقط به آنان كمك كردن،
فكري بسيار زيركانه و موذيانه است: اين طرزفكر از بهره كشي حفاظت مي كند،
حافظ سرمايه داران است. اين فكر، ازكساني كه جنايت مي كنند محافظت مي كند و همچنين از فقرا حفاظت مي كند، تا به توليد كردن ادامه دهند و به ارضاكردن جاه طلبي هاي مردمان روانپريش ادامه دهند.

آنچه مورد نياز است انقلاب فقرا است: يك ادراك عميق در ميان فقرا كه "اين فقر شما به سبب زندگاني هاي پيشين شما نيست، اين سرنوشت شما نيست كه شما را فقير ساخته است.
سبب فقر شما مردماني اندك هستند كه بيماراند، آنان كه تمام مهر و محبت را ازدست داده اند، تمام حساس بودن را، كساني كه قلبشان غيرانساني شده است ، به سبب وجود اين مردمان است كه شما فقير هستيد."

و تنها يك ادراك عظيم در ميان فقراست كه مي تواند انقلابي را در دنيا سبب شود.

من هيچ انقلاب خشني را توصيه نمي كنم. نيازي به خشونت نيست، زيرا كه فقرا در اكثريت هستند و ثروتمندان اندك اند. قدرت فقط با وسايل مردم‌سالارنه، مي تواند به دست هاي فقرا باشد و ما مي توانيم جامعه اي بسازيم كه بي طبقه باشد و نياز هر فرد بتواند ارضا شود.

نيازي به طمع نيست. و راهي براي ارضاي طمع وجود ندارد. به رشدكردن ادامه مي دهد. فقط به سبب بيماري چند تن، تمامي جامعه رنج مي كشد.

ولي كشيشان خدمتگزاران اغنيا هستند. طبيعتاً، در كشوري مانند هندوستان، جايي كه فقر براي هزاران سال وجود داشته، حتي يك مفهوم فلسفي از انقلاب وجود ندارد، چه رسد به اينكه انقلابي عملاً رخ بدهد!

حتي يك مكتب فلسفي نيز وجود ندارد كه بگويد انقلابي مورد نياز است.

فقط اندک کمکی به فقرا، آنان را در سطح بقا زنده نگه مي دارد. من اين را خيرات نمي‌خوانم. اين درواقع راهي است براي زنده نگه داشتنشان، تا بتوانند براي كساني كه ثروتمند هستند و مي خواهند بيشتر ثروتمند شوند، توليد كنند.

من در اين نكته كاملاً با كارل ماركس موافقم كه دين افيون توده ها بوده است.
اگر توده ها اينك از فقر خويش رضايت داشته باشند، مذهب‌شان، آنان را با اميدهاي زندگي بهتر در آينده، پس از مرگ، تخدير كرده است.

طبيعي است كه اغنيا محافظان كشيشان و مبلغ‌های مذهبی بوده اند. آنان براي خدا كليساها و
پرستشگاه هاي بزرگ بنا كرده اند، زيرا كه نكته را دريافته اند: "اگر مذهب بر اذهان مردم چيره شود، امكاني براي انقلاب وجود نخواهد داشت."

آنچه كه تاكنون به نام خيرات به شما گفته شده، به سادگي خودكشي براي تمام فقرا
و رنج ديدگان است. در خدمت اغنيا بوده است، در خدمت فقرا نبوده است.

من به شما عشق را آموزش مي دهم. و عشق نابينا نيست، عشق مي تواند تمامي ساختار را ببيند ، فقر چگونه رخ مي دهد. و عشق مي تواند آن انقلاب را پديد آورد، انقلابي كه از عشق آمده باشد، نه انقلابي كه توسط خشونت آمده باشد. براي من، اين خيرات است.

مفهوم كاتوليك همچنين مي گويد " "تعليم و تربيت"education . ولي كدام تعليم و تربيت؟
در كشور هاي پيشرفته، تقريباً همه تحصيل كرده هستند، ولي اين انسان را متحول نساخته است. بسياري همچون گذشته در رنج هستند ، زندگي را با تشويش و نگراني مي زيند.

تعليم و تربيت براي مردم آرامش و سكوت و سرور نمي آورد. چيزي در آن كسر است. تحصيل موضوع هاي درسي، وجود دورني شما را ابداً لمس نمي كند. آن ها شما را دكتر و مهندس و پروفسور مي كنند ولي بينشي به شما نمي دهند كه بتواند در شما يك گوتام بودا بيافريند. معني واقعي واژه‌ي تعليم و تربيت، "بيرون آوردن"to draw out است.
ولي تنها كاري كه اين "تعليم و تربيت" شما انجام مي دهد، "تحميل از بيرون"force in است! دانش وام گرفته شده، از بيرون به ذهن كودكان بيگناه تحميل مي گردد.

در نگرش من، تعليم و تربيت چيزي جز شكلي ديگر از مراقبه meditation نيست.
تمام آنچه كه معمولاً به نام تعليم و تربيت رواج دارد، در مرتبه ي دوم قرار دارد.
بايد به مراقبه اولويت داده شود ، تعليم و تربيت درون. تا زماني كه با خويشتن آشنا نگردي، تمام دانشت بيهوده است.

بنابراين، من مراقبه را پيش از تعليم و تربيت قرار مي دهم. آموزش موضوعات درسي،
امري پيش پا افتاده است: جغرافيا، تاريخ رياضيات. تاجايي كه به دنيا معمولي ربط دارد،
اين ها خوب است، ولي در مورد درون انسان، فايده ندارند. تو به انباشتن مدارج و مدارك ادامه مي دهي و در درون تهي مي ماني. مدارك تو مي توانند ديگران را گول بزنند،
حتي شايد خودت را هم بفريبند، ولي نمي تواني سرور و شادماني، سكوت و مهربانی يك
گوتام بودا را داشته باشي.

و تا زماني كه تعليم و تربيت دو بال نداشته باشد، نمي تواند با آزادي تمام در آسمان پرواز كند. هم اينك تنها يك بال دارد: بال ديگر كسر است. چرا كسر است؟ زيرا كه كشيشان نمي خواهند شما مراقبه كننده شويد.

زماني كه در مراقبه باشي، به زودي از تمام كشيشان آزاد مي شوي، از تمامي كليساها و كنيساها و معابد و مساجد رها مي گردي. وقتي كه بتواني وارد وجود خودت ، معبد واقعي خداوند ، شوي، چه نيازي است كه به كليسا بروي؟ چه نيازي به يك كشيش هست؟ وقتي بتواني خداوند را مستقيما و بي واسطه در درون خودت تجربه كني، چه نيازي به پاپ است؟

وقتي كه خداوند تجربه ي شخصي تو شود طبيعي است كه از مسيحي بودن يا هندو بودن يا محمدي بودن رها مي شوي. بنابراين، هيچ مذهبي مايل نيست كه تو يك مراقبه كننده شوي.
آن ها مي خواهند تا تو در فيزيك، شيمي و زيست شناسي تحصيل كني. هيچ دانشگاهي در دنيا، دانشكده اي براي مراقبه ندارد. و بدون مراقبه، انسان ناقص باقي مي ماند.

اين يكي از سبب هاي اصلي مصيبت ما است.

به نظر من، خيرات نخست به معني آموزش دروني است و فقط در رتبه ي دوم به معني آموختن چيزهاي ديگر است. پرارز‌ش‌ترين آموزش ها بايد "خويشتن را بشناس" باشد و سپس مي توانيد با هر چيز ديگر آشنا شويد. انساني كه خويش را بشناسد، هرگز از آموخته‌هاي خود در دنياي بيرون سوءاستفاده نخواهد كرد. اگر نه، وقتي خودت را نشناسي، از آموخته هايت براي بهره كشي از ديگران استفاده خواهي كرد، براي فقرآفريني.

اگر خودت را بشناسي جامعه اي را خواهي ساخت كه فقر وجود نداشته باشد. تمام اديان شما در ايجاد جامعه اي كه در آن فقر وجود نداشته باشد، شكست خورده اند. و يكي از اساسي ترين دليل ها اين است كه هيچكدام از مذاهب شما روي تعليم و تربيت درون تاكيد نداشته اند ، سفر به درون خويشتن.

لحظه اي كه در خود مركز وجودت قرار داري، چنان شفافيتي در مورد تمام مشكلات زندگي مي بيني كه يك چيز قطعي است: تو مشكلي نخواهي آفريد و يك چيز ديگر قطعي است: نگرشت را، ادراكت را براي مردمان ديگر منتشر خواهي كرد.

تمامي مشكلات ما ساخته ي خودمان است.

ما در جهل از خود، آن مشكلات را آفريده ايم. در آگاهي ما، اين مشكلات همچون شبنم هاي بامدادي در خورشيد صبحگاهي ناپديد مي شوند.

و سوم: خيرات كاتوليك مفهوم "امداد پزشكي" medical relief را دارد. اشكالي در امدادرساني پزشكي نيست، ولي چرا اينهمه بيماري وجود دارد؟ به حيوانات نگاه كنيد و حتي يك گوزن پيدا نخواهيد كرد كه از سرطان يا سل يا مشكلات رواني ديگر در رنج باشد.
هيچ گوزني را نخواهيد يافت كه گوزن ديگري را به قتل برساند، و يك گوزن را نخواهيد يافت كه مرتكب خودكشي شود.

عجيب است كه انسان، كه اوج جهان هستي و آگاهي است، چنين در رنج است. شايد ما فقط سعي داريم تا عوارض symptoms را برطرف كنيم و هرگز سبب ها the causes را نه!

براي مثال، وقتي در آمريكا بودم، در ايالت تگزاس لايحه اي به تصويب رساندند كه همجنس‌بازي جرم است، براي وحشت از ايدز. و شايد تمام آمريكا شوكه شده باشد كه يك ميليون همجنس‌باز در بيرون ساختمان قانونگذاري دست به تظاهرات زدند.

در آمريكا، تگزاس ايالتي عقب افتاده است. هيچكس تصورش را هم نمي كرد كه يك ميليون همجنس باز داشته باشد.

آنان اعلام كردند: "اگر همجنس بازي جرم است، پس ما به زيرزمين مي رويم."

شما نمي توانيد روي پيشاني هر كس بنويسيد كه او يك همجنس باز است و يا هيچ نشاني وجود ندارد كه بتوانيد حدس بزنيد چه كسي همجنس‌باز است. و آنان گفتند، "هم اكنون،
ما باشگاه هاي خودمان را داريم، رستوران هاي مخصوص همجنس‌بازان و مكان هاي مخصوص ديدار همجنس‌بازان. ما همانگونه كه هستيم خواهيم بود، ولي ديگر نه در آشكار."

اگر مشكل به زيرزمين بكشد، دشوار تر خواهد شد. بهتر است بدانيم كه يك فرد مشخص همجنس‌باز است. و خود همجنس‌بازي هم يك عارضه است. ولي هيچكس در دنيا شهامت ندارد كه حقيقت را بگويد ، كه اين تجرد celibacy است كه همجنس‌بازي را ايجاد كرده.
هيچكس نمي‌تواند اين را بگويد، زيرا با تمام اديان مخالفت دارد.

هيچ كس، همچون من، نمي خواهد مورد سرزنش تمام دنيا قرار گيرد! ولي من واقعاً از اين سرزنش لذت برده ام.

در دنياي وحش، هيچ حيواني همجنس باز نمي شود. چرا؟ ، نيازي وجود ندارد.
ولي بارها و بارها در باغ وحش‌ها مشاهده شده است كه حيوانات همجنس‌گرا مي شوند،
زيرا جنس ماده وجود ندارد. با انرژي جنسي خود چه خواهي كرد؟ اين پديده اي طبيعي است. نيازي به خروج دارد.

تمام اديان دنيا چنين آموزش داده اند كه تجرد و زندگي بدون اعمال جنسي يكي از بزرگترين فضايل مذهبي است و تمام جوامع به باكره بودن همچون چيزي روحاني نگريسته اند ،
اين ها سبب هاي ايجاد همجنسگرايي در زن و مرد هستند. و از اين همجنس‌گرايي بيماري ايدز به وجود آمده است كه دانشمندان دارويي برايش نمي يابند.

ولي با اين حال، هيچ كشيشي در دنيا، هيچ رهبر مذهبي در دنيا، هيچ انساني كه مقامي
بين المللي دارد به آشكارا نگفته است كه اين تجرد است كه بايد جرم باشد، نه همجنس‌گرايي.

ولي من مايلم اين را بگويم كه تجرد جرم است. همجنس‌گرايي فقط يك عارضه است.

و اگر عارضه را سركوب كني، امكانش هست كه چيز بدتري واقع شود: زيرا همان انرژي كه از دوجنس‌گرايي به همجنس‌گرايي تبديل شد، مي تواند به حيوان‌گرايي sodomy تبديل شود. مردم مي توانند شروع كنند به آميزش جنسي ...... آنان براي قرن ها با حيوانات آميزش
مي‌كرده اند، حتي در كتاب عهد عتيق و ساير متون مذهبي آمده كه مردم با حيوانات
مي‌آميختند، به ويژه چوپان‌هايي كه در كوهستان هاي جنگلي عميق زندگي مي كردند و هيچكس را جز حيوانات در اختيار نداشتند. و حيوانات به پليس گزارش نخواهند داد!
اگر همجنس‌گرايي به ايجاد ايدز انجاميده باشد، آنگاه حيوان‌گرايي مي تواند چيزي بدتر
را ايجاد كند.

امداد پزشكي خوب است، ولي بسيار سطحي است. انساني كه به واقع نيكوكار است،
سعي مي كند سبب هاي اين بيماري هاي فراوان را پيدا كند و آن سبب ها بايد برطرف شوند. مي توانند برداشته شوند!

چنين يافته اند كه كساني كه پرخوري مي كنند فقط نيمي از عمر طبيعي خود را زندگي
مي كنند. اگر مي خواستند هفتاد سال زندگي كنند، فقط سي و پنج ساله مي ميرند.
ولي انسان هايي كه كمتر غذا مي خورند بيش از مدت معمولي زندگي مي كنند.
شايد متوسط عمر هفتاد باشد ، آنان تا صدسالگي زندگي مي كنند.

شما نكته اي ساده را درك نمي كنيد: كه هرچه بخوريد، بدن بايد آن را هضم كند......
براي اندام گوارشي شما، اين باري سنگين است و اگر اندام گوارشي خسته شود،
به زودي خواهيد مرد و اگر اندام گوارشي سالم و جوان و تازه باشد، البته كه مي توانيد بيشتر زندگي كنيد.

و مردماني هستند كه بيشتر زندگي مي كنند. در قفقاز، هزاران نفر هستند كه بيش از صد سال دارند و چند صدنفري هم هستند كه تقريباً به صدوهشتادسالگي رسيده اند. و آنان هنوز هم جوان هستند، هنوز در مزارع كار مي كنند. دانشمندان مي گويند كه با نگاه كردن به كاركرد بدن، هركسي بايد بتواند به آساني تا سيصد سال عمر كند. ولي بيماري هاي فراوان اين امكان را ازبين مي برند.

مردم براي تغذيه شدن چيز نمي خورند. مردم فقط براي مزه چيز مي خورند. مردم چيز ها را به نسبت نمي خورند: شايد چيزي را بخورند كه بدنشان به آن نياز ندارد و شايد چيزهايي را كه بدن به آن مطلقاً نياز دارد، نخورند. براي مثال، گياهخوارها نوعي ويتامين را كسر دارند كه براي رشد و هوشمندي مطلقاً مورد نياز است. جاي تعجب نيست كه حتي يك گياهخوار برنده ي جايزه ي نوبل نبوده است! در واقع، آنان بايد بيش از هركس ديگر برنده باشند، زيرا خالص ترين خوراك ها را مي خورند. ولي مشكل اين است كه هوشمندي آنان هرگز رشد
نمي كند. مواد جايگزين مي توان يافت: بدون خوردن گوشت مي توان مواد جايگزين يافت.

من عادت داشتم به گياهخوارها بگويم: "فقط با خوردن تخم مرغ بي نطفهunfertilized egg، شما از هر گوشتخوار ديگر در موقعيت بهتري هستيد. و تخم مرغ بي نطفه درست مانند گياه است، زندگي در آن نيست."

آنان از من خشمگين مي شدند و مي گفتند، "تو به مردم مي آموزي كه تخم مرغ بخورند!"

گفتم، "شما نمي فهميد. من مي گويم تخم مرغ بي نطفه!" ولي آنان كلمه ي " بي نطفه" را
نمي شنيدند، همان كلمه ي تخم مرغ كافي است تا آنان را وحشت‌زده كند.

خوراك مناسب........ بشريت تقريباً بالغ شده است، نبايد با آبنبات چوبي زندگي كند.
ولي مردمي هستند....... من حتي مردمان بزرگسال را با آبنبات چوبي ديده ام!
مردم خودشان را با بستني و انواع خرت و پرت هاي ديگر پر مي كنند.

خيرات واقعي اين است كه مردم را بيشتر آموزش دهي كه چگونه از بدن خود مراقبت كنند، چگونه با بدن خود عاشقانه تر رفتار كنند. امداد پزشكي بايد در مرتبه ي دوم قرار گيرد.

به سبب اين مفهوم كاتوليك از خيرات، حتي قانون اساسي هند نيز عين اين عبارات را
به كار برده است: "امداد رسانی به فقرا، تعليم و تربيت و امداد پزشكي."

عجيب تر اينكه مردماني كه قانون اساسي هند را ساخته اند از سنت شرقي خويش آگاه نيستند، از ميراث خويش بي خبراند. آنان هيچ چيز از خودشان در آن متن قرار نداده اند، وگرنه، چگونه ممكن بود كه مراقبه را ازياد برده باشند؟

مردي كه عمدتاً مسول نگارش قانون اساسي هند بود، دكتر باباصاحب آمبدكار Dr.Babasaheb Ambedkar بود. او هزاران نفر از پايين‌ترين طبقه ي مردمان هند را
به كيش بودايي گرواند و كتابي بزرگ در مورد بوديسم نوشته است و من فكر نمي كنم او هيچ چيزي در مورد مراقبه بداند. بدون مراقبه، بوديسم فقط نعشي مرده است ، بدون آن شعله ي زندگي خواهد بود. و حتي دكتر آمبدكار نيز اين را به قانون اساسي اضافه نكرد كه كمك
به ‌مردم براي مراقبه گون شدن والاترين خيرات است، ياري رساندن به مردم براي رسيدن به‌اشراق، بااهميت ترين خيرات است.

براي ما، اين يك مشكل بوده است: دولت هندوستان نمي تواند مدرسه ي عرفاني ما را، به‌عنوان يك موسسه خيريه بپذيرد. چه چيز باارزش تر از اين است كه نوري فراراه خويشتن باشي؟ و هرآنچه كه آنان شامل ساخته اند، چيزهايي بسيار سطحي هستند.

قانون اساسي براي اينكه نماينده ي مشرق باشد، نيازمند چيزي بسيار عميق تر است. به نظر مي رسد كه يك مبلغ كاتوليك آن را نگاشته است، به نظر نمي رسد كه ما گوتام بودا، ماهاويرا، آدي ناتا Adinatha، كبير، نانك Nanak ، فريد را داشته ايم. اين ها مردماني خيرخواه نيستند، مادرترزا Mother Teresaتنها فرد خير در هندوستان است، زيرا
به‌ بزرگ كردن يتيمان ادامه مي دهد! ولي او با كنترل زايش مخالف است.

اگر قدري فهم داشته باشي، مي تواني نكته را ببيني: اگر يتيم نخواهي، آنگاه كنترل زايش بايد خيرترين كار باشد. مفهوم كنترل زايش را منتشر كن، قرص هاي ضدبارداري را تا جاي ممكن در اختيار همگان قرار بده، تا كه يتيم ها زاده نشوند. و عجيب است كه نخست مردم را از كنترل زايش منع مي كني و آنگاه آنان كودكاني خلق مي كنند كه قادر به نگهداري‌شان نيستند و آنوقت تو وارد مي شوي تا قديسي بزرگ شوي، زيرا كه كاري عظيم و خيرخواهانه مي كني! اگر از ابزارهاي كنترل زايش استفاده شود، يتيمي به وجود نخواهد آمد.

اگر علم پزشكي تحت شرايط اديان كار نكند و از سوي مذاهب آزادي داشته باشد، بسياري از بيماري ها از ميان خواهند رفت.

در آمريكا 30 ميليون انسان در بيمارستان ها وجود دارند كه دچار پرخوري هستند، وزنشان بسيار بالا رفته است، تا جايي كه قادر به حركت نيستند. و مراقبت از آنان خيرات است! بنابراين هزاران پزشك و پرستار و بيمارستان درگير نگهداري از اين احمق ها هستند.
و دقيقاً همين تعداد، سي ميليون نفر، از گرسنگي در خيابان ها به حال مرگ هستند.

اگر در آمريكا، كه غني ترين كشور است ، اوضاع چنين باشد، در مورد كشورهاي فقير
چه مي توان گفت؟ سي ميليون نفر بدون سرپناه، پوشاك و خوراك هستند و سي ميليون نفر تحت مراقبت پزشكان و پرستاران و بيمارستان ها و تمام علم پزشكي هستند، زيرا كه
زيادي خورده اند. نمي توان آنان را به خانه فرستاد، زيرا در خانه كسي مانعشان نيست ، سراغ يخچال مي روند!

اين سي ميليون كه در بيمارستان ها هستند بايد كنار جاده گذاشته شوند و آن سي ميليون نفر كه در جاده ها سرگردان هستند، بايد به جاي آنان در بيمارستان قرار گيرند و از ايشان مراقبت شود! خيرات اين خواهد بود! آن احمق ها زود حواسشان سرجا مي آيد و شما با يك تغيير كوچك، شصت ميليون نفر را نجات مي دهيد!

انسان بايد درك كند كه مشكلات ما ساخته ي خودمان است و اگر بخواهيم از آن ها خلاص شويم، اين مفهوم سطحي كاتوليك از خيرات، ابداً كمكي نخواهد كرد. اين موسسات خيريه و مبلغان مذهبي، هزاران سال است كه وجود داشته اند، ولي فقر به رشد خود ادامه مي دهد، بيماري ها افزايش پيدا مي كنند و جنون انسان بيشتر مي شود.
زمانش فرا رسيده است تا دريابيم كه چيزي در اساس خطا است.

تمام اين مردم چيزهايي را در مخالف با بدن به شما آموزش مي دهند، كه بدن دشمن است.
و اگر اين مفهوم وارد ذهنت شود ، كه بدن دشمن است ، آنوقت طبيعتاً از آن مراقبت نخواهي كرد.

من به شما مي گويم: بدن بزرگترين دوست شماست. از بدن خويش محافظت و مراقبت كنيد.
و به ياد داشته باشيد: شما از هيچ تقديري در عذاب نيستيد، تقدير به آن معنا وجود ندارد.
و شما به سبب اعمال پيشين خود در زندگاني هاي پيشين در رنج نيستيد، زيرا ميوه ي آن اعمال بي درنگ حاصل مي شوند.

با يك راهب جين صحبت مي كردم و او خيلي اصرار داشت كه اين اعمال گذشته ي ما است كه فقر مي سازد. شبي زمستاني در هيماليا بود. نزديك آتشي نشسته بوديم، پس به آن راهب گفتم، "دستت را به درون آتش ببر."گفت، "چرا؟"

گفتم، "مي خواهم ببينم كه آيا حالا مي سوزي يا در زندگاني آتي؟! اين تعيين كننده خواهد بود!"

گفت، "آيا ديوانه اي؟"

گفتم، "اين را بايد از خودت بپرسي؟"

هر عملي با نتيجه‌ي خودش ربط دارد. عمل آنقدر طولاني صبر نمي كند كه تو بميري و دوباره زاده شوي ، شايد شصت هفتاد سال ديگر ، و رنج بكشي كه كاري خطا كرده اي. هر عمل خطا رنج خودش را مي آورد و هر عمل نيك پاداش خودش را و سرور و شادي خودش را دارد. ولي مردم توسط كساني كه بسيار به آنان باور داشته اند، فريب خورده اند.

براي خلاصه كردن، مايلم بگويم كه خيرات آن است كه مردمان فقير را آگاه كني كه فقر آنان زاده ي تعداد اندكي مردم حريص و طمع كار است.

آنان كه ثروت بسيار اندوخته اند بايد پشت ميله ها باشند و آنان كه توليد مي كنند بايد مالك محصولات خود باشند. زمين بايد از آن كسي باشد كه روي آن زحمت مي كشد و باغ مال كسي است كه باغباني آن را انجام دهد و كارخانه به كارگراني تعلق دارد كه در آنجا كار مي كنند و خود حيات و زندگيشان را در آنجا مي ريزند.

فقط دو درصد مردمان هند را مي توان غني خواند و اين دو درصد، نود و هشت در صد بقيه را فقير نگه مي دارند. باور نخواهيد كرد، ولي نيمي از ثروت هندوستان در بمبئي است.

فقط يك شهر و نيمي از ثروت؟ و تمام كشور ، شبه قاره اي با تقريباً نهصد ميليون نفر ، نيمي ديگر را دارند! به نظر مي رسد كه ما چنان به اين شيوه خو گرفته ايم كه پذيرفته ايم كه كساني كه ثروتمند هستند به سبب اعمال خير گذشته شان بوده است.
من مايلم تمام اين آرمان را نابود سازم.

مسلم است كه به تعليم و تربيت نياز است، ولي پيش از تعليم و تربيت، مراقبه مورد نياز است. هركس كه فارغ التحصيل مي شود ، چه مهندس يا پزشك يا استاد ، تا آزموني در مراقبه را نگذراند نبايد به او مدرك تحصيلي داد. هر دانشگاه و هر دانشكده بايد براي دانشجويان كلاس هاي مراقبه داشته باشند ، و براي مردمان بيرون نيز: شايد آنان در جواني قادر به‌آموختن مراقبه نبوده اند، ولي اينك مي توانند آموزش ببينند.

تعليم و تربيت پديده اي گسترده است. هر بيمارستان بايد بخشي داشته باشد براي كساني كه در شرف مرگ هستند تا در آنجا پيش از مرگ، دوره هاي مراقبه داشته باشد ، درست مانند مردماني كه زندگي خواهند كرد....وقتي امتحانات دانشگاه را گذراندند، بايد مراقبه را بياموزند ، چگونه رقصان و شادمان زندگي كنند، به زيبايي، بدون طمع، بدون حسادت، بدون خشم، بدون نفرت.

آنگاه نقطه اي ديگر مي رسد، زماني كه شخص مي خواهد بميرد. زماني كه پزشكان تشخيص دهند كه فقط چند ماه فرصت هست. چگونه به او مراقبه آموخته شود، به عنوان آمادگي براي سفر بي پاياني كه در پيش دارد. پيش از اينكه بدن را ترك كند، او بايد درك كند، تجربه كند كه او اين بدن نيست. آنگاه مي تواند با سرخوشي بميرد.

زندگي كردن با سرخوشي، و مردن با سرخوشي ، اگر بتوانيم چنين محيطي بيافرينيم،
من اين را بزرگترين خيرات مي خوانم.

و اين كاري است كه ما در اينجا مي كنيم. چه دولت اين را بپذيرد و چه نه، اهميت ندارد،
چه قانون اساسي بطور سطحي بگويد..... بايد عوض شود.
ما فقط بايد مردماني را خلق كنيم كه نمونه و شاهد زنده ي تعليم و تربيت درست باشند.
تعليم و تربيت وقتي كامل است كه هم دروني باشد و هم بيروني. ما بايد مردماني خلق كنيم كه بتوانند تمام اين ساختار استثماري را با عشق و مهرباني به روشي مردمسالارانه عوض كنند. نيازي به هيچ خشونت نيست. فقرا فقط بايد آگاه شوند: زمانش براي شما فرارسيده كه بيدار شويد، همه چيز به شما تعلق دارد.



اشو عزيز:

در اين يك سال گذشته، من ماه ها از شما دور بوده ام و در دنيا زندگي مي كرده ام.
آموختم كه شما و پيام شما چگونه برايم يك تجربه ي همه روزه مي شويد،

مستقل از زمان و فاصله.

به نوعي عجيب، زندگي شما زندگي من شده است و زندگي من زندگي شما.

بودن در نزديكي شما بسيار لذيذ است.

وقتي صحبت از ترك ما مي كنيد، باوجودي كه اشكم به در مي آيد،
مي دانم كه كارتان را خوب انجام داده ايد.
نگرش شما، پس از بازگشت بدنتان به زمين، بسيار طولاني زندگي خواهد كرد.
پرسشي ندارم، فقط يك سپاسگزاري براي تلاش هاي بسيار شما براي بيداركردن ما.

ضمناً: لطفاً به ناخداي كشتي تان بفرماييد تا قدري بيشتر در اطراف سير كند.
او چنان زياد شکیبا بوده كه چند سال ديگر تفاوت زيادي نخواهد داشت.

ضمناً، ضمناً : پرسش من اين است:
آيا با اين ميل كه مي خواهم شما قدري بيشتر بمانيد، خودخواه هستم؟



دواگيت Devageet، اين ابداً خودخواهي نيست كه بخواهي من قدري بيشتر اينجا باشم.
اين يك اشتياق ساده است، زیرا كه سفر تو هنوز كامل نشده است. تو وارد طريق شده اي و خوب رشد مي كني، ولي هنوز به باغبان نياز داري تا از تو مراقبت كند.

و نگران ناخداي كشتي من نباش، زيرا او خادم من نيست: او نيز مريد من است. او خودش ميل دارد تا من قدري بيشتر در اينجا باشم. و مشكلي وجود ندارد. اگر به من نياز داري، من تا زماني كه نياز تو برطرف شود اينجا خواهم بود. و حتي اگر هم بروم، اگر عشق تو
به‌ قدركافي عميق باشد، من براي تو حاضر خواهم بود: هرگاه كه چشمانت را ببندي،
مرا خواهي يافت كه با ضربان قلبت مي تپم.

من بذر را كاشته ام. تنها سوال اين است كه بهار كي فرا مي رسد ، و بهار هميشه فرامي‌رسد. فقط باز بمان و در دسترس. من اينجا خواهم بود تا به تو ياري دهم.

اگر در بدن نباشم، بازهم مي توانم اينجا باشم تا به تو كمك كنم. درواقع، زماني كه از بدن
رها باشم، بيشتر مي توانم به شما كمك كنم. آنگاه آگاهي من در همه جا منتشر خواهد بود.

آنان كه عاشق من بوده اند ، آنان بخشي از من خواهند شد. آنان از هم اينك شروع به‌ذوب‌شدن و حل شدن در من كرده اند. بنابراين تنها سوالي كه بايد براي تو مهم باشد
اين است: مانع روند محلول شدن و ذوب شدن خودت نشو. چه من در بدن باشم و چه نه،
تو نبايد در انتظار فرداها باشي. آن روز، امروز است. وقتش همين لحظه است.

و اين قول من است: من سعي مي كنم تا حد ممكن بيشتر در اين ساحل بمانم. و حتي وقتي
كه كشتي‌ام رفته باشد، هرگاه كه اشك هاي تو مرا بخواند، يا خنده ات، من با تو خواهم بود.
و هرگاه كه تو برقصي و بخواني، سايه ام را خواهي يافت كه هميشه آنجاست.





اشو عزيز:

براي من، پس از ده سال با شما بودن، صميمي ترين و همچنين دورترين فرد، شما هستيد.

اين چه درد اشتياقي است كه هجران شما مي دهد كه با گذشت سال ها كم نمي شود؟
آيا اين تنها خواسته و وابستگي است؟



ياچاناYachana ، اين فقط خواسته و وابستگي نيست. اين شوق تو براي شناخت خويش است. بودن با من، در عمق، اشتياقي است براي نزديك شدن به خودت، زيرا من چيزي به جز آينده‌ي تو نيستم، تو چيزي جز گذشته ي من نيستي. من روزي در همان تاريكي بودم كه تو هستي،
تو روزي در همان نوري خواهي بود كه براي من رخ داده است. ما از هم جدا نيستيم.

تمام فاصله ها دروغين است.

تو خودت را با من عميقاً صميمي مي بيني و با اين حال بسيار دور. در اين تضادي نيست، زيرا گذشته ي تو و آينده ي تو، باوجودي كه بسيار از هم دور هستند، به يكديگر متصل اند.
تو مرا با خود عميقاً صميمي مي بيني ، در عشقت، در اشتياقت، در روياهايت.
ولي چون خودت را چنين صميمي مي يابي، مي تواني همچنين ببيني كه تو فقط به نزديك من آمده اي ولي با من يكي نشده اي. و عشق مي خواهد كه يكي شود.

هرچقدر هم كه صميميت باشد، فاصله اي وجود دارد، فاصله اي دور. و عشق اين فاصله را ابداً نمي خواهد. تنها راه براي رفتن به وراي اين فاصله اين است كه خودت باشي،
كاملاً عريان از تمام شرط ها، از تمام انتظارات، فقط ساكت و پاك و معصوم ،_
و ناگهان درخواهي يافت كه با من يكي شده اي.

اين آخرين مرحله ي مريد است.

در مرحله ي نخست، او دانش آموز است، جايي كه فقط علاقه اش روشنفكرانه است.
او پرسش هاي بسيار دارد و تمام تلاش او جمع آوري دانش است. از ميان صدها دانش آموز، فقط چند نفري به مريد تبديل مي شوند.

مريدها كساني هستند كه آگاه شده اند كه دانش تنها، كمكي نخواهد كرد ، فرد به تحول نياز دارد. مريد به مرشد نزديك مي شود. او ديگر علاقه اي به گردآوري دانش ندارد،
اشتياقش عوض شده است: مي خواهد اصيل تر باشد، صادق تر باشد، باحقيقت تر باشد،
بيشتر خودش باشد.

يك مرحله ي ديگر در پيش است: مخلص بودن devotee: وقتي كه مريد مفهوم خود را كاملاً ترك مي گويد و فقط يك حضور خالص مي شود. در آن حضور خالص، آن مخلص از مرشد جدا نيست. آنان يكي مي شوند. و تنها با مخلص شدن است كه اين دوگانگي دوري و نزديكي ازبين مي رود.

ياچانا، اتفاق خواهد افتاد. من نام ياچانا را به تو داده ام. اين فقط يعني: اشتياقي براي آن غايت.



اشو عزيز:

تجربه اي شيرين و لذيذ است فقط در كنار شما بودن.

آيا ممكن است كه خود حضور شما، زندگي كردن در ارتعاش رضايت بخش شما،
تشنگي مرا براي اشراق خودم، بي حس سازد؟



دواگيت، اين آغاز اشراق است، وقتي كه حتي اشتياق براي رسيدن به اشراق نيز ازبين رفته باشد. اين آخرين مانع است ،_ اشتياق اشراق داشتن. لحظه اي كه همين نيز ازبين رود، مانعي وجود ندارد.

تو بركت يافته اي كه خود حضور من برايت شيرين و لذيذ است. مي پرسي : "آيا ممكن است كه خود حضور شما، زندگي كردن در ارتعاش رضايت بخش شما، تشنگي مرا براي اشراق خودم، بي حس سازد؟"

اشراق نه مال من است و نه مال تو. هرچه به من نزديك تر شوي، هرچه بيشتر در دسترس باشي، بيشتر درخواهي يافت كه فقط اشراق وجود دارد، فقط نور وجود دارد، نوری جاودانه.
اين نور مال من نيست، به هيچكس ديگر تعلق ندارد.

هم اكنون، به نظرت مي آيد كه اين نور از آن مرشد تو است. ولي وقتي كه با مرشد يكي شدي، خواهي دانست كه هرگز مرشدي وجود نداشته است و هرگز مريدي نبوده است، بلكه تنها يك خوشي جاودان، يك زندگي جاودانه كه مرزي نمي شناسد.

تقسيمات ، من وتو ، مرشد و مريد، عاشق و معشوق ، در جهل ما وجود دارند.
لحظه اي كه بيدار شوي، تمام اين تمايزات بخار مي شوند. و اين خوب است كه اشتياق تو براي اشراق خودت درحال ناپديدشدن است. اگر خودت در حال ناپديد شدن باشي،
چگونه مي تواني اشتياق براي اشراق را با خودت حمل كني؟!

و اين حضور من نيست ، فقط حضور است. من، خيلي خيلي وقت پيش، ازبين رفته ام.
و همين تجربه اينك براي تو رخ مي دهد. آنچه كه تو "حضور" من مي خواني، در واقع غياب من است و حضور خداوند. لحظه اي كه تو نيز غايب شوي حضور خداوند، حضور تو مي‌شود.

ما همگي در يك اقيانوس زندگي مي كنيم ، فقط اينكه برخي خفته اند و گاه گاهي كسي بيدار مي شود. كسي كه بيدار مي شود، مي داند كه اين يك اقيانوس است. آنان كه خوابيده اند در خواب خود و در روياهايشان، انواع جدايي ها و اقسام خواسته ها و اهداف را مي پندارند.

بيداري چنان آتشي است كه هرآنچه را كه دروغين است مي سوزاند و فقط طلاي ناب
باقي مي ماند.



فصل دوم

11 فوريه 1987 ، هشت صبح

زيارت بي پايان است


اشو عزيز:

شما مرا به بلندي هاي جديد فرا خوانديد و من شما را پيش تر از زمان مي شنوم.

من شما را مي بينم كه اينجا هستيد و سپس احساس مي كنم
كه اين فقط بدن شماست كه حاضر است.

وقتي از مسيح سخن مي گوييد، شما او هستيد. وقتي از بودا سخن مي گوييد، او هستيد.
وقتي از ماهاويرا سخن مي گوييد، او هستيد. مي بينم كه شما تمامي مرشدان هستيد.

و وقتي از زمان سخن گفتيد كه حركت نمي كند، من شنيدم و ديدم. قلبم راضي شده است.



جيوان مريJivan Mary، بلندي هايي وراي اين بلندي ها وجود دارند. راضي نشو:
جست و جوي روحاني يك نارضايتي ابدي است، ولي شيرين است.هرچه از بلندي هاي جديد ناراضي تر باشي، هر دم تو ارضا تر، پرثمرتر و بااهميت تر مي شود.

من تنها مي توانم راه را به تو نشان بدهم. ولي تو بايد در آن راه گام بزني، تنها _ رقصان و آوازخوان. و هميشه به ياد داشته باشي كه مكاني وجود ندارد كه بايد براي ابد توقف كني.
خوب است كه شبي جايي بايستي و منتظر صبح زيبا شوي و بال هايت را بگشايي، زيرا كه بلندي هاي تازه منتظرت هستند.

زيارت بي پايان است.ا

اين يكي از اساسي ترين چيزهايي است كه بايد درك شود ، زيرا كه تمام اديان به شما آموخته اند كه يك نقطه ي پايان a full stop وجود دارد، لحظه اي فرا مي رسد كه رسيده اي و ديگر جايي براي رفتن نيست. زندگي نقطه ي پايان نمي شناسد.، به حركت ادامه مي دهد و ادامه
مي دهد. نقطه ي پايان فقط براي كساني است كه شجاع نيستند.
آنگاه فقط كمي خوشي، نوري اندك، كمي آواز برايشان كافي است.

مايلم كه مردم من هرگز راضي نباشند. راضي نبودن براي چيزهاي دنيايي بي معني است ، با چيزهاي دنيوي مي تواني راضي باشي ، ولي از رشد روحاني رضايت داشتن،
ارتكاب به خودكشي است. راه، رضايت از دنيا و نارضايتي براي خدا، است.

اين درست است ، اگر قلب تو با قلب من بتپد مرا جلوتر از زمان خواهي شنيد، زيرا هرآنچه كه من مي گويم جديد نيست: فقط در تو نهفته است، در تو به خواب رفته است. وقتي كه قلب تو با من مي رقصد، آنچه كه در تو خفته است بيدار مي شود.
و كيفيت بيداري يكي است، براي همين مرا پيش از زمان مي شنوي.
اين نشان مهمي است كه به مرحله ي مجذوب devotee نزديكتر و نزديك تر مي شوي.

مي گويي من شما را مي بينم كه اينجا هستيد و سپس احساس مي كنم كه اين فقط بدن شماست كه حاضر است. وقتي از مسيح سخن مي گوييد، شما او هستيد. وقتي از بودا سخن مي گوييد، او هستيد. وقتي از ماهاويرا سخن مي گوييد، او هستيد. مي بينم كه شما تمامي مرشدان هستيد

هر مرشدي تمامي مرشدان است، زيرا كه پيام يكي است. هر مرشد فقط يك وسيله ي نقليه است، يك گذرگاه، ولي آنچه كه از آن گذرگاه بيرون مي آيد به خود جهان هستي تعلق دارد. نمي تواند طورديگر باشد. زبان تفاوت خواهد داشت، راه هاي بيان متفاوت خواهند بود،
ولي هسته ي اصلي پيام از ازل يكي بوده است.

من چون با بودا، ماهاويرا، مسيح، زرتشت، بودي دارما، موسي احساس همبستگي بسيارعميق دارم ، حتي مطلقاً به خود حق مي دهم كه حتي از ايشان انتقاد كنم. اين از عشق من است.

مردم بد مي فهمند: آنان مي پندارند كه من از مسيح انتقاد كرده ام. من فقط او را تصحيح
كرده ام. مسيح دوهزارسال عمر دارد. در اين دو هزار سال خود شيوه ي زندگي تغيير كرده است: مفاهيم، واژه ها، رويكرد به واقعيت تغيير يافته است. با وجود اينكه انگشتان همگي ماه را نشانه رفته اند، انگشت ها با هم تفاوت دارند. و عشق من به مسيح يا بودا چنان زياد است كه هيچ مشكلي در انتقادكردن از آنان ندارم ، درست مانند اينكه دوستي از تو انتقاد كند،
نه يك بيگانه.

يك مسيحي مي ترسد كه از مسيح انتقاد كند، زيرا كه او يك بيگانه است، يك دوست نيست.
او نمي داند كه عشق قادر است از كسي كه معشوق است انتقاد كند.
درواقع، هرچه بيشتر عاشق باشد، بيشتر قادر به انتقاد است.

درست است كه تو در صداي من تمامي مرشدان گذشته و مرشدان آينده را شنيده اي، زيرا كه هرمقدار تغييرات سطحي كه رخ بدهد، براي آن ديانت پايه تفاوتي ندارد،همان باقي مي ماند. ولي درك اين يقيناً يك گشايش بزرگ است، گشوده شدن دل، ادراكي عظيم، نوري بزرگ در خانه اي كه تاكنون تاريك بوده است.

و تو مي گويي، و وقتي از زمان سخن گفتيد كه حركت نمي كند، من شنيدم و ديدم.
قلبم راضي شده است.

هرگاه كه قلب راضي باشد، همه چيز متوقف مي شود: زمان، ذهن همه چيز مي ايستد،
درست مانند درياچه اي كه چنان ساكت است كه حتي موجي كوچك هم ندارد.
تقريباً درست مانند يك آينه است و تو نيز با رضايت قلبت، يك آينه مي شوي.
قادر خواهي بود تمامي آسمان را در آن آينه ببيني.

رابيندرانات Rabindranath (تاگور) مردي را به ياد مي آورد كه همسن پدربزرگش بود ، بسيار كهنسال. او عادت داشت زياد به منزل رابيندرانات برود و رابيندرانات هرگز در كنار او احساس راحتي نمي كرد، زيرا هميشه از او پرسش هاي عجيب مي كرد.
اگر آن پرسش هاي عجيب را از تو بپرسند، يا بايد پاسخ بدهي و مي داني كه اشتباه مي كني، يا بايد ساكت بماني كه احساس شرمندگي دارد.

و آن پيرمرد هميشه چه او جواب مي داد و چه نمي داد، به خنده مي افتاد. او به رابيندرانات مي گفت، "پاسخ دادنت غلط است، پاسخ ندادنت غلط است. تو شاعري مشهوري، برنده ي جايزه ي نوبل هستي و ابداً هيچي نمي داني. تو در مورد خداوند شعرهاي زيبا سروده اي:
آيا با او ديدار كرده اي؟ آيا او را ديده اي؟"
و خود آن مرد و چشمانش چنان نافذ بود كه فريفتن او بسيار دشوار بود.

روزي رابيندرانات به اقيانوس رفته بود كه در آن نزديكي بود. او در شب ماه تمام، بازتاب ماه را در آب ديده بود. خود بازتاب حتي زيباتر از ماه بود. بارها چنين رخ مي دهد..........
شايد عكس تو بهتر از واقعيت خودت به نظر آيد. مردمان بسياري هستند كه خوش عكس هستند ، عكس آنان بسيار زيبا در مي آيد، ولي اگر به آنان نگاه كني، در واقعيت چنان زيبا نيستند.

وقتي كه رابيندرانات، سرشار از زيبايي و سرور مهتاب و آقيانوس، بازمي گشت، بركه هاي كوچكي را در كنار جاده ديد. همان صبح باران باريده بود و در بركه هاي كوچك، آب جمع شده بود، كثيف، ولي ماه به همان زيبايي بود كه در اقيانوس مي نمود.

همين، چشمانش را به حقيقتي تازه باز كرد ، كه ماه، ماه است، چه آينه اي بسيار زيبا داشته باشي و چه آينه اي بسيار معمولي. براي نخستين بار، در مورد آن پيرمرد كه از او رنجيده بود، احساس آسودگي كرد. و به جاي اينكه به خانه ي خودش برود، براي نخستين بار
به خانه ي آن پيرمرد رفت. چشمانش سرشار از زيبايي ماه و اقيانوس و بركه هاي كوچك آب بود. و به آن پيرمرد گفت، "من خدا را ديدم."

پيرمرد او را در آغوش گرفت و گفت، "مي دانم. مي توانم از صورتت اين را بخوانم،
از چشمانت. طوري كه براي نخستين بار به خانه ي من آمدي. حالا ديگر آزارت نمي دهم.
ديگر نزدت نمي آيم. من تو را بارها و بارها آزار داده ام، زيرا كه ظرفيت تو را مي دانستم. خوشحال مي شوم به من بگويي كه چگونه خدا را يافتي؟"

رابيندرانات گفت،" با ديدن عكس ماه در اقيانوس و آنگاه با ديدن بازتاب هاي بسيار در كنار راه، درون بركه هاي آب كثيف. ولي ماه كثيف نبود، بازتاب كثيف نبود، همچون بازتاب اقيانوس زيبا بود. درست همانوقت به ياد تو افتادم ، زيرا كه از تو رنجش داشتم، از تو ناراحت مي شدم. من كور بودم، من نمي توانستم خداوند را در تو ببينم. من تنها خداوند را در مردمان زيبا مي ديدم، در گلها، در ماه. ولي اينك مي دانم كه مهم نيست تو كه باشي.
به نظر من، اينك تو يك بازتاب از خداوند هستي و من از تو ممنونم كه به من سيخونك
مي زدي و مرا به سمت درك اين نكته هل مي دادي."

وقتي قلبت راضي باشد، يك آينه مي گردد، آنچه را كه حقيقت است بازتاب مي كند.
و اگر اين را ببيني و درك كني، زمان به يقين مي ايستد. اين دركي عظيم است.

و اين درست است كه من تنها يك بدن هستم ، در دسترس تمام اكتشاف هايي كه تاكنون
انجام گرفته و همچنين در دسترس تمام اكتشافاتي كه در آينده در مورد وجود دروني انسان انجام مي گيرد.

من خود را تسليم جهان هستي كرده ام. من خودم نمي دانم چه خواهم گفت. آري، همچون المصطفا، من چيزي نمي گويم. من خود نيز يك شنونده هستم. و آنكه گوينده است از طريق ماهاويرا سخن گفته است، از طريق بودا، از طريق كنفوسيوس، لائوتزو ، توسط هزاران عارف. زيرا كه راز يكي است: كه عارف ني توخالي مي شود و اجازه مي دهد كه جهان هستي ترانه اش را بخواند.

جيوان مري، تو بركت يافته اي و بيشتر و بيشتر بركت خواهي يافت. آن در گشوده شده و آن غايت به تو چالشي عطا كرده است و من مي دانم كه تو به قدر كافي شهامت داري كه حركت كني. جاده هرچقدر هم كه طاقت فرسا باشد، زيباست. شكوه آن وراي واژه هاست.



اشو عزيز
با غوطه خوردن در هرآنچه كه به ما داده ايد، در به هيجان آمدن تمام از وقار و زيبايي شما ، زماني كه اشك هاي مهر شما به چشمانم مي آيد،
گويي كه تمامي زخم هايم را لمس مي كنيد تا شفا يابند.

با شنيدن موسيقي صداي شما، به خودم اجازه مي دهم كه بيشتر و بيشتر آسوده شوم
و آنگاه آن فواصل....... همه چيز ازبين مي رود، همه چيز بسيار سبك،
ساكت و نوراني است.

من هيچ نمي دانم كه اشراق چيست، ولي ارزش دارد كه تمام زندگيم را برايش بدهم.

من هرگز چگونه مي توانم سپاسم را به شما بيان كنم،
اي عزيزترين و زيباترين مرشدهاي من؟



پريم توريا Prem Tuirya، من نام توريا را به تو داده ام.
واژه اي بسيار عجيب است ، فقط يعني چهارمين The Fourth .

در شرق، عارفان بارها و بارها در اين چهارمين ناپديد گشته اند.
آنان كشف كردند كه آگاهي ما چهار مرحله دارد: بيداري، رويا، خواب بدون رويا و چهارمين. بسيار عجيب ، آنان حتي به اين مرحله ي نهايي نامي نداده اند، بلكه يك شماره، زيرا هر نام، الزاماً معني خاصي را حمل مي كند كه محدودكننده است. ولي شماره محدود نمي كند.

مهم نيست كه تو سپاس خودت را چگونه بيان كني. تجربه تو از سكوت و ازمراقبه، تجربه ات از عشق و سرور، تجربه تو در رقصيدن مسرورانه، بيش از هر سپاس ممكن است.

سپاس را نمي توان با واژه بيان كرد. فقط مي تواند توسط تمام وجودت بيان شود ، چشمانت، دست هايت، نفس كشيدنت، قلبت، همه چيز به غليان آمده است. و ممكن نيست اين را بتوان در كلام جا داد، پس اين تلاش را نكن. هيچكس تاكنون قادر نبوده با موفقيت، سپاسگزاري اش را با كلمات ادا كند.

براي همين است كه در شرق، ما راه هاي ديگري را براي نشان دادن آن كشف كرده ايم:
مريد پاي مرشد را لمس مي كند. غرب نمي تواند اين را بفهمد. تمام انسان ها برابر هستند،
پس چرا كسي بايد پاي ديگري را لمس كند......؟ آنان خيلي چيز ها را كشف نكرده اند.

وقتي كه مريد پاي مرشد را لمس مي كند، مرشد سر مريد را لمس مي كند و يك دايره ي انرژي به وجود آمده است و آن دايره، سپاسگزاري است.

فقط همان خود حضور تو در سكوت، كافي است.

مي گويي، با غوطه خوردن در هرآنچه كه به ما داده ايد، از به هيجان آمدن تمام از وقار و زيبايي شما ، زماني كه اشك هاي مهر شما به چشمانم مي آيد........

نه آن وقار مال من است و نه آن زيبايي. اين ها به جهان هستي تعلق دارند، درست همانگونه كه اين گل ها و پرندگان به جهان هستي تعلق دارند. آن ها را در قفس زنداني نكن. بگذار اين تجربه ات از وقار و زيبايي من، تجربه ات از وقار درختان و كوهستان ها و از زيبايي طلوع و غروب بشود. اين را در تمام جهان منتشر كن.
و بدون آگاهي تو، در حال انتشار هست، براي همين است كه اشك به چشم مي آوري.

مردم معمولاً فكر مي كنند كه فقط در هنگام درد و رنج اشك به چشم مي آيد.
درك آنان مطلقاً اشتباه است.

اشك وقتي به سراغ مردم مي آيد كه درد دارند، كسي مرده است. ولي آنان فقط از يك جنبه
به اشك نگاه مي كنند. جنبه ي ديگر فقط براي كساني ذخيره شده كه تجربه شان از عشق،
وقار و زيبايي، چنان غليان دارد كه نمي تواند به هيچ راه ديگري بيان شود.
اشك ها لطيف ترين بيان هستند.

چشمانت پراز اشك است، نشاني ساكت از غليان خوشي. اشك ها هر احساسي را كه غليان داشته باشد بيان مي كنند ، چه درد و رنج باشد و چه سرور و شعف.

بسيار جاي تاسف است كه ميليون ها نفر هرگز از جنبه هاي والاتر و بزرگتر اشك چيزي
نمي دانند. آنان فقط مرتبه پاييني را مي شناسند، بسيار سطحي، معمولي. در ذهن آنان،
اشك آهسته آهسته با درد و رنج و مصيبت و تشويش مرتبط مي شود و از ياد مي برند كه اشك ها همچنين مي توانند بيان خوشي بيش از اندازه باشند. و تا زماني كه اشك هايت را در اين حالت از غليان سرور و بركت تجربه نكني، زيباترين تجربه ي زندگي را از دست داده اي.

اشك ها نوعي زبان هستند ، خاموش. از سر تو نمي آيند، از قلب تو مي آيند. اين قلب است كه سيل فرايش گرفته و ديگرنمي تواند آن تجربه را نگه دارد و زبان را ناتوان و ناقص
مي يابد. آنگاه ناگهان قلب به خاطر مي آورد كه زباني ديگر دارد كه سخن نمي گويد، ولي بااين حال بيان مي كند.

اشك هاي شوق، زبان دل هستند.

و مي گويي، "... گويي كه تمامي زخم هايم را لمس مي كنيد تا شفا يابند."

آري توريا، مردم به پنهان كردن زخم هايشان ادامه مي دهند، آنان از افشاي آن مي ترسند.
آنان مايل نيستند هيچكس زخم هايشان را بشناسد. مردم وانمود مي كنند كه زخمي ندارند و هرچه بيشتر آنان ها را پنهان كني، سركوب كني، بزرگتر مي شوند.

مريد بودن يعني افشاي خود، پنهان نكردن زخم هايت. اگر بتواني زخم هايت را براي عشق و محبت باز كني، هيچ معجزه اي از اين بالاتر نيست. عشق شفا مي دهد. به زودي حتي اثري از زخم هم نخواهي يافت و زماني كه كاملا ًبهبود يافتي، زندگيت ديگر باري گران نيست،
بلكه خوشي و رقص است.

آموزش خود من اين است: تا رسیدن به خداوند، تمام راه را برقص. مردماني كه راه مي روند، نمي دانند كه اين راه رسيده به خدا نيست. او زبان راه رفتن را نمي داند، فقط زبان رقص و آواز و شعف را مي شناسد. ولي اگر تو پر از زخم باشي، چگونه مي تواني برقصي و چگونه مي تواني بخندي و چگونه مي تواني از وجودت شكوفه برآوري؟

يكي از عملكردهاي اصلي این مدرسه ي عرفاني، ياري دادن و تشويق به اين است كه تمام
زخم هايتان را باز كنيد. و زماني كه آن ها را براي عشق، براي شفقت و محبت، در حضور مرشد باز كنيد، بسيار سريع شفا مي يابند. و انسان بي زخم را مي توان انسان تمام خواند.
در واقع انسان تمام ، تنها انسان مقدس است The whole man is the only holy man.

مي گويي، با شنيدن موسيقي صداي شما، به خودم اجازه مي دهم كه بيشتر و بيشتر آسوده شوم و آنگاه آن فواصل....... همه چيز ازبين مي رود، همه چيز بسيار سبك، سكت و نوراني است.

من هيچ نمي دانم كه اشراق چيست، ولي ارزش دارد كه تمام زندگيم را برايش بدهم.

نمي تواني هيچ مفهومي از اشراق داشته باشي. ولي در حضور كسي كه به اشراق رسيده،
به تو سرايت مي كند. چيزي از دل به دل منتقل مي شود. چيزي وارد تو مي شود: بدون اينكه مفهومي از اشراق داشته باشي، به سمت اشراق كشانده مي شوي، درست مانند آهنربا.

آيا فكر مي كني كه پروانه مي داند كه شعله چيست؟ ولي لحظه اي كه پروانه از شعله آگاه شد، شروع مي كند به سمت آن حركت كردن و خوب مي داند كه هرچه نزديك تر شود، داغ تر و داغ تر مي شود و خطر بسيار روشن مي شود ، كه نزديكي زياد يعني سوختن توسط شعله.

آري، اگر زيبايي اشراق را احساس مي كني، به سمت شعله اي در حركت هستي كه بايد زندگيت را فداي آن كني. زيرا كه اين زندگي زندگي واقعي نيست، اين زندگي فقط تخته پرشي است براي زندگي واقعي. لحظه اي كه آماده شوي جانت را فداي آن زندگي كني، دوباره زاده خواهي شد. معني مصلوب شدن و رستاخيز مسيح اين است. شايد آن واقعه اي تاريخي نباشد ، احتمالش زياد است كه نباشد،_ ولي مطلقاً درست است كه پس از مصلوب شدن، رستاخيز بايد كه رخ بدهد. بدن كهنه، زندگي كهنه، خواسته هاي كهنه، طمع كهنه، تمام ساختار وجود قديم تو مي سوزد و تو به اوج هايي دست مي يابي كه حتي در خواب نيز نديده اي.

ولي بازهم تكرار مي كنم: موسيقي صداي من، موسيقي من نيست، و نه اين صدا، صداي من است. من به سادگي در دسترس جهان هستي قرار دارم. هرچه را كه بخواهد به شما بگويد،
من مانعش نمي شوم، آن را ويرايش نمي كنم، هيچ چيز به آن اضافه نمي كنم. درست همانگونه كه در يك معدن، طلاي خام، الماس خام پيدا مي كنيد ، برش نخورده، صيقل نيافته ،
من نيز به همين ترتيب چيزي را صيقل نمي زنم. من هرگز نمي دانم كه چه چيز به شما خواهم گفت. من تنها به معدن اجازه مي دهم ، تا شما تمام الماس هاي خام را برداريد.
اين ها به جهان هستي تعلق دارند.

و مي گويي، .... به خودم اجازه مي دهم كه بيشتر و بيشتر آسوده شوم و آنگاه آن فواصل.....

آن فاصله ها تقريباً اجتناب ناپذير هستند. شايد شما خطيبان و سخنران هاي بسياري را شنيده باشيد. من يك خطيب نيستم، يك سخنور نيستم. سخنور آنچه را كه مي خواهد بگويد آماده
مي كند، در ذهن خودش. و شما خطيبي را نمي بينيد كه فاصله بگذارد، اين برخلاف هنر سخنوري است.

يكي از معاون هاي دانشگاهم، با وجودي كه هنوز دانشجو بودم، قرار گذاشته بود كه هركجا من سخنراني مي كنم، او بايد خبر داشته باشد. او هر قراري را كه داشت عقب مي انداخت و براي شنيدن من مي آمد. و من از او پرسيدم، "تو يك تاريخدان بزرگ هستي...." او در دانشگاه آكسفورد تاريخ تدريس مي كرد و سپس در هند معاون دانشگاه شد.

او گفت، "من عاشق آن فاصله هاي تو هستم. آن فاصله ها نشان مي دهند كه تو مطلقاً
بدون آمادگي قبلي هستي، تو يك سخنور نيستي. تو منتظر خداوند مي ماني، و اگر او صبر كند....آنوقت تو چه مي تواني بكني؟ بايد در سكوت انتظار بكشي. وقتي كه او سخن مي گويد، تو سخن مي گويي، وقتي كه او ساكت است، تو ساكت هستي."

آن فاصله ها از واژه ها مهم تر هستند، زيرا كلام را مي توان با ذهن مخدوش كرد، ولي نه آن فواصل را. و اگر بتواني آن فواصل را درك كني، آن پيام ساكت را درك كرده اي، حضور ساكت الوهيت را دريافته اي.

ولي بارديگر به تو مي گويم، توريا: به من احساس دين نكن، تو به تمامي جهان هستي مديوني. نيازي نيست از من سپاسگزار باشي. بلكه از درختان شاكر باش و از پرندگان و از اقيانوس و از كوه ها و ستارگان، زيرا در واقع اين ها توسط من سخن مي گويند.



اشو عزيز:

رقصيدن با شما، خنديدن با شما، لذت بردن از اين شعف خالص كه در من برمي انگيزيد،
ذهنم بسيار دور مانده، بسيار عقب است.

اين يك جنون لذيذ است كه من فقط در حضور شما آن را اجازه مي دهم.

لطفاً بگوييد كه چگونه مي توانم خود را در اين شعف محو كنم،
درحاليكه در جنوني ديگر، به نام جامعه زندگي مي كنم؟



دواگيت، رقصيدن با من و خنديدن با من و لذت بردن از اين شعف خالص خوب است ،
اين را من در تو برنمي انگيزم، وقتي كه در عشق و سكوت در حضور من باشي، خودش برانگيخته مي شود. هيچ باغباني نمي تواند گل ها را به شكوفايي برانگيزاند، بلكه مي تواند گياهان را آب بدهد، به درختان كود بدهد و از آن ها بيشتر مراقبت كند.
گل ها به خودي خودشان مي رويند.

خنده اي كه احساس مي كني و خوشي كه احساس مي كني، توسط من برانگيخته نشده است.
به نظر تو چنين است كه من برانگيخته ام، ولي من فقط در اينجا حضور دارم.
فقط به اين سبب كه تو مرا دوست داري چيزها درتو اتفاق مي افتند: اين يك همزماني است.

درست است ، وقتي كه در شعف هستي، ذهن عقب مي ماند. و اين نيز درست است كه اين يك جنون لذيذ است كه من فقط در حضور شما آن را اجازه مي دهم.
اين از سوي تو بسيار عاقلانه است: به اين جنون لذيذ در بازار اجازه نده. مردم آن را نخواهند فهميد، فقط آن را بد مي فهمند. اين يكي از عميق ترين واقعيت هاست كه با ياد سپرده شود:
كه نيازي نيست كه دروني ترين اسرار خود را به همه بگويي. اسرار خودت را فقط با كساني سهيم شو كه بتوانند آن را درك كنند. وقتي كه آن را بدبفهمند، شايد حتي چيزي را در تو نابود كنند، زيرا سوءتفاهم آنان الزاماً برتو تاثير دارد.
فرد بايد بياموزد كه رازنگه دار باشد: درست مانند يك مادر ، كه نه ماه باردار مي ماند. كودك را در درونش رشد مي دهد و به دنياي بيرون افشا نمي كند تا كه كودك بالغ و آماده شود. روزي خواهد آمد كه پنهان كردنش وراي ظرفيت تو است، ولي آنوقت مشكلي نيست، زيرا هيچكس نمي تواند آن را مخدوش سازد.

آنچه را تو "جنون لذيذ" مي خواني، والاترين شكل سلامت است، آن را براي مردمان معمولي با جنون هاي معمولي شان افشا نكن. آنان در اكثريت هستند: جنون تو به نظر آنان بسيار غريب است...آنان مسيح را به همين جرم مصلوب كردند، الحلاج را براي همين جرم كشتند. آنان نتوانستند آن خوشي، آن شعف و آن جنون الهي را درك كنند ، اين را در جامعه محرمانه نگه دار.

و خوب است، زيرا همه چيز در اسرار رشد مي كند. تو بذر را عميقاً در خاك فرو مي بري، فقط آن را روي خاك قرار نمي دهي. در آنجا رشد نخواهد كرد، براي رشدكردن به خلوت نياز دارد. تو آن را در اعماق خاك مي نهي كه انوار آفتاب به آن نمي رسد، ولي يك روز، ناگهان مي بيني كه جوانه اي سبز شده است. بذر تنها در خلوت و تاريكي رشد مي كند.

وقتي با من و مردم من هستي اشكالي نيست، هيچكس فكر نمي كند كه تو ديوانه شده اي. درواقع همه فكر مي كنند: "آن روز كجاست كه من نيز همين الوهيت را همين شراب را و همين جنون را بچشم؟"

ولي اين يكي از واقعيت هاي روانشناختي است: هرچيز را محرمانه نگه داشتن بسيار دشوار است، فرد مي خواهد آن را به ديگران بگويد. مي گويند كه اگر مي خواهي زنت تو را بشنود، آن را بلند نگو و به او نگو. آن را براي ديگري زمزمه كن و او همه چيز را خواهد شنيد.
اگر مي خواهي خبري را در شهر منتشر كني ، راست يا دروغش مهم نيست ، فقط آن را به يك زن بگو.

ما در هند ضرب المثلي مشهور داريم: زني فقير گردنبندي زيبا خريد. او تمام عمرش را پول جمع كرده بود ،فقط در آن صورت مي توانست گردنبدي زيبا بخرد. يك گردنبد طلا.

حالا مشكلي پيش آمده بود: او به شهر رفت و به همه گردنبدش را نشان مي داد، ولي هيچكس سوالي در مورد آن گردنبد از او نمي كرد. شهري ثروتمند بود و براي آن مردم، اين گردنبدي حقير بود، چرا بايد به خودشان زحمت بدهند كه از آن جويا شوند؟
زن چنان ناراحت شد كه عصر به خانه آمد و كلبه ي محقرش را به آتش كشيد.
تمام شهر جمع شدند و آن زن مدام بر سينه اش مي كوبيد و مي گفت، "نابود شدم!"

در آن لحظه مردي گفت، "خيلي باعث تاسف است كه كلبه ات آتش گرفته، ولي گردنبندت بسيار زيباست."

زن گفت، "اگر مرا قبلاً ديده بودي، مي توانستي خانه ام را از آتش گرفتن نجات بدهي.
چنان آرزو داشتم كه كسي چيزي در مورد اين گردنبند از من بپرسد كه راهي بهتر براي تبليغ آن پيدا نكردم، پس خانه ام را آتش زدم. باوجودي كه خانه ام را ازدست دادم، كاملآً از يك بار سنگين راحت شده ام: كسي از گردنبند من خوشش آمده است. آين حاصل تمام عمر من است."

رازنگه داشتن خوشي و سرور و شعف كاري دشوار است. ولي تا جاي ممكن آن را پنهان دار، تا زماني كه خودش غليان كند و كاري از تو ساخته نباشد.

الحلاج منصور عادت داشت فرياد بكشد، "انالحق! من خدا هستم."

مرشدش جنيد به او گفت، "انالحق كاملاً درست است. من نيز مي دانم كه خدا هستم.
ولي اين را مخفي كن، زيرا مردم متعصب و ديوانه اند، آنان قادر به تحمل اين نيستند."

منصور گفت، "سعي مي كنم، ولي لحظاتي هستند كه اين من نيستم كه انالحق مي كشم، من يك شاهد هستم. خودم را مي شنوم كه فرياد انالحق برمي كشم. و كاري از من ساخته نيست.
پس من توصيه ات را دنبال مي كنم، ولي نمي توانم قول بدهم كه فرياد نكشم، زيرا لحظاتي هستند كه از من هيچ كاري ساخته نيست ، درست در وسط بازار، جنون گريبانم را
مي گيرد! و سخت مي كوشم، ولي هرچه بيشتر مي كوشم، فرياد انالحقم بلند تر مي شود."

جنيد گفت، "مشكل تو را درك مي كنم، ولي بهترين كوششت را انجام بده."

او كوشيد ولي نتوانست موفق شود. او هركجا مردماني رنجور، عصبي و پريشان را مي ديد كه به نوعي خودشان را به سمت گور مي كشانند، فرياد نكشيدن برايش غيرممكن مي شد: "نگران نباشيد! من خدا هستم و شما نيز خدا هستيد ، شما فقط در خواب هستيد! بيدار شويد."

ولي بيداركردن مردمان خفته كاري آسان نيست. آنان منصور را به قتل رساندند، زيرا براساس اعتقاد محمديان، هركس كه خودش را خدا بخواند، كافر است و ضددين.
آنان بهترين گل خودشان را كشتند.

در اين چهارده قرن، محمديان گل ديگري مانند منصور الحلاج توليد نكرده اند ، بسيار معصوم و بسيار زيبا و بسيار با وقار. و او فقط حقيقت را بيان مي كرد. او مي گفت، " من چه كنم؟ من خدا را در درونم احساس مي كنم. زندگي من چيزي جز خدا نيست. اين اوست كه نفس مي كشد، او ضربان قلب من است، اوست كه سخن مي گويد. باوجوديكه مرشدم منعم مي كند ، و من او را درك مي كنم و مي دانم كه مردمان متعصب وجوددارند و من زندگيم را به مخاطره مي اندازم ، ولي با اين حال، لحظه اي مي آيد كه آن شكوفه بايد بشكفد و يك گل شود."

آن عصاره ها كه در درخت جاري است، شكوفه را وامي دارد تا يك گل شود و خدايي كه در قلب تو مي رقصد ، تا كي مي تواني آن را پنهان كني؟ ولي تاجايي كه مي تواني پنهانش كن. يا وقتي خيلي زياد شد، به خلوت برو. به مكاني خلوت برو: فرياد بكش و بزن و بخوان و ديوانه باش ، ولي نه در بازار. براي مردمان با ديانت، بازار مكاني خطرناك است،
نه در مساجد و معابد، نه در كنيساها. خودت را كاملاً ساكت نگه دار.
بهترين كار اين است كه به اين مكان ها نروي.

و هرگاه كه آن اشتياق خيلي زياد شد، هنوز هم جنگل ها وجود دارند، هنوز هم كوه ها هستند و ساحل هايي كه بتواني تنها باشي و اقيانوس اعتراضي نخواهد داشت و كوه ها بسيار خوشحال مي شوند و درختان با تو خواهند رقصيد.

ميلارپا لطيفه اي فرستاده است. اين براي دواگيت است.

پيرمردي وارد كليسا شد و به اتاقك مخصوص اعترافات رفت و روي صندلي نشست.
با لحني آرام گفت، "پدر، من روزي دوبار با يك دختر شانزده ساله معاشقه مي كنم."

، "آقاي گلداستاين، شما يك يهودي هستيد، چرا به من مي گوييد؟
من يك كشيش كاتوليك هستم!"

، "پدر! من اين را فقط به شما نمي گوشم، به همه مي گويم!"

لحظاتي وجود دارند كه چه كسي اهميت مي دهد كه تو يك يهودي هستي و نيازي نيست نزد كشيش كاتوليك براي اعتراف بروي؟
و او آنجا نرفته بود تا اعتراف كند، او به همه مي گويد!!

ولي از كشيش كاتوليك و اتاقك اعتراف و از همه پرهيز كن. راز تو بسيار فراتر از
لطيفه ي ميلارپا است. بگذار رشد كند. روزي قادر به نگه داري آن نخواهي بود،
منفجر خواهد شد. ولي بگذار خودش منفجر شود، تاجايي كه به تو مربوط است، آن را همچون راز پنهان كن.



اشو عزيز:

احساس بي فايده بودن مي كنم. ديگر نمي دانم چه كنم و هركار كه مي كنم
و هر نقشه اي كه مي كشم غلط و بي فايده از آب در مي آيد.

واقعاً چيزي وجود ندارد كه بخواهم كسب كنم.
ولي از سوي ديگر وقتي كه هيچ كار نمي كنم و فقط پرسه مي زنم
و مراقبه مي كنم، همه چيز به نظر آسان مي آيد.
امور در اطرافم به زيبايي رخ مي دهند.احساس مي كنم از من مراقبت مي شود
و حتي گاهي احساس مي كنم لوس شده ام. آيا مي توانم فقط در بي فايده بودنم آسوده باشم؟



گوويندوGovindo ، اين چيزي است كه به شما آموزش داده ام. بي فايده باشيد، زيرا
ميليون ها مردم بافايده وجود دارند!



مي گويي احساس بي فايده بودن مي كنم ، آيا فكر مي كني من احساسي غير از اين دارم؟ ديگر نمي دانم چه كنم... آيا فكر مي كني كه من مي دانم؟
و مي گويي، " و هركار كه مي كنم و هر نقشه اي كه مي كشم غلط و بي فايده از آب
در مي آيد." عالي است!

واقعاً چيزي وجود ندارد كه بخواهم كسب كنم.... اين چيزي است كه تمام بوداها به شما آموزش داده اند : كسب كننده نباشيد.



مي گويي ، ولي از سوي ديگر وقتي كه هيچ كار نمي كنم و فقط پرسه مي زنم و مراقبه
مي كنم، همه چيز به نظر آسان مي آيد. امور در اطرافم به زيبايي رخ مي دهند.احساس
مي كنم از من مراقبت مي شود و حتي گاهي احساس مي كنم لوس شده ام. آيا مي توانم فقط در بي فايده بودنم آسوده باشم؟


مطلقاً و اگر مطلقاً آسوده باشي ، طبيعت بسيار سخاوتمند است: مرا لوس بار آورده است،
تو را نيز لوس بار خواهد آورد. اشراق غير از اين چيست؟ در نهايت، لوس شدن!


فصل سوم

11 فوريه 1987، هفت عصر

آنچه شما را در قيد نگاه مي دارد، شهوت زندگي ناكرده است


اشو عزيز:

چطور است كه تمامي بوداهاي پيشين با پول و سكس،
كه منابع لذات دنيايي هستند مخالفت كرده اند؟
شايد شما نخستين بودا باشيد كه موافق تمام اين ها باشيد ، لذت، خوشبختي و سرور.

و همين، سبب اينهمه مخالفت و سوء تفاهم در مورد شما مي شود.

آيا بوداهاي پيشين سعي داشته اند با سنت ها سازش كنند
و براي امنيت داشتن، چنين بازي كنند؟



آناند مايترياAnand Maitreya ، نكات زيادي بايد درك شوند.

يك: تمامي بوداهاي پيشين از خانواده هاي سلطنتي بوده اند. آنان از پول لذت برده اند،
از سكس لذت برده اند و تاجاي ممكن در تجملات زندگي كرده اند و بااين وجود،
تهي بودني عميق را در خودشان احساس كرده اند. آنان از تجربه ي خودشان، اصلي اساسي براي تمام انسان ها درست كردند. تمام انسان ها در خانواده ي سلطنتي زاده نمي شوند.
آنان فرصتي ندارند تا پول، سكس و ساير لذت هاي دنياي بيرون را تجربه كنند.

چون آنان ناكام شده بودند ، پول ارضاكننده نبود، روابط جنسي سطحي بودند، تمام لذت ها تكراري بودند و روزمره شده بودند ، كاملاً كسل شده بودند. آنان ترك دنيا كردند.

به سبب ترك دنياي ايشان ، با رفتن به جنگل ها و كوهستان ها ، يك باور غلط شكل گرفت: كه تا ترك دنيا و لذات دنيوي نكني، نمي تواني به بيداري برسي، نمي تواني به اشراق برسي. آنان تجربه ي شخصي خود را اصلي فراگير ساختند.
اين يك تمايل انساني است. هنوز هم پابرجاست.

براي نمونه، فقط مردماني كه روان بيمار داشتند نزد زيگموند فرويد مي رفتند. روشن است، كسي كه از نظر رواني سالم است، نيازي ندارد كه نزد زيگموند فرويد برود. فرويد فقط با مردمان بيمار سروكار داشت و او آن اصل را براي تمامي بشريت تعميم داد، گويي كه همه بيمار هستند! او تنها روياهاي مردمان بيمار را مي شناخت و گمان كرد كه تمام روياها،
بازتاب اميال سركوب شده هستند. در تجربه ي او چنين بود، ولي تجربه ي او فراگير نبود.

با شما نيز اتفاق مي افتد، اين يك باورغلط اساسيfallacy در انسان است: تو با يك محمدي برخورد مي كني و او به تو نيرنگ مي زند، يا با يك هندو سروكار داري و با تو تقلب مي كند ، و تو بي درنگ نتيجه مي گيري كه هيچ هندو ارزش باوركردن ندارد و هرگز نبايد به يك محمدي اعتماد كرد. يك مورد را شامل همگان مي كني.

درواقع، تمامي بوداهاي پيشين نظريه ي مرا حمايت مي كنند. البته آنان از اين آگاه نبوده اند. چيزي كه من مي گويم اين است: تازماني كه كاملاً با دنياي بيرون آشنا نباشي، تا زماني كه يك زورباي تمام و كامل نباشي، برايت هيچ امكاني نيست كه بتواني يك بودا شوي.

اين خوشبختي بودا بود كه يك شاهزاده متولد شده بود. تمامي زنان زيباي كشور در اختيارش بودند و او با زيباترين زن ازدواج كرد. ولي وقتي كه تنها بيست و نه سال داشت بسيار ناكام بود. او به قدر كافي هوشمند بود كه بداند اينك تمام زندگيش يك تكرار مكررات خواهد بود: زنان بيشتر، شراب بيشتر، غذاي لذيذ بيشتر. ولي او با تمام اين ها آشنايي داشت.

اين هوشمندي او بود كه ديد تمام فرداهايش، پيشاپيش ديروزهايي شده اند، آينده اي وجود نداشت و او تماماً تهي بود. اوبايد به جست وجوي چيزي مي رفت كه وجود درونش را ارضا كند.

نظريه ي من بسيار ساده است و توسط تمامي بوداهاي پيشين حمايت شده است.
ماهاويرا و تمام بيست وچهار پيشواي مذهبي جينيسم، همگي در خانواده هاي سلطنتي زاده
شده اند. فرد هرگز نمي پرسد: چرا تمام اين بيست و چهار پيشوا همگي در ثروتمندترين و مرفه ترين خانواده ها زاده شده بودند؟ چرا يك گدا بودا نشده است؟
و چرا انساني كه از گرسنگي در شرف مردن است بودا نمي شود؟

تمامي آواتارها avatars(تجليات الهي) هندو در خانواده هاي سلطنتي زاده شده اند و خود بودا........
حتي يك فرد فقير نيز به عنوان انسان به اشراق رسيده نزد هندوها و جين ها يا بوداييان
وجود ندارد. اين نكته حامي نظريه ي من است.

به شما گفتم كه چون گوتام بودا دنيا را ترك كرد........ شما نخست بايد در دنيا زندگي كنيد تا قادر باشيد آن را ترك كنيد. چگونه چيزي را كه نداري ترك مي كني؟ بايد ناكام بشوي،
بايد چنان از لذات دنياي بيرون حالت به هم بخورد كه تقريباً آن لذات يك درد بشوند و تشويش و نگراني. تنها آنوقت است كه مي تواني به دورنت روي آوري.

ولي تمام اين بوداهاي پيشين دچار اين خطاي انساني شده اند: آنان تجربه خويش را فرافكني مي كنند. شايد آنان پنداشتند كه يك شخص گرسنه، كسي كه هرگز لذتي را در زندگي نشناخته نيز مي تواند آنان را درك كند. و نتيجه ي اين خطا مصيبيتي عظيم بوده است: فقرا در شرق فقير باقي ماندند، با اين فكر كه، "دستيابي به ثروت چه فايده اي دارد؟ داشتن تجملات چه فايده دارد؟" ، زيرا آنان تمام اين مردم بزرگ و به اشراق رسيده را ديده اند كه تجملات زندگي را ترك كرده اند و شايد وضعيت ايشان بهتر باشد! زيرا كه پيشاپيش فقير هستند!

بودا با ترك كردن پادشاهي اش يك گدا شد، ولي آيا فكر مي كنيد كه او همان گدا است و از همان طبقه گدايان است كه هرگز چيزي از خوراك هاي لذيذ، از زنان زيبا، از كاخ ها واز تمام خوشي هاي ممكن نديده اند؟ در سطح، هردو يكسان به نظر مي آيند، هردو كاسه ي گدايي دارند. ولي اين ها يكي نيستند ، اين ها دو طبقه ي كاملاً متفاوت هستند.

من مايلم شما به طبقه ي بودا تعلق داشته باشيد.

ولي.......او نخست يك زوربا بود و فقط آنگاه يك بودا شد.

ديگري هرگز واقعيت بيروني را تجربه نكرده است. او فقط مي تواند سكس خودش را سركوب سازد، او از آن به ستوه نيامده است.

بودا نيازي به سركوب ندارد ، آن را زندگي كرده است، زياده روي كرده است، وگرنه، انسان در بيست ونه سالگي دنيا را ترك نمي كند.

داستان چنين است كه وقتي بودا به دنيا آمد، تمامي ستاره شناسان كشور فراخوانده شدند.
زيرا بودا نخستين پسري بود كه در خانواده ي شاه سالخورده به دنيا مي آمد. شاه مي خواست دقيقاً بداند كه زندگي اين پسر چه مي شود و تمامي ستاره شناس ها در عجب بودند و هيچكس آمادگي نداشت كه حرفي بزند. شاه با سختي گفت، "چرا چيزي نمي گوييد؟ حتي اگر خبرهاي بدي هست، دست كم مرا در حيرت رها نكنيد، بگوييد."

آنگاه جوان ترين آنان به سخن آمد و گفت، "مشكل همگي ما اين است كه اين نوزاد هيچ عاقبت ثابتي ندارد. يك تقدير جايگزين وجود دارد. و اين موردي بسيار نادر است و ما هرگز با چنين موردي برخورد نداشته ايم. شما انتظار داريد كه ما بگوييم كه چه بر سر او خواهد آمد.
ولي او يك تقدير جايگزين دارد ، دو تقدير وجود دارد: او يا يك فاتح دنيا،
يك چاكراواتينchakravatin مي شود، يا يك تارك دنيا مي گردد. اين دو قطب هاي متضادي هستند و ما نتوانستيم دريابيم كه وزن كداميك بيشتر است: هردو مورد وزن هاي مساوي دارند.

بنابراين، نمي توانيم هيچ چيز را با قطعيت بگوييم. آنچه مي توانيم بگوييم اين است كه او دو سرنوشت در پيش دارد: يا بزرگترين امپراطوري مي شود كه دنيا به خود ديده است و يا يكي از نوراني ترين افرادي كه دنيا شناخته است. ولي اينكه آيا او يك امپراطور شود و يا يك گدا، وراي درك ما و علم ماست."

پادشاه بسيار متعجب شد. اين تنها پسرش بود. او سرزمين هاي جديدي را فتح كرده بود و قلمرويي وسيع در اختيار داشت و اينك تنها بازمانده اش، دو تقدير در پيش داشت.........

او از ستاره شناسان پرسيد، "به من كمك كنيد، به من بگوييد كه چه مي توان كرد كه او هرگز ترك دنيا نكند، بلكه دنيا را فتح كند. اين تنها روياي زندگي من بوده است. او روياهاي مرا برآورده خواهد ساخت. او فرزند من است. فقط به من بگوييد كه چگونه مي توانم او را
از ترك دنيا باز بدارم."

آنان همگي با منطقي معمولي توصيه كردند...... و منطق معمولي همه چيز را خراب مي كند. آنان گفتند، "تا جاي ممكن او را در راحتي و تجمل احاطه كنيد تا او هرگز رنج هاي زندگي را احساس نكند. زيباترين دختران را در اطرافش گردآوريد تا هرگز احساس محروميت جنسي نكند. برايش در مناطق مختلف كشور، در فصل هاي مختلف، كاخ هايي درست كنيد تا هرگز احساس گرماي زياد و سرماي زياد نكند." آنان تمام جزييات زندگي را كه بايد براي آن نوزاد مهيا باشد برشمردند: حتي برگ هاي مرده و بي جان بايد هرشب از باغ ها تميز شوند ،
او هرگز نبايد برگي مرده را ببيند، زيرا كسي نمي داند، شايد او شروع كند به پرسيدن كه
چه بر سر آن برگ آمده است؟

"او هرگز نبايد برگي را ببيند كه در حال پژمردن و بي رنگ شدن است و به سمت مرگ
مي رود. در شب، تمام گل هايي كه به زودي پژمرده مي شوند بايد برچيده شوند. هيچ پيرمرد يا هيچ پيرزني را نبايد به داخل كاخ ها راه بدهيد. و هرگاه كه او از راه ها عبور مي كند،
بايد ترتيبي بدهيد تا هرگز با يك بدن مرده يا يك سالك برخورد نكند."

تمام اين تمهيدات انجام شدند و شاه پير توانست تمام سفارش هاي ستاره شناسان را برآورده كند. ولي منطق معمولي تنها منطق موجود نيست. يك منطق ماورايي وجود دارد كه آنان
از آن آگاه نبودند.

من چنين سفارشي نمي داشتم. من به او مي گفتم، "بگذار همچون يك انسان معمولي زندگي كند. بگذار براي راحت بودن سختي بكشد، او را در رفاه نگه ندار. بگذار براي يافتن يك زن زيبا سخت تلاش كند ، زنان را چون احشام در اطرافش جمع نكن." اينگونه شايد او هرگز ترك دنيا نمي كرد، زيرا هرگز به اين زودي به شناخت واقعيت اين دنيا دست نمي يافت.

آن بيست و نه سال، شايد تقريباً مساوي با دويست يا سيصد سال باشد. شايد شما در سيصد سال نيز نتوانيد آنگونه رفاه و تجملات را كه بر او بارش داشت كسب كنيد. و دليل ترك دنياي او همين بود ، باديدن اينكه تمام اينها سطحي و تكراري است.....باديدن يك مرد مرده........
او در اين بيست و نه سال حتي يك برگ مرده نيز نديده بود. اگر او از كودكي ديده بود كه مردم مي ميرند، به آن عادت كرده بود. ولي براي بيست و نه سال او به مرگ نينديشيده بود. خود مفهوم مرگ برايش پيش نيامده بود.

ولي تا كجا مي تواني باز بداري؟ يك روز چنين اتفاق افتاد كه او جسد مردي را ديد و تمام آن كاخ مقوايي كه پدرش برايش ساخته بود فروپاشيد. از راننده ي كالسكه اش پرسيد، "براي اين مرد چه اتفاقي افتاده است؟"

گفت، "ارباب، من نبايد به شما بگويم، ولي همچنين نمي توانم به شما دروغ بگويم. اين مرد مرده است."

و بي درنگ پرسشي پيش آمد كه شما معمولاً نمي پرسيد. او بي درنگ پرسيد، "آيا اين تقدير همگان است؟ آيا من نيز روزي خواهم مرد؟"

كالسكه‌ران به او گفت، "هيچ راهي براي پرهيز از مرگ وجود ندارد ، حتي براي تو نيز رخ خواهد داد." و درست در همين هنگام، سالكي از آن نزديكي گذشت. او هرگز سالكي را با لباس نارنجي نديده بود. و پرسيد، "اين چه نوع انساني است؟ براي او چه اتفاقي افتاده است؟"

و كالسكه ران گفت، "او نيز متوجه مرگ و پيري شده است و دنيا را ترك كرده است. او در جستجوي چيزي است كه هرگز نمي ميرد."

آنان مي رفتند تا در يك جشن مخصوص جوانان شركت كنند. گوتام بودا به كالسكه‌ران گفت، "كالسكه را برگردان. براي من ديگر جشن جواناني وجود ندارد. من پير هستم. من مرده ام. فقط مرا به خانه برسان." و او همان شب از كاخ فرار كرد.

كالسكه‌ران ، مردي مهربان و زيبا و خادم باوفاي شاه ، سعي كرد او را ترغيب كند.
بودا گفت، "راهي وجود ندارد. اگر نمي تواني جلوي پيري را بگيري، سعي نكن مرا ترغيب كني. اگر نمي تواني جلوي مرگ را بگيري، سعي نكن مرا ترغيب نكني. من در جست‌وجوي چيزي مي روم كه هرگز نمي ميرد."

پس، اين يك باورغلط مضاعف double fallacy است: " بودا ترك دنيا كرد و حقيقت را يافت." و خود او نيز بايد فكر كرده باشد كه به سبب ترك دنيا بوده كه حقيقت را يافته است. دليلش اين نبوده است. آن جست و جو به سبب آن زندگي سرشار ازتجملات بوده است ، زيرا تجملات شكست خوردند، پول فريب داد، كاخ ها تهي شدند، پادشاهي بي معني شد،
فتح تمام دنيا بي فايده بود. وقتي كه قرار است بميري، ديگر فايده ي كشتار ميليون ها نفر انسان چيست؟ جايي كه بايد با دست خالي بروي؟ بنابراين خود او نيز پنداشت كه اين ترك پادشاهي، در يافتن حقيقت به او كمك كرده است.
ولي او يك چيز را از ياد برد: همه پادشاهي ندارند.

و خطاي بودا، خطايي فراگير شد. ديگراني كه پادشاهي نداشتند شروع كردند به حركت
به سمت كوهستان ها، جنگل ها، به انزوا.

من مردي را مي شناختم كه يك پستچي بازنشسته بود. او قدري خل و چل cuckoo بود، بنابراين هرگز نتوانست ترتيبي بدهد كه ازدواج كند. والدينش زياد سعي كردند، ولي چون
خل و چل بود كاري مي كرد كه تمام اوضاع را برهم مي ريخت. او سعي داشت ديوانگي خودش را پنهان كند و در همين پنهان سازي بود كه چيزي بيرون مي زد و خطايي صورت مي گرفت.

وقتي كه از اداره ي پست بازنشسته شد، يك راهب جين شد. من مي دانستم كه او در حساب بانكي اش دقيقاً سيصد و شصت روپي پول دارد. او هرگز ازدواج نكرده بود و هرگز روي راحتي را نديده بود ، تجملات كه جاي خودش را دارد، حتي نمي توانست هزينه ي يك مستخدم را بپردازد. براي خودش غذا درست مي كرد.

پس از ترك دنيايش، او هفت هشت سالي با ساير راهبان جين ديگر در صومعه هاي مختلف زندگي كرد. و آنگاه در كلكته، فقط از روي اتفاق ما بارديگر با هم ديدار كرديم. و مردمي كه او را معرفي كردند به من گفته بودند كه او همه چيزهايي را كه داشته ترك كرده است.

من گفتم، "من مي دانم. او در خانه اي اجاره اي زندگي مي كرد، غذايش را خودش مي پخت و سيصدو شصت روپي هم در حساب بانكي اش پول داشت كه به نام خودش است. او هيچ چيز را ترك نكرده است، نه حتي آن حساب بانكي اش را."

او خيلي خشمگين بود و وقتي تنها شديم گفت، "از تو شايسته نيست. مردم فكر مي كنند كه من همه چيز را ترك كرده ام و تو به آنان گفتي كه من هيچ چيز را ترك نكرده ام. اين درست است كه من آن سيصد و شصت روپي را نگه داشته ام، براي موارد بيماري، پيري.
ولي تو شهرت مرا خراب مي كني. آنان همگي به من احترام مي گذاشتند."

يك انسان فقير مي تواند، به نام دين، با گدا شدن، محترم شود، ولي هرگز به اشراق نمي رسد! بنابراين تاكيد من اين است: پيش از اينكه وارد دنياي دورن شوي، كار خودت را در دنياي بيرون تمام كن. آن را با تماميت زياد زندگي كن ، مشعل زندگي تو بايد از هر دو سو بسوزد. هرچه با تماميت بيشتري زندگي كني، زودتر خواهي فهميد كه زندگي چندان هم چيزي نيست. تنها آن بخش زندگي نكرده است كه به نظر جذاب مي آيد. اگر با تماميت زيسته باشي، آنوقت هيچ چيز به نظر جذاب نمي آيد. و تنها در آن موقعيت است كه مي تواني بدون اكراه و بدون هيچ گونه شكاف و دوگانگي به دورن حركت كني.

من نمي گويم كه بيرون را ترك كنيد. نيازي نيست. ترك دنيا از روي ترس است.
و طبيعي است: بيست و پنج قرن از زمان بودا گذشته است....... در اين بيست و پنج قرن،
نه تنها فن آوري علمي پيشرفت داشته است، بلكه همچنين آگاهي روحاني و روش هايي كه
به اشراق مي انجامند نيز پالايش يافته اند. در هر حال، گوتام بودا يك گوتام بوداي دوران گاري دستي است. او چيزي در مورد رولزرويس نمي داند.

من مايلم به مردمم بگويم كه در راحتي زندگي كنيد، با هرآنچه كه در بيرون در دسترس است. شتاب نكنيد، زيرا هرچيز كه زندگي نكرده باقي مانده باشد، دوباره شما را به عقب باز
مي كشاند. تمامش كنيد. و آنگاه نيازي نيست تا از خانه ات يا از حساب بانكي ات فرار كني، زيرا آن ها ديگر برايت باري نيستند. آن ها اهميتي ندارند. شايد يك كاربرد مشخص داشته باشند، ولي اشكالي در آن ها نيست.

حتي يك گوتام بودا نيز به خوراك نياز دارد، ولي شخص ديگري آن را به دست مي آورد.
او نياز به پوشاك دارد و شخصي ديگر آن را برايش فراهم مي كند. تو غذاي خودت را كسب مي كني. بهتر است كه تو پوشاك خودت را، سرپناه خودت را كسب كني.

نكته ي قابل درك چيست؟ ، چيزي در آن ها نيست كه تو را مقيد كند. آنچه تو را در قيد نگه مي دارد شهوت براي زندگي نكرده است. بنابراين با تماميت زندگي كن و بگذار اين شهوت ازبين برود.

آنگاه مي تواني با همان راحتي كه در يك قصر زندگي مي كني، در يك كلبه ي فقيرانه زندگي كني. ولي اگر قصر آماده باشد، آنوقت چرا بي جهت خودت را در كلبه ي فقيرانه زحمت بدهي؟ نكته فقط در اين است كه آن قصر نبايد زندان تو شود.

و چون تمامي اين مردمان بزرگ و بيدار پيوسته دنيا را ترك كردند، در تمامي مشرق چنين جوي به وجود آمد كه فقر چيزي روحاني است. اين كاملاً مزخرف است.
فقر روحاني نيست، زشت است. يكي از زخم هايي است كه بايد شفا پيدا كند.

اگر فقر روحاني بود، آنوقت در شرق بايد ميليون ها گوتام بودا وجود داشته باشند.
ولي ما هرگز نشنيده ايم كه گداها بودا شوند!

رويكرد من يك قطع پيوستگي با گذشته است. من به شما مي آموزم كه نخست همچون يك زوربا زندگي كنيد و تنها بر آن سنگ بنا است كه معبد بوداي شما ساخته مي شود
و به اين ترتيب، ما درون و بيرون را در يك توحيد دروني به هم متصل مي كنيم.
مسئله ابداً نفي يكي از اين دو نيست، مسئله ابداً مخالفت با يكي از اين ها نيست.

پس من به شما مي گويم: شايد لذت، پايين ترين پله باشد، ولي بخشي از همان نردبام است.
پله هاي بعدي شايد اشراق باشند و يا سرور، ولي نردبام يكي است.
و اگر بخواهي نخستين پله از نردبام را ترك كني، هرگز به آخرين پله نخواهي رسيد.

فقط فكر كن : تو روي نخستين پله از نردبام ايستاده اي. براي ترك آن دو راه وجود دارد:
يكي اين است كه پايين بيايي و راه ديگر اينكه به پله ي دوم بيايي.
گوتام بودا به دومين پله حركت كرد و شما به پايين تر از اولين مي رويد.

شما مي بينيد كه او نخستين پله را ترك كرده است، ولي درك نمي كنيد كه او براي رسيدن
به دومي بوده كه اولي را ترك كرده. او دومي را هم براي سومي ترك مي كند و همچنين از سومي به چهارمي و آخرين. ولي شما از اولي ترسيده ايد، زيرا بوداها را ديده ايد كه آن را ترك كرده اند، بنابراين هرگز روي اولين پله نمي ايستيد. شما در زير اولين پله قرار
مي گيريد.

اين مردم به والاترين اوج رضايت و سرور دست يافته اند و شما گرسنه و تشنه ي
پوشالي ترين لذاتي هستيد كه پله ي اول مي تواند در اختيار شما قرار بدهد.

نكته‌ي دوم: بوداهاي پيشين هرگز علاقه اي به انقلاب اجتماعي نداشتند. تمام توجه آنان
به دستاوردهاي خودشان بوده، به خوشه چيني هاي روحاني و فردي خود علاقمند بوده اند.
آنان به‌نوعي بسيار خودمحور بوده اند. و به سبب همين خودمحوري آنان، شرق ابداً انقلابي را نشناخته است. تمام نوابغ چنان خودمحور بوده اند كه چه كسي به توده ها مفهوم انقلاب را بدهد؟ فوقش اين است كه آنان به مردم خيرات را آموزش دهند ولي آنان نمي توانند دنيايي بدون فقر را تجسم كنند.

من دنيايي را مي بينم كه بدون فقر است، بدون طبقات، بدون ملت ها، بدون مذاهب، بدون هيچگونه تبعيض. من دنيايي را متصور مي شوم كه يگانه است، بشريتي كه واحد است بشريتي كه همه چيز را سهيم مي شود ، درون و بيرون را ، يك برادري عميق روحاني....

بنابراين عملكرد من تنها با اشراق من تمام نشده است. درواقع، كار من، پس از اشراق من شروع شد. كار بودا وقتي كه او به اشراق رسيد، تمام شد و من كارم را پس از رسيدن
به اشراق شروع كردم.

تاجايي كه به من مربوط است، من نيازي ندارم كه حتي يك لحظه بيشتر زندگي كنم،
زيرا زندگي ، چه بيروني و چه دورني ، نمي تواند چيزي بيشتر از آنچه كه تاكنون
كسب كرده ام به من بدهد.

ولي به نظر من اين خودخواهي مي آيد. من مايلم ميليون ها مردم از همين نور مشتعل شوند،
با همين نگرش، با همين رويا.

من مايلم انساني جديد زاده شود، يك انسانيت جديد، جايي كه تبعيض هاي زشت ازبين بروند، جايي كه جنگي وجود نداشته باشد، هيچ سلاح هسته اي و اتمي نباشد، هيچ مليت، هيچ نژاد وجود نداشته باشد: جايي كه انسان بتواند تمامي مرزهاي جهان هستي را و تمام تجربيات دروني را در آن سهيم شود. من مي خواهم تمام اين بشريت يك اقيانوس آگاهي باشد.

هرآنچه كه بوداهاي گذشته انجام داده اند خوب است، ولي كافي نيست.
آنان بلندترين اوج آگاهي را براي خودشان خلق كردند. من مايلم آن اوج والا را براي همگان خلق كنم ، دست كم براي آنان كه در جست و جوي آن هستند.

و من نمي توانم بگويم كه "بيرون را ترك كنيد." ، زيرا بيرون بخشي اساسي از درون است. فقط به آن نچسب. چگونه مي تواني بيرون را ترك كني؟ مي تواني قصر را ترك كني،
ولي چگونه مي تواني نفس كشيدنت را ترك كني؟ هر لحظه هواي بيروني وارد مي شود......
چگونه مي تواني خوراك را ترك كني؟ ، از بيرون مي آيد! چگونه مي تواني آب را ترك كني؟ ، از بيرون مي آيد!

اگر به روشني نگاه شود، بين درون و بيرون جدايي و تقسيم نيست،
بلكه يك هماهنگي پيوسته هست ، درست مانند دم و بازدم.

من به شما مفهومي تازه، نگرشي تازه و رويايي تازه مي دهم.

طبيعي است، ميلارپا، كساني كه به بوداهاي قديمي چسبيده اند با من مخالفت خواهند كرد.

زيرا تمام حرف آنان اين است كه دنيا گناه است و بايد كنار گذاشته شود. لذت گناه است و
بايد ترك شود ، حتي لذت هاي ساده مانند نوشيدن يك فنجان چاي نيز گناه هستند!

در معبد ماهاتما گاندي، مردم عادت داشتند پنهاني چاي بنوشند. و گاه گاهي شخصي دستگير مي شد و او چنان محكوم بود كه ماهاتماگاندي به روزه مي رفت. اين راه مخصوصي براي شكنجه دادن مردم است. و تمام ساکنان معبد آن مرد را شكنجه مي دادند: "چون تو چاي نوشيدي، ماهاتماگاندي تا حد مرگ روزه گرفته است!" و او هرگز نمي گفت كه اين براي تو يك تنبيه است. او مي گفت، "اين تنبيهي براي من است، زيرا نشان مي دهد كه روح من
به قدر كافي خالص نيست، براي همين است كه مريدان من مرتكب چنين گناهاني مي شوند."

او منطق خودش را دارد. او حتي به تو اجازه نمي دهد كه خودت باشي ، اين خلوص او است كه تعيين كننده است! و او روزه مي گيرد تا روح خودش را تزكيه كند، او علاقه اي
به تو ندارد. وقتي كه روح او خالص شد، آنوقت طبيعتاً مريدان چنين گناهاني نخواهند كرد!

منطقي احمقانه است، زيرا اگر چنين بود، آنوقت فقط يك بودا كه مطلقاً پاك باشد، تمامي بشريت را خالص خواهد كرد ، چرا فقط يك معبد را؟ آنگاه، هرجا روي زمين، اگر كسي چاي بنوشد، يعني كه روح تو هنوز مطلقاً پاك نشده است. و اين فقط چاي نيست، گناهان بسياري وجود دارند : شكلات، بستني ، همگي ممنوع هستند. بايد خوراكت را بدون هيچ گونه طعم و مزه بخوري. در معبد ماهاتماگاندي، بهترين آشپزها كساني هستند كه غذايي بپزند كه تو نتواني آن را بخوري! ، چنان بي مزه است كه احساس حال به هم خوردن به تو دست مي دهد.
ولي اين روحانيت است!

طبيعتاً، اينگونه مردم با من مخالف خواهند بود. من رنجش و آزردگي آنان را درك مي كنم، زيرا كه مي دانم آينده به من تعلق دارد. آنان در جنگي درگيراند، كه در آن بازنده هستند.
شايد اكثريت با آنان باشد، ولي اين اكثريتي است كه ريشه هايش را ازدست داده است،
اکثریتی كه بي جان است، اكثريتي كه با گذشته تغذيه مي‌شود ، و چه گذشته ي بسيار زشتي.

همين ديروز اخباري از فلسطين داشتم. به دليل ايجاد اسراييل، خيلي از كساني كه يهودي نبودند، سرزمين اسراييل را ترك كردند. اسراييل مخلوق تازه اي پس از جنگ جهاني دوم بود. ملتي تازه بود ، توسط سياست‌بازهای آمريكايي و سياست بازهاي انگليسي به محمديان بيچاره كه در آنجا زندگي مي كردند تحميل شده، تا سرزميني را كه مدت ها پيش از دست داده بودند به يهوديان بازگردانند.

نيازي نبود. يهوديان با خوشحالي در هركجاي ديگر زندگي مي كردند. فايده ي داشتن مليت چيست؟ درواقع، آنان از تمام مشكلات و دشواري هاي مليت داشتن آزاد بودند ، دفاع و ارتش..... آنان كاملاً خوشبخت بودند. ولي براي ايجاد يك مشكل دايمي براي آنان، اسراييل را تحميل كردند......در قديم همان سرزمين فلسطين بود، ولي اينك فقط بخش كوچكي فلسطين باقي مانده است و محمديان به آن بخش كوچك فرار كرده اند. آنان پناهنده هستند.

همين ديروز، آنان به مراجع ديني خود گفتند، "بايد به ما اجازه بدهيد كه گوشت آدم بخوريم، زيرا چيز ديگري براي خوردن نداريم. زيرا تروريست ها مردم زيادي را مي كشند و
بمب هاي زيادي منفجر مي شوند و مردمان زيادي مي ميرند.... چرا گوشتشان تلف شود؟
فقط بدن مرده ي آنان را به ما بدهيد، زيرا ما چيز ديگري براي خوردن نداريم."

و اين مراجع توافق كردند كه از اين پس تمام بدن هاي مرده را به اين پناهندگان تحويل دهند.

اين قرن بيستم است! جايي كه انسان مجبور است انسان ديگر را بخورد.
از يك سو چنين پديده اي باور نكردني، و از سوي ديگر، در آمريكا و اروپا، به دليل مازاد توليد، ميليون ها دلار مواد غذايي را به اقيانوس مي ريزند. آنان نمي خواهند قيمت را پايين بياورند، بنابراين مازاد توليد بايد به اقيانوس ريخته شود.

آيا ما در يك تيمارستان زندگي مي كنيم؟! همين اخيراً مقادير زيادي كره را بايد غرق
مي كردند ، كوه هايي از كره ، تنها هزينه ي غرق كردنشان در اقيانوس، دو ميليارد دلار بود. اين هزينه ي كره ها نبود، فقط هزينه ي حمل آن به اقيانوس بود. و در همين نزديكي ها، مردم تقاضا دارند كه به آنان اجازه داده شود تا گوشت انسان بخورند و مراجع چاره اي ندارند، زيرا هيچكس نمي خواهد به فلسطيني ها غذا بدهد. و سرزمين آنان از ايشان گرفته شده تا سرزمين تازه اي تاسيس شود: اسراييل.

به نظر مي رسد كه ما هنوز در عصر بربريت زندگي مي كنيم.

آگاهي انسان نيازمند يك دگرگوني اساسي است.

من فقط به اشراق انفرادي توجه ندارم، توجه من به ارتقايي همگاني در معرفت بشري است: بسياري به اشراق خواهند رسيد، ولي بگذار ديگران نيز به آن بسيار نزديك شوند.
نه اينطور كه يكي گوتام بودا شود و ديگري به خوردن گوشت بدن مرده ادامه بدهد ،
اين مقدار تفاوت، غيرقابل تحمل است.

دست كم، من مايلم كه مردم من براي اين بجنگند ، براي اشراق خودشان و براي ارتقاي تمام بشريت. چيزهاي ساده، كه نياز به هوشمندي زياد ندارد.....مي تواني آن را ببيني ، و همه مي توانند آن را ببينند ، كه بي معني است. وقتي كه مردم از گرسنگي مي ميرند.......
وقتي روزي هزار نفر در اتيوپيا از گرسنگي تلف مي شدند، آمريكا غذاي اضافي اش را در اقيانوس تخليه مي كرد، اروپا خوراك را به اقيانوس مي ريخت. با همان قيمت، با همان هزينه، مي توانستند آن را به اتيوپيا حمل كنند و هزاران نفر مي توانستند نجات پيدا كنند.

ولي به نظر مي رسد كه ما ابداً هشيار نيستيم.

هم اكنون فقط پنج كشور داراي سلاح اتمي هستند. همين چند روز پيش خبر شدم كه تا سال 2010، بيست و پنج كشور ديگر نيز نيروي اتمي خواهند داشت ، شامل هندوستان و پاكستان ، زيرا همگي آنان فقط براي يك چيز تلاش مي كنند: که نيروي اتمي بشوند.
اين بسيار پرهزينه است، ولي حتي كشورهاي فقير مانند پاكستان و هندوستان نگران فقر خودشان نيستند، نگران نيستند كه نيمي از مردم كشور خودشان خواهند مرد. تمام توجه آنان
به اين است كه چگونه نيروي هسته اي بشوند و عضو باشگاه هسته ايnuclear club بشوند. هم اكنون تعدادشان پنج است. بيست و پنج كشور به زودي خواهند پيوست.

سي كشور كه سلاح اتمي داشته باشند موقعيتي خطرناك و آسيب پذير است، زيرا اين
سلاح هاي هسته اي در اختيار سياست‌بازهاي كوتوله قرار خواهند داشت.
و سياست‌باز هميشه در پي اين است كه بزرگترين شخص در دنيا شود ، هر سياست‌باز،_ اين تمامي خواسته اش است.

آدلف هيتلر، در شرح زندگي خودش مي گويد كه اگر بخواهي رهبر بزرگ بشري بشوي،
نمي تواني بدون جنگ اين كار را بكني. آيا هيچ رهبر بزرگي را ديده ايد كه در زمان صلح زاده شده باشد؟ در زمان صلح هيچكس به رهبري آنان نياز ندارد. وقتي در زحمت هستي، وقتي در خطر هستي نياز به رهبر داري، و در همه جا مردماني بيمار وجود دارند كه
مي خواهند رهبراني بزرگ شوند، حتي به بهاي جان تمام بشريت.

بنابراين عملكرد من با عملكرد گوتام بودا بسيار متفاوت است. عملكرد او تنها بخشي كوچك از فلسفه ي من است. من مي خواهم كه افراد به اشراق برسند، ولي همچنين مايلم كه همراه با اين روشن شدگان، تمامي بشريت نيز ارتقا پيدا كند. شايد همگان به اشراق نرسند، ولي دست كم، به قدر كافي هشيار مي شوند كه ملت ها nations ازبين برود، اديان ازبين بروند، نژادها ازبين بروند و ما بتوانيم همچون يك بشريت زندگي كنيم، همچون يك زمين.
اين دشوار نيست. قدري ادراك..........

و اگر زمين يكي باشد، آنوقت نيازي به سلاح اتمي نيست، به جنگ و ارتش نيازي نيست.
تمام اين مردم........ ميليون ها نفر در سراسر دنيا در ارتش ها خدمت مي كنند، در نيروي دريايي، نيروي هوايي، زندگيشان را تلف مي كنند. مي توان از اين ها در توليدات استفاده كرد. ولي اين فقط وقتي ممكن است كه ملت ها ازبين رفته باشند.

و، مايتريا، اين نيز درست است: در گذشته، بوداها، مردمان روشن ضمير، هرگز به خود زحمت نداده اند تا هيچ سخني برعليه ذهن سنتي بگويند، زيرا توجهشان به اشراق خودشان بوده است. ربطي به آنان نداشته است. حتي خيلي از اين "مقدسين" به من گفته اند:
"تو بي جهت در سراسر دنيا اينهمه براي خودت دشمن مي تراشي. اگر فقط در مورد مراقبه و اشراق حرف بزني، هيچكس برعليه تو نخواهد بود." ولي من نمي بينم كه اين سخنان
هزاران ساله در مورد مراقبه و اشراق كمك چنداني كرده باشد! بنابراين، من آماده ام تا تمام مخاطرات را قبول كنم، زيرا چيزي براي ازدست دادن ندارم. هرآنچه را كه به دست آورده ام، با من خواهد بود، حتي اگر مصلوب شوم. و اگر مصلوب كردن من بتواند معرفت انساني را كمي بيشتر بالا ببرد، من عاشقش هستم.



اشو عزيز:

پس از يك جست و جوي طولاني در پي مرشدم، چند ماهي است كه سالك شما شده ام.

حالا مي ترسم كه شما بميريد و من نمي توانم معناي زندگيم را بدون حضور شما محقق كنم.



پريم فليكسPrem Felix ، تو هنوز بسيار به نفس خودت توجه داري. تو نگران مرگ من نيستي، تو نگران اشراق خودت هستي ، چه بر سر اشراق تو خواهد آمد.

تو آگاه نيستي كه اين عشق نيست، اين اعتماد نيست. تو سعي داري از من استفاده كني.
و عشق هرگز سعي نمي كند استفاده كند. تو هنوز مرشد را نيافته اي، تو فقط باور كرده اي ...... زيرا در اينجا افرادي زيادي در عشقي عميق و سروري عميق هستند، تو آنان را باور داشته اي ، "شايد اينجا مرشدي باشد". ولي اين يك شايد است.

اگر تو واقعاً مرشد خودت را يافته باشي، اشراق خودت را پاك از ياد مي بري.
در يافتن مرشد، تو پيشاپيش طريق را يافته اي. در يافتن مرشد، تو پيشاپيش كسي را يافته اي كه با تو خواهد بود، حتي پس از مرگ. اين معناي بودن با مرشد است.

يكي از سالكان، از آمريكا، داستاني از صوفيان فرستاده است. او از اين داستان حيرت كرده بود. مي خواست معني آن را بداند. اين به فليكس هم كمك مي كند.

داستان اين است: مردي در حال غرق شدن است و براي كمك فرياد مي كشد.
دستي در پيشش دراز مي شود. شب است و نمي تواند ببيند كه آن دست از كيست؟
مي پرسد: "تو كيستي؟" و مرد مي گويد، "يك دوست."

ولي مردي كه در حال غرق شدن است مي گويد، "نه. من نمي خواهم توسط يك دوست نجات داده شوم." داستاني بسيار عجيب است.

بارديگر فرياد مي كشد، "كمك! نجاتم دهيد!" و همان دست نزد او مي رسد و او باز هم همان سوال را تكرار مي كند، "اين دست كيست؟" و پاسخ مي آيد، "من خدا هستم."
و مرد مي گويد، "نه. نمي خواهم توسط يك خدا نجات داده شوم."

و بار سوم كه او فرياد مي زند، باز هم همان دست پيش مي آيد و او بازهم همان سوال را
مي كند، "لطفاً بگو، تو كيستي؟" و پاسخ مي آيد، "من يك مرشدم."

و مرد مي گويد، "حالا خوب است. مي توانم به تو اعتماد كنم."

داستان عجيب است. او حتي نمي تواند به خدا اعتماد كند، ولي مي تواند به مرشد اعتماد كند.

تعابير بزرگي دارد.

از جنبه ی روحاني، نجات يافتن توسط يك دوست ممكن نيست، زيرا دوست، خودش در حال غرق شدن است. او در همان قايق است، آگاهي او والاتر نيست. چگونه مي تواند تو را نجات دهد؟

مسئله ي نجات معمولي نيست. كسي غرق مي شود و تو او را نجات مي دهي. اين يك تمثيل است. دوست در همان مرتبه ي آگاهي است، نمي تواند تو را نجات دهد.
ولي خدا؟ ، مرد غريق حتي دست خدا را هم رد كرد، زيرا خدا دست ندارد، صورت ندارد، بدن ندارد. خدا يك آگاهي است ، آگاهي چگونه مي تواند دست او را بگيرد؟

خدا يك شخص نيست، بلكه فقط يك حضور است، نه يك گل، بلكه تنها يك رايحه است.
يك رايحه چگونه مي تواند او را نجات دهد؟ وقتي كه نجات يافتي مي تواني از آن رايحه لذت ببري، ولي رايحه نمي تواند تو را نجات دهد. وقتي كه نجات يافتي، مي تواني از خداوند
به عنوان يك حضور لذت ببري، ولي آن حضور نمي تواند تو را نجات دهد.

ولي لحظه اي كه آن مرشد صوفي مي گويد، "من يك مرشدم،" آن دست بي درنگ دستش را مي گيرد و مي گويد، "اين دست درست است. فقط يك مرشد مي تواند مرا نجات دهد." ، زيرا مرشد هر دو است. او يك انسان است و يك خداست. و البته، يك دوست هم هست.
مرشد هر سه نقش با هم است: او يك دوست هست، ولي نه فقط يك دوست. او يك خداست،
ولي نه فقط يك خدا. در او، خداوند حضور دارد، در او عشق به والاترين اوج خود رسيده است. او مي تواند يك ناجي باشد.

اين داستان يقيناً عجيب است و مي تواند همه را گيج كند. فيلكس، اگر تو مرشد را يافته اي، آنوقت نگران مرگ مرشد نباش. مرشد هرگز نمي ميرد. اگر تو عاشق بوده اي، مرشد تو تا ابد در عشق تو زنده خواهد بود.

و اين شهوت براي اشراق را دور بينداز، زيرا اين يك مانع است. فقط كساني مي توانند
به اشراق برسند كه خواهش به اشراق رسيدن را دور انداخته اند.

و چرا بايد نگران آينده باشي؟ ، من زنده هستم! به جاي نجات يافتن توسط من، همين حالا، آيا در خواست ملاقاتي در آينده داري؟

يافتن مرشد، به نوعي ظريف، يافتن اشراق خودت است، زيرا خود حضور مرشد تمامي وجودت را مي لرزاند و نشاطي تازه به تو مي دهد. نسيمي تازه از درونت عبور مي كند،
و غباري را كه در طول قرن ها گردآورده اي، با خودش مي برد.

درواقع، داستان هايي از مريدان بزرگي همچون ماهاكاشياپا mahakashyapa وجود دارد كه روزي به بودا مي گويد، "من تنها به يك شرط مريد تو مي شوم." بودا گفت، "چه شرطي؟"

و ماهاكاشياپا گفت، "تو بايد از من در برابر اشراق محافظت كني. وقتي كه من به اشراق برسم، مرشد را از دست مي دهم، ديگر مريد نخواهم بود. و من به هيچ قيمتي حاضر نيستم
تو را از دست بدهم. من مي توانم اشراق را به كلي از ياد ببرم. اشراق من تو هستي."

بودا خنديد و گفت، " ماهاكاشياپا ، تو نميداني كه با همين ادراك و عشق شفاف كه داري،
به من نشاني مي دهي كه تو نخستين مريد من خواهي بود كه به اشراق مي رسد."

و ماهاكاشياپا نخستين مريد او بود كه به اشراق رسيد. او خيلي خشمگين بود و براي چند روز حتي با بودا حرف نمي زد. هرگاه بودا از كنارش رد مي شد، او چشم هايش را مي بست. عاقبت بودا گفت، "حالا فراموشش كن. هر اتفاقي كه افتاده، افتاده است. من از تو نخواهم خواست كه مرا ترك كني و يا براي نشر پيام من سفر كني. من هيچ توجهي به اشراق تو
نمي كنم. مي تواني مريد من بماني."

و اشك هاي شوق در چشمان ماهاكاشياپا حلقه زد و به پاي بودا افتاد و گفت، "اين چيزي بود كه از آن وحشت داشتم: كه شايد حالا ديگر به من اجازه ندهي كه پايت را لمس كنم. و من قبلا ًبه تو هشدار داده بودم." بودا گفت، "اين در اختيار من نيست كه تو را به اشراق برسانم و يا مانع رسيدن به اشراق تو شوم. تو با چنان شفافيتي آمدي كه من دريافتم تو بزودي به اشراق مي رسي."

مردي كه بتواند اشراق را آرزو كند و بتواند از مرشد فقط به عنوان وسيله استفاده كند عشق را نمي فهمد و مريد بودن را درك نمي كند.

از مرشد نمي توان استفاده كرد.

فقط مي تواني به سادگي سعي كني تا حد ممكن عميقاً در وجودش حل شوي.
يك روز، بدون هيچ اخطار، اشراق فرا مي رسد ، ناگهاني. اين يك روند تدريجي نيست، قسطي نمي آيد. ناگهاني مي آيد، و تو رفته اي. فقط يك حضور خالص باقي مي ماند.
بنابراين نگران مرگ من نباش. زماني كه زنده هستم، از اين لحظات استفاده كن تا خودت را حل كني. و اگر بتواني از اين لحظات براي محلول كردن خود استفاده كني..........

و اشراق را فراموش كن ، وگرنه اين يك مانع هميشگي خواهد ماند. فقط از اينجا بودن لذت ببر. برقص و بخوان. با اشراق چه مي خواهي بكني؟ نمي تواني آن را بخوري، نمي تواني آن را بنوشي ، مطلقاً بي فايده است. پس فقط اميدوار باش كه خيلي زود نيايد!!





اشو عزيز:
چنين گفته شده: چشمانت را ببند، به دورن بنگر و زيبايي را ببين.

ولي من دوست دارم كه چشمانم را باز نگه دارم. من دوست دارم مردم را ببينم، مكان ها را، اشياء را، درياچه ها، كوهستان ها، رودخانه ها، نهرها، حيوانات و پرندگان را،
ولي بيشتر از همه دوست دارم شما را ببينم، اشو.

آيا ممكن است كه با چشم باز به درون رفت و جمال را ديد؟


آناند ويمالAnand Vimal ، در بازنگه داشتن چشم هايت اشكالي وجود ندارد.
با شدت تمام كوهستان ها، ماه، خورشيد، درختان....را دوست بدار.
هرآنچه را كه در جهان هستي وجود دارد دوست داشته باش.

و تو مي خواهي چشم هايت را باز نگه داري تا مرا هم ببيني. اشكالي ندارد، ولي بايد يادآوري كنم كه در درونت، سرزميني بس زيباتر، بسيار قشنگ تر از ستارگان، بسيار زيباتر از درختان وجود دارد كه نمي تواني با چشمان باز ببيني.

و تاجايي كه به من مربوط است، با چشمان باز فقط مي تواني بدن مرا ببيني.
با چشمان بسته، قادر خواهي بود وجود مرا هم ببيني، كه همان عصاره ي الوهيت است.

بنابراين نيازي به ثابت ماندن نيست. و زيبايي چشم ها در اين است. شايد هرگز به اين فكر نكرده باشي. گوش ها پيوسته باز هستند. چشم هاي تو طبيعتاً چنين ساخته شده اند كه مي تواني آن ها را ببندي، مي تواني باز كني، مي تواني ببندي، مي تواني بازكني........

بنابراين هرگاه مي خواهي درختان را و زيبايي غروب را ببيني، چشمانت را باز نگه دارد.
و هرگاه مي خواهي زيبايي دنياي درون را ببيني، چشم ها را ببند.
و اين ورزش خوبي هم هست!

تو دنياي بيرون را ترك نمي كني: تو فقط هر دو را در دسترس قرار مي دهي.
و وقتي كه مي تواني هردو را داشته باشي، چرا فقط بايد يكي را داشته باشي؟
و دورن، كيفيت دارد و به طرز عظيمي برتر است.

درواقع، هر زيبايي كه در بيرون مي يابي، درست مانند اين است كه بازتاب ماه را در درياچه ديده باشي. بيرون تنها يك بازتاب است. درون است كه واقعي است ، وجودين است.

مردماني هستند كه با نگاه كردن به بيرون مخالف هستند. مردماني مذهبي وجود دارند كه با نگاه به بيرون مخالفت مي كنند. در جينيسم دو فرقه وجود دارد: يك فرقه معتقد است كه ماهاويرا، مرشد اعظم، عادت داشته با چشم بسته مراقبه كند و فرقه ي ديگر معتقد است كه او با چشم باز مراقبه مي كرده است. اين تنها تفاوت بين اين دو فرقه است و آنان بيست و پنج قرن است كه بر سر اين نكته مي جنگند و در جدل و جدال هستند.

از روستاي كوچكي به نام دواس dewas مي گذشتم و يك معبد جين را ديدم كه بر در آن سه قفل بزرگ زده بودند. پس از راننده ام خواستم تا اتومبيل را متوقف كند تا جويا شويم كه
چه بر سر اين معبد آمده است. و خبر شدم كه اين معبد پانزده سال است كه باز نشده است.
آن دو فرقه ي جين، هردو با هم اين معبد را ساخته بودند، زيرا تعدادشان در آن روستا بسيار كم بوده است. هر كدام به تنهايي نمي توانستند آن معبد را بسازند. وگرنه هركدام معابدشان را جداگانه مي سازند.

ولي آنان توافق كرده بودند كه باهم يك معبد بسازند و همچنين بر سر مالكيت مجسمه ي ماهاويرا در درون معبد نيز توافق كرده بودند ، كه صبح تا ساعت 12، يك فرقه عبادت كنند و از ساعت دوازده تا غروب، فرقه ي ديگر. نخست آن فرقه اي عبادت كند كه به چشمان بسته باور داشتند!! زيرا يك مجسمه ي مرمرين است........ يا مي تواني آن را با چشمان باز بسازي و يا با چشمان بسته. عروسك ژاپني نيست كه هروقت آن را بخواباني، چشمانش بسته شود و هروقت بايستد چشمانش باز! مجسمه ي مرمرين بسيار سخت است...... پس مجسمه را با چشمان بسته ساختند. فرقه ي دوم دو چشم باز كاغذين روي آن قرار مي دادند. آنوقت مي شد ماهاويراي آنان! و گاه گاهي........ در آنجا هميشه جنگ هايي برپا بود زيرا كسي از فرقه ي اول بعد از ساعت دوازده براي عبادت مي ماند، آنوقت كسي از فرقه ي دوم وارد مي شد و او را بيرون مي انداخت و او فرياد مي زد، "شما عبادت مرا خراب كرديد و عبادت را نمي توان ساعتي انجام داد. مي توانيد چند لحظه منتظر بمانيد."

ولي چرا آنان بايد منتظر بمانند؟ مقرر شده بود كه همه بايد ساعت دوازده بيرون بروند. و فرقه اول مشغول عبادت بود كه فرقه دوم مي آمد و روي آن مجسمه چشمان باز را قرار مي داد.
و آنوقت با هم دعوا مي كردند و گلاويز مي شدند و باهم مشت زني داشتند..........
و اين مذهبي بدون خشونت است ، به عدم خشونت معتقد است!

و يك روز اوضاع خيلي خراب شد. خونريزي شده بود. مردم چماق هايشان را آوردند و سرهاي همديگر را شكستند. پليس آمد و آنان را بازداشت كرد و معبد را بست.
تا دادگاه راي ندهد، قفل برداشته نمي شود.

ولي از ترس اينكه فرقه ي ديگر قفل را بشكند، اين فرقه يك قفل بزرگتر آورد و به آن قفل اول اضافه كرد. فرقه ي دوم هم قفلي بزرگتر آورد و زد. پس سه قفل بر در آنجا بود و دادگاه هنوز تصميم نگرفته بود. زيرا چگونه تصميم مي گيري كه ماهاويرا با چشم باز مراقبه مي كرده و يا با چشمان بسته؟!

به راننده گفتم، "اگر قاضي را مي شناسي، مرا نزد او ببر."

گفت، "ولي چرا بي جهت درگير مي شويد؟ من هميشه شما را ديده ام كه بي جهت در چيزها درگير مي شويد، موردهاي نامحبوب.... و به آن ها مي جهيد. ما بايد به جايي برويم كه بايد برويم."

گفتم، "نگران نباش. فقط نزد قاضي برو."

نزد قاضي رفتم و به او گفتم، "آمده ام تا به شما كمك كنم.، زيرا هنوز نتوانسته ايد تعيين كنيد كه آيا ماهاويرا با چشمان باز مراقبه مي كرده و يا با چشمان بسته."

گفت، "مي توانيد به من كمك كنيد؟"

گفتم، "البته. هيچكس ديگر نمي تواند به شما كمك كند."

گفت، "خوب پس بگوييد."

گفتم، "او هميشه پلك مي زد."

نمي تواني چشمانت را پيوسته باز نگه داري و نمي تواني آن ها را هميشه بسته نگه داري.
بايد پلك بزني، اين كار چشمانت را تازه نگه مي دارد. پلك زدن روندي طبيعي است،
درست مانند شيشه شوي جلوي اتومبيل است. شيشه پاك كن ها را حركت بده.

چشمان تو بسته مي شوند و باز مي شوند. آن ها پيوسته خودشان را تميز نگه مي دارند، غبارها را مي زاديند.



پس ويمال، هردو خوب هستند. گاهي با چشمان باز مراقبه كن. گاهي با چشمان بسته مراقبه كن. ولي هرگز پلك زدن يادت نرود.



فصل چهارم

12 فوريه 1987 ، هشت صبح

رشته ادراك

اشو عزيز:
تقريباً هشت سال پيش، در يك ديدار خداحافظي، فراخوانده شدم و از من پرسيديد:
"آيا چيزي داري كه به من بگويي؟"

من سر تكان دادم و چيزي قوي را احساس كردم كه مي خواستم بگويم،
ولي حتي نتوانستم يك كلمه بيان كنم.

گفتيد، "تورا شنيدم."

امروز دريافتم كه چه مي خواستم به شما بگويم: "دوستتان دارم." خودم شنيدم.



آناندا گوويندAnand Govind ، مشكل ترين چيز شنيدن خودت است.
ذهن تو چنان پر از ديگران، سروصداهاي بسيار، رفت و آمد زياد افكار و عواطف است كه آن صداي كوچك قلب تو در آن غرق مي شود.

براي تو هشت سال طول كشيد تا آن را بشنوي. هنوز زود است. مردماني هستند كه پس از هشتاد سال هم آن صدا را نشنيده اند و بيشتر مردم، بدون شنيدن قلبشان، بدون شنيدن آن صداي خفيف و كوچك مي ميرند. يادم هست آن لحظه را كه از تو پرسيدم، "آيا چيزي داري كه به من بگويي؟" زيرا من در چشمانت، بي قراري قلبت را ديده بودم. ولي تو نتوانسته بودي آن را بشنوي. تو يقيناً مي دانستي كه چيزي براي گفتن وجود دارد ، ولي هر چه بود، بسيار مبهم و نامشخص بود.

اينك پديده اي فشرده گشته است و ذهن تو نيز همچنين بيشتر و بيشتر ساكت شده است.
مي تواني دل را بشنوي. شاد باش و از جهان هستي شاكر باش، زيرا تو خوش اقبال و
بركت يافته اي. بيشتر مردم با چيزي براي گفتن به دنيا مي آيند، چيزي براي بيان كردن، چيزي براي آفريدن. و دل هايشان پيوسته بر در ذهن هايشان مي كوبد، ولي ذهن ها چنان
در اغتشاش هستند كه آن درزدن ها شنيده نمي شود.

زماني كه شروع كردي به شنيدن آن دركوفتن ها، دوچيز را نشان مي دهد: ذهنت آرام تر و ساكت تر شده است و دوم: تو از چيزهاي ژرفتر در زندگي آگاه گشته اي.

وقتي به تو گفتم، "تو را شنيدم،" ، زيرا اشك را تقريباً در چشمانت ديدم ، آنچه كه براي تو و ذهنت روشن نبود، در چشمانت آشكار بود.

چشم ها چنان زياد حرف مي زنند كه زبان در مقايسه با آن ها به نظر فقير مي آيد.
من دقيقاً همان چيزي را شنيدم كه تو اكنون شنيده اي : "دوستت دارم."

اين يكي از دشوارترين پديده هاست: شنيدن دركوفتن عشق، زيرا عشق سروصدا نمي كند، زماني كه به ذهن تو مي رسد، صدا نمي كند. اين تجربه اي مطلقاٌ ساكت است.
تو هرگز از گذر آن از دل به ذهن آگاه نمي شوي. اين سفري دراز است.

در جسم، قلب تو با سرت فاصله ي چنداني ندارد، فقط چندين اينچ ، ولي از نظر وجودين، ذهن تو يك قطب است و دل، قطبي ديگر. و فاصله زياد است. ولي عشق بسيار آهسته راه
مي رود ، درست همانگونه كه بهار مي آيد: نمي تواني صداي پايي بشنوي و نمي تواني ردپايي ببيني. ناگهان بهار آنجاست. پيش از اينكه آن را بشنوي، قبل از اينكه از آن آگاه شوي، درختان از آن آگاه مي شوند، آن ها شروع به رقصيدن مي كنند. گل ها از آمدنش آگاه
مي‌شوند: آن ها دل هايشان را به روي پيام آوري جديد باز كرده اند. پرندگان آگاه شده اند: شروع كرده اند به خواندن بهترين آوازهايشان.

اگر مي‌شنيدي.... و من به آنچه مي گويي اعتماد مي كنم، زيرا بدون شنيدن آن، مي توانستي هرچيز ديگري بگويي، به جز "دوستت دارم."

اين چيزي خطرناك نيز هست. درست مانند راه رفتن روي لبه ي تيغ است، زيرا عشق در نهايت يعني محلول شدن و ذوب شدن و ناپديد شدن. عشق يك بازي نفساني نيست، به سمت هيچ بودن و كسي نبودن پيش مي رود. عشق از تو شخصي ويژه نمي سازد، تو را فردي
مطلقاً معمولي مي سازد، درست مانند درختان و بوته ها و رودخانه ها و كوه ها.

ولي احتياط كن، زيرا عشق چيزي جامد نيست كه تصاحبش كني. برعكس، عشق يك انرژي است. مي تواني توسط آن تسخير شوي. و بيشتر مردم دنيا در تلاش براي تصاجب عشق، عشقشان را كشته اند. لحظه اي كه عشق را تصاحب كني، آن را نابود كرده اي، از آن يك شيئ ساخته اي. آنوقت مي تواني اتاق نشمين خود را با قفسي طلايي و پرنده‌ی عشق بي جان تزيين كني. اگر مي خواهي آن پرنده زنده باشد، تو بايد ازميان بروي ، نمي توانيد باهم وجود داشته باشيد.

تو شنيده اي، "من دوستت دارم" : به زودي "من" ازميان خواهد رفت، فقط عشق باقي خواهد ماند، زيرا با ازبين رفتن "من" از يك سو، "تو" نيز از سوي ديگر ازبين خواهد رفت.
نهفته در وراي اين پيام، بازهم چيزي ديگر نهفته است و آن فقط "عشق" است ،
نه "من"، نه "تو".

ولي مردم بسيار حيله گر هستند.....نمي توانيد تصور كنيد. يكي از سالكان، زرينZarrin، از سوامي آجيت ساراسواتيSwami Ajit Saraswati كه تقريباً بيست سال است با من در ارتباط است پرسيد....... او در آمريكا در جمع commune ما بود و روزي كه آنجا را ترك مي كرد به من قول داد كه پيام مرا منتشر خواهد ساخت.

ولي من روزهاست كه اينجا هستم و او در اين اطراف ديده نشده است. زرين تعجب كرده بود. وقتي با او ديدار كرد، از آجيت ساراسواتي پرسيده بود، "چرا نمي آيي؟"
و ذهن مكار چنين است: او گفته بود، "من عاشق اشو هستم. اشو در قلب من است.
نيازي نيست كه به آشرام بروم و او را ببينم."

آيا زبان عشق اين است؟ اين ذهن مكار است كه نمي خواهد واقعيت را بپذيرد كه آجيت ساراسواتي اثبات كرده كه يك ترسو است. او از برتري طلبان هندو كه پونا از آنان پر است، مي ترسد. آمدن نزد من مخاطره آميز است، خطرناك است. بسيار معتبرتر بود كه او حقيقت را مي گفت: "من يك ترسو هستم و نمي توانم بيايم زيرا كه از جامعه مي ترسم."

ولي به جاي گفتن اين، مي گويد، "من اشو را خيلي زياد دوست دارم. او هميشه در قلب من است." ، براي همين، نيازي به آمدن اينجا نيست!" اگر چنين باشد، پس او چرا نزد همسرش مي رود؟ چرا نزد فرزندانش مي رود؟ ، آيا آنان را دوست دارد يا نه؟! چرا او نزد دوستانش مي رود؟ ، آيا عشقي وجود دارد يا نه؟ يا اينكه تنها استثنا، من هستم.؟

بگذاريد روزي بيايد ، بايد كه بيايد ،_ ولي من او را نخواهم ديد، زيرا كه خيلي دوستش دارم! او در قلب من است. چرا بايد او را ببينم؟! حتي زرين شوكه شده بود ، طوري كه او واژه ي "عشق" را به كار برده بود.

تو درست شنيده اي، زيرا من به ياد دارم كه هشت سال پيش آن را شنيدم. اينك به تو مي گويم كه روزي فقط عشق را خواهي شنيد: نه "من" و نه "تو" ، فقط احساسي اقيانوس گونه از عشق ، به تمام زندگان، به تمامي جهان هستي، كه تو را فرامي گيرد.

تازماني كه عشق بال هايش را در تمامي آسمان نگشايد، زنداني باقي خواهد ماند ، يك شكوه زنداني. عشقت را زنداني نكن، زيرا عشق خود روح تو است.



اشو عزيز:
زماني گفتيد كه وقتي در مدرسه ي عرفاني شما باشيم، زندگاني هاي پيشين ما
همچون تجربه هاي هرروز خواهد بود. در اينجا، روزهاي من چنان سرشار است
و رقص شما چنان واگيردار است كه من ديگر به جز رقصيدن با شما تا تمامي وجودم
آتش بگيرد، به چيزي ديگري اهميت نمي دهم. آيا من عقلم را از دست داده ام؟



دواگيت، اول اينكه تو عقلی نداشته اي! پس مطلقاً ايمن هستي، نمي تواني آن را از دست بدهي. و حتي اگر هم فرد بايد ذهنش را از دست بدهد، فرد چيزي را از دست مي دهد كه او را
از جهان هستي جدا مي سازد. لحظه اي كه ذهن گم شود، ناگهان خودت را تنظيم و هماهنگ مي يابي.

اين چيزي است كه براي تو رخ داده است. در حال رقص، وقتي ديوانه وار آواز مي خواني، هشيار مي گردي....... از ترانه هاي پرندگان، از رقص طاووس ها، از پرواز عقاب ها.
و همگي شما يكي هستيد.

چارلز داروين، وقتي اعلام كرد كه انسان از ميمون ها آمده است، فقط قسمتي حق داشت.
ولي او فقط با يك بخش از حقيقت برخورد كرده بود. در ديدگاه من، انسان در خودش تمامي حيوانات و تمامي درخت ها و تمام پرندگان را دارد. وقتي كه او مي رقصد، اين طاووس است كه در او مي رقصد، وقتي كه مي خواند، اين فاخته است كه در او مي خواند، وقتي كه
مي دود، اين آهو است كه در او مي دود. وقتي كه با زيبايي طلوع برجاي خشكش مي زند،
يك درخت شده است. وقتي كه در زيرباران مي رقصد، او چيزي را مي شناسد كه در
ژرف ترين روح هاي تمامي درختان رخ مي دهد. وقتي كه سرشار از نور مي شود،
تمامي ستارگاني كه در او نهفته اند، به تجلي در مي آيند.

انسان فقط نژادي از حيوانات نيست. انسان تركيبي عظيم از تمامي موجودات زنده است ، زنده، رقصان، آوازخوان، مسرور.

ذهن آشغال است. هرچه زودتر آن را از دست بدهي، بهتر است. آنگاه چيزي مانع حرف زدن تو با درختان نيست و كسي مانع رقص تو در باد يا مانع گفتگوي تو با ستارگان نيست.
البته، دنيا خواهد گفت كه تو ديوانه اي، ولي دست كم من در اينجا هستم ، اكثريتي با يك نفر! ، كسي كه به تو مي گويد به وطن بازگشته اي، سالم شده اي.





اشو عزيز:

هرچه بيشتر سعي مي كنم شما را بفهمم، شما بيشتر مرا حيران مي سازيد.

شما هر روز بيشتر و بيشتر اسرارآميز مي شويد.

اين راز بي پايان چيست؟


آناند مايتريا، مي گويي "هرچه بيشتر سعي مي كنم شما را بفهمم، شما بيشتر مرا حيران
مي سازيد. از فهميدن من دست بردار. فقط با من باش. سعي براي درك كردن، مشكل‌آفرين است. فقط در اينك اينجا باش ، نيازي به فهميدن نيست. من مشكلي نيستم و يك هيپنوتيزم كننده هم نیستم. من يك حضور زنده ام. سعي نكن مرا درك كني.

وگرنه، اگر عاشق من باشي، احساس حيرت خواهي كرد و اگر مرا دوست نداشته باشي، دشمن من خواهي شد. نتيجه ي سعي كردن يكي از اين دو است.

اگر دوست و دشمن، هردو، بتوانند فقط با من در سكوت باشند، ادراك به خودي خود حاصل خواهد شد. ادراك محصولي جانبي از ارتباط در سكوت است. تو دانش‌آلوده نخواهي شد،
بلكه بسيار از ادراك سرشار خواهي شد. ولي اين نوعي كاملاً متفاوت از ادراك است.
تو هيچ تلاشي برايش نكرده اي، ادراك بر تو باريدن گرفته است.

هر ادراك كه از تلاش كردن تو آمده باشد، مي تواند گم شود. شايد اگر بيشتر تلاش كني، شروع كني به ديدن امور در نوري ديگر. شايد با تلاش كمتر تو رشته ي ادراك را از
دست بدهي. بنابراين، يك نوع ادراك وجود دارد كه در واقع بايد آن را دانش‌آلودگي خواند،
چيزي كه با تلاش به دست مي آيد. و نوعي ادراك هم هست كه با سعي كردن حاصل
نمي شود، بلكه فقط زماني طلوع مي كند كه تمامي تلاش ها از ياد رفته باشند.

ادراك مانند خوابيدن است. اگر تلاش كني كه به خواب بروي، خوابيدن بسيار دشوار خواهد شد. خود تلاش تو، مانع مي شود. و مردمان به اصطلاح عاقلي وجود دارند كه به ديگران توصيه مي كنند كه فلان ذكر را بگويند و يا پيش از خوابيدن دوش آب‌گرم بگيرند ،
و تمام اين تلاش ها تو را بيشتر بيدار نگه خواهند داشت.

وقتي مردم از من مي پرسند كه در وقت بي‌خوابي چه بايد بكنند، مي گويم، "در تاريكي شب، تنها، براي يك پياده روي طولاني برو. خواب را كاملاً فراموش كن. اگر خوابت نمي برد، يعني كه نيازي به خوابيدن نداري. و پس از يك پياده روي طولاني در جنگل، در تنهايي خودت، آسوده خواهي شد. يا اگر نمي تواني چنين كني، آنگاه فقط چشمانت را ببند،
فقط منتظرش باش. تماشا كن كه خواب از كدامين در وارد مي شود. و صبح روز بعد
وقتي بيدار مي شوي خواهي گفت، "خداي من، خواب كي و ازكدام در آمد؟"

وقتي كه هيچ تلاشي نمي كني، آسوده مي شوي. تلاش توليد تنش مي كند و تو نمي تواني
با تنش به ادراك برسي. فقط در حضور من آسوده باش و ديگر مشكلي چون حيران شدن،
پيش نخواهد آمد. تو خواهي فهميد، ولي اين ادراك همچون يك دانش نخواهد آمد.
بيشتر و بيشتر شبيه عشق خواهد آمد، كه آن را مي شناسي و با اين حال نمي شناسي.

ميليون ها نفر عشق ورزيده اند، ولي هيچكس قادر به تعريف آن نبوده است، زيرا عشق را نمي توان به دانستن ترجمه كرد. عشق بسيار خجالتي است.

مي گويي،" شما هر روز بيشتر و بيشتر اسرارآميز مي شويد."

اين نشانه اي خوب است. اين يعني كه تو به من نزديكتر و نزديكتر مي شوي.
هرچه بيشتر به من نزديك شوي، مرا بيشتر اسرارآميز خواهي يافت.

و مايتريا، آن لحظه نيز خواهد آمد، كه نه تنها من اسرارآميز خواهم بود، تو نيز اسرارآميز خواهي بود. و هرگاه دو راز باهم ديدار كنند، آن ها دو تا نيستند. دو راز هميشه يكي مي شوند، درست مانند اينكه دو صفر هميشه يكي مي شوند، دو هيچي هميشه يكي مي شوند.

مي پرسي، اين راز بي پايان چيست؟

اين زندگي است.

اين عشق است.

اين خنده اي ژرف است.





اشو عزيز:
تو تمامي رودخانه هايي هستي كه به اقيانوس مي رسند، جايي كه به نظر مي رسد
آسمان در زمين محو مي گردد. سحرگاه در گرماي عشق و ادراك پرمحبت تو
حمام مي گيرم و در شامگاه، فرد مي تواند بازتاب ستارگان را در چشمان تو ببيند،
جايي كه پژواك هاي دوردست و نواهاي فراموش نشدني را
مي توان در سكوت ترانه هاي تو شنيد.

تو حقيقتي ، تو عشقي، تو جمالي.

و با اين همه، براي كسي كه اين را دريابد، گفته مي شود كه اين چيزي جز تهیا نيست.

مرشد عزيز، مرا ببخش، در كوششي براي شكرگزاري از جهان هستي براي تمام اين بركات تو در اينجا، من از بيان جمله اي هوشمندانه قاصرم و همچون شاعري هستم بدون شعر.

ديگر چيزي نمي دانم.
تمام اين چنان وسيع و پهناور است كه اين قلب فقط مي تواند تكرار كند: متشكرم.

بودام شرانوم گچچامي

سنگام شرانوم گچچامي

دارمام شرانوم گچچامي



نيودانوNivedano، احساس نكن كه در بيان چيزي هوشمندانه قاصر هستي.
گفتن آنچه كه واقعاً هوشمندانه است، غيرممكن است. و اين تصادفي نيست كه هرچه مي گويي شعرگونه است، باوجودي كه تو شاعر نيستي.

شاعر داريم تا شاعر. شاعراني هستند كه شعر مي سرايند، اينان سرايندگان شعر هستند.
شعر آنان توخالي است. فقط يك بازي زبانشناسانه و يك بازي لفظي است. آنان فنوني مي دانند كه چگونه چيزي بسازند كه شعر وانمود شود. و شاعراني هم هستند كه حتي از شعر خود نيز آگاه نيستند. آنان سراينده‌ي شعر نيستند، ولي دل هايشان چنان از عشق و زيبايي و حقيقت سرشار است كه هرچه بگويند شعر مي شود. شايد حتي در قالب نثر باشد، اين اهميتي ندارد.

بايد اين را درك كني: شعرهايي وجود دارند كه فقط در شكل، شعر هستند، ولي در واقع نثر هستند. و قطعاتي از نثر وجود دارند كه در قالب نثر هستند، ولي درواقع، شعر هستند.

شعر و نثر مسئله ي شكل و قالب نيست، مسئله، محتوا است. حتي سكوت نيز مي تواند شعر باشد. به اين سكوت گوش بده.......... اين سكوت مي تواند هر شكسپير، هر كاليداس،
هر ميلتون را شكست دهد. اين پرندگان شعر نمي سرايند. فقط اين خورشيد زيبا و اين درختان زيبا آن ها را به خواندن برمي‌انگيزند. آن ها هنر سرودن قطعات شعرگونه را ندارند.
آيا فكر مي كني كه طاووس ها براي آموزش رقص به مدرسه مي روند و يا فاخته ها
به مدرسه ي موسيقي مي روند؟ يك مدرسه ي موسيقي چه مي تواند به يك فاخته بياموزد؟

هرآنچه كه از دلت بر مي خيزد شعر است: "تو تمامي رودخانه هايي هستي كه به اقيانوس
مي رسند، جايي كه به نظر مي رسد آسمان به زمين محو مي گردد. سحرگاه در گرماي عشق و ادراك پرمحبت تو حمام مي گيرم و در شامگاه، فرد مي تواند بازتاب ستارگان را در چشمان تو ببيند، جايي كه پژواك هاي دوردست و نواهاي فراموش نشدني را مي توان در سكوت ترانه هاي تو شنيد. تو حقيقتي ، تو عشقي، تو جمالي. و با اين همه، براي كسي كه آن را دريابد، گفته مي شود كه اين چيزي جز تهیا نيست."

چنين گفته شده كه "تهیا"nothingness است، زيرا هر چيز كه كمتراز اين هيچي باشد، براي بيان تمامي اين ترانه ها و زيبايي و حقيقت كه از آن زاده مي شوند، حق مطلب را ادا نخواهد كرد. رحم يك زن به جز يك تهیا، چيست؟ ولي از اين تهیا، زندگي بيرون مي آيد. و پس از مرگ، زندگي در كجا ناپديد خواهد شد؟ شما بدن را مي سوزانيد. زندگي براي استراحت
به تهیا بازمي گردد.

المصطفا به الميترا مي گويد: " قدري استراحت روي باد، و زني ديگر مرا چون فرزندش خواهد زاييد."

زايش از هيچي مي آيد و مرگ تو را به هيچي بازمي گرداند. هيچي يك استراحت است ، استراحت غايي. و در دنيا هرچه كه زيباست و توسط انسان آفريده شده، از تهیا بيرون آمده است.

زماني از پيكاسو پرسيدند........ او با بوم و رنگ ها و قلم موهايش به ساحل مي رفت تا
نقاشي كند. يكي از دوستان دخترش با او بود و از او پرسيد، "امروز چه مي خواهي بكشي؟"
او گفت، "نمي دانم." البته كه آن دختر متعجب شده بود و گفت، "پس چه كسي مي داند؟" پيكاسو گفت، "اين را هم نمي دانم."

دختر پرسيد، "آيا مي خواهي چيزي بكشي يا نه؟" و او پاسخ داد، "چرا بي جهت مرا آزار
مي دهي؟ من در ساحل منتظر مي مانم. اگر نقاشي از ميان هيچي بيايد و بخواهد زاده شود، من برايش يك رحم مي شوم. من آماده ام تا برايش يك مادر شوم. ولي من به آن معنا كه چيزي در ذهنم باشد و بخواهم همان را بكشم، يك نقاش نيستم."

زماني چنين رخ داد: مردي يكي از تابلوهاي پيكاسو را به مبلغ يك ميليون دلار خريد.
البته مي خواست مطمئن شود كه اين يك تابلوي اصل است و بدل نيست ، در دنيا هزاران تابلوي بدل وجود دارند.

ولي آن منتقدي كه به او كمك كرده بود تا آن را از نمايشگاه بخرد، به او گفت، "نگران نباش، زيرا زماني كه پيكاسو اين تابلو را مي كشيد، من در آنجا حضور داشتم. من دوست او هستم. من در خانه اش ميهمان بودم. و اگر هنوز هم مرا باور نداري، با من نزد او برويم."

باهم نزد پيكاسو رفتند. پيكاسو نگاهي به تابلو انداخت و گفت، "اين اصل نيست."

آن مرد منقد باورش نمي شد. گفت، "چه مي گويي؟ تو اين را در حضور من كشيدي."

حتي منشي پيكاسو گفت، "حق با منقد است. شما فراموش كرده ايد. اين تابلوي شماست،
اين امضاي شماست."

پيكاسو گفت، "من هيچ چيز را فراموش نكرده ام. ولي اين تابلو اصل نيست، زيرا من همين تابلو را قبلاً هم كشيده بودم. در آن زمان، از ماورا آمد. من هيچ تصوري نداشتم كه چه
مي كشم ، فقط زماني از آن هشيار شدم كه درحال رشدكردن بود. و آن تابلوي اصلي در موزه اي مشخص است، مي توانيد برويد و ببينيد، تفاوتي بين اين دو نخواهيد يافت."

"اين تابلوي دوم را مجبور شدم كه بكشم، زيرا فردي آنجا بود كه اصرار داشت تابلويي از من بخرد و من تابلويي نداشتم. و شما نمي توانيد ماورا را بر طبق خواسته ي خودتان برانگيزيد، خودش بايد بيايد. گاهي ماه ها مي گذرد و من حتي يك تابلو هم نمي كشم. و گاهي ماه هاي متوالي مشغول كشيدن هستم، همچون باران از آسمان مي بارد."

"پس چون آن مرد ثروتمند بود و من نياز به پول داشتم و او يك تابلو مي خواست، من به ياد اين تابلو افتادم و اين را كشيدم. بنابراين حق با شماست كه من اين تابلو را كشيده ام. ولي
به من گوش بدهيد: اين فقط يك كپي است، اصل نيست. من اين را يك تابلوي اصل از پيكاسو
نمي دانم. تابلوهاي اصيل پيكاسو هميشه از ماورا مي آيند ، من فقط يك واسطه هستم.
در اين تابلو، پيكاسو فقط يك تكنسين بوده، نه يك نقاش."

بنابراين تمامي اين زيبايي، حقيقت و سكوت ونواهاي فراموش نشدني كه مي شنوي........
به من اعتماد كن، همه از تهیا بيرون مي آيند. من سخن نمي گويم. من فقط در ميان شما
يك شنونده هستم.

"مرشد عزيز، مرا ببخش، در كوششي براي شكرگزاري از جهان هستي براي تمام اين بركات تو در اينجا، من از بيان جمله اي هوشمندانه قاصرم و همچون شاعري هستم بدون شعر."

متاسف نباش ، احساس بركت كن كه نمي تواني چيزي هوشمندانه و روشنفكرانه بگويي. برعكس، قلب تو وارد مي شود و شعر مي آفريند.

تو خوب مي داني كه حرفه ات شاعري نيست، ولي شعر در انحصار حرفه اي ها نيست. بزرگترين شعر ها را حرفه‌اي ها نسروده اند، بلكه آن ها را سالكان غيرحرفه‌اي خلق
كرده اند كه نمي دانستند چه مي كنند.

لحظه اي كه فردي كارشناس و حرفه اي مي شود، ديگر نظري بر ماورا نخواهد داشت.
او فقط در ذهنش به نقاشي كردن يا شعرسرودن يا مجسمه سازي مي پردازد. اين ساخته ي انسان است. و تا زماني كه چيزي از وراي انسان، از وراي ذهن نيايد، چيزي ماورايي نباشد ، يك شعر نخواهد بود.

متاسف نباش، درعوض شادمان باش ، كه مي خواستي چيزي هوشمندانه بگويي،
ولي در عوض، همچون شاعري سخن مي گويي كه نمي داند شعر چيست. هيچ شاعري
نمي داند كه شعر چيست. استاداني كه شعر تدريس مي كنند، شعر را مي شناسند، ولي هرگز يك بيت هم شعر نسروده اند. دنيايي عجيب است: جايي كه كارشناس ها سطحي هستند و غيرحرفه اي ها عمق جهان هستي و اوج بلندي هاي هيماليا را لمس مي كنند.

"ديگر چيزي نمي دانم." اين عالي است! جهل دخترعموي cosine-sister معصوميت است. تفاوت زيادي وجود ندارد: جهل خفته است و معصوميت، بيدار. لحظه اي كه درك كني كه ديگر چيزي نمي‌داني، به آن قلب معصوم بسيار نزديك شده‌اي. فقط قدري هشياري بيشتر،
و تو بيدار خواهي شد.

"تمام اين چنان وسيع و پهناور است كه اين قلب فقط مي تواند تكرار كند: متشكرم."

درواقع، هر قلب، با هر تپش خودش همين عمل را انجام مي دهد. تو اين را درك نكرده اي، زيرا كه زبان دل را نمي داني. اين آغاز درك زبان دل است. هر تپش قلب، يك "متشكرم" است.

يكي از مرشدان ذن عادت داشت وقتي كه از خواب برخيزد با صداي بلند بگويد، "بوكوجو Bokuju، آيا هنوز اينجايي؟" ، اين نام خودش بود. و مريدانش بسيار شرمنده مي شدند: "اگر كسي اين را بشنود، فكر مي كنند كه ديوانه ايد. چرا چنين مي كنيد؟"

او گفت، " شب، وقتي به خواب مي روم، مي گويم، "بوكوجو، كسي نمي داند كه آيا فردا صبح قادر خواهي بود تا خورشيد زيبا را وپرندگان و درختان قشنگ را ببيني يا نه.
بنابراین، وقتي بيدار مي شوم، نخستين كاري كه مي خواهم بكنم اين است كه مطمئن شوم آيا بوكوجو هنوز اينجاست."

پس او عادت داشت صدا بزند، "بوكوجو، آيا هنوز اينجايي؟" ، و آنوقت خودش مي گفت، "بله قربان!" فقط آنوقت بود كه از رختخواب بيرون مي آمد.

مريدانش گفتند، "اين مطلقاً جنون آميز است." او گفت، "شايد باشد، به نظر شما. ولي نه براي من ، زيرا من بوكوجو نيستم. بوكوجو نام بدن من است و شخصيت من. پس از يك خواب عميق، مي خواهم بدانم كه آيا اين بدن هنوز اينجاست يا نه، وگرنه چه كسي از بستر برخواهد خاست؟ و وقتي «بله قربان!» را مي شنوم آنوقت مي گويم «خوب شد: يك روز بيشتر براي زندگي كردن، يك روز بيشتر براي عشق ورزيدن و يك روز بيشتر براي رقصيدن در پيش است."

حق با تو است. زيرا به سبب فقر زبان، فقر فلسفه و فقر مذهب، انسان كاري بهتر از اين
نمي تواند انجام دهد كه در طول هزاران سال گفته شده.........



كسي نمي داند كه نخستين بار چه كسي اين را گفته است:

بودام شرانوم گچچامي Buddham Sharanam Gachchhami :

نزد آن شخص بيدار مي روم،

سنگام شرانوم گچچامي Sangam Sharanam Gachchhami

نزد جمع آن شخص بيدار مي روم،

دارمام شرانوم گچچامي Dhmma Sharanam Gachchhami
نزد حقيقت غايي آن شخص بيدار مي روم.




اين تنها دعاي موجود است، زيرا چيزي جز سپاس و شكرگزاري نيست.



فصل پنجم

12 فوریه 1987، هفت بعدازظهر

خدا دست ندارد


اشو عزیز:

به نظر من شما تنها شخصی در دنیا هستید که هرگز مرا ناکام نمی کنید،
هرگز ترکم نمی کنید، هرگز به من دروغ نمی گویید و هرگز مرا آزار نمی دهید.
این عشق و سرور و شعفی که من گاهی در نزدیک بودن با شما در خودم احساس می کنم،
به نظر تنها چیز واقعی در این دنیا است. چرا همیشه قبل از اینکه آماده باشم
به درون نظر کنم می باید همیشه از دنیای بیرون ناکام شده باشم؟



آناند تاریکاAnand Tarika، ناکام نشدن و آزارندیدن در کنار من آسان است، به این دلیل ساده که تو هرگز انتظاری از من نداری. تمامی مشکل این است: لحظه ای که شروع کنی
به توقع داشتن، ناکامی و آزار امری حتمی است.

عشق تو به من بی توقع است و انتظاری از من نداری. من هرچه دارم به شما می دهم ،
نه اینکه شما تقاضایی داشته باشید، بلکه چون من خیلی از آن گرانبارم. چنان وفوری در من هست که من باید ببخشم ، مهم نیست به چه کسی؛ هرکس که آماده ی دریافت باشد،
من در دسترس هستم.

این چیزی در من نیست که تو را ناکام نمی سازد؛ چیزی در تو است که هیچ انتظاری از من نداری. روزی که از دنیا هیچ توقعی نداشته باشی، دیگر برایت ناکامی وجود نخواهد داشت.

با بودن در کنار یک مرشد فقط باید یک درس ساده را بیاموزی: چرا اینهمه شعف داری،
چرا اینهمه شادمانی. شادی و شعف تو به من بستگی ندارد، من تنها یک بهانه ام. این مال خودت است. فقط با دنیای بیرون طوری رفتار کن که با من رفتار می کنی و درشگفت خواهی شد: همان مردم، همان موقعیت هایی که بسیار آزاردهنده بودند، دیگر آنگونه وجود ندارد.
برعکس، همان ها به منبعی عظیم از تغذیه تبدیل می شوند.

تمامش بستگی به خودت دارد ، نه به من.

آن کذب در اینجاست: و اگر نزد کشیشان و موعظه گران بروی به تو خواهند گفت که تو
به سبب وجود آنان است که خوشحالی ، به سبب عیسی مسیح، به سبب گوتام بودا و به دلیل سنت بزرگی که در آن هستی شادمانی. آنان به مسموم کردن شما ادامه می دهند.
این برای نفس‌هایشان بسیار ارضاکننده است که مردمان بسیاری به‌سبب وجود ایشان خوشحال‌اند. واقعیت این است _ تو به دلیل وجود هیچکس نیست که ناشاد هستی.

دست کم این است که می توانم به تو بگویم که شعف تو به دلیل وجود من نیست. تو به این دلیل مسروری که هیچ انتظاری از من نداری. درس را بیاموز و از آن در دنیای بیرون و سایر روابط خودت استفاده کن. انتظار نداشته باش؛ توقع نداشته باش. هرآنچه که می توانی و هرچه بیشتر ببخش و هرگز به پاداش فکر نکن.

حتی بزرگترین مقدسین شما نیز در خالص ترین وضعیت معرفت نیستند: آنان امید دارند و متوقع هستند که به سبب تمام ریاضت ها و تمام به اصطلاح فضایلی که دارند، در دنیای دیگر بی حساب پاداش بگیرند.

مایلم این را به یاد داشته باشید: تمام این قدیسان در دنیای دیگر بسیار ناکام خواهند شد. آنان
در اینجا رنج می کشند که شاید در دنیای دیگر پاداش بگیرند و در دنیای دیگر هم رنج خواهند کشید زیرا ذهنی که متوقع است، ذهنی که انتظار دارد هرگز نمی تواند مسرور باشد ،
چه در این دنیا و چه در دنیایی دیگر.

می گویی، "به نظر من شما تنها شخصی در دنیا هستید که هرگز مرا ناکام نمی کنید..."
شاید من تنها کسی در دنیا باشم که تو هیچ انتظاری از او نداری. فقط آزمایش کن....
و درخواهی یافت که هستند افراد زیادی که تو را ناکام نمی کنند. تخم های ناکامی در انتظارات تو هستند. شاید در اینجا کسانی هم باشند که از من ناکام شده باشند، اگر در ناخودآگاه‌شان برخی از خواسته ها و انتظاراتی را حمل می کنند که باید ارضا شود.

من انتظارات هیچکس را برآورده نخواهم کرد. من اینجا نیستم تا انتظارات شما را برآورده کنم. شما هم اینجا نیستید تا انتظارات مرا برآورده کنید. من باید خودم باشم و شما نیز باید خودتان باشید. ما پل هایی انتظارات می سازیم و نمی دانیم که انتظارات هرگز نمی توانند
پل باشند ، همیشه دیوار هستند. هرچه بیشتر توقع داشته باشی، بیشتر ناکام خواهی بود.

هیچ انتظاری نداشته باشد و ناگهان رضایتی شگرف در درونت احساس خواهی کرد.
هسته ی درونی و اساسی دیانت همین است.

ولی حتی مردی مانند مسیح هم بر روی صلیب از خدا انتظار داشت که معجزه ای بکند،
و آن معجزه رخ نداد. طبیعتاٌ باید احساس ناکامی زیادی از خداوند داشته باشد: خدایی که او تمام زندگیش را نثارش کرده بود. و او برآسمان فریاد برآورد که، "پدر، آیا مرا ترک
کرده ای؟" این زبان انتظار است و توقع. آنوقت، حتی خداوند نیز تو را ناکام خواهد ساخت.

ولی او می بایست مردی با هوشمندی تیز بوده باشد. او می بایست فهمیده باشد که خواسته ای خطا را فریاد می زند. تو نمی توانی هیچ انتظاری از جهان هستی داشته باشی. فقط می توانی ببخشی. جهان هستی هزاران بار بیشتر عوض می دهد ولی نه بر طبق انتظارات تو.
او می بایست دیده باشد که در ناخودآگاهش تقاضایی نهفته است. او در آخرین لحظه آن تقاضا را نیز انداخت. در آخرین لحظه او باردیگر سربه آسمان برداشت و گفت، "پدر، اراده تو حاکم باشد، نه من." و باوجودیکه روی صلیب رنج می کشید، صفا و سکوتی عظیم بر او نازل شد.

به نوعی مشخص، هرکسی در رنج است. تنها تفاوت این است که در مورد مسیح او روی صلیبی مصلوب شد که ساخت دیگران بود. در مورد شما: شما خودتان صلیب هستید و خودتان مصلوب کننده و خودتان مصلوب شونده. بجز خودتان همه چیز بی ربط است. اگر بخواهید از مصیبت ها و ناکامی هایتان رها شوید، فقط انتظارداشتن را دوربیندازید. چه کسی به شما گفته که حق دارید توقع داشته باشید؟ ولی ما در هر رابطه ای انتظاراتی ظریف را حمل می کنیم و آنگاه چیزهای جزیی سبب ناکامی می شوند.

می گویی، " ...هرگز ترکم نمی کنید..." نمی‌توانم تو را ترک کنم زیرا تو را مقید نساخته بودم ، این در دست های من نیست که تو را زندانی کنم و یا تو را آزاد کنم. تو اینجا با میل خودت آمده ای و هرلحظه بخواهی می توانی اینجا را ترک کنی. ماندن در اینجا و رفتن از اینجا هردو در درون تو است. من هرگز کسی را ترک نکرده ام به این دلیل ساده که هرگز بر کسی سلطه نداشته ام.

هیچکس در تصاحب من نیست.

مردم باید همدیگر را ترک کنند زیرا احساس مالکیت بسیار سنگین می شود و آن باری غیرقابل تحمل می گردد. تقریباٌ مانند این است که بگویی : "هرگز مرا طلاق نمی دهی!"
حتی اگر هم بخواهم تو را طلاق بدهم هیچ دادگاهی تقاضای مرا قبول نخواهد کرد زیرا هرگز با تو ازدواج نکرده ام! چه کسی را طلاق می دهم؟ طلاق الزاماٌ باید پس از ازدواج بیاید و برعکس: این ازدواج است که طلاق را می آورد. چه به‌قدر کافی شجاع باشی که تمام روند را طی کنی و یا اینکه در آن برزخ بمانی، یک رنج خواهد بود.

می گویی، "هرگز به من دروغ نمی گویید" چرا باید به تو دروغ بگویم؟ من هیچ معامله ای با تو ندارم. من از تو نمی خواهم که چیزی بدهی، برعکس، از تو می خواهم که چیزی بگیری. من یک گدا نیستم. شما در تمام روابط خود گدا هستید ، هرکسی می خواهد از دیگری چیزی بگیرد.

من به وضوح می گویم: من یک امپراطور هستم. من از شما نمی خواهم که چیزی به من بدهید. من در دسترس هستم؛ اگر می خواهید چیزی از من بگیرید، من از شما سپاسگزار خواهم بود.

به یاد بسپار، حتی نیازی نیست از من تشکر کنی، زیرا این نیز یک انتظار عمیق است.

حتی اگر منتظر باشی که کسی به تو بگوید، "متشکرم"، باید که احساس ناکامی کنی. من هیچ تشکری نمی خواهم. برعکس، من از تو سپاسگزارم، زیرا در دریافت کردن بسیار سخاوتمند بودی. در مورد سخاوت در بخشیدن شنیده ای، ولی سخاوت در دریافت کردن را نشنیده ای.

تاریکا، آن عشق و سرور و شعف که از نزدیک بودن با من گاهی در درونت احساس
می کنی، "به نظر تنها چیز واقعی در این دنیا است". آری چنین است. خلوص عشق
تنها چیز واقعی در این دنیا است ، نیالوده شده و مبرا از هرگونه خواسته ای است.
وقتی که عشق خالص باشد، تو در بهشت هستی.
بهشت شما در درونتان است. فقط بگذارید عشقتان مطلقاٌ پاک باشد.

نزدیک بودن به من فقط مزه ای است از تنها چیز واقعی در دنیا. تمام آن چیز نیست ولی حتی همین مزه نیز بسیار ارضا کننده است. فقط فکر کن: لحظه ای که فقط شعله ای از عشق باشی واقعیت را در تمامیتش خواهی شناخت.



اشو عزیز:

شما جاودانگی را در تور سکوت خود به دام انداخته و از الماس های شفافیت خود
بر ما باریده اید. وقتی با ما سخن می گویید اشراق و سرور بسیار نزدیک به نظر می آید
و تا بوداشدن یک گام بیش نمانده است. ولی چرا وقتی من با دوست دخترم هستم،
همچون یک گوریل بدخلق رفتار می کنم؟



دواگیتDevageet ، همه کس دربودن با دوست دخترش مانند گوریل رفتار می کند،
وگرنه آن دوست دختربسیار احساس ناکامی خواهد کرد. هرچه بیشتر مانند گوریل رفتار کنید آنان بیشتر راضی می شوند. فقط تماشا کن: رفتارکردن تو مانند یک گوریل چنان خوشی است که هیچ دوست دختری مایل نیست آن را از کف بدهد! اگر خیلی مودبانه رفتار کنی، آن دوست دختر بسیار ناکام خواهد شد.

ولی بااین وجود، اشراق یک گام با گوریل فاصله دارد. مهم نیست کجا باشی؛ اشراق همیشه یک قدم ثابت از تو فاصله دارد. فقط کافی است از گوریل بیرون بزنی و به اشراق رسیده ای.

گاهی بیرون زدن از گوریل آسان تر است ، زیرا چه کسی می خواهد گوریل باشد؟
مشکل تر این است که رییس جمهور رونالد ریگان، یا نخست وزیر یک کشور و یا پولدارترین مرد دنیا باشی. دشوارتر این است که از این نقش ها بیرون بزنی _
این ها تماماٌ نقش هایی هستند که بر صحنه ی نمایش زندگی بازی می شوند.

اشراق آسان تر خواهد بود وقتی که نقشی را که داری دوست نداشته باشی، وقتی از ته دل از آن متنفر باشی ، بخاطر آن دوست دختر مجبوری که آن را بازی کنی. آن دوست دختر نیز سعی دارد نقش خودش را بازی کند ، ولی دو گوریل در یک تختخواب بسیار مشکل خواهد بود! بنابراین مرد ترتیبی داده که دختر باید همچون یک خانم رفتار کند، با چشمان بسته و چون یک جسد خوابیده باشد، تا او بتواند مانند یک گوریل روی تخت بالا و پایین بپرد.

ولی تو آن نقش را دوست نداری. خوب است اگر بتوانی دوربینی نصب کنی تا بتواند از رفتار گوریل مانند تو فیلم بگیرد. و بعداٌ با دیدن آن فیلم بسیار شرمگین خواهی شد.
"چه می کنی؟ چه احمقی هستی تو؟" این خوب است که مردم چراغ ها را خاموش می کنند.
و در گذشته هر جامعه ای با عشقبازی مردم در ملا عام مخالف بوده است: در کنار ساحل و یا در پارک ها. تمام جوامع در گذشته با اینکار مخالف بوده اند؛ به این دلیل ساده که دیدن عمل هرمردی که در کنار ساحل مانند گوریل رفتار کند، به یاد هر مردی می اندازد که، "این همان کاری است که من انجام می دهم. فقط، من آن را در تاریکی شب انجام می دهم."

ولی، دواگیت، فاصله‌ی یک قدمی گوریل با اشراق فقط همین یک گام هشیاری از کاری است که می کنی، و آنوقت درست مانند مار که پوست می اندازد، از آن گوریل بیرون خواهی زد. از رختخواب بیرون بزن و یک بودا بشو. امشب آن را آزمایش کن! درست در وسط
گوریل بودن، ناگهان از رختخواب بیرون بپر، دروضعیت لوتوس بنشین و یک بودا بشو!
و من به تو قول می دهم که دوست دخترت حتی بیشتر مسرور و شادمان خواهد شد: "بالاخره چیزی را دریافتی." و حقیقتی شگفت انگیز را درخواهی یافت که آن فاصله بسیار نزدیک است. می توانی در خواب خودت یک گوریل باشی؛ می توانی در رویا یک رییس جمهور باشی؛ می توانی در رویا پولدارترین مرد باشی ، ولی این ها تماماٌ رویا هستند.

درواقع، وقتی در رویایت یک گوریل می شوی، یک کابوس می شود. تمام روابط عاشقانه
به کابوس بدل می شوند. و بیدارشدن از کابوس نیز به نظر خیلی دشوار است. ولی مردم فقط وقتی سعی می کنند از خواب بیدار شوند که رویاهایشان شروع می کند به کابوس شدن.
اگر رویا شیرین و زیبا باشد ، چه کسی مایل است بیدار شود؟

خوب است که تو یک نکته را دریافته ای ، که مانند گوریل رفتار می کنی. این ادراکی بزرگ است. حالا، امشب نخستین گام را برای رسیدن به اشراق بردار و صبح فردا همه خواهند دید که دواگیت ، که قبلاٌ گوریل بوده ، به اشراق رسیده است.

معجزات هنوز هم رخ می دهند.



اشو عزیز:

به نظر می رسد که مشکلات در هوا بخار می شوند. سعی می کنند که وارد شوند،
ولی نمی توانند ریشه بگیرند؛ و اگر مشکلی برای چند لحظه جا خوش کند، به زودی به نظر مسخره می آید و محو می گردد. آیا این نوری که شما با ما قسمت می کنید می تواند
حتی شب تاریک روح را نیز بزداید؟ شب تاریک روح چیست؟ آیا واقعاٌ حقیقت دارد؟



پریم شونیوPrem Shunyo، مشکلات هرگز حل نمی شوند. آنها به شکل های دیگر باقی
می مانند؛ تو به حل کردن آن ها ادامه می دهی و آن ها به شکل های دیگر ظاهر می شوند. این روش فلسفه است که در آن هر پرسشی که از ابتدای تفکر انسان مطرح شده، هنوز هم مطرح است. میلیون ها راه حل ارائه شده ولی مشکل به همان تازگی و به همان اقتضای همیشگی خودش باقی است.

تمامی فیلسوفان دنیا قادر نبوده اند که خللی به مشکل وارد کنند ، زیرا آنان در جهتی اشتباه حرکت کرده اند. مشکلات را نباید حلsolved کرد، مشکلات باید محلولdissolved شوند و این طریقی کاملاٌ متفاوت است ، طریق عارف است. عارفان مشکل را حل نمی کنند،
آنان فقط وسیله ای ابداع می کنند که با آن مشکلات در هوا بخار می شوند.

روزی یک فیلسوف بزرگ نزد بودا آمد. او در سراسر کشور بخاطر تفاسیر خود از وداها و اپانیشادها و گیتا مشهور بود. او هزاران پیرو داشت و فقط دانشمندترین آنان را با خودش همراه آورده بود؛ با این وجود تعداشان هنوز هم زیاد بود ، پانصد دانشمند او را همراهی
می کردند. آنان می رفتند تا با بودا مناظره کنند و آن مرد با فیلسوفان و دانشمندان و استادهای بسیاری مناظره کرده و آنان را شکست داده بود. در هندوستان این سنتی جاافتاده بود که دانشمندان از شهری به شهر دیگر حرکت کرده و با دیگران مناظره می کردند و اگر کسی با چالش آنان روبه رو نمی شد، شکست خورده تلقی می شد و می بایست پیرو آن شخص شود و یا اگر آن دانشمند می باخت می بایست با تمام پیروانش مرید آن شخص دیگر شود. این کشور برای پنج هزار سال در یک جو فلسفی بسیار عجیب به سر برده است.

این مرد نزد گوتام بودا آمد و گفت، "آمده ام تا با تو چالش کنم. می خواهم بدانم که تعریف تو از حقیقت چیست و از کجا بحث خود را آغاز کنیم. من پانصد نفر از دانشمندترین مریدان خودم را آورده ام. اگر تو برنده شدی ما همگی مرید تو خواهیم شد، ولی اگر شکست بخوری، آنوقت شرط این است که تو و تمام مردیدانت باید مرید من شوید."

گوتام بودا گفت، "مشکلی در این نیست. قبل از اینکه بحث خود را شروع کنیم می خواهم از تو سوالی بکنم. این بخشی از مباحثه‌ی ما نیست؛ فقط برای آشنا شدن با همدیگر است.
آیا تو این سوال را از سایر دانشمندان و مردمان به اصطلاح خردمند هم پرسیده ای؟"

مرد گفت، "بله، من این را از هزاران نفر پرسیده‌ام. بسیاری از آنان مرید من هستند زیرا
من آنان را شکست داده ام."

گوتام بودا گفت، "چه به دست آورده ای؟ آیا با بحث کردن در مورد حقیقت به شناخت آن رسیده ای؟ آیا با شکست دادن این مردم به حقیقت رسیده ای؟ یک چیز قطعی است: که تو منطقاٌ باهوش تری و از این مردم تیزتر هستی. ولی این به آن معنا نیست که تو می دانی حقیقت چیست ، و حتی اگر مرا هم شکست بدهی، حقیقت را نخواهی شناخت. آیا می خواهی حقیقت را بشناسی و یا می خواهی فقط زندگیت را با شکست دادن مردم هدر بدهی؟"

آن مرد هرگز با چنین سوالی روبه رو نشده بود. گفت، "من واقعاٌ می خواهم حقیقت را بشناسم."

بودا گفت، "پس مباحثه فایده‌ای نخواهد داشت؛ زیرا حقیقتی را که من می شناسم نمی‌توان
به واژه ها آورد ، و تو حقیقت را نمی‌شناسی. وگرنه چه نیازی بود که هزاران مایل سفر کنی و نزد من بیایی؟"

"پیشنهاد می کنم که فقط کنار من بنشینی. باید برای دو سال ساکت بمانی _ نه پرسشی و
نه بحثی. و باید چنان آسوده شوی که آهسته آهسته افکارت ناپدید شوند. وقتی دوسال سپری شد من به تو یادآوری خواهم کرد که حالا می توانی وارد مباحثه شوی و سوالت را بپرسی."

در همین موقع، ماهاکاشیاپا Mahakashyapa که زیر درختی نشسته بود شروع کرد به بلند خندیدن. آن مرد پرسید، "آیا این مرد دیوانه است؟"

بودا گفت، "قبلاٌ دیوانه بوده، ولی حالا دیگر نیست."

مرد گفت، "پس چرا ناگهان.... بدون هیچ دلیلی...؟ او تنها نشسته است و بلند بلند می خندد... چه اتفاقی افتاده است؟"

بودا گفت، "می‌توانی خودت بپرسی."

و آن مرد از ماهاکاشیاپا پرسید واو پاسخ داد، "اگر واقعاٌ می خواهی سوالی بپرسی، همین حالا بپرس. این مرد یک فریبکار بزرگ است. این روشی است که او مرا با آن فریب داد. پس از دو سال، وقتی که تمام افکار ناپدید شدند و سکوت درون شکوفا شد، تو هیچ چیز نخواهی پرسید ، و البته که او پاسخی نخواهد داد. او پاسخ مرا نداد. ولی نمی توانم او را سرزنش کنم ، زیرا من نمی توانم سوالی بپرسم. من پاسخ را می دانم ، ولی او به من پاسخی نداد. او کلک می زند!

"برای این است که می خندم: یک بار دیگر احمقی به دام خواهد افتاد. من رنجش را
کشیده ام.... دو سال سکوت.... همه چیز ازبین رفته است. چه کسی نگران پرسش است؟
چنان سرخوشی، چنان سرور و شعفی برمی‌خیزد که دیگر کسی نگران برنده شدن در مباحثه نیست. فرد بزرگترین گنج را و بزرگترین ملکوت را در درونش یافته است. ولی میل خودت است. او اکنون پاسخی نمی دهد و پس از دو سال تو خودت پرسشی نخواهی داشت."

بودا گفت، "تصمیم با تو است. اگر واقعاٌ درپی شناخت حقیقت هستی، آنوقت ساکت نزد من بمان. هزاران نفر خواهند آمد و خواهند رفت... تمام تلاش تو برای دو سال این است که ساکت و ساکت تر باشی."

و آن مرد ساکت شد. او حتی از یاد برد که روزها را بشمارد. حتی متوجه نشد که آن دوسال چه وقت به پایان رسید. خود گوتام بودا به او یادآوری کرد: "می دانم که تو تقویم را ازیاد
برده ای. آن دوسال سپری شده است. دوسال پیش، در چنین روزی بود که تو وارد شدی.
آیا سوالی داری؟"

آن مرد اشک شوق به چشمانش نشست و گفت، "تو پاسخ همه چیز را دادی، باوجودی‌که من سوالی نکرده ام. این بازی عجیبی است که تو بازی کردی ، تو با من بحث نکردی و با این وجود من بازنده شدم. تو حتی یک کلام نیز برزبان نیاوردی و تو برنده شدی.
ولی اسرارآمیزترین چیز این است که پیروزی تو همان پیروزی من است _ زیرا در این دو سال سکوت، نه تنها افکار ناپدید شده اند، بلکه خود مفهوم خویشتن و نفس نیز ازمیان برخاسته است."

این است روش عارف: جایی که مشکلات محو می شوند و در هوا بخار می شوند.
هرگز پاسخی به آنها داده نمی شود.

شونیو، حق با تو است وقتی‌که می‌گویی، " به نظر می رسد که مشکلات در هوا بخار
می شوند. سعی می کنند که وارد شوند، ولی نمی توانند ریشه بگیرند" آن ها فقط مشتریان قدیمی هستند که به‌سبب عادت کهنه بازمی گردند. ولی چون دیگر به آن‌ها علاقه‌ای نداری ، دیگر به آن‌ها خوراک نمی دهی ، نمی توانند در تو ریشه کنند. آن‌ها از یک سمت وارد می‌شوند و از سمت دیگر خارج می ‌شوند.

" و اگر مشکلی برای چند لحظه جا خوش کند، به زودی به نظر مسخره می آید و محو
می گردد." بجز سکوت همه چیز به‌نظر مسخره می‌رسد.... زیرا تنها در سکوت است که تو بخشی از این واقعیت عظیم می‌شوی.

هر فکری، هرچقدرهم که زیبا باشد، تو را از واقعیت جدا می کند، تو را از تمامیت هستی دور می کند. و مصیبت انسان در همین است... درست مانند درختی است که از ریشه درآمده باشد و به زودی خواهد مرد؛ انسان نمی‌تواند بدون ریشه زنده بماند.

شاید گاهی هشیار نباشی و فکری برای لحظه ای در تو جاخوش کند؛ ولی لحظه‌ای که هشیاری‌ات بازگردد، آن فکر به‌نظر بسیار مسخره می‌رسد. نیازی نیست که تو آن را دور بیندازی ، خود همین ادارک که آن فکر مسخره است کافی است تا آن را بکشد.

". آیا این نوری که شما با ما قسمت می کنید می تواند حتی شب تاریک روح را نیز بزداید؟"

چه فکر می کنی شونیو؟ نور من نمی تواند تاریکی اطراف بیرون تو را بزداید ، وگرنه
نمی توانستی از رفتن برق در اینجا لذت ببری! این خیلی قشنگ است که گاه گاهی برق
می رود و شما همگی در سکوت انتظار می کشید.... یک آرامشی که ورای ادراک است شما را دربر می گیرد.

به یقین نور من نمی تواند تاریکی بیرون را ازبین ببرد. برای زدودن تاریکی بیرون، شما نیاز به یک نور بیرونی دارید. نور من به درون تعلق دارد، فقط می تواند تاریکی درون را بزداید.

بنابراین، حتی وقتی‌که برق نیست و در سکوت و در تاریکی نشسته ای، توسط اشعه های بسیار ظریف تر نور به من متصل هستی؛ اشعه هایی که قابل دیدن با چشم نیستند، ولی قلب ما آن‌ها را احساس می کند و با آن ها می رقصد. ناگهان مردمان بسیار زیادی یکی و یگانه
می شوند.... یا بهتر بگویم: مردمان بسیاری ناگهان ازبین می روند. فقط سکوت وجود دارد. فکر می کنم که رفتن برق هم باید توسط جهان هستی ترتیب داده شده باشد تا به شما لمحاتی از نور درون را ببخشد.

می‌پرسی، " شب تاریک روح چیست؟ آیا واقعاٌ حقیقت دارد؟"

نخست: شب تاریک روح موقعیت وجود تو است که از تمامیت هستی بریده شده ، زیرا که منبع نور و زندگی و خنده.... تماماٌ از آن منبعی می آید که ورای تو قرار دارد. تو منبع زندگی خودت نیستی.

و لحظاتی هستند که تو کاملاٌ بریده شده ای. به سبب حسادت‌هایت، توسط ابری مسموم احاطه شده‌ای و از آن کل بریده گشته ای ، به دلیل خشمت و به سبب خشونت و غضب. و چیزهای زیادی هستند که تو را از آن منبع قطع می‌کنند.

هرآنچه که تو را از آن منبع قطع کند سبب ایجاد شب تاریک روح می‌شود. بنابراین می‌توان گفت که جدابودن از کل یعنی بودن در شب تاریک روح. و یگانه شدن با آن کل، یعنی بودن در نور. و این یک پدیده‌ی وجودین است ، واقعی است.

در دنیا تعداد کلمات بااهمیت اندک است: در میان آن تعداد اندک سه جمله‌ی کوچک از اپانیشاد‌ها وجود دارند. آن جملات می ‌توانند پلی باشند به سوی الوهیت. هیچکس نمی‌داند که چه‌کسی برای نخستین‌بار آن جملات را ادا کرده است. شاید هزاران عارف بارها و بارها آن را تکرار کرده باشند ، نه‌اینکه فقط تکرار کرده باشند، بلکه از خودشان گفته باشند ،
و آهسته آهسته آن جملات فشرده گشته اند.

آن سه جمله این ها هستند: مرا از کذب به واقعیت هدایت کن؛ مرا از تاریکی به نور هدایت کن؛ مرا از مرگ به جاودانگی هدایت کن.... به‌نظر می‌رسد که دعا باشند، ولی دعا نیستند، زیرا در (کتابهای) اپانیشاد خدا وجود ندارد. این ها نیایش به خودجهان هستی اند.

مرا از کذب به واقعیت هدایت؛
مرا از تاریکی به نور هدایت کن؛
مرا از مرگ به جاودانگی هدایت کن.

تمامی پیام مشرق زمین در همین سه جمله فشرده گشته است، پیامی که هرگز منسوخ نمی‌شود ، پیامی که همیشه بااهمیت باقی می‌ماند، در هر عصر و دوره ای. من نمی توانم هیچ
دوره ای را در آینده متصور شوم که این سه جمله در آن عصر بتوانند منسوخ باشند.
وقتی تمام متون مقدس شما از رده خارج شده باشند، این سه جمله اهمیت خودشان را حفظ خواهند کرد.

در زبان سانسکریت این جملات بسیار زیبا هستند، زیرا سانسکریت زبانی بسیار شاعرانه است: آساتو سات گامایاasato ma sat gamaya : از کذب به واقعیت؛ مریتیورما آمریتام گامایاmrityorma amratam gamaya: از مرگ به بی مرگی... فقط در سه کلام جمله کامل است.

درواقع، تمام این سه جمله سه جنبه از یک واقعیت هستند. و مسئله ی هیچ باوری در کار نیست، مسئله‌ی بخشی از یک دین سازمان یافته شدن درکار نیست: هرچه که گفته شده فقط اشتیاق هر روح انسانی است. آیا هیچ روح انسانی را سراغ دارید که مشتاق نور نباشد و یا شوق زندگی جاودان را نداشته باشد و یا خواهان حقیقت غایی نباشد؟

نزدیک یک مرشد بودن این امکان را می‌دهد که شاید سلامت و تمامیت او به شما سرایت کند. مردم فکر می کنند که فقط بیماری می‌تواند مسری باشد؛ این نیمی از حقیقت است.
چرا تمامیت، سلامت، عافیت و شعف و سرور نتواند مسری باشد؟ تو فقط باید باز باشی،
در دسترس باشی و بدون ترس. آنگاه حقیقت می تواند وارد تو شود و می‌توانی حقیقت وجود خویش را بیدار کنی که اینک سخت خفته است. آنوقت نور می تواند واردت شود و شعله‌ات را برافروزد. آنگاه چیزی از جاودانگی می تواند تو را لمس کند و ترس از مرگ را در تو نابود سازد و می‌تواند چشمانت را باز کند تا ببینی که وجودت بخشی از جاودانگی است.

چند روز پیش داستان آن مرد صوفی را برایتان می‌گفتم: مرد درحال غرق شدن بود و
دست های دوستش را رد کرد و دست های خدا را هم رد کرد ، ولی دست های مرشد را پذیرفت تا او را نجات دهد. این داستان جنبه های مختلف دارد. دستان مرشد دست های بزرگترین دوستی است که می توانید داشته باشید؛ و دست های مرشد دست خدا است؛ زیرا خدا از خودش دستی ندارد ، از دست های کسانی استفاده می کند که او را دریافته اند.

خدا دست ندارد؛ دوست معمولی خداگونگی ندارد؛ مرشد هردو را دارد. مرشد عشق دارد که ورای تمام دوستی هاست، و دست هایش دیگر مال خودش نیستند، به خداوند تعلق دارند.
این زیباست که دست های مرشد مورد پذیرش واقع شود. انسان فکر می کند که خوب بود اگر دست های خداوند مورد پذیرش واقع می شد. ولی خداوند دستی ندارد؛ خداوند فقط یک تجربه است.

در نزدیک بودن با یک مرشد، شما به بزرگترین معشوق خود، بزرگترین دوست خود نزدیک هستید و همچنین به آن حقیقت غایی نزدیک هستید که در طول قرن ها آن را به‌عنوان خداوند شناخته اند. من آن را "خداگونگی"godliness می خوانم، زیرا واژه خدا مفهومی خطا را
می رساند، گویی که یک شخص است. او فقط یک حضور است.

مرشد شاید مهم‌ترین پیوند بین این دنیا و آن دنیا باشد، بین شناخته‌ها و ناشناختنی‌ها، بین دیدنی و نادیدنی. و نزدیک بودن به مرشد چیزی نیست جز سوختن و خاکسترشدن در آتش او.

لحظه‌ای می‌رسد... تو ازبین می‌روی، با تمام مشکلاتت و تمام شب های تیره ات و فقط آنچه که طلای بیست و چهار قیراط است باقی می ماند.









اشو عزیز:

من کجا هستم؟



خدای من! ام ساراسواتیOm Saraswati ، تو وجود نداری. تو هیچ جا نیستی. هرگز نبوده ای _ و هرگز نخواهی بود. ام ساراسواتی فقط نامی است که به یک واقعیت بی نام داده اند؛ برای اهداف کاربردی. درغیراینصورت، تو فقط یک حضور هستی. هرکودکی همچون یک حضور زاده می‌شود؛ بدون نام، بدون نشانی. و سالک شدن یک زاده شدن دوباره است؛ بسیار
عمیق تر و بسیار بزرگتر از تولد اول است. در زایش نخستین تو دست کم یک بدن هستی. شاید نامی نداشته باشی، شاید نشانی نداشته باشی، ولی یک منزلگاه داری ، در بدن.

لحظه ای که یک سانیاس شوی، مفهوم بدن بودن را نیز انداخته ای. اینک تو فقط یک معرفت خالص هستی ، یا همه جا هستی و یا هیچ کجا. هردو به یک معنی است. می‌توانی انتخاب کنی: می‌توانی انتخاب کنی که همه جا باشی یا می‌توانی انتخاب کنی که هیچ‌کجا نباشی. درهردوصورت، دیگر محدود نخواهی بود؛ دیگر مرزی نخواهی داشت؛ کسی نمی تواند تو را دستگیر کند.

این پرسشی مخصوص است... زیرا مردم هزاران بار پرسیده اند : من کیستم؟
ام ساراسواتی یک نابغه‌ی کمیاب است : می‌پرسد: "من کجا هستم؟"

هیچ کجاNowhere . یا، اگر نمی‌توانی واژه ای چنان طولانی را بخوانی ، هیچ‌کجا" ،
آن را به دو بخش کن: "اینک" و "اینجا"now- here. به‌نظر من هردو قابل قبول هستند.
ولی به یاد داشته باش که وجود درونی تو بدون حد است ، حتی آسمان نیست مرز آن نیست. بنابراین هرچیزی می‌تواند در تو باشد ، ستارگان دوردست می‌توانند در تو باشند. ولی تو در هیچ قفسی نیستی، هرچقدر هم که آن قفس بزرگ و زیبا و باارزش باشد.

درک این حقیقت ، که من همه‌جا هستم یا هیچ‌کجا نیستم یا "این" و "اینجا" ، را من اشراق می‌خوانم. و من به تو سه انتخاب می‌دهم. پیش از این، هیچ عارفی سه انتخاب ارائه نداده بوده. انتخاب خودم : "اینک"، "اینجا" است. ولی من به هیچ عقیده ی خاصی معتاد نیستم.
"هیچ کجا" کافی است. ولی اگر جمله ای منفی مانند "هیچ‌کجا" تو را می ترساند، آنوقت "همه‌جا" کفایت می‌کند.

بنابراین، گشتن به دنبال اینکه کجا هستی را دور بینداز و شروع کن به گشتن به دنبال اینکه کی هستی. مکان اهمیت ندارد، "چه کسی" مهم است.
و اگر بدانی که کیستی، خواهی دانست که کجایی.

به نظر متواضعانه ی من، تو آن را در "اینک اینجا" خواهی یافت.







اشو عزیز:

من در تمام زندگی فکر می کرده ام که همیشه عاشق بوده‌ام.
حالا، با بودن اینجا برای نخستین بار با شما، از خودم پرسیده ام: آیا هرگز واقعاٌ
عاشق بوده ام؟ آیا حتی قادر هستم که عشق بورزم؟ آیا قادر به دوست داشتن شماهستم؟
یا اینکه زندگی مرا به نقطه ای کشانده که خوشبختی با عشق دیگر اتفاق نمی‌افتد؟



آناند توشاAnand Tosha ، استدلال غلط و اساسی که تو در درونت حمل می‌کنی این است که همیشه عاشق بوده ای. این یکی از اساسی‌ترین نکات در مورد تمام انسان‌ها است: عشق آنان همیشه برای کسی بوده است، عشقی با مخاطب addressed، و لحظه‌ای که عشقت را متوجه کسی کنی، آن را نابود می‌کنی. مانند این است که بگویی، "من فقط بخاطر تو تنفس می‌کنم.
و وقتی اینجا نباشی آنوقت چگونه تنفس کنم؟"

عشق باید مانند تنفس باشد. باید فقط کیفیتی در تو باشد _ هرجا که باشی و با هرکس که باشی، یا حتی وقتی که تنها هستی؛ عشق باید در تو سرریز باشد. مسئله‌ی عاشق کسی بودن در میان نیست ، مسئله ی عشق بودنbeing love است.

مردم در تجارب عشقی خود ناکام هستند، نه به این خاطر که عشق چیزی خطا است...
آنان عشق را چنان باریک و محدود می سازند که اقیانوس عشق دیگر نمی‌تواند باقی بماند. نمی‌توانی اقیانوس را در بربگیری ، نهری کوچک نیست؛ عشق تمامی وجود تو است ، عشق خداگونگی تو است. فرد باید اینگونه بیندیشید که آیا عشق ورزی می کند یا نه.
مسئله ی موضوع عشق درکار نیست. با زنت، عاشق زنت هستی؛ با فرزندانت،
عاشق فرزندانت هستی؛ با خدمتکاران خودت، عاشق خدمتکارانت هستی؛ با درخت ها،
عاشق درختان هستی؛ با اقیانوس, عاشق اقیانوس هستی.

تو عشق هستی.

عشق به موضوع عشق متکی نیست، بلکه تشعشعی از وجود خودت است ، تشعشع روح تو. و هرچه تشعشع گسترده‌تر باشد، روحت بزرگتر است. هرچه بال های عشقت گسترده تر باشند، آسمان برای وجودت وسیع تر خواهد بود.

آناندتوشا، تو تحت یک سفسطه ی عمومی انسان ها زندگی کرده ای.
اینک می‌پرسی، "آیا من قادرم شما را دوست بدارم؟" ، بازهم همان سفسطه.

فقط بپرس: آیا قادر هستم عشق بشوم؟

وقتی در حضور من هستی نیازی نیست که فکر کنی که عاشق من باشی؛ وگرنه از آن کذب معمولی بیرون نیامده ای. در اینجا، باید فقط عشق ورزیدن را بیاموزی.... البته، عشق تو
به من هم خواهد رسید؛ به دیگران نیز خواهد رسید. آن عشق یک ارتعاشی در اطراف تو خواهد بود که در تمام جهات منتشر می شود. و اگر مردمان بسیاری فقط عشق خود را و
ترانه هایشان را و شعف خود را به اطراف پراکنده کنند، تمام این مکان یک معبد می گردد. راه دیگری برای ساختن معبد وجود ندارد. آنگاه تمامی این ناحیه با نوعی تازه از انرژی
پر می‌شود و هیچکس زیان نمی کند ، زیرا عشق مردمان بسیاری بر تو بارش می گیرد:
بر هر فرد عشق مردمان بسیاری بارش دارد.

آن کذب را دور بینداز. و به سبب آن سفسطه پرسش دیگری شکل می‌گیرد، "یا اینکه زندگی مرا به نقطه ای کشانده که خوشبختی با عشق دیگر اتفاق نمی‌افتد؟" زندگی چیزی نیست جز فرصتی برای شکوفایی عشق. اگر زنده باشی، آن فرصت وجود دارد ، حتی تا آخرین نفس. شاید تمامی زندگی را ازکف داده باشی: فقط آخرین نفس، آخرین لحظه در روی این زمین، اگر بتوانی عشق باشی، هیچ چیزی را از دست نداده ای ، زیرا تنها یک لحظه از عشق برابر است تا تمام جاودانگی عشق.



فصل ششم

سیزدهم فوریه 1987، هشت صبح

ذهن دنده عقب ندارد



اشو عزیز:

دیشب با صدای پشه ای در گوشم از خواب بیدار شدم. به آن نگاه کردم
و صورت شما را داشت. گفتم، "خدای من!" و شما پاسخ دادید، "درست است!"

گفتم، "باید در خواب باشم." گفتید، "این چیزی است که من همیشه به تو می گویم."

گفتم، "اشو، این خیلی زیاده است."

گفتید، "درسته. بامن، فقط وقتی سفر را آغاز می کنی که خیلی زیاده روی کرده باشی."

و سپس شما از داخل پشه بند به بیرون پرواز کردید و به من و دفاع سست من خندیدید.

در طرف دیگر پشه بند ایستادید و به من خندیدید و گفتید،
" تا بیدار نشوی تو را خواهم گزید."

و سپس رفته بودید. اشو آیا این اتفاق واقعاٌ رخ داد؟



دواگیت، واقعاٌ اتفاق افتاد. به رویایت بی اعتماد نباش. اوضاع چنین است: تمام دفاع های شما چیزی جز پشه بند نیستند ، و فقط می توانید پشه هایی را بیرون آن نگه دارید که مرشد نباشند.

یک مرشد از میان تمام راه های دفاعی شما راهی را به دورنی ترین هسته وجودتان پیدا
می کند. و تمامی کار مرشد بیدارکردن شماست. ولی ناخودآگاهی انسان چنان است که حتی می تواند رویا ببیند که بیدار است و به خوابیدن ادامه دهد.

ذهن تو چنان در تردید و شک و عدم اعتماد ریشه گرفته که حتی اگر هم واقعاٌ سراغت بیایم، نخستین فکری که به سرت می زند این است که "آیا حقیقت دارد؟" تردید درست مانند
برگ های روی شاخسار در ذهن شما می رویند. باید یک نقطه ی پایانی روی ذهن شکاک خودت قرار دهی و قلب اعتمادکننده، بی درنگ مسئولیت را برعهده خواهد گرفت.

کیفیات چنین هستند: ذهن تردید است، قلب توکل است. ذهن تخیلات، افکار و توهمات است. قلب فقط عشق است. و تو می توانی تمامی دنیا را توسط ذهن ببینی، جز خودت را ، زیرا تو خودت در پشت ذهن قرار داری، و ذهن دنده عقب ندارد. فقط نمی‌توانی به عقب برگردی. بنابراین، ذهن باید تماماٌ انداخته شود؛ فقط آنوقت است که قلبت، برای نخستین بار، در تمامیت خودش شروع می کند به عمل کردن.

به یاد پادشاهی بزرگ افتادم به نام پراسنجیتاPrasenjita که به دیدار گوتام بودا رفته بود.
در راه آمدن، در باغچه اش گل نیلوفر آبی بسیار زیبایی را دید. فکر کرد، "خوب است که این را تقدیم پاهای بودا کنم."

ولی زنش گفت، "بهتر است از خزانه ات هدیه ای ببری. تو بهترین الماس های کشور را داری. یگ گل فقط موقت است. و عشق به بودا و حرمت او مانند الماس همیشگی است."

بنابراین پادشاه گفت، "من هردو را می برم."

و یکی از بااهمیت ترین رخداد ها اتفاق افتاد. وقتی که پراسانجیتا می خواست آن گل را به بودا هدیه کند، بودا گفت، بیندازش."

ده هزار سالک در سکوت آنجا نشسته بودند زیرا که ملاقاتی بزرگ بود ، دیدار یک پادشاه با مرشدشان. و آنان نتوانستند بفمند که چرا بودا گفت، "بیندازش!"

پراسانجیتا فکر کرد، "شاید حق با همسرم بوده. هرچه باشد، گل چیزی لحظه‌ای و ناپایدار است." پس آن گل را انداخت و با دست دیگر بهترین الماسی را که در خزانه داشت و باخودآورده بود هدیه کرد و فکر کرد که هدیه اش اینک باید پذیرفته شود.

بودا لبخندی زد و گفت، "بیندازش!"

این خیلی زیاد بود، ولی چون بودا گفته بود و هزاران سالک مشغول تماشای این صحنه بودند، باوجودی که آن الماس برایش بسیار ارزشمند بود، آن را برزمین انداخت. آنوقت با دستانی خالی ایستاده بود و بودا برای سومین بار گفت، "آیا به من گوش می دهی یا نه؟ بیندازش!"

پادشاه نگاهی به دست‌هایش کرد: چیزی برای انداختن نداشت. گل را انداخته بود و آن الماس را انداخته بود. یکی از مریدان بسیار نزدیک بودا، ماهاکاشیاپا، گفت، "پراسانجیتا، تو نفهمیدی که او چه می‌گوید. او علاقه ای به گل ندارد، او توجهی به الماس ندارد. او به تو علاقه دارد. خودت را بینداز."

تازمانی‌که خودت را نیندازی، هیچ چیز انداخته نشده است. و لحظه‌ای که خودت را، نفس را، مفهوم "من" را بیندازی، تمامی درهای جهان هستی به رویت باز می‌شوند.

دواگیت، ذهن را بینداز و شروع کن به عمل کردن از قلب. و هرگاه مسئله‌ی انتخاب پیش آید، باید دل را برگزید. ذهن بسیار عاقل است، قلب چیزی از عقل نمی شناسد. ولی من می‌گویم که دل را انتخاب کن زیرا که دل فقط بین ذهن و وجود تو قرار دارد. بدون گذرکردن از میان دل نمی توانی به مرکز وجود دست بیابی.

بنابراین رویای تو پیامی برایت دارد که نمی توانی خودت را با هیچ چیزی محافظت کنی.
بهتر است که تمام سنگر های دفاعی خودت را ترک کنی؛ تمامی دفاع ها و حفاظت ها به ذهن تعلق دارند. قلب باز است، محافظی ندارد. و برای همین است که این فرصت بزرگ را دارد که دری باشد به سمت خود روح تو.



اشو عزیز:

امروز صبح نیز، مانند بیشتر اوقات، پرسش ها چنان خود پرسش های من بودند که من
پاسخ های زیبای شما را در مورد خودم به‌کار گرفتم. چرا من خودم آن ها را نمی‌پرسم؟



دواگیتاDeva Gita، نخست من به همگان پاسخ می دهم، باوجودی‌که این پرسش از تو است، و سپس به تو پاسخ خواهم داد.

مایلم پاسخ همگان را بدهم…. بسیارند افرادی که در یک موقعیت قرار دارند.
آنان پرسش‌هایی دارند، ولی سوال نمی‌کنند. دلیل اشتباه آن این است که آنان از افشا ساختن خود می‌ترسند.

پرسش‌های شما فقط یک پرسش نیست، بلکه پذیرش جهل است؛ بازکردن زخم هایتان است که با زرنگی آن ها را پوشانده اید، نه تنها از چشمان دیگران، بلکه از خودتان نیز. آن زخم ها را تقریباٌ از یاد برده اید. آن ها همچون رویا محو شده اند ولی هنوز هم وجود دارند ،
چه پوشیده شده و چه نه. درواقع، اگر پوشیده شده باشند خطرناک تر هستند، زیرا به آن‌ها اجازه نمی‌دهی تا شفا پیدا کنند. آن زخم ها به جریان هوا نیاز دارند به خورشید نیاز دارند،
آن ها نیاز دارند تا به جهان هستی باز باشند. بدون هیچ روزنه ای به بیرون، آن زخم‌ها شفا نخواهند یافت. ولی هیچکس نمی‌خواهد یک حقیقت ساده را بپذیرد که من جاهل هستم؛ من نمی‌دانم.

پرسش تو جهلت را به سطح می‌‌آورد. اگر دلیلش این باشد که سوال هایت را مطرح نمی‌کنی، ‌این دلیلی اشتباه است. ولی یک دلیل درست دیگر نیز ممکن است وجود داشته باشد.

تاجایی که به گیتا مربوط می شود، او سال های زیادی با من است و شاید این نخستین باری است که او سوالی مطرح کرده است. دلیل نپرسیدن او این است که چه او بپرسد و چه نپرسد، من همیشه پاسخ او را می دهم، درحالیکه به دیگری پاسخ می‌دهم. و آهسته آهسته یک اعتماد عمیق در او برخاسته که نیازی به پرسیدن نیست. اگر نیازی به پاسخی باشد، داده خواهد شد. به چه کسی پاسخ داده شود مهم نیست. اگر مربوط به سوال تو باشد، پاسخ را دریافت
کرده ای.

بنابراین، خواهش پرسیدن ازبین رفته است. تو قادر بوده‌ای که عامل بسیار مهمی را درک کنی: که قبل از اینکه سوال کنی، مرشد سوال را می‌داند. چه آن را مطرح کنی و چه نکنی، تفاوت زیادی نخواهد داشت. او به نوعی به آن پاسخ خواهد داد.

دوم اینکه، با شنیدن تمام سوالاتی که توسط دیگران مطرح شده، تو همچنین آگاه شده ای که آن چیز واقعی، پاسخ نیست؛ نکته‌ی واقعی محلول شدن پرسش هاست. برای پاسخ، تو نیاز داری به دیگری متکی باشی، ولی برای محلول شدن پرسش ها و انداختن آن ها، تو مطلقاٌ مستقل هستی. چرا به حمل سوالات ادامه بدهی؟ آن ها را رها کن ، زیرا آن ها زخم هایی در روح تو هستند.

و به یاد بسپار، با انداختن پرسش ها تو جاهل نخواهی شد و همچنین دانش‌‌‌آلوده نیز نخواهی شد. معصوم خواهی شد، فقط ستونی از سکوت ، بدون هیچ فکری که آرامش تو را مختل کند و وجودت را برهم بریزد، بدون موج هایی روی معرفتت. و این است پاسخی به تمام پرسش ها. میلیون ها پرسش می توانند وجود داشته باشند ولی پاسخ فقط یکی است و آن پاسخ، بی‌پرسش بودن است.

آنان که سال هاست به من گوش می‌دهند ، بسیاری هستند که هیچ سوالی نپرسیده اند، به این دلیل ساده که من به پرسش ها پاسخ نمی‌دهم، من پرسش ها را نابود می کنم. این نوع کار را خودت هم می توانی انجام دهی. چون تو شهامت کافی برای نابود کردن پرسش هایت نداری، به کمک من نیاز داری. فقط قدری شجاعت.... پرسش ها را بینداز و آنوقت تو خودت پاسخ هستی. معصومیت تو آن پاسخ است. پاسخ همراه با واژه به دست نمی آید. پاسخ همچون شعف می‌‌‌آید، همچون آرامش، همچون متانت، همچون متمرکز بودن، همچون بلوغ.

و این است تفاوت بین یک مرشد و یک آموزگار. آموزگار به پرسش های شما پاسخ می دهد و مرشد آن ها را نابود می سازد. آموزگار شما را دانش‌‌‌آلوده می سازد، مرشد به شما کمک
می کند که باردیگر یک کودک شوید. این چیزی است که برای تو رخ داده است و این بزرگترین چیزی است که می‌تواند برای کسی اتفاق بیفتد: زاده شدن دوباره درهمین زندگی: همچون یک معصومیت.







اشو عزیز:

دیشب این جمله را از کریشنا مورتی می خواندم:

"روان‌کاوی نمی تواند به ادراک یا بصیرت منتهی شود ، مشاهده و نه تحلیل‌گری!"

نخستین سال های آغاز گروه ها در اینجا (پونا)،
روش ما عمدتاٌ مشکل-گرا problem oriented بود.
احساس می‌شد که یک پاکسازی بزرگ انجام شده است.

در مزرعه‌ی راجنیش Rancho Rajneesh(آمریکا) من به نوعی می دانستم که درمانگری واقعاٌ به اتمام رسیده است، ولی نمی دانستم چگونه مراقبه را به اتاق گروه بیاورم.

من هنوز روی بخش تاریک متمرکز بودم و خیلی می ترسیدم که واقعاٌ وارد ناشناخته شوم.

حالا با بودن در اینجا، برای نخستین بار من می بینم که توسط مراقبه، مشاهده و ساده سازی، با اجازه دادن نور درون به تابیدن، هرمانعی که برسر راه قرار دارد به تدریج ازبین می رود.

و بدون اینکه کاری انجام شود، ناگهان آن اتفاق رخ می دهد.
همه چیز سبک و بازیگوشانه است و همراه آن، این احساس باورنکردنی باارزش بودن و سپاسگزاری می آید که ما همگی می توانیم در این زمان با شما در اینجا باشیم.



پریم توریا، حق با جی. کریشنامورتی است. روان‌کاوی نمی تواند به ادراک یا بصیرت
منتهی شود. نخست اینکه روان‌کاوی مانند این است که تو آینه ای را به هزاران تکه خرد کنی، ولی هر تکه ی کوچک از آن آینه دقیقاٌ همان بازتاب را دارد ، درست مانند آن
آینه ی بزرگ که بازتاب داشت. بجای یک بازتاب، حالا هزاران بازتاب داری.

بنابراین مایلم به شما بگویم که نه تنها حق با کریشنا مورتی است ، بلکه او فقط نیمی از حقیقت را گفته است. روان‌کاوی نمی تواند به ادراک یا بصیرت منتهی شود؛ بلکه برعکس، روان‌کاوی شما را به هزاران بازتاب از همان مشکل هدایت می کند. جایی که فقط یک مشکل وجود داشت، اینک هزاران مشکل خواهند بود. تو آن شیشه را شکسته ای. بیشتر از هر وقت دیگر سردرگم خواهی شد.

و دوم اینکه، روان‌کاوی توسط شخص دیگری انجام می‌شود. و روان‌کاوی یک علم نیست، بلکه تنها یک احساس وقوع امری در آینده است. مشکل یکی است.... ولی تو نزد زیگموند فروید می روی: ولی نتیجه ی روان‌کاوی او همانی نیست که کارل گوستاو یونگ یا آدلر یا آساگیولیAssagioli آن را روان‌کاوی می‌کردند. و اینک هزاران مکتب وجود دارند و هریک وانمود می‌کنند که حقیقت اساسی را یافته‌اند. هر کدام از آن ها یک قطعه از آن آینه
را یافته اند.

روان‌کاوی فقط آن آینه را به تکه‌هایی می شکند. تا جایی که به اشیاء مربوط می‌شود، روان‌کاوی روشی کامل است. تشریح و روان‌کاوی ، این تنها راهی است برای شناخت ماهیت اشیاء. ولی شما شیئی نیستید.

و من تمثیل آینه را بی دلیل به کار نبرده‌ام. معرفتconsciousness شما یک آینه هست.
تمام دنیا را بازتاب می کند، درست همانطور چشمان شما آینه هستند و دنیا را بازتاب می‌کنند. چشمان شما تاثیرات دنیای بیرون را به دورن حمل می‌کنند، و معرفت شما هرآنچه را که
چشم ها وارد آن می کنند بازتاب می‌کند. معرفت شما بینایی عمیق تر شما است.
هیچ متخصص چشم توصیه نمی کند که برای شناخت چشم، آن را تکه هایی تقسیم کنید.
با این کار آن ها را نابود می کنید.

در جی‌پورJaipur هندوستان، مکانی هست که توسط شخص که شهر جی‌پور را ساخته
بنا شده است: ماهاراج جی سینگMaharaj Jai Singh . شاید جی‌پور تنها شهر در هندوستان باشد که با نقشه و برنامه ساخته شده است. و تمام فکر جی سینگ این بود که شهری بس زیباتر از پاریس بسازد. او تقریباٌ توفیق یافته بود ولی در وسط روند ساخت شهر از دنیا رفت ، فقط نیمی از شهر ساخته شد.

ولی بااین‌وجود، به یقین نشان می‌دهد که اگر او زنده می‌ماند آن شهر از پاریس هم جلو می‌زد. جی‌پور زیبایی های خاص خودش را دارد: خیابان های بسیار وسیع که هیچ شهر کهنه آن را ندارد: نه پاریس، نه لندن و نه نیویورک ، جاده های بسیار صاف که می‌توانید ببینید.... کیلومتر ها ادامه دارند و در دو طرف جاده خانه هایی ساخته شده با همان سنگ قرمز ، هیچ خانه ای با دیگری تفاوت ندارد. احساس متفاوتی می دهد که گویی تمام شهر یک خانه است.

و زمانی که جی‌سینگ زنده بود، فقط یک رنگ، رنگ آن سنگ قرمز می توانست برای رنگامیزی در شهر استفاده شود. به نظر می‌رسد که جی‌پور تنها شهری است که در میان سایر شهرها می‌توان آن را یک سانیاس خواند! در دو سوی جاده، در پیاده روها.... کیلومترها
پیاده رو همگی مثل هم هستند، ولی همگی مسقف هستند: بنابراین در تابستان داغ و یا در باران نیازی نیست که چتر همراه داشته باشید.

ساده، یک معماری بسیار ساده ولی مطلقاٌ مشابه در تمام شهر. باعث تاسف است که او مرد و وارثان او نگران این بودند که او پول زیادی را صرف ساخت این شهر کرده است.
خزانه ی سلطنتی تقریباٌ خالی شده بود. ولی جی‌سینگ مردی بسیار مغرور بود. او از
بانک های بزرگ تمام دنیا تقاضای وام کرده بود و می‌رفت تا ساخت شهر را تمام کند.
در داخل قصر جی‌سینگ یک معبد کوچک وجود دارد. این تنها مکانی است که او آن را مانند باقی شهر نساخت، زیرا که یک معبد است و پرستشگاه خداوند نباید مانند منزلگاه انسان باشد.
آن معبد از قطعات کوچک آینه ساخته شده اند.

چنین اتفاق افتاد که یک روز عصر وقتی که کشیش معبد درها را بست، یک سگ آنجا مانده بود و نتوانسته بود قبل از قفل شدن در بیرون برود. و تمام عابدین رفته بودند و آن سگ دچار سرگیجه شده بود زیرا سگ های بسیار زیادی را در اطرافش می دید که در هزاران قطعه آینه دیده می شدند.

کشیش در را قفل کرد و به منزل رفت. سگ پارس می کرد و سرش را به دیوار می‌کوفت و فکر می‌کرد که با سگ های دیگر می‌جنگد. و طبیعی است وقتی که آن سگ پارس می‌کرد، آن سگ های درون آینه ها نیز پارس می‌کردند. وقتی آن سگ به بازتاب ها نزدیک می‌شد،
آن ها هم به او نزدیک می‌شدند. ولی آن سگ تنها بود و با هزاران سگ در اطرافش محاصره شده بود. با این‌وجود او می جنگید و صبح آن سگ را مرده در آنجا یافتند.

باغبان می‌گفت، "تمام شب او در داخل معبد می‌جنگید ولی ما کلید نداشتیم. کلید نزد کشیش بود. و ما می‌دانستیم چه خبر است: او با آن آینه ها محاصره شده بود و آن بازتاب ها را واقعی گرفته بود."

روان‌کاوی هیچ تحول و ادراکی با خود نمی‌‌آورد. فقط ذهن شما را روان‌کاوی می‌کند که چیزی جز یک بازتاب‌دهنده نیست. بجای یک مشکل هزاران مشکل خواهید یافت؛
هرچه روان‌کاوی شما پیش‌تر برود، مشکلات بیشتر و بیشتری خواهید داشت.

مردمی هستند که پانزده سال متوالی تحت روانکاوی قرار دارند، ولی در تمام دنیا حتی یک نفر را نمی‌توان یافت که کاملاٌ روانکاوی شده باشد. درواقع، هرگز انسانی در دنیا نخواهد بود که کاملاٌ بتواند روانکاوی شود. می‌توانی ادامه بدهی و ادامه بدهی، ولی ذهن یک بازتابگر است. روان‌کاوی تو، بجای اینکه ادراک بیاورد فقط مشکلات بیشتر خواهد آورد.

تصادفی نیست که روانکاو ها بیش از سایر حرفه ها دیوانه می‌شوند و نرخ خودکشی در میان روانکاوها بیش از سایر حرفه‌ها است. هر روانکاو دیر یا زود برای روانکاوی شدن نزد یک روانکاو دیگر خواهد رفت ، و این مردم می‌پندارند که ادراک را برای انسان ها سوغات می‌‌آورند!

حق با کریشنامورتی است که روان‌کاوی نمی تواند به ادراک یا بینش منتهی شود. نزد یک روانکاو می‌روی و او یک تصور مخصوص خودش دارد که بر ذهن تو تحمیل می‌کند.
مهم نیست که رویای تو چه باشد: زیگموند فروید آن رویا را به چیزی جنسی تقلیل خواهد داد. درواقع، او وسواس جنسی دارد و بیمار است. او تقریباٌ در همان موقعیت بیمار خودش قرار دارد....

شنیده‌ام: مردی که در ورطه‌ی جنون قرار داشت تحت روانکاوی قرار گرفته بود. روانکاو فقط برای اینکه ببیند او چگونه مردی است، خطی را روی کاغذ کشید و به مرد نشان داد.
ولی ان مرد چشمانش را بست و گفت، "آن را دور کن، صور قبیحه نمی‌خواهم."
روانکاو گفت، "صور قبیحه؟ آیا این خط تو را به یاد سکس می‌اندازد؟" مرد گفت، "بله،
پس یاد چه چیز دیگر بیندازد؟ و فکر شما فاسد است. من برای کمک اینجا آمده ام،
آیا این است آن کمک؟"

روانکاو گفت، "صبر کن." سپس روی کاغذ یک مثلث کشید و مرد صندلی است را گرداند و به سمت مخالف نشست و گفت، "این خیلی زیاد است. اگر به این کار ادامه بدهی تو را خواهم زد. تو خودت دیوانه هستی. تو بیشتر از من وسواس جنسی داری. آن شکل اول آلت مردانه بود و این یکی آلت جنسی زنانه است. تو احمقی! فکر می کنی که یک روانکاو هستی!"

روانکاو بیچاره کاملاٌ گیج شده بود. گفت، "خوب این ها را فراموش کن، فقط از پنجره بیرون را نگاه کن و بگو چه می‌بینی؟" یک شتر از خیابان عبور می کرد و روانکاو پرسید،
"آن شتر تو را به یاد چی می‌اندازد؟"

بیمار گفت، "آیا مرا شکنجه می‌دهی؟ شتر همیشه مرا به یاد سکس می‌اندازد و نه هیچ چیز دیگر." روانکاو گفت، "این عجیب است!"

مرد گفت، "هیچ چیز عجیبی وجود ندارد..... زیرا همه چیز مرا به یاد سکس می اندازد. مسئله ی شتر یا فیل یا زن یا مرد یا درخت نیست ، این ها اهمیت ندارند. همه چیز مرا
به یاد سکس می‌اندازد."

و این موقعیت خود زیگموند فروید بود، پایه‌گذار روانکاوی. هر رویایی را برای تحلیل نزد
او می‌بردی، او ترتیبی می داد که آن را به جنسیت سرکوب شده تقلیل دهد.

ولی اگر نزد آلفرد آدلر بروی، او ابداٌ اشاره‌ای به سکس نخواهد کرد ، همان رویا و همان مشکل. آلفرد آدلر وسواسی دیگر داشت. او همه چیز حتی سکس را..... می توانی یک رویای کاملاٌ جنسی را نزد او ببری ، نیازی به هیچ تحلیلگر و تفسیرگری وجود ندارد: رویا این است که با زنی معاشقه می‌کنی ، و بااین‌وجود آلفرد آدلر خواهد گفت که این "اراده برای قدرت"will-to-power است. این "اراده برای قدرت" است زیرا مرد در بالا قرار گرفته و زن در پایین. این چیزی است که هر مردی خواهان آن است.

اگر نزد کارل گوستاو یونگ بروی، او سخنی از "اراده برای قدرت" نخواهد گفت، حرفی از سکس نخواهد زد، او در مورد زندگانی های پیشین تو خواهد گفت ، که این رویا از
تجربه ای در زندگانی های قبلی آمده است.

روانکاوی یک علم نیست. این افراد روشنفکرانی بسیار زرنگ، منطقی و عاقل بودند.
می توانستند هرچیزی را به اثبات برسانند. و آن بیمار بیچاره نیامده تا بحث فلسفی کند یا نتایج عقلانی را بشنود؛ او آمده تا شفا پیدا کند. او علاقه ای به نتایج منطقی ندارد: "فقط راه علاج را نشانم دهید."

ولی روانکاوی راه علاجی ندارد: "رویاهای بیشتر و بیشتر بیاور و ما آن ها را تحلیل خواهیم کرد." و عاقبت، وقتی که کاویدن کامل شد.... و هیچکس تاکنون در روانکاوی به این کمال نرسیده است. نمی تواند هرگز کامل شود زیرا ذهن چیزی نیست که ثابت و یکسان باقی بماند.

تو یک رویا را دوبار نخواهی دید. هر روز رویاهای جدید می‌بینی و هر روز خواسته هایی تازه را سرکوب می‌کنی. هر روز به این شخص یا آن شخص حسادت می‌ورزی؛ هر روز
پر از خواسته برای قدرت و پول و اعتبار و یا قداست و خداوند هستی ، لیست خواسته های ذهن بی نهایت است. شروع می‌شود، ولی هرگز پایانی ندارد. و تو در دستان کسی هستی که مفاهیم خودش را بر تو تحمیل خواهد کرد.

بنابراین تنها کاری که روانکاوی می‌کند... اگر چند سال تحت روانکاوی قرار بگیری، خودت نیز یک روانکاو می‌شوی! شروع می کنی به روانکاوی مردم دیگر. تو شفا نیافته‌ای، بیماری تو هنوز باقی است ولی اینک نوعی از پوشش تخصص روانکاوی به خودش گرفته است. ظرف سه یا چهار سال خودت یک متخصص می‌شوی!

تعجب خواهید کرد اگر بدانید که زیگموند فروید، بنیانگذار روانکاوی هرگز اجازه نداد که تحت روانکاوی قرار بگیرد _ به این دلیل ساده که از افشا کردن رویاها و دنیای درونش وحشت داشت، زیرا آن ها با رویاهای مردمان دیگر هیچ تفاوتی نداشتند، شاید حتی بدتر بودند. مردی که از صبح تا شب همه چیز را به سکس تقلیل می‌دهد ، می توانید تصور کنید که در شب چیز دیگری را در خواب نمی تواند ببیند.

شب شما چیزی جز محصول جانبی روز شما نیست. بنابراین، بارها دوستان و شاگردانش از او درخواست کردند، "برای ما تجربه‌ای بسیار گرانبها خواهد بود اگر شما روی آن کاناپه دراز بکشید و شروع کنید به بازگو کردن رویاهای خودتان و ما بتوانیم آن ها را تحلیل کنیم." او هرگز موافقت نکرد. عدم موافقت او نشانگر ترس او است.

وقتی که بنیانگذارروانکاوی پر از آشغال است و از افشا شدن آشغال هایش وحشت دارد، آنوقت خود این مکتب چگونه می‌تواند به ادراک منتهی شود؟ تمام حرفه ی او... و او حرفه ای عظیم بنا کرد. تاجایی که بنا کردن تجارتخانه مربوط می شود، یهودیان بسیار زرنگ هستند. آنان کسب های کوچک درست نمی کنند. یکی یهودی مسیح بود که تجارتخانه‌ی مسیحیت را بنا نهاد. یهودی دیگر کارل مارکس بود که یک تجارتخانه‌ی همتای آن را بنیان گذاشت: کمونیسم. و یهودی دیگر زیگموند فروید بود که روانکاوی را پایه‌گذاری کرد.
امروزه روانکاو ها گران ترین حرفه را در دنیا دارند ، و آنان هیچ کاری نمی کنند.

مشاهده گریobservation می تواند به ادراک منتهی شود، نه تحلیلگری. در روانکاوی تو متکی به شخص دیگری می شوی. مردم به یک روانکاو خاص معتاد می‌شوند: مجبورند
به آنجا بروند. درست همانطور که مردمان الکلی یا معتادین به مواد مخدر وجود دارند، مردمی هستند که به روانکاوها معتاد هستند. پس از دو یا سه روز احساس بی‌قراری می‌کنند: نیاز به روانکاوی شدن هست! کسی باید به تمام مزخرفاتشان گوش بدهد. و البته وقتی کسی برای یک ساعت تمام به مزخرفات تو گوش بدهد، باید برای آن پول بدهی!

مشاهده گری پدیده ای کاملاٌ متفاوت است ،چیزی که من آن را هشیاری می‌ خوانم، تماشاگری witnessing.

این تو را متکی به‌دیگری بار نمی‌آورد؛ این رشد خودت است در هشیاربودن awareness .
و معجزه در این است که همچنانکه مشاهده‌گری تو بیشتر و بیشتر شفاف می‌ شود، رویاهایت شروع به ناپدیدشدن می‌کنند ، درست همانگونه که با بالا آمدن خورشید، ستارگان محو می‌شوند. زمانی که خورشید مشاهده گری و تماشاکردن در درون شما طلوع می‌ کند، تمام رویا ها و تمامی مشکلات به سادگی ازبین می‌روند و تمام آن آسمان را مطلقاٌ تمیز می‌سازند.

توریا، می‌ گویی، " نخستین سال های آغاز گروه ها در اینجا (پونا)، روش ما عمدتا مشکل‌گرایی problem oriented بود." باید چنین می‌بود، زیرا مردمی که اینجا می‌آمدند برای شناختن خودشان نمی‌آمدند ، فقط آمده بودند تا از مشکلاتشان خلاص شوند: از
تشویش هایشان و از دغدغه ها و از بیچارگی‌هایشان رها شوند. "احساس می‌شد که یک پاکسازی بزرگ انجام شده است." دقیقاٌ همینطور بود.

"در مزرعه‌ی راجنیش Rancho Rajneesh(آمریکا) من به نوعی می دانستم که درمانگری واقعاٌ به اتمام رسیده است.." در آن جمع من صدها درمانگر داشتم که در مکاتب مختلف درمانگری مشغول به‌کار بودند ولی خودم برای این کار می کردم تا تمام درمانگری ها را نابود کنم. درمانگران برای نابود کردن مشکلات شما کار می‌کردند و من در حال نابودکردن درمانگری و درمانگران بودم! ، زیرا درمانگری فقط می‌تواند یک بهبود موقت باشد و
یک درمانگر تنها می‌تواند یک کمک سطحی باشد.

می‌گویی، "ولی نمی دانستم چگونه مراقبه را به اتاق گروه بیاورم. من هنوز روی بخش تاریک متمرکز بودم و خیلی می ترسیدم که واقعاٌ وارد ناشناخته شوم.

حالا با بودن در اینجا، برای نخستین بار من می بینم که توسط مراقبه، مشاهده و ساده سازی، با اجازه دادن نور درون به تابیدن، هرمانعی که برسر راه قرار دارد به تدریج ازبین می رود.

و بدون اینکه کاری انجام شود، ناگهان آن اتفاق رخ می دهد. همه چیز سبک و بازیگوشانه است و همراه آن، این احساس باورنکردنی باارزش بودن و سپاسگزاری می آید که ما همگی می توانیم در این زمان با شما در اینجا باشیم.

اینک مردمی که اینجا با من هستند برای حل مشکلاتشان اینجا نیستند، آمده اند تا خودشان را بشناسند.

میتوانی برای زندگانی های متوالی به‌حل مشکلات بپردازی، کمبود مشکلات وجود ندارد!
تا چشمانت را باز می‌کنی مشکلات شروع به برخاستن میکنند. ذهن شما چنان شرطی شده است که چیزهای بسیار احمقانه می‌توانند به مشکلات بزرگ تبدیل شوند: کسی با پای عوضی از تختخواب پایین آمده و تمام روز همه چیز شکل می‌شود و دائم می‌گوید "من امروز با پای اشتباه از تخت پایین آمدم." ولی چه اول پای راستت را زمین گذاشته باشی و چه پای چپت را، برای تختخواب ابداٌ مهم نیست. ولی خرافات....

برای پیاده‌روی صبحگاهی می‌روی و مردی یک ‌چشم را میبنی ، کار تمام است!
تمام روزت هدر شده. حالا هیچ چیز نمی‌تواند درست باشد. عجیب است.... آن مرد بیچاره
چه کار به تمام روز تو دارد؟ ولی قرن های متوالی خرافات....

در همسایگی ما پسربچه ای بود که فقط یک چشم داشت. من هرکسی را که میخواستم شکنجه بدهم... صبح زود آن بچه را همراه می بردم و به او شکلات می‌دادم و او آماده بود. و من از دور تماشا میکردم. به او می‌گفتم، "جلوی در بایست و بگذار آن احمق بیرون بیاید و در را باز کند." و تا آن فرد در را باز می‌کرد و آن پسربچه‌ی یک چشم را روبه‌روی خود می‌دید می‌گفت، "خدای من! بازهم؟ ولی تو چرا همیشه صبح اول وقت اینجا پیدایت می‌شود؟"

یک روز صبح آن مرد چنان خشمگین شده بود که می‌خواست آن پسربچه را کتک بزند و من مجبور شدم از مخفیگاهم بیایم بیرون و به او بگویم، "نمی‌توانی او را بزنی. این معبر عمومی است و این حق اوست که هر روز صبح اینجا بایستد. ما قبلاٌ گاهی اینجا می‌آمدیم ولی حالا هرروز صبح خواهیم آمد. میل خودت است که در را بازکنی و یا باز نکنی."

او گفت، "ولی اگر من درخانه را باز نکنم چطوری به مغازه ام بروم؟"

گفتم، "این مشکل خودت است و نه مشکل ما. ولی این پسر اینجا خواهد ایستاد."

مرد گفت، "این عجیب است. ولی چرا این پسر؟ نمی‌توانی او را نزد کس دیگری ببری؟ همسایه ی من رقیب تجاری من است و من بخاطر این پسربچه دارم بازنده می شوم."

گفتم، "میل خودت است. بخشش! ، اگر یک روپیه به این پسربچه بدهی او در مقابل خانه ی آن همسایه‌ات خواهد ایستاد." (لغت "بخشش" به همین تلفظ در هندوستان برای "رشوه" هم
به کار برده می شود. م)

او گفت، "یک روپیه؟" درآن روزها یک روپیه بسیار ارزش داشت. ولی او گفت، "می دهم."

به او گفتم، "یادت باشد، اگر آن مرد همسایه به او دو روپیه بدهد آنوقت این پسر اینجا خواهد ایستاد. مسئله فقط تجارت خالص است!"

گفت، "من به پلیس گزارش خواهم داد. می‌توانم...." گفتم، "می‌توانی بروی. حتی رییس پلیس هم از این پسربچه وحشت دارد. می توانی او را وادار کنی که گزارشی بنویسد، ولی او این پسر را به اداره‌ی پلیس نخواهد آورد. همه می‌ترسند ، حتی معلم های مدرسه از او می‌ترسند. و این پسر بسیار ارزشمند است.... هرکسی در این شهر دردسر درست کند من این پسر را می‌برم.... نیازی نیست هیچ کاری بکنم! او فقط جلوی در می‌ایستد."

مشکلات در اطراف شما زیاد هستند. بنابراین حتی اگر از پس یک مشکل برآیی مشکل دیگری برمی‌خیزد. تا زمانی که به یک ارداک عمیق از مشاهده‌گری دست نیابی، مشکلات وجود خواهند داشت. این تنها کلید طلایی است که توسط قرن ها مکاشفه در مشرق زمین کشف گردیده: که نیازی به حل کردن مشکلات نیست. فقط آن ها را تماشا کنید و خود همین مشاهده کردن کافی است: مشکلات بخار می‌شوند.

اینک مردمی که اینجا هستند نیامده اند تا مشکلاتشان را حل کنند. آمده اند تا مشکلاتشان محلول شود. آنان آمده اند تا خود راز زندگی را دریابند. برای این نیازی به درمانگری وجود ندارد. برای این فقط مراقبه ، و فقط مراقبه ، تنها راه است.









اشو عزیز:

وقتی به این سالن می‌آیید، زیبایی شما، وقار و رایحه شما چنان مجذوب کننده است که نمی‌توانم برایش کلامی بیابم. در درونم آتشی بسیار تند و اشتیاقی شدید برای آزادبودن
احساس می‌کنم: آزادی از ذهن، از بدن و از قلب.

همچنین درک می‌کنم که همین شور و شوق شدید، یک تنش بزرگ در من ایجاد می‌کند
و از جایی می‌آید که اعتماد ندارد و می‌گوید این آزادی و این رهایی هرگز
برای من رخ نخواهد داد. آیا ممکن است نظری بدهید؟



توریاTuryia، این تقریباٌ طبیعی و انسانی است. این از عدم اعتماد نمی‌آید؛ برعکس از یک توکل عمیق می‌آید زیرا تو مرا دوست داری و به من اعتماد داری و به هزاران راه مرا در قلب خودت احساس می‌کنی. طبیعتاٌ از این اعتماد یک اشتیاق برمی‌خیزد، یک شوق:
"این بینش، این ادراک، این تازگی، چه وقت برای من رخ خواهد داد؟" و این فقط یک
ضعف انسانی است. فرد احساس می‌کند: شاید این برای من خیلی زیاد است و من ظرفیت آن را ندارم. شاید این بسیار دور است و من قادر نیستم این سفر زیارتی را به ناشناخته،
به تنهایی بروم.

این مطلقاٌ طبیعی است و چیزی نیست که آن را محکوم کنی. بجای اینکه فکر کنی که از
بی اعتمادی می‌آید، به خودت اعتماد نکن...."نه، این از اعتماد من می‌آید." من برای تو چنان یقینی شده ام که دیگر مسئله ی وجود این فضای آزادی و رهایی و شکوه و جلال باقی نمانده.

تو آن قله های آفتابی را در من دیده ای و طبیعتاٌ احساس ضعف می‌کنی: آن قله بسیار دور است، بسیاز زیباست ، ولی آیا برای من امکان دارد تا از این دره‌ی تاریک به آن اوج برسم؟ این یک سوال انسانی است. تو می‌ترسی: من فقط می‌توانم یک قدم در هر زمان بردارم و این فاصله به نظر بی‌نهایت می‌ آید.

درچین ضرب‌المثل درستی برای تو دارند: سفر هزاران مایلی با نخستین گام آغاز می‌شود.
و به‌هیچکس این حق داده نشده که در یک زمان دوقدم بردارد. تاجایی که به گام ها مربوط می‌شود، همگان باهم برابر هستند. می‌توانی گام‌به‌گام بروی و سفر ده هزار مایلی می‌تواند فقط با یک گام به انتها برسد.

اگر خیلی به گام های کوچک خود و به انتهای قله های آفتابی نگاه کنی باید که چنین احساس کنی: شاید این کار من نباشد. ولی من به تو می‌گویم: این برای همگان است.

درست همانطور که عشق و اعتماد من در تو طلوع کرده، قدری بیشتر صبر کن. همین اعتماد و همین عشق در درونت برای خودت نیز برخواهد خاست. مرشد فقط یک عنصر تسهیل کننده است. او ماشه ی یک روند را در درونت می‌چکاند. تنها چیزی که نیاز داری قدری صبوری است؛ فقط قدری شکیبایی. با سپاسگزاری صبر کن و سفر را آغاز کن.

اگر من توانسته باشم به آن قله های آفتابی دست بیابم، آنوقت هر انسان دیگری نیز قادر
به رسیدن خواهد بود، زیرا من موجودی مخصوص نیستم، من فقط یکی از میان شما هستم. روزگاری بود که من نیز در‌ دره‌های تاریک بودم و با دیدن ناشناخته‌ها و قله‌های دوردست برخود می‌لرزیدم. ولی من فکر کردم: فوقش این است که من به‌آنجا نرسم. ولی به هرصورت در دره قرار دارم، حتی اگر به آن قله نرسم، حتی اگر به نیمه راه برسم، چه ضرری دارد؟ شاید در زندگانی بعدی بتوانم سفر را کامل کنم. ولی هدردادن وقت چه‌فایده‌ای دارد؟ فقط نشستن در تاریک دره و همیشه ترسان بودن چه فایده دارد؟

من سفر را شروع کردم ، نه با این قطعیت که من خواهم رسید، بلکه با این قطعیت که
دست کم می‌توانم از تاریکی دره بیرون بیایم. ناگهان گام هایم استوارتر شد و قلبم یقین بیشتری یافت. و این تنها من نبودم که به سوی قله حرکت می‌کردم ، درک این برای شما بسیار دشوار خواهد بود ، می دیدم که درهر حرکت من، آن قله نیز به سمت من در حرکت است.

یک ضرب‌المثل عربی دیگر: وقتی یک گام به سوی خدابرداری، خداوند هزار قدم به سوی تو برمی‌دارد. این ضرب‌المثل های کوتاه عصاره‌ی قرن ها فرزانگی هستند. وقتی که می‌بینی آن قله نیز به سمت تو حرکت می‌کند، ناگهان بال درمی‌آوری. حالا نیازی نیست که راه بروی ،می‌توانی پرواز کنی. چنان سبکی وارد وجود می‌شود که تمام ترس ها، تمام ضعف‌ها و تمام سستی‌های انسانی در تو ناپدید می‌شوند. ناگهان درک می‌کنی که این تنها تو نیستی که نیاز به آن قله داری ، آن قله نیز به تو نیاز دارد. این تنها تو نبودی که منتظر قله بودی، آن قله نیز درانتظار تو بود.

تمامی جهان هستی ملاقات شما را جشن خواهد گرفت.



فصل هفتم

13 فوریه 1987، هفت عصر

مجادله با اقيانوس


اشو عزیز:

پالتوداسPaltudas می گوید، "هر هنری در عصر خودش صورت می گیرد،
پس چرا ناشکیبا باشیم؟ مهم نیست که چقدر به درخت زیاد آب بدهیم،
درخت در زمان خودش میوه خواهد داد."

لطفاٌ قدری در موردناشکیبایی در طریق معنوی سخن بگویید.

آیا ناشکیبایی بخشی از رشد انسان است. لطفاٌ نظر بدهید.



این درست است که هرچیز به زمان خودش صورت می گیرد ، ولی فقط نیمی از حقیقت است. پالتوداسPaltudas می گوید، "هر هنر در عصر خودش صورت می گیرد، پس چرا ناشکیبا باشیم؟ مهم نیست که چقدر به درخت آب بدهیم، درخت در زمان خودش میوه خواهد داد." ولی این به آن معنا نیست که نیازی نداری به درخت آب بدهی؛ این به آن معنا نیست که نباید تخم را بکاری. تخم ها نیز باید در زمان مناسب کاسته شوند ، تنها آنوقت است که
میوه ها در زمان خودشان خواهند رسید.

آنچه پالتوداس می‌گوید فقط نیمی از تمام حقیقت است. از دانه تا میوه سفری طولانی است،
و صبر زیادی از سوی باغبان نیاز دارد. ولی صبر نباید به تنبلی تبدیل شود، زیرا تفاوت بسیار ظریف و لطیف است. صبر باید باقی باشد، در ته دل باید ناشکیبایی وجود داشته باشد ، با خوب دانستن این نکته که بهار فرامی‌رسد، گل ها شکوفه می دهند. این به آن معنا نیست باید اشتیاق را، خواسته را فراموش کنی: اشتیاق اینکه بهار بیاید و دعا کنی و صبر داشته باشی که بهار خواهد آمد. صبر داشته باش ، ولی صبر تو نباید رخوت تو باشد.

آن میهمان خواهد آمد ، و فرد هرگز نمی داند که چه زمان میهمان خواهد آمد؛ ولی همچون یک عاشق منتظر باشد، با درهای باز، با چشمانی که با جاده دوخته شده.... گویی که ملاقات
با میهمان، با دوست، لحظه ای بعد صورت می‌گیرد.

در طریق روحانی، چیزهایی که معمولاٌ متضاد به‌نظر می‌رسد، مکمل خواهند شد.
با ناشکیبایی شکیبا باش، یا یک شکیبای ناشکیبا باش. ولی این هردو باید باهم باشند. اگر یکی را انتخاب کنی، خطری وجود خواهد داشت. صبر به تنهایی، به تنبلی تبدیل خواهد شد؛ ناشکیبایی به تنهایی، به تشویش و اظطراب بیهوده تبدیل خواهد شد. هردو مورد نیاز است، تعادل باید باشد؛ تا اینکه ناشکیبایی تو را مشتاق سازد و در انتظار نگه دارد؛ و صبر تو را از اظطراب و تشویش دورنگه دارد. در طریق معنوی این هردو باید رعایت شود.

و تنها همین یک تضاد نیست، این نکته در مورد بسیاری دیگر از تضاد ها صادق است. فرد باید هردو باشد، در یک هماهنگی ژرف. فکر می‌کنید مثال فوق در مورد کیست؟ باغبان؟ پالتوداس کاملاٌ از یاد برده است که نکته‌ی واقعی در مورد دانه است و نه باغبان. زیرا باغبان همانی که بوده باقی خواهد ماند: برای او رشدی وجود نخواهد داشت، چه رشد معنوی و چه رشد غیرمعنوی. آن رشد برای دانه رخ خواهد داد و اگر دانه خیلی صبور باشد، خواهد مرد: خود شوق به زندگی را از دست خواهد داد. ماه های طولانی باید بدون باران طی شود.
اگر دانه خیلی صبور باشد حتی قبل از زاده شدن خواهد مرد. قدری ناشکیبایی برای دانه لازم است ، شوقی عظیم برای رشد، برای شکفتن و برای میوه دادن. ولی حتی اگر هم میلی عظیم برای رشد وجود داشته باشد، بازهم در زمان خودش واقع خواهد شد. شوق ما نمی‌تواند ترتیبی بدهد که بهار قدری زودتر فرابرسد، ولی می‌تواند تو را بیدار نگه دارد ، تا وقتی‌که بهار می‌آید تو سخت خفته و بی‌جان نباشی.

دانه باید به رویا دیدن و خواستن ادامه دهد، باید از وضع موجود خودش ناراضی باقی بماند، زیرا که این مقصد او نیست و شکفتن فقط یک توان است در او ، وگرنه او خالی است.
همه چیز در آینده رخ خواهد داد، پس دانه باید گوش‌به‌زنگ باشد، امیدوار باشد و از ناشناخته هشیار باشد و به صدای پای بهاری که در راه است گوش بدهد. و از سوی دیگر او باید که صبور باشد، زیرا او هیچ کاری برای آوردن باران و بهار نمی‌تواند انجام دهد ، آن ها
به وقت خودشان خواهند آمد.

بنابراین اگر دانه بتواند تعادلی بین شکیبایی و ناشکیبایی برقرار کند، زنده خواهد ماند و دیوانه نخواهد شد. بی‌صبری زیاد می‌تواند شما را دیوانه کند و صبر زیاد می تواند ازشما مرده ای متحرک بسازد. هردو به نسبتی متعادل مورد نیاز هستند: یک هماهنگی عمیق بین متضادها، تااینکه تضادها به مکمل ها تبدیل شوند.

در طریق معنوی، در هرگام یک هماهنگی عمیق مورد نیاز است ، کمی نامتعادل بودن برابر است با گم شدن. و این چیزی است که مذاهب شما به شما آموخته اند: آن ها به شما عدم تعادل را آموخته‌اند و نه تعادل را. آن ها به شما آموزش داده‌اند که یکی از دو را انتخاب کنید.

من به شما می‌گویم: هرگز انتخاب نکنید.

بدون انتخاب باقی بمان. هردو متعلق به تو است. از هردو استفاده کن _ و طوری از هردو استفاده کن که در قلبت تولید یک موسیقی زیبا کنند. گفتن آن به نظر عجیب می‌‌آید،
ولی در مورد اسرار زندگی کاری نمی‌توان انجام داد.

من فقط می‌توانم بگویم ، حتی اگر به‌نظر بسیار متناقص بیایم ، صبورانه بی‌صبر باش،
یا بی صبرانه صبور باش ، ولی هردو.



اشو عزیز:

من سال‌ها پیش از شما سوالی پرسیدم، با ترس و لرزی عظیم: "اشو،آیا دیوانه شدن من امری غیرقابل اجتناب است؟" و اینک، اشو عزیز، عاقبت اتفاق افتاد: من دیوانه شدم.

متشکرم اشو، متشکرم.



آناند ویمالَAnand Vimal ، عالی است! دیوانگی‌ات را جشن بگیر!... زیرا در این دنیا،
جایی که تمام بشریت بیمار است، عاقل شدن چنان است که به نظر دیوانه خواهی رسید.

چند معیار باید درنظر گرفته شوند: اگر دیوانگی تو برایت شادمانی بیشتر، هوشمندی بیشتر، سکوت بیشتر، آرامش بیشتر، ادراک بیشتر می‌‌آورد؛ اگر دیوانگی تو تاریکی ها را می‌زداید، تاریکی حسادت‌ها، خشم، غضب، خشونت، ویرانگری؛ اگر دیوانگی تو نوری فراراهت می‌شود.... آنوقت تمامی بوداهای دنیا دیوانه بوده ‌اند. و بهتر است که همنشین خوبان دیوانه چون گوتام‌بودا،لائوتزو، کبیر، نانک، ماهاویرا باشی تا که به جمعیت میلیون ها انسان متعلق باشی که همه فکر می‌کنند دیوانه نیستند.

فرد باید بسیار روشن و قاطع باشد: اگر حق با گوتام‌بودا است، آنوقت تمام دنیا دیوانه است؛
و اگر حق با تمام دنیا باشد، آنوقت البته که گوتام‌بودا دیوانه است.

یک چیز قطعی است: که بوداها در اقلیتی بسیار جزیی قرار دارند، بنابراین اگر مسئله‌ی
رای دادن در کار باشد، آنان شکست خواهند خورد ، هر شخص دیوانه‌ای می‌تواند آنان را شکست دهد. ولی خوشبختانه هنوز به فکر مردم نرسیده است که اشراق باید توسط رای‌گرفتن تعیین شود! اگر دو نفر نامزد رسیدن به‌اشراق باشند، و هرکس که رای بیشتری بیاورد
به اشراق خواهد رسید، آنوقت یک چیز قطعی است: فردی که واقعاٌ به اشراق رسیده است هرگز برای دنیا شناخته شده نخواهد بود، زیرا غیرممکن است که بتوانی تصور کنی یک گوتام‌بودا برای اشراق به رقابت بپردازد. خود فکر رقابت‌کردن برای معرفت یک بودا چیزی بی‌ربط است.

بنابراین باید به یاد داشته باشی: مردم تو را دیوانه خواهند خواند: ناراحت نشو. اگر ناراحت بشوی نشان می‌دهد که هنوز چیزی در تو عاقل است، چیزی در تو هنوز به توده ها تعلق دارد، تماماٌ دیوانه نیستی.

ناراحت نشو؛ برعکس، شاکرانه آن را بپذیر که برکت دیوانه شدن را یافته ای. بسیار غریب است که فقط مردم عاقل می‌توانند بپذیرند که دیوانه‌اند. در طول تمام تاریخ بشری، هیچ فرد دیوانه‌ای نپذیرفته است که دیوانه است. می‌توانی به هر تیمارستانی بروی و یک نفر را نخواهی یافت که فکر کند دیوانه است.

یکی از دوستان خلیل جبران دیوانه شد و جبران برای عیادت او به تیمارستان رفت. دوستش روی نیمکتی در چمن‌ها نشسته بود. خلیل جبران احساس شفقت بسیاری کرد. مرد دیوانه خندید و گفت، "اینقدر احساس شفقت نداشته باش." خلیل جبران نتوانست بفهمد که چرا دوستش اینهمه از این احساس او خشمگین است.

دوستش گفت، "من برای تمام کسانی که بیرون از اینجا هستند احساس شفقت می‌کنم. تمام دنیا دیوانه است. تنها معدود افرادی که دیوانه نیستند در این تیمارستان نگه داشته شده اند، فقط برای مسائل امنیتی. چه کسی به تو اجازه داد وارد شوی؟ ما دیوانه نیستیم و ما به شفقت شما نیازی نداریم."

من از تیمارستان های زیادی دیدار داشته ام و هرگز حتی یک نفر را نیافته ام که دیوانگی خودش را پذیرفته باشد، زیرا پذیرفتن اینکه دیوانه هستی به این معنی است که به‌قدرکافی عاقل هستی که بتوانی دیوانگی خودت را ببینی.

این سوال را ویمال پرسیده است و درست در کنارش نارندرا Narendraنشسته است. پدراو بیماری عجیبی داشت: او شش ماه از سال را دیوانه بود و شش ماه از سال عاقل بود ،
یک تعادل بزرگ برای لذت بردن از هر دو دنیا!

هروقت که عاقل بود همیشه مریض بود و بداخلاق. وزنش کم می‌شد و تمام عفونت ها
به سراغش می‌‌آمدند و تمام سیستم ایمنی بدنش ازکار می‌افتاد. و در آن شش ماه که دیوانه بود، سالم‌ترین فردی بود که می‌توانستید بیابید: نه مرضی و نه عفونتی ... همیشه خوشحال و سرحال بود.

خانواده‌اش در زحمت بودند. هروقت که او خوشحال بود، همیشه خانواده‌اش پریشان بودند، زیرا خوشحالی او نشانه‌ی این بود که دیوانه است. اگر سراغ پزشک نمی‌رفت و از سلامتی خودش لذت می‌برد ، دیوانه بود.

هرگاه که دیوانه بود صبح بسیار زود ساعت چهار از خواب بیدار می‌شد و تمام همسایه ها را از خواب بیدار می‌کرد: "چه می‌کنید؟ برای پیاده روی صبحگاهی بروید، به رودخانه بروید و شنا کنید، در بسترهایتان چه می کنید؟"

تمام همسایگان تحت شکنجه بودند... ولی او لذت می برد. او میوه و شیرینی برمی داشت و می‌گفت، "می‌توانید به مغازه‌ی من بیایید و پولتان را بگیرید." نارندارا بسیار کوچک بود و برادرانش حتی از او کوچکتر بودند. حتی کوچکترین فرزند هم باید مراقب او بود تا پول ندزدد. ولی چه تحت مراقبت بود و چه نبود، او به توزیع میوه و شیرینی ادامه می داد و
به مردم می‌گفت، "شاد باشید! چرا اینقدر غمگین نشسته‌اید؟"
طبیعی است که آنان باید به انواع مردم پول می‌دادند.

وضعیتی بسیار عجیب بود. معمولاٌ کودکان پول می‌دزدند و پدرها و پدربزرگ ها مانع می‌شوند. در خانه‌ی نارندرا وضعیت درست برعکس بود: پدرش عادت داشت پول بدزدد و بچه ها مادرشان را خبر می ‌کردند: "بازهم پول برداشت!"

و تا وقتیکه مادر برسد، او رفته بود _- به بازار می‌رفت تا میوه و شیرینی یا هرچیز دیگر را بصورت عمده بخرد! او توجهی به مقادیر کم نداشت: عمده می خرید و پخش می کرد.
و همه عاشق این کارش بودند، ولی همگی شکنجه نیز می شدند.

زمانی چنین رخ داد که وقتی دیوانه بود فرار کرد. او فقط به ایستگاه قطار رفته بود و قطار آنجا بود و او در آن نشست. اتفاقات یکی پس از دیگری رخ داد... و او به آگراAgra رسید.

در هندوستان یک شیرینی وجود دارد که نامش طوری است که می تواند مشکل‌آفرین باشد و این برای او تولید مشکل کرد. او احساس گرسنگی می کرد. پس به فروشگاه رفت و پرسید که آن شیرینی چیست و مرد گفت که کاجاkhaja است. کاجا در هندی دو معنی دارد: یکی نام شیرینی است و دیگری یعنی "بخورش"... پس او آن را خورد.

فروشنده باورش نمی‌شد و گفت، "چه می‌کنی؟" و او گفت، "کاری را که گفتی کردم."

پس او را به دادگاه کشاند و گفت، "این مرد عجیب است. اول اسم شیرینی را پرسید و وقتی گفتم کاجا، شروع کرد به خوردن آن."

حتی قاضی هم خنده اش گرفت و گفت، "این واژه دو معنی دارد. ولی این مرد به نظر دیوانه می‌آید _ زیرا به نظر خیلی خوشحال و سالم است." او حتی در دادگاه هم از همه چیز لذت می‌برد ، هیچ نشانی از ترس و وحشت در او نبود. او را برای شش ماه به یک تیمارستان محکوم کردند و او با خوشحالی می گفت، "فقط شش ماه؟"

او را به لاهور فرستادند. در آن زمان لاهور جزیی از هندوستان بود ، و فقط با یک تصادف... پس از چهار ماه ماندن در آنجا یک روز او تصادفاٌ مقداری ماده ی پاک کننده را که برای دستشویی ها به‌کار می بردند تماماٌ سرکشید و حالش به هم خورد. پانزده روز تمام
نمی ‌توانست چیزی بخورد... ولی آن ماده تمام سیستم او را پاک کرد و بنابراین سرعقل آمد!

و آنوقت دوران مشکلاتش آغاز شد. نزد مدیر رفت و گفت، "من با نوشیدن آن ماده پانزده روز است که چیزی نخورده ام و تمام سیستم من پاکسازی شده است و من عاقل شده ام."

مدیر گفت، "مزاحم من نشو. زیرا هر دیوانه ای فکر می‌کند که عاقل است."

او بسیار سعی کرد تا مدیر را قانع کند ولی مدیر به او گفت، "اوضاع اینجا همیشه همینطور است. هر دیوانه ای فکر می کند که عاقل شده است."

او به من می‌گفت که آن دو ماه واقعاٌ برایش دشوار بوده. آن چهار ماه اول کاملاٌ قشنگ بود: "کسی پایم را می‌کشید و دیگری موهایم را می چید ، کاملاٌ راحت بودم. چه کسی ناراحت می‌شد؟ کسی روی سینه ام می نشست: خوب که چی؟! ولی وقتی عاقل شدم و همین اعمال تکرار می‌شد، دیگر تحمل نداشتم که کسی روی سینه ام بنشیند و دیگری موهایم را بچیند و دیگری نصف سبیلم را بتراشد...."

آنان همگی دیوانه بودند و او تنها کسی بود که در میان آنان عاقل شده بود. هیچ انسان
دیوانه ای هرگز نمی‌پذیرد که دیوانه است. لحظه‌ای که دیوانگی اش را بپذیرد، عقلانیتش شروع می‌کند به رشدکردن.

آناند ویمال، اینکه پذیرفته‌ای که نهایتاٌ دیوانگی بزرگی به سراغت آمده است، برای تمام کسانی که از قبل دیوانه شده اند و یا در راه دیوانه شدن هستند لحظه‌ای برای شادمانی کردن است.

در اینجا مردم در مراحل متفاوتی از دیوانگی هستند. ولی به همین راضی نشو. شاد باش!
ولی به یاد داشته باشد که هنوز هم مراحل دیوانه تری وجود دارند. لحظه‌ای فراخواهد رسید که شروع می‌کنی به حرف زدن با درختان و بازی کردن با سنگ ها و مجادله کردن با اقیانوس.... زیرا همین فکری که تو از این ها جدا هستی ازبین رفته است. اینک تمامی این جهان هستی یک اندام زنده است.

و چنین نیست که وقتی با یک درخت صحبت کنی به تو پاسخی نمی‌دهد؛ اگر بقدر کافی دیوانه باشی یک مکالمه وجود خواهد داشت. شاید یک بار مجبور باشی از جانب خودت صحبت کنی و بار دیگر ازجانب آن درخت ، زیرا درخت نمی تواند حرف بزند ولی می توانی درک کنی که او چه می‌خواهد بگوید.

فقط این معیار اساسی را به یاد داشته باش ، که شادمانی تو، سرور تو باید رشد پیدا کند؛ هوشمندی تو و شفافیت تو باید رشد کند؛ عشق تو باید خالص تر و خالص تر شود... و این ادراک تو باید به تو بینشی از زندگانی های گذشته و زندگانی های آینده ات را بدهد.
باید بخشی از جاودانگی شوی ، که از آغاز تا پایان منتشر شده ای.
طبیعی است که مردم اطراف تو فکر می‌کنند که تو دیوانه هستی.
ولی من به تو می‌گویم: تو برای نخستین بار عاقل شده‌ای.

انسان در حالت معمولی خود دیوانه است. هرکاری که انجام بدهد ، می‌توانی ببینی... که از روی دیوانگی انجام می‌دهد. دیوانگی تو آن جنون معمولی انسانی نیست؛ دیوانگی تمام عرفا، تمام شعرا و تمام آفرینندگان است: این جنونی است که فقط برای انسان های برکت یافته رخ می‌دهد.



اشو عزیز:

با شناورشدن در دریایی از عشق که در اطراف شماست، احساس می‌کنم که بیشتر و بیشتر منبسط می‌شوم... زخمی عمیق در من شفا می‌یابد. واقعاٌ نمی‌توانم بیان کنم که چه اتفاقی ‌می‌افتد. گویی که پس از یک طوفان عظیم، آسمان صاف شده است و از پس ابرهای سنگین و تیره ی درد و اندوه و خودفریبی، طلوعی بس زیبا و وصف‌ناپذیر آشکار می‌گردد.

اشک های شوق و سپاس از شما، مرشد من، چشمانم را پر می‌کنند.
برای من شما فقط مرشد عشق نیستید، بلکه یک استاد آتشبازی هم هستید.
آیا ممکن است چاشنی مرا روشن نگه دارید تا آن انفجار نهایی اتفاق بیفتد
و یا اینکه این انفجاری درونی است؟

نمی‌توانم چیزی بیش از این درخواست کنم و بااین وجود این مهمترین پرسش زندگی من است.



پریمداPremda، یقیناٌ این یکی از مهم‌ترین پرسش ها است ، نه تنها در زندگی تو، بلکه در زندگی همه کس.

ولی آنچه در جست‌وجوی آن هستی نمی تواند با واژه‌ی "انفجار"explosion بیان شود؛
تنها می تواند با واژه‌ی "انفجار از درون" implosion بیان شود. واقعیت، جایی در بیرون از تو نیست؛ تو خودت واقعیت هستی. بنابراین اگر تمام انرژی تو شروع کند به درون رفتن ، درست مانند گل نیلوفر آبی که گلبرگ‌هایش را می‌بندد ، تو چیزی را خواهی یافت که
در طول قرن ها موضوع بزرگترین کاوش های انسان بوده است. و این تنها تجربه‌ای است که همیشه در آینده باقی خواهد ماند ، آن کاوش.

جهان هستی را می‌توان به سه طبقه تقسیم کرد: شناختهknown ، ناشناختهunknown و ناشناختنیunknowable . بین شناخته و ناشناخته تفاوت چندانی نیست ، فقط درجاتش متفاوت است _ زیرا آنچه امروز شناخته شده است، دیروز ناشناخته بوده است؛ و چیزی که امروز ناشناخته است، شاید فردا شناخته شود. بنابرین تفاوت کیفی وجود ندارد و فقط اختلافی در کمیت هست.

و چون علم فقط دو طبقه را می پذیرد، به نظر قطعی می‌آید که دنیای شناخته ها بزرگتر می‌شود و دنیای ناشناخته ها کوچکتر می‌گردد. هر روز قسمتی از ناشناخته به شناخته تبدیل می‌شود. می‌توان انتظار داشت که یک روز فقط یک طبقه وجود داشته باشد ، شناخته.
تمامی ناشناخته به شناخته بدل گشته است. این آینده ای عظیم نخواهد بود؛ بسیار خطرناک است.

اگر روزی فرابرسد که همه چیز شناخته شده باشد، جهان هستی دیگر رمزآلود نخواهد بود. عشق فقط امری شیمیایی و هورمونی خواهد بود. هیچ امکانی برای شعر و زیبایی باقی نخواهد ماند. هیچ امکانی برای رازورزی و معجزه باقی نخواهد ماند

تمام رازها ازبین می روند و تمام معجزات خواهند رفت و انسان به خیابانی بن بست کشانده خواهد شد که در آن زندگی هیچ چالشی نخواهد داشت ، نه ماجراجویی و نه چیزی برای اکتشاف و نه جایی برای رفتن. غیرقابل تصور نخواهد بود که انسان هایی که همیشه در اکتشاف بوده‌اند و چالش‌های ناشناخته را پذیرفته‌اند دلشان بخواهد که خودکشی کنند، زیرا اینک چیزی وجود ندارد که علاقه‌ی آنان را برانگیزاند.

ولی نیازی نیست که نگرشی بدبینانه و غمناک داشته باشیم زیرا که علم هردو طبقه را تماماٌ پوشش نداده است. مهمترین طبقه خارج از دسترس علم است و آن بخش ناشناختنی است: دنیای دیانت.

در علم، شناخته ها بیشتر و بزرگتر می‌شوند و ناشناخته‌ها کمتر و کوچکتر می‌گردند.
در جست‌وجوی مذهبی درست عکس این رخ ‌می دهد ، زیرا علم یعنی رفتن به بیرون و مذهب یعنی رفتن به درون. در اینجا یک انفجار درونی رخ می‌دهد.

همانطور که عمیق‌تر وارد وجودت می‌شوی، آن ناشناختنی بیشتر ناشناختنی می‌گردد، آن راز عمیق تر می‌شود و معجزات گسترش می‌یابند. تو در سرزمین عجایب محصور می‌گردی که در آن همه‌چیز زیباست ، جایی که همه چیز تجربه می‌شود ولی نمی تواند به دانش تبدیل گردد.

پریمدا، می خواهی که من سوختنت را تا جایی ادامه دهم که تو از درون منفجر شوی.
تاجایی که به من مربوط می‌شود، به تو قول می‌دهم. تاجایی که به تو مربوط می‌شود باید
به یاد بسپاری که فرار نکنی _ زیرا مسئله‌ی آتش در میان است و تو وارد آتش می‌شوی.

برای آتش مشکلی نیست که به تو قول بدهد. آتش من می‌تواند به پروانه قول بدهد، "عزیزم بیا جلو!" مشکل در پروانه است ، که وقتی نزدیک شعله می رسد داغ تر و داغ تر می‌شود و داغ تر... و هر خواهشی وجود دارد که بگریزد و نزدیک تر نرود – زیرا به نظر می‌رسد که ازبین خواهی رفت.

قول مرا به یاد داشته باش ، و تو نیز به خودت قول بده که فرار نخواهی کرد، حتی اگر مرگ اتفاق بیفتد، تو به پیشروی ادامه خواهی داد. مرگ رخ خواهد داد ، زیرا تمام شخصیت تو باید بمیرد؛ ولی وجود درونی بخشی از شخصیت تو نیست.

نفس تو باید بمیرد. در مرگ تو است که روحت رستاخیز پیدا می‌کند. لحظه‌ای که بمیری، خداوند زاده میشود. مرگ بهایی است که باید پرداخته شود.

پس من قول خودم را نگه می‌دارم. تو نباید قولت را ازیاد ببری ، قولی که به خودت داده ای، نه به من. این کاملاٌ اکتشاف تو است تو وارد درون خودت می‌شوی. من به هل دادن تو ادامه خواهم داد. من به مسدود کردن تمام راه های فرار تو ادامه خواهم داد. من به خراب کردن تمام پل هایی که از آن گذشته ای ادامه خواهم داد، تا که نتوانی بازگردی. ولی قولت را به یاد داشته باش: که هرآنچه که رخ بدهد، تا به درونی ترین هسته ی وجودت دست نیافته ای، متوقف نخواهی شد.

تو هرگز به درونی ترین هسته ی وجودت دست نخواهی یافت. درست قبل از ورود به آن هسته ازبین خواهی رفت و بجای تو، چهره ای کاملاٌ تازه خواهی یافت که هرگز با آن آشنا نبوده ای. این چهره ی اصیل original faceتو است. وقتی که شخصیت بمیرد فردیت تو کشف می‌گردد. وقتی تمام نقاب ها بیفتند چهره ی اصیل خودت را کشف خواهی کرد.

این یکی از مهم‌ترین پرسش ها است، نه تنها برای پریمدا، بلکه برای هرکس که بخواهد به جست‌و جوی روح خویش بپردازد و وطن خویش را بیابد.







اشو عزیز:

این پسره، دواگیت کیست؟ چرا شما تمام پرسش های بی معنی او را تشویق می‌کنید؟
من دیگر تحمل پرسش های این پسر احمق را ندارم. لطفاٌ، بخاطر خدا او را بازدارید، اشو! قبل از اینکه او با دیوانگی اش تمام ما را دیوانه کند.



دواگیت، من نیز در شگفت بودم... این پسره، دواگیت کیست؟
ازمن می پرسی، " چرا شما تمام پرسش های بی معنی او را تشویق می‌کنید؟" زیرا این ها پرسش های هرکس دیگر هم هستند. دواگیت ساده و معصوم است... بنابراین او هرگز برایش مهم نیست که دیگران در مورد پرسش های او چه فکر می‌کنند. او فقط آن ها را می‌پرسد. بنابراین من او را تشویق می‌کنم.
و این درست که می‌گویی، " من دیگر تحمل پرسش های این پسر احمق را ندارم."
شاید قادر به تحملstand آن ها نباشی پس سعی کن درکunderstand کنی، زیرا این پسر دیوانه سوال های مهمی مطرح می‌کند.

از من می خواهی، " او را بازدارید اشو!" نه. مطلقاٌ نه، زیرا او چرندیات بی‌معنی هرکس دیگر را مطرح ‌می‌کند ، که خود آن ها شهامت بازگو کردن و افشای آن ها را ندارند.
این پسر احمق، دواگیت: او سخنگوی تمامی شماست. و می پرسی "بخاطر خدا... قبل از اینکه او با دیوانگی اش تمام ما را دیوانه کند." این لحظه‌ای است که من منتظر آن هستم. لحظه‌ای که ببینم همه دیوانه شده اند، کار من تمام شده است آنوقت می توانم به شما بگویم : خداحافظ.

همگی چنان عاقل هستند که نیاز است پیوسته با چکش برسرشان کوفته شود تا آن دیوانگی که در درون دارند بیرون بیاید. مانند زخم چرکینی است که مردم می پوشانند و فکر می کنند با پوشاندن آن شفا خواهد یافت. نه، آن چرک باید بیرون بریزد و آن زخم باید باز نگه داشته شود تا که خورشید بر آن بتابد و باد بخورد ، تنها آنوقت است که امکان شفا یافتن آن وجود دارد.

و دواگیت به تمامی شما خدمتی بزرگ می کند. همین دیشب به او توصیه کردم که نیمه شب وقتی با دوست دخترش است و به گوریل تبدیل می‌شود: "ناگهان از تختخواب بپر بیرون و چهارزانو بنشین و یک بودا بشو." و او این کار را کرد! او پسری بسیار معصوم است.
دوست دخترش این را به من گزارش داد.







اشو عزیز:

اینک عشق من کاملاٌ خراب شده است. گوریل من به یک گل نیلوفر آبی تبدیل شده است.
آیا سعی دارید مرا هم به اشراق برسانید؟



دوست دختر او پریم نیتیانو Prem Nityanoاست. برای تو قدری بیشتر طول خواهد کشید. حالا تو شروع کن به گوریل شدن ، زیرا هرچیز باید به روش درستی انجام شود.

وقتی دواگیت شروع می‌کند به بودا شدن، او را مختل کن، یک گوریل بشو و هرکاری
به ذهنت آمد انجام بده. نگران این نباش که چه کاری است زیرا هیچکس از یک گوریل انتظار ندارد که کاری عاقلانه انجام دهد. و می دانم که دوست پسر تو، که یک بودا شده است، یک گل نیلوفرآبی..... اینک مسئله‌ی احترام به‌خود و شرافت درکار است. می‌توانی مانند یک گوریل برقصی، می‌توانی هرکاری که دلت خواست با او انجام دهی، ولی او یک بودا باقی خواهد ماند.

با تماشاکردن او که یک بودا شده است، شاید تو نیز از آن سوی تخت بیرون بپری و چهارزانو بنشینی. این در تاریخ بشر بی‌سابقه خوهد بود ، دو بودا در یک اتاق خواب! هرگز چنین نزدیک نبوده است. بودا و ماهاویرا روزی در یک کاروانسرا باهم اقامت داشته اند، ولی نه در یک اتاق. ولی این عمیق‌ترین رویای من است: که در هر اتاق خواب باید دو گوتام بودا وجود داشته باشند. تنها آنوقت است که می‌توانیم دنیایی سالم داشته باشیم.

بنابراین، خوب است: دواگیت به یک گل نیلوفر آبی تبدیل شده است. این برای تو یک چالش است. تو نیز یک گل نیلوفر آبی شو ، و این فکر کهنه و سنتی را فراموش کن که دو بودا نمی توانند عاشق همدیگر باشند. باقی مردم فقط بازی عشق را بازی می کنند، ولی در ژرفا نفرت است و تملک و سلطه. تنها دو بودا می توانند بدون سیاستبازی و بدون تلاش برای مسلط شدن بریکدیگر و بدون شکنجه دادن هم عاشق یکدیگر باشند. اینک می توانند عاشق هم باشند چون عشق را یافته اند.

درغیراینصورت در هر اتاق خواب دو گدا وجود دارند و هریک اصرار دارد که "به من عشق بده" و هردو گدا هستند و هیچکدام عشق ندارند. چگونه می تواند به تو عشق بدهد؟
خود او درخواست می کند، "به من عشق بده." هر شوهری احساس می کند که زنش به او عشق نمی دهد و هر زنی احساس می کند که شوهرش به او عشق نمی دهد؛ هر دوست احساس می کند که دوستش به او عشق نمی‌دهد. همیشه مسئله‌ی دادن عشق است:
دیگری عشق نمی‌دهد. ولی هیچکس به خودش زحمت نمی‌دهد که بپرسد چگونه دیگری می‌تواند بدهد. دیگری ندارد که بدهد.

فقط دو بودا، دو موجود به اشراق رسیده می توانند بدهند. آنان عشق را گدایی نمی‌کنند و درخواست نمی‌کنند، "به من عشق بده..." آنان فقط می خواهند، "در دسترس ما باشید.
ما چنان از عشق سرشاریم، چنان وفوری از عشق در ما برخاسته که اگر آن را دریافت کنی، سپاسگزاریم." آنان همچون ابرهای پرباران هستند که در آسمان می‌چرخند، سرشار از باران و از زمین درخواست می کنند، "ما را بپذیر."

در زندگی معمولی، عشق تنها یک واژه است. فقط انسانی که عمیقاٌ در مراقبه است می تواند به این واژه محتوا بدهد؛ و این واژه وقتی پر از گل می شود که فرد تماماٌ بیدار می‌شود.
دو انسان بیدار با هم سهیم می شوند، می‌رقصند، آواز می‌خوانند و عشق می‌ورزند ، و هیچ امکانی برای جدال بینشان نیست: جنگ وقتی شروع می شود که تو بخواهی بیشتر بگیری و کمتر بدهی. لحظه‌ای که تماماٌ آگاه باشی، اوضاع معکوس می‌شود: می خواهی بیشتر بدهی و کمتر بگیری، زیرا هیچ فضای خالی نداری. سرشاری قلبت چنان مالامال از عشق است که همچون یک فواره عمل می کند.

بنابراین، نیتیامو، نیازی نیست نگران باشی، فقط از آن سوی تختخواب بپر بیرون. ولی با گوریل بودن شروع کن. نخست آن گوریل باید آزاد شود ، یعنی که تمام سرکوب هایی که از تو یک گوریل ساخته باید آزاد شوند. بیرون راندن آن گوریل از وجودت ژرف ترین تزکیه است و عمیق ترین تخلیه. و فقط وقتی که تمامی آن حیوانیت از تو بیرون رفت.... بودابودن دور نیست ، فقط یک گام.

بودابودن حق مادرزادی تو است و گوریل بودن فقط شرطی شدگی تو است. جامعه به شما
می گوید که به سرکوب‌گری ادامه بده ، و به زودی آن بخش سرکوب شده از وجودت چنان بزرگ می شود که تو روی یک کوه آتشفشان خواهی نشست. هرلحظه می‌تواند منفجر گردد؛ قبل از اینکه منفجر شود، بهتر است که آن را آزاد کنی.

پس نخست یک گوریل باش ، با شدت و تمامیت. و دواگیت کمکت می کند، زیرا او از مرحله‌ی گوریل بودن عبور کرده. او درک می‌کند، مهربان خواهد بود و تو را حمایت می‌کند. در این دنیا فقط یک نفر است که می توان او را دوست واقعی نامید: کسی که سبب اشراق تو شود _ نه همچون یک امکان، بلکه کسی که آن را به فعل درآورد. به‌فعل درآوردن آن امکان در واقع همان رسیدن به اشراق است.

ولی قبل از اینکه بتوانی به آن اوج برسی، باید از بسیاری از آشغال ها و وزنه‌هایی که برای زندگانی های بسیار حمل می‌کرده ای خلاص شوی. من روش مراقبه ام را طوری ترتیب
داده ام که نخست آن گوریل باید تخلیه گردد. این چیزی است که در "داینامیک مدیتیشن"dynamic meditation رخ می دهد: اجازه می دهی که آن گوریل رها شود، بدون هیچ منع و مانعی. و به سبب همین مراقبه داینامیک است که من در سراسر دنیا محکوم شده ام.

آن گوریل را در درونت نگه دار و همه از تو خشنود خواهند بود! ولی اگر آن گوریل در درون باشد تو هرگز آرامش نخواهی داشت. من به شما می‌گویم: بگذار بیرون برود. آن گوریل در هوا بخار می‌شود و آنچه باقی می‌ماند یک فضای خالص است.

آن فضای خالص نام های بسیار دارد: جیناJaina، بودا؛ اشراق، سامادیSamadhi ، پاراماهامسا Paramahamsa، جنبه های متفاوت، ولی همگی به یک چیز اشاره دارند که اینک در درون تو چارلز داروین ناپدید شده است. اینک چارلز داروین دیگر نمی تواند اثری از گوریل یا شامپانزه در تو بیابد، حتی جای پایی نیز باقی نمانده است؛ زیرا که آسمان درون درست مانند آسمان بیرون است ، وقتی که پرنده پرواز می‌کند هیچ رد پایی از خود باقی نمی‌گذارد. وقتی گوریل تو بیرون می‌رود، در آسمان درونت هیچ اثری از او باقی نمانده است.

و آن سکوتی که نازل می‌شود، و آن وقار و آرامشی که شکوفا می‌گردد، و آن سروری که رایحه‌ات می شود و آن خنکایی که این‌جهانی نیست ، این میراث واقعی تو است. تا زمانی که این را طلب نکنی در عبث زیسته ای. تنها معدود کسانی برکت یافته اند که این میراث خود را طلبیده اند و بزرگترین گنجینه را در خویشتن یافته‌اند.

در بیرون، فوقش این است که بتوانی بازتاب‌هایی از جمال بیابی ، در یک غروب، در شب ماه تمام. ولی در درون، هرلحظه سرشار از جمال و پر از سرور است؛ هرلحظه پر از ترانه و سرشار از رقص است؛ هرلحظه پر از شعف است.

بخشی از این شعف بودن، یعنی بخشی از ناشناختگی، معجزه آسایی وبخشی از رازغایی
این هستی بودن.



فصل هشتم

14 فوریه 1987 ، هشت صبح

یک تکنولوژی با انسانیتی بیشتر



اشو عزیز:

احساس می‌کنم که ما با استفاده از تکنولوژی مدرن،
با زباله‌های مرده چون مواد پلاستیک، رادیواکتیو و هوای بد و غیره،
به این زمین پرارتعاش و با عصاره صدمه می زنیم.

آیا ممکن است نظری بدهید.



دیان تاراDhyan Tara ، این یکی از پیچیده‌ترین پرسش‌هاست.... این درست است: "ما به این زمین پرارتعاش و با عصاره، با زباله‌های مرده چون مواد پلاستیک، رادیواکتیو و هوای بد و غیره صدمه می زنیم."

این پرسش دو پاسخ ممکن دارد. یکی پاسخ ماهاتما گاندی است: "به عقب بازگردید...
به نقطه‌ای که تمامی تکنولوژی مدرن را دور بیندازید." ، که در سطح درست به نظر می‌رسد. اگر تکنولوژی مدرن سبب بحران در محیط زیست گشته و تعادل طبیعت را برهم زده است، آنگاه راه حل ساده‌گرایانه این است که آن را دور بیندازیم و به عقب بازگردیم.

ولی باید درک کنید که در زمان گوتام‌بودا، درست دوهزاروپانصد سال پیش، این کشور فقط بیست میلیون جمعیت داشت. زمین برای حمایت از این تعداد کافی بود. امروزه فقط این کشور نهصد میلیون نفر جمعیت دارد. اگر بخواهی به زمان گوتام‌بودا بازگردی باید این بخش عظیم از مردم را بکشی یا اجازه بدهی که بمیرند. و وقتی‌که فقط بیست میلون نفر نجات بیابند و باقی نهصد میلیون نفر در اطراف درحال مرگ باشند آیا فکر می کنی که آن بیست میلیون نفر قادر به زندگی کردن خواهند بود.

بنابراین یک راه حل این است که از لئو تولستوی به فکر ماهاتماگاندی رسید ، او نیز با
فن آوری جدید مخالف بود. ولی من نمیتوانم این فکر را حمایت کنم، زیرا این یعنی نبودن
راه آهن، نبودن بیمارستان؛ نبودن جراحی، نبودن دارو، نبودن اداره ی پست، نبودن تلگرام یا تلکس یا برق ... و تمام این ها بخشی از زندگی شما شده اند: نمی توانید زندگی بدون برق را متصور شوید.

در آمریکا یک قطع برق بوجود آمد. مردم برای سه روز بسیار هراسان شده بودند، زیرا آسانسورها کار نمی‌کردند و رفتن از پله ها در چنان آسمانخراش هایی که شاید صد یا
صد و بیست طبقه هستند........ فقط بالا و پایین رفتن از آن پله ها کافی است تا هرکسی را هلاک کند! مردم نیویورک در آن سه روز برای نخستین بار هشیار شدند که اینک دیگر امکان ندارد که تکنولوژی را دور بیندازند.

من راه حل جایگزین دیگری دارم. تقصیر تکنولوژی مدرن نیست؛ تقصیر در این است که ما در مورد اینکه از این تکنولوژی چه می خواهیم و چه نمی خواهیم روشن و شفاف نبوده ایم. دانشمند تقریباٌ کورکورانه اکتشاف می‌کند و هرآنچه که او کشف می‌کند ما به آن اعتماد می‌کنیم، بدون اندیشیدن به عواقب آن.

بازگشت به عقب غیرممکن و احمقانه است، تنها راه پیشرفت به جلو است. ما به یک تکنولوژی بهتر نیاز داریم ، بهتر از این تکنولوژی مدرن، که بتواند از مصرف زباله های پلاستیکی و اختلال در محیط زیست جلوگیری کند. دانشمند باید بسیار هشیار باشد که هرآنچه او خلق می‌کند باید بخشی ذاتی از یک تمامیت زنده باشد؛ تکنولوژی نباید مخالف با تمامیت زنده ی جهان هستی باشد. و این ممکن است، زیرا تکنولوژی شما را به جای مشخصی هدایت نمی‌کند، این شما هستید که کورکورانه دست به اکتشاف می‌زنید.

اینک روشن گشته است که هرآنچه ما تاکنون کشف کرده‌ایم، بیشترش مخل هماهنگی بوده است ، در نهایت به نابودی حیات در روی زمین خواهد انجامید ، بااین وجود، بازهم دانشمندان به انباشته کردن سلاح های اتمی می‌پردازند. آنان جگرش را ندارند که به سیاستمداران بگویند، "کافی است. ما برده نیستیم. ما نمی توانیم چیزی خلق کنیم که حیات را نابود می کند."

تمامی دانشمندان دنیا باید به یک توافق و تفاهم برسند: آنان باید یک آکادمی جهانی علمی ایجاد کنند که چه چیزهایی باید کشف شود و چه چیزهایی نباید کشف شود. اگر چیزی غلط کشف گردید، باید بی درنگ آن را غیرمشکوف کرد.

ما به یک تکنولوژی برتر نیاز داریم، یک تکنولوژی که روشن ضمیرتر باشد. در اینجاست که من از ماهاتما گاندی فاصله می‌گیرم که به عقب بازمی‌گردد ، جایی که جز مرگ چیزی وجود ندارد. من به جلو می‌روم. تکنولوژی در دستان شماست، ما در دست های تکنولوژی نیستیم. ما می‌توانیم تمام چیزهای خطرناک و مسموم را دور بریزیم و می توانیم چیزهایی جایگزین کشف کنیم که محیط زیست را ارتقاء بدهند، که زندگی انسان را بهبود بخشند و دنیای درون و بیرون انسان ها را غنی تر سازند و تعادلی به دنیا و حیات ببخشند.

ولی من در دنیا کسی را نمی بینم که برای یک تکنولوژی پیچیده‌تر و روشن‌ضمیرتر موعظه کند. گاهی تعجب می‌کنم: میلیون‌ها انسان، هزاران دانشمند بزرگ ، آیا همگی کور هستند؟ آیا نمی‌بینند که آنچه می‌کنند چیزی جز بریدن ریشه های خودشان نیست؟

و اگر تکنولوژی بتواند معجزه کند ، در راه تخریب که معجزه کرده است ، پس می‌تواند در راه سازندگی نیز معجزه کند. هرآنچه که آفریده شده، اگر با طبیعت در تعارض است باید به دور ریخته شود. ولی من نمی بینم که نیروی برق با طبیعت در تعارض باشد؛ نمی‌بینم که خطوط راه آهن یا هواپیماها محیط زیست را برهم می‌زنند؛ نمی‌بینم که تلگرام‌ها یا اداره‌های‌پست معصوم باید نابود شوند. این حرکت به سوی تفریط است.

این روشی است که ذهن انسان کارمی‌کند: مانند پاندول یک ساعت دیواری است: از یک انتها به انتهایی دیگر. هرگز در وسط قرار ندارد. من مایلم که معرفت انسان درست در نقطه ی وسط قرار بگیرد تا بتواند هردو سو را ببیند. به یقین که ویگرانگری را نمی‌توان حمایت کرد؛ و آن انرژی که صرف ایجاد چیزهای مخرب می‌شود باید به سازندگی و خلاقیت تبدیل گردد.

ولی راهش راه ماهاتما گاندی نیست. طرز تفکر او اثبات خواهد کرد که خطرناک تر از تکنولوژی مدرن است. شاید هنوز صدها سال طول بکشد که تکنولوژی مدرن همه چیز را نابود کند. اگر به ماهاتماگاندی اجازه بدهیم، ظرف یک روز تمام چیزهایی که در طول هزاران سال ساخته شده نابود خواهد شد.

نمی‌توانید در حمام خود آب سرد و گرم داشته باشید ، این به تکنولوژی مدرن بستگی دارد. این درست است گه تکنولوژی سبب آلودگی هوا شده است، ولی این تقصیر ماست، نه تقصیر تکنولوژی مدرن. اگر ما اصرار داشتیم که بنزین باید به قدری پالایش شود که نتواند هوا را آلوده کند، و یا در هر اوتوموبیل باید وسایلی کارگذاشته شود که آلودگی ناشی از سوخت بنزین را جبران کند تا که تعادل برهم نخورد.... ولی این به نوعی طبیعی بود. تنها وقتی از چیزی باخبر می شویم که اتفاق افتاده باشد.

هیچکس نمی دانست که رفتن به کره‌ی ماه سبب ایجاد سوراخ های خطرناک در لایه های پوشش دفاعی زمین می شود.در بیست کیلومتری بالای جو زمین یک لایه اوزون که بسیار لطیف و نامریی است دورتادور زمین را پوشانده است. این لایه اوزون یک پوشش دفاعی برای زمین بود. به اشعه های خطرناک خورشید اجازه عبور نمی دهد و فقط به اشعه هایی اجازه‌ی ورود به زمین را می دهد که برای درختان و زمین و انسان ها مفید هستند ،
اشعه های خطرناک در آن لایه برگشت می کنند. ولی هیچکس متوجه آن نبود، بنابراین کسی را نمی توان سرزنش کرد.

زمانی که نخستین موشک های ما به ورای این لایه بیست کیلومتری فرستاده شدند، در این لایه سوراخ هایی ایجاد کردند و آن لایه ی محافظ، در آن سوراخ ها ازبین رفتند. اینک تمامی
اشعه های خورشید می توانند از آن سوراخ ها عبور کنند و سبب ایجاد بیماری‌هایی شده اند که قبلاٌ شناخته شده نبودند.

ولی اینک اگر بخواهیم به کره ماه برویم باید ترتیباتی بدهیم. نخست اینکه این عملی جنون آسا است: فقط مردمانی که به نوعی دیوانه هستند می‌خواهند به ماه بروند. برای چه؟ نه آبی در آنجا هست و نه سبزی و نه هوایی برای تنفس. فایده اش چیست؟ شاید کارشناسان نظامی تنها کسانی باشند که مایل به فتح ماه باشند، زیرا اگر آمریکا ماه را فتح کند، آنوقت می توان از کره ماه بعنوان پایگاهی برای انداختن سلاح های اتمی بر روی روسیه استفاده کرد. یا اگر روسیه ماه را فتح کند آنوقت بخشی از خاک آن کشور خواهد شد.

ولی حتی اگر بخواهید به ماه بروید باید مراقب باشید که این سوراخ ها را ایجاد نکنید و اگر چنین می کنید باید ترتیباتی بدهید که آن سوراخ ها بی درنگ ترمیم شوند تا اشعه‌های مضر خورشید نتوانند به زمین برسند.

تارا، یک چیز را باید به یاد داشت: انسان فقط می‌تواند به جلو برود، راهی برای بازگشت نیست. و فایده‌ای هم ندارد. این تنها تخیلات مردم است که در گذشته، وقتی که تکنولوژی وجود نداشت، همه چیز زیبا و خوب بود. این مطلقاٌ اشتباه است. چند مثال برایتان می زنم.

هندو ها بسیار لاف این را می‌زنند که در روزگار طلایی گذشته، مردمان چنان ثروتمند بودند که هرگز روی درهایشان قفل نمی زدند. آری در متون مذهبی به این اشاره شده که در آن روزگار قفل کاربردی نداشته. ولی گویای این نیست که مردمان خیلی ثروتمند بودند و دزدی وجود نداشته است. نتیجه گیری من درست ضد این است: قفل ها هنوز اختراع نشده بودند، بنابراین چگونه مردم می‌توانستند از آن ها استفاده کنند؟ دوم اینکه مردم خیلی فقیر بودند؛ چیزی برای قفل کردن وجود نداشته است.

و اگر کسی بگوید که مردمان بسیار غنی بودند و هیچ قفلی وجود نداشت و دزدی رواج نداشته، آنگاه بهتر است به تمام کتاب های مذهبی گذشته نگاه کنند. گوتام بودا، همه روز، برای چهل و دوسال تمام موعظه می‌کرد که دزدی عملی اهریمنی است. در عجبم که او به چه کسانی آموزش می‌داد؟ اگر دزدی رایج نبود ، که نیازی به قفل وجود نداشته ، آنگاه او باید دیوانه بوده باشد: حرف زدن با مردمی که هرگز دزی نکرده اند و هرگز دزدی نخواهند کرد چون خودشان خیلی غنی بوده اند! آنوقت او چرا باید همه روزه این را تکرار می‌کرده است؟

و این فقط گوتام بودا نبوده: ماهاویرا نیز چنین می‌کرده و سایر متون مذهبی و سایر مرشدان گذشته همگی اصرار داشته اند که دزدی یک گناه است. همین سندی کافی است که اثبات کند دزدان همه جا بوده اند. بنابراین تنها راهی که بتواند توجیه کند که چرا در آن زمان قفل کاربردی نداشته، توجیه من است: زیرا قفل هنوز اختراع نشده بود.

قفل ها نیز بخشی از تکنولوژی هستند. اگر نزد قبیله های بدوی در جنگل ها بروید آنان نیز از قفل استفاده نمی کنند، زیرا نمی‌توانند قفل درست کنند و بقدر کافی ثروتمند نیستند که از
شهر ها قفل بخرند. و برای چه؟ زیرا چیزی در منزل ندارند. اگر بتوانند یک وعده غذا در روز پیدا کنند، برکتی عظیم از سوی خداوند است. بیشتر آنان حتی یک وعده غذا در روز
به دست نمی‌‌آورند.

نباید تنها از جنبه ‌ی منفی به تکنولوژی نگاه کرد. در هندوستان، درست قبل از این قرن
(بیستم م)، از هر ده نوزاد، نه تن از دنیا می رفتند. امروزه اوضاع برعکس شده است: از هر ده نوزار یکی می‌میرد. همین لباس هایی که می‌پوشید.... به زودی تهیه لباس کتانی برای همه غیرممکن خواهد بود ، و نیازی هم نیست: پوشش های بهتر می تواند با تکنولوژی تهیه کرد. فقط به عنوان نمادی بر فلسفه ام، من هرگز چیزی را که از پنبه درست شده باشد مصرف نمی کنم. لباس های من محصول خالص تکنولوژی هستند ، صددرصد پلیستر.

تکنولوژی می تواند خانه های بهتر و سبک تر و زیباتر خلق کند؛ نیازی به مصرف مصالح سنگین و گرانقیمت نیست. تکنولوژی الزاماٌ غذای بهتر و متناسب تر خواهد ساخت که تمام ویتامین ها را بقدر کافی و با مزه ای بهتر به شما بدهد ، اینگ گیاهان زیاد علمی رشد
نمی کنند. می تواند هر طعمی را به خوراک شما داد. نیازی نیست که مردم فقط برای طعم
به گوشتخواری بپردازند، زیرا می توان طعم گوشت را به هر خوراکی داد.

تکنولوژی جنبه ای بهتر نیز دارد، ولی اگر تمام تکنولوژی مدرن را دور بریزید، به عصر تاریک رجعت می کنید و این همان بزرگترین خشونت در روی زمین بود که توسط مردی موعظه شد که فکر می‌کرد فلسفه اش عدم خشونت است.

ولی کاری باید کرد. تا اکنون، تکنولوژی فقط درتاریکی دست و پا می‌زده. اینک می‌توانید به آن جهت بدهید و ما می‌توانیم تمام چیزهایی را که مخرب محیط زیست، تعادل، طبیعت و حیات هستند دور بریزیم.

من تماماٌ با تکنولوژی موافق هستم ، ولی یک تکنولوژی بهتر و یک تکنولوژی انسانی تر.





اشو عزیز:

آیا امکان دارد که ازدواج کنیم و در عین حال آزاد باشیم؟



دارما پریاDharama Priya، مشکل است ولی غیرممکن نیست. فقط نیاز به قدری ادارک است.

چند حقیقت اساسی باید تشخیص داده شوند: اول اینکه هیچکس برای دیگری زاده نشده است. دوم اینکه هیچکس اینجا نیامده که ایده آل های تو را برای اینکه او چگونه باید باشد ارضا کند. سوم اینکه تو ارباب عشق خودت هستی و می توانی هرآنچه که مایلی از آن نثار کنی ،
ولی نمی‌توانی عشق را از دیگری طلب کنی، زیرا هیچکس برده نیست.

اگر این حقایق ساده درک شوند، آنوقت مهم نیست که مزدوج باشید یا نباشید، می‌توانید باهم باشید ، به‌یکدیگر فضا بدهید و هرگز در فردیت دیگری مداخله نکنید.

درواقع، ازدواج یک نهاد منسوخ شده است. نخست اینکه زندگی در هیچ نهادی خوب نیست. هر نهادی ویرانگر است. ازدواج امکان هرگونه خوشبختی برای میلیون ها انسان را
ازبین برده است ، و تمامآٌ به سبب چیزهای بیفایده.
نخست اینکه، ازدواج، خود همان مراسم ازدواج؛ تقلبی است.

من در یک دانشگاه کار می‌کردم. یکی از همکارانم، استادی در روانشناسی، دایم توسط زنش در شکنجه بود. مشکل است زوجی را بیابید که همدیگر را شکنجه ندهند و در کمال تعجب، این زن بود که شوهرش را شکنجه می‌داد. این تاریخچه ای مفصل دارد: چون مرد زن را
به یک برده تقلیل داده، زن از هر فرصتی استفاده می کند تا انتقام بگیرد. تمامش ناخودآگاه است. آن زن واقعاٌ یک هیولا بود _ عادت داشت مرد بیچاره را کتک بزند. یک روز آن مرد نزد من آمد و گفت، "تو تنها کسی هستی که می توانم این را بگویم و مطمئن باشم که به کسی چیزی نخواهد گفت."

گفتم، "قول می‌دهم."

گفت، "زنم مرا کتک می‌زند."

گفتم، "این که یک راز نیست!"

هر زن به نوعی شوهرش را می زند. شاید جسمانی نباشد ولی کتک زدن روانی خطرناک‌تر است و بیشتر صدمه می‌زند. ولی نمی‌توان زن را مسئول آن دانست؛ قرن ها است که زن شکنجه شده، به‌قتل رسیده، زنده‌به‌گور شده و کتک خورده است ، و تمام این ها در ناخودآگاه او انباشته شده است. نزدیک‌ترین مرد شوهر اوست، بنابراین به کوچکترین بهانه او شروع می‌کند به مشکل آفریدن. مردان نمی خواهند که همسایگان بفهمند، و زنان این نقطه ضعف را می ‌دانند، بنابراین فریادکشیدن یکی از روش‌های آنان است ، پرت کردن چیزها و هوارزدن ، تا تمام همسایگان باخبر شوند! و شوهر باید بی درنگ کوتاه بیاید، زیرا پای احترام و اعتبار او درمیان است.

بنابراین به آن استاد گفتم، "نگران نباش تمام اینان نزد من می آیند و یک چیز را می‌گویند. لحظه‌ای که کسی بگوید، "به کسی نگو" من می دانم که چه رازی را می‌خواهد بگوید.
می توانم حتی قبل از این چیزی بگوید داستان را بدانم."

گفت، "ولی من می خواهم از این زندان بیرون بزنم ، بقدر کافی در آن زندگی کرده ام.
این یک شکنجه ی بیست و چهار ساعته است."

گفتم، "خوب مشکلی نیست!"

گفت، "مشکلی نیست؟ولی من با او ازدواج کرده ام!"

گفتم، "ازدواج فقط یک بازی بچگانه است. چطوری ازدواج کردید؟"

گفت، "کشیشی ورد می خواند و آتشی روشن بود...." آتش نماد الوهیت است و اگر در برابر آتش پیمانی را ببندی نمیتوانی زیر آن بزنی. و او گفت، "من هفت بار دور دایره ای چرخیدم و آن کشیش لباس مرا به ساری او گره زد. ما پیمان را گفتیم و آن کشیش ورد خواند و ما هفت بار به دور آتش چرخیدیم."

گفتم، "در جهت عقربه های ساعت یا..."

گفت، "همیشه در جهت عقربه های ساعت است!"

گفتم، "پس مشکلی نداری ، زنت را بیاور، من یک کشیش هستم، زیرا آن کشیش هرچه را که خواند شما نمی فهمیدید..."

گفت، "درست است."

گفتم، "هیچ اشکالی نیست. من هم چیزهایی را می خوانم که شما نفهمید، و خودم هم نخواهم فهمید! من همانطور که ورد می خوانم آن را ازخودم در می آورم! و شما می توانید هفت بار درجهت عکس عقربه های ساعت بچرخید، و من آنوقت آن گره ای را که توسط آن کشیش زده شده بود قطع می کنم و بنایراین ازدواج شما تمام است."

گفت، "خدای من! ، ولی چه کسی زنم را به اینجا خواهد آورد؟ تو راه خیلی ساده ای را پیشنهاد می‌کنی ولی زن مرا نمی‌شناسی."

گفتم، "او را می شناسم ، زیرا او حتی قبل از تو نزد من آمده بود! او هم می خواهد از این نزاع دایم خلاص شود ، او زندگی شادی ندارد. شما یا می توانید هردو شادمان باشید و یا هردو رنجور؛ ممکن نیست که یکی شادمان باشد و دیگری رنجور. بنابراین من او را متقاعد می‌کنم _ او تقریباٌ آماده است. تو فقط برو و به او بگو که من تو را فرستاده ام. پس لباس های عروسی‌تان را بپوشید...."

گفت، "لباس های عروسی؟"

گفتم، "بله. تمام آن مراسم باید دوباره، در جهت عکس انجام شود."

آن مرد هرگز بازنگشت. مجبور شدم چندین بار به منزلش بروم. من در می زدم و او
می گفت، "مرا ببخش که به تو گفتم. وقتی به خانه آمدم چنان کتکی خوردم که تمام آن
کتک های گذشته در مقابلش هیچ بود! در این زندگانی هیچ راهی نیست و من اکنون می‌فهمم که هندوها چرا زندگانی های آینده را اختراع کرده‌اند!"

ولی به او گفتم، "آیا می دانی که زنان هندو در یک روز مشخص از سال روزه می گیرند و از خدا می خواهند که در زندگانی آتی هم همان شوهر را داشته باشند؟"

گفت، "درست است ، ولی هرگز به آن فکر نکرده بود. حالا چطور می توان از آن پرهیز کرد؟"

گفتم، "فقط در همان روز تو هم روزه بگیر به معبد برو و دعا کن _ آهسته که همسرت نشنود. او دعا می کند که همان شوهر نصیب او شود؛ تو فقط بگو که < همین یک زندکانی کافی است. زن من خیلی خوب است ، حالا او را نصیب دیگری کن!>"

گفت، "این خیلی خوب است. می توانم این کار را بکنم!"

پریا، تو می پرسی، " آیا امکان دارد که ازدواج کنیم و در عین حال آزاد باشیم؟"

اگر ازدواج را جدی نگیری آنوقت می‌توانی آزاد باشی. اگر آن را جدی بگیری آنگاه آزادی غیرممکن می شود. ازدواج را درست مانند یک بازی بگیر ، یک بازی هست. قدری احساس شوخ طبعی داشته باش: که این نقشی است که تو در صحنه‌ی زندگی بازی می‌کنی؛ ولی این چیزی نیست که به جهان هستی تعلق داشته باشد و یا واقعیتی در آن باشد ، یک افسانه است.

ولی مردم چنان احمق هستند که حتی افسانه را نیز واقعی می‌گیرند. من مردمانی را دیده ام که یک داستان تخیلی را با اشک در چشمانشان می‌خوانند، زیرا در افسانه ها، امور خیلی تاسف‌انگیزهستند. این وسیله‌ی خوبی است که در سینماها چراغ ها را خاموش می‌کنند: تا همه بتوانند از فیلم لذت ببرند: بخند، گریه کن، غمگین باش، شاد باش. اگر چراغ روشن بود مشکل می‌شد ، "دیگران چه فکری می‌کنند؟" و آنان خوب می‌دانند که آن پرده خالی است ، کسی آنجا نیست، فقط تصویری است که بازتاب دارد. ولی آنان این را کاملاٌ فراموش می‌کنند.

و همین نیز در زندگی ما رخ داده است. خیلی از چیزهایی را که باید با شوخ طبعی زندگی کنیم، بسیار جدی می‌گیریم ، و مشکلات ما از همین جدی گرفتن آغاز می‌شوند.

در مرحله اول، چرا باید ازدواج کنی؟ عاشق کسی هستی، با او زندگی کن ، این بخشی از حقوق اولیه‌ی تو است. می توانی با کسی زندگی کنی و می توانی عاشق کسی باشی.

ازدواج چیزی نیست که در بهشت رخ بدهد، همینجا اتفاق می‌افتد، توسط کشیشان ماهر صورت می‌گیرد. ولی اگر بخواهی در جامعه به این بازی بپیوندی و نمی ‌خواهی تنها و انگشت‌نما بمانی، می‌توانی به همسرت روشن بگویی که این ازدواج تنها یک بازی است: "هرگز آن را جدی نگیر. من همانقدر مستقل خواهم بود که پیش از ازدواج بودم و تو نیز همانقدر مستقل خواهی بود که قبل از ازدواج هستی. نه من در زندگی تو دخالت خواهم کرد و نه تو در زندگی من دخالت خواهی کرد؛ ما همچون دو دوست باقی خواهیم ماند و خوشی ها و آزادی هایمان را با هم سهیم می‌شویم ، ولی باری برای همدیگر نخواهیم بود.

"هرلحظه که احساس کنیم که بهار گذشته است و ماه عسل تمام شده، بقدر کافی صادق خواهیم بود که تظاهر نکنیم، بلکه به هم خواهیم گفت که همدیگر را بسیار دوست داشته ایم، و برای همیشه ازهم سپاسگزار خواهیم بود و روزهای عاشقی ما در خاطره ی ما همچون روزگاری طلایی باقی خواهد ماند ، ولی اینک بهار تمام شده است. راه های ما به نقطه ای رسیده که باوجودی که غم‌انگیز است، باید ازهم جدا شویم، زیرا اینک باهم زیستن نشانی از عشق نیست.

"اگر من تو را دوست داشته باشم، لحظه‌ای که ببینم عشق من برای تو رنج آور است تو را ترک خواهم کرد. اگر تو مرا دوست داری، لحظه‌ای که ببینی عشق تو سبب زندانی بودن من است، مرا ترک خواهی کرد."

عشق والاترین ارزش در زندگی است.

عشق را نباید به تشریفات و مراسم احمقانه تنزل داد.

و عشق و آزادی باهم می‌‌آیند ، نمی توانی یکی را انتخاب کنی و دیگری را وانهی. انسانی که آزادی را می‌شناسد، سرشار از عشق است و انسانی که عشق را بشناسد همیشه آماده است تا آزادی بدهد. اگر نتوانی به کسی که دوستش داری آزادی بدهی، به چه کسی می توانی آزادی بدهی؟ دادن آزادی چیزی جز اعتماد نیست.

آزادی بیانی از عشق است.

بنابراین چه مزدوج باشی و چه نباشی، به یاد بسپار: تمام ازدواج ها کاذب هستند ، فقط یک راحتی در جامعه اند. هدف ازدواج زندانی کردن و چسباندن شما به یکدیگر نیست؛ هدف ازدواج کمک به رشددادن یکدیگر است. ولی رشدکردن به آزادی نیاز دارد؛ و در گذشته، تمام فرهنگ ها از یاد برده اند که بدون آزادی، عشق می‌میرد.

پرنده ای را درحال پروازدر آسمان و در نور آفتاب می‌بینی و به نظر بسیار زیبا می‌آید.
با دیدن زیبایی آن جذب می‌شوی. و می‌توانی پرنده را بگیری و در قفسی طلایی قرار دهی. آیا فکر می‌کنی که این همان پرنده است؟ در ظاهر بلی، همان پرنده‌ای است که در آسمان پرواز می‌کرد؛ ولی در ژرفا، این همان پرنده نیست ، زیرا آسمانش کجاست، آزادی اش کجاست؟

این قفس طلایی شاید برای تو باارزش باشد؛ برای پرنده ارزشی ندارد. برای پرنده آزادبودن در آسمان تنها چیز با ارزش در زندگی است. و همین برای انسان ها نیز صادق است.



اشو عزیز:
با نوشیدن شما در سخنرانی صبحگاهی و یا دیدار عصر احساس می کنم که از یک چشمه ی کوهستانی آب می نوشم. ولی پس از نوشیدن این آب خالص و زلال برای رفع تشنگی،
خود را مست می یابم، گویی که آن آب شامپاین بوده است. و گویی که آن کافی نبوده است: خودم را به آن معتاد می بینم. آیا مست بودن بی اشکال است؟ آیا معتاد بودن درست است؟



آناند نیرجوAnandNeerjo، آیا نشنیده ای که مسیح آب را به شراب تبدیل می کرد؟
حالا می دانی که آب به شراب تبدیل می‌شود. این یک معجزه نیست. تو شامپاین می نوشی ، ولی این راز را نگه دار. رییس پلیس پونا نباید در این مورد چیزی بداند: که تمام این مردم در اینجا شامپاین می ‌نوشند و مست می‌کنند و معتاد هستند!

تاجایی که به من مربوط است اگر عشق تو بتواند آب را به شامپاین تبدیل کند، دقیقاٌ چیز درستی است که رخ می‌دهد. و معتاد شدن به عشق یعنی معتاد شدن به خداوند. معتادشدن
به عشق یعنی ازیادبردن نفس: ناپدیدشدن در تمامیت، بدون جای گذاشتن اثری.
کاملاٌ درست است.

اگر سخنان من ترا مست می‌کند، آنگاه هرآنچه که می‌توانی بنوش، مست شو، زیرا این شامپاین تو را تماماٌ دگرگون خواهد ساخت. و هیچ دولتی نمی‌تواند این شامپاین را ممنوع کند، زیرا که معجزه‌ای است که در درون تو رخ می‌دهد. و سخنانی که به شامپاین بدل می‌شوند باید از منبعی آمده باشد که کاملاٌ مست است. من یک مست هستم و تمام ماموریت من این است که در این دنیا مردمان هرچه بیشتری را مست کنم ، زیرا فقط مردمانی که مست الوهیت باشند می دانند که زیبایی چیست، حقیقت چیست و شعف چیست.

No comments:

Post a Comment

Followers