متن کتاب از سکس تا فراآگاهی-اوشو-قسمت سوم
قبلاً به شما گفتم كه حيوانات براي انجام اعمال
جنسي دوره اي ثابت دارند، يك فصل مشخص
دارند و انسان ها هيچ دوره ي خاصي براي آن
ندارند. چرا؟ شايد به اين سبب باشد كه حيوانات
قادر هستند عميق تر به اعماق سكس بروند،
انسان ها حتي اين قابليت را ندارند.
كساني كه در مورد سكس تحقيقات كرده اند، آنان
كه عميقاً وارد آن شده اند، كساني كه در زندگي
بسيار تجربه دارند، به اين نتيجه رسيده اند كه
اگر مقاربت يك دقيقه به طول انجامد، شخص
دوباره پس از يك روز خواهان آن است.
ولي اگر سه دقيقه بتواند به طول انجامد، شخص
تا يك هفته حتي به آن فكر هم نخواهد كرد. آنان
مشاهده كرده اند كه اگر معاشقه بتواند هفت دقيقه
به طول انجامد، شخص چنان از سكس رها
خواهد شد كه آن فكر حتي تا سه ماه نيز به
تصورش نخواهد آمد. و اگر آن دوران بتواند سه
ساعت طولاني شود، شخص براي هميشه از
سكس رها خواهد شد، هرگز ميل آن را نخواهد
داشت.
ولي تجربه ي فرد معمولاً يك لحظه بيشتر طول
نمي كشد، حتي تصوركردن يك معاشقه ي سه
ساعته نيز دشوار است.
بااين وجود، به شما مي گويم كه اگر شخصي
بتواند سه ساعت در حالت معاشقه، در آن
سامادي samadhi، در آن آميزش بماند،
آنگاه فقط يك بار آميزش كافي است تا او را براي
باقي عمرش از سكس آزاد سازد. اين حالت،
چنان رضايت، چنان تجربه اي از سرور و از
هشياري برجاي مي گذارد كه براي يك عمر دوام
خواهد داشت.
پس از اين يك آميزش فرد مي تواند به مرحله ي
زندگي بدون عمل جنسي
brahmacharya واقعي برسد.
ولي ما هرگز حتي پس از يك عمر زياده روي
در سكس به آن زندگي دست نمي يابيم. فرد به
سن پختگي و پيري مي رسد، به آخر عمرش
نزديك مي شود، ولي هرگز از شهوت براي
سكس و آميزش رها نمي شود. چرا؟ به اين سبب
است كه ما هنر و علم سكس را درك نكرده ايم.
نه هرگز كسي آن را براي ما تشريح كرده است
و نه ما هرگز به آن انديشيده ايم و در موردش
تعمق يا بحث كرده ايم. در زندگي ما،هيچ
صاحب تجربه اي در موردش با ما مكالمه نداشته
و ما را با آن آشنا نكرده است. ما حتي نسبت به
حيوانات نيز در موقعيت بدتري قرار داريم!
شايد ترديد داشته باشيد كه تجربه اي كه معمولاً
فقط يك لحظه به طول مي كشد، بتواند سه ساعت
به درازا انجامد.
من كليدهاي مشخصي را به شما مي دهم. اگر به
آن ها توجه كنيد، سفر به سوي زندگي
براهماچاري، آسان تر خواهد شد.
در طول آميزش، شخص هرچه تنفس تندتري
داشته باشد، مدت آميزش كوتاه تر خواهد بود.
هرچه تنفس آرام تر و آسوده تر باشد، مدت
آميزش بيشتر خواهد بود. اگر بتوانيد طوري
منضبط شويد كه تماماً آسوده نفس بكشيد، مدت
آميزش مي تواند تا هر زماني
به طول انجامد. و هرچه مدت زمان آميزش
بيشتر باشد، تجربه ي آن عنصرهاي فراآگاهي
__ بي نفسي و بي زماني كه در موردشان
برايتان گفتم، بيشتر شروع به
واقع شدن مي كنند. تنفس بايد بسيار آسوده باشد.
همانطور كه آسوده مي شود، اعماق
جديد تر، معني ها و ادراك هاي تازه، شروع به
آشكارشدن خواهند كرد.
چيزي ديگر كه بايد به ياد داشت اين است كه اگر
در حين آميزش، هشياري شما به وسط دو چشم
متوجه شود، جايي كه يوگا آن را مركز چشم سوم
the third eye center
مي خواند، مدت آميزش مي تواند سه ساعت
طول بكشد. و چنان تجربه اي از آميزش است كه
مي تواند انسان را در زندگي تجردي ريشه بدهد
__ نه تنها براي اين زندگاني، بلكه براي
زندگاني هاي ديگر هم.
خواهري نامه نوشته و گفته است كه
وينوباVinoba " مجرد مادرزاد"
born celibate است. پس آيا به
اين معني است كه او فراآگاهي را تجربه نكرده
است؟" او در مورد من مي گويد، "شما ازدواج
نكرده ايد، يك مجرد مادرزاد. آيا به اين معني
است كه شما فراآگاهي يا سامادي را هيچكدام
تجربه نكرده ايد؟"
اگر اين خواهر در اينجا حاضر است، مايلم به
ايشان بگويم كه نه من و نه وينوبا، يا در واقع
هيچ كس ديگر، نمي تواند آن مرحله از زندگي
تجردي را بدون تجربه ي جنسي درك كند.
همچنين مايلم بگويم كه آن تجربه شايد از همين
زندگاني باشد و شايد از زندگاني قبل باشد.
رسيدن به زندگي مجردي از زمان تولد در اين
زندگي، بر اساس تجارب عميق در يكي شدن در
آميزش، در زندگاني هاي پيشين قرار دارد و نه
بر اساس هيچ چيز ديگر.
راه ديگري وجود ندارد.
اگر فرد در زندگاني پيشين خود تجربه ي جنسي
عميقي داشته باشد، در همين زندگي از سكس
رها خواهد شد.
حتي در تخيلات نيز سكس او را مختل نخواهد
كرد. برعكس، شخص تعجب خواهد كرد كه
مردم در مورد سكس چگونه رفتار مي كنند، او
از اينكه مردم اينهمه جنون آميز
درپي سكس هستند شگفت زده خواهد شد. چنين
فردي حتي براي تشخيص و تمايز بين زن و مرد
بايد تلاشي آگاهانه انجام بدهد.
اگر كسي فكر كند كه شخص بدون داشتن تجربه
ي جنسي عميق مي تواند يك مجرد مادرزاد شود،
در اشتباه است:
شخص ديوانه خواهد شد، ولي زندگي بدون سكس
نخواهد داشت!
كساني كه مي كوشند زندگي عاري از عمل
جنسي را برخود تحميل كنند، فقط ديوانه
مي شوند، به هيچ جا نمي رسند. زندگي مجردي
را نمي توان تحميل كرد، براهماچاري از تكامل
يافتن تجربه ي سكس به وجود مي آيد.
اگر بتوان حتي يك بار آن تجربه را داشت،
شخص براي سفرهاي بي پايان در
زندگاني هايش از سكس رها خواهد بود.
تااينجا دو عامل براي داشتن تجربه ي عميق
جنسي را گفتم: تنفس فرد بايد چنان آسوده و چنان
آرام باشد كه گويي ابداً وجود ندارد. و هشياري
فرد بايد در چشم سوم باشد، نقطه ي ميان دو
ابرو. هرچه توجه بيشتر به اين مركز نزديك
باشد، آميزش به طور خودكار عميق تر خواهد
بود. و مدت آميزش به نسبت آسودگي تنفس ها،
بيشتر مي شود.
و آنگاه براي نخستين بار تشخيص خواهيد داد كه
آن جاذبه، واقعاً براي آميزش نبوده است، جاذبه
براي سامادي است، براي فراآگاهي. حتي اگر
بتوانيد يك لمحه داشته باشيد، حتي اگر آذرخش
فقط يك بار بتابد و شما راهي را كه در تاريكي
پنهان بود مي ديديد، آنگاه مي توانيد به آساني طي
طريق كنيد.
شخصي در اتاقي كثيف و مخروبه نشسته است:
ديوارها ترك خورده و پر از لكه هستند. ولي او
مي تواند برخيزد و پنجره را باز كند. از پنجره
ي آن اتاق كثيف مي تواند آسماني شفاف را تا
دوردست ها ببيند، مي تواند خورشيد را ببيند و
پرندگاني را كه در آسمان پرواز مي كنند. حالا،
اين شخص كه ناگهان آسمان آبي و پهناور را
شناخته و خورشيد و ماه را شناخته و درختان و
پرندگان درحال پرواز را ديده و گل هاي معطر
را شناخته است، ديگر در آن اتاق مخروبه، بدبو
و كثيف نخواهد ماند __ او به زودي به زير
آسمان خواهد آمد.
بنابراين، روزي كه فقط لمحه اي از سامادي و
بي ذهني در سكس را داشتيد، هرچندهم كه
زودگذر، آنگاه ديوارهاي تاريك و كثيفي كه سكس
را احاطه كرده اند ديگر برايتان جذاب نخواهند
بود و به زودي از آن بيرون خواهيد آمد.
ولي الزامي است درك كنيم كه ما عموماً در
درون خانه اي تاريك و كثيف به دنيا آمده ايم و
از داخل حصارهاي همين خانه است كه بايد آنچه
را كه وراي اين ديوارها هست تجربه كنيم. تنها
آنوقت است كه مي توانيم خانه را ترك كنيم و به
فضاي باز بيرون قدم گذاريم. ولي كسي كه پنجره
را باز نكند، كسي كه چشمانش را ببندد و فقط در
گوشه اي بنشيند و بگويد، "من نمي خواهم اين
خانه ي كثيف را بشناسم، " حتي نمي تواند ذره
اي اوضاع را تغيير بدهد.
چه آن را ببيند و چه نبيند، او در خانه اي كثيف
زندگي مي كند و در همانجا باقي مي ماند.
آن "براهماچاري" شما، كه زندگي بدون آميزش
جنسي را بر خودش تحميل كرده است، همانقدر
در داخل منزل سكس زنداني است كه هر شخص
معمولي ديگر زنداني است.
تنها تفاوت بين شما و اين شخص اين است كه او
با چشماني بسته نشسته است و شما
با چشماني باز.
آنچه را كه شما آشكارا مي كنيد، او نهاني انجام
مي دهد و كاري را كه شما جسماً انجام
مي دهيد، او ذهناً مي كند.
تفاوت ديگري وجود ندارد. براي همين است كه
از شما تقاضا دارم كه ضديت خودتان را با سكس
دور بيندازيد و سعي كنيد با همدردي آن را درك
كنيد، با آن آزمايش كنيد و
در زندگي، جايگاهي مقدس به آن بدهيد.
تاكنون دو دستورالعمل را بحث كرده ايم. سومين
نكته وضعيت ذهن است در روي آوردن به
سكس.
بايد طوري به سكس روي بياوريد كه گويي روي
به سوي محراب عبادت shrine
مي آوريد، زيرا در هنگام سكس شما به جهان
هستي از هميشه نزديك تر هستيد. توسط سكس
است كه الوهيت مي تواند توليد زندگي كند و
زندگي جديدي را خلق كند __ بنابراين، در
سكس ما به خالق از هميشه نزديك تر هستيم:
براي زندگي جديدي كه خلق
مي شود يك گذرگاه هستيم. يك زندگي-بخش مي
شويم. چرا چنين است؟ زيرا آن وضعيت،
وضعيت مقاربت، خودش از همه به خالق نزديك
تر است. اگرما با قداست به سكس روي بياوريم،
با بازيگوشي، مي توانيم به آساني لمحه اي از
الوهيت را دريافت كنيم.
ولي ما با انزجار از سكس و با تمام احساس هاي
بد و سرزنش آلوده به سكس روي
مي آوريم. همين توليد يك ديوار مي كند و ما از
تجربه كردن الوهيت در آن شكست
مي خوريم. به سكس همانطور نزديك شويد كه به
يك معبد نزديك مي شويد، زيارتگاهي مقدس. به
همسرتان طوري بنگريد كه به يك الهه مي نگريد.
شوهرتان را همچون يك موجود الهي ببينيد.
و هرگز درهنگام زشتي، خشم، خشونت، نفرت و
حسادت و رنجش و در لحظات تشويش به سكس
روي نياوريد.
چيزي كه درواقع رخ مي دهد درست عكس اين
است. شخص هرچه نگران تر و
طرد شده تر باشد، هرچه بيشتر خشمگين باشد و
در نوميدي و تشويش بيشتري باشد، بيشتر وارد
سكس مي شود. يك انسان شادمان به دنبال سكس
نمي دود، ولي انسان غمزده چنين مي كند، زيرا
چنين شخصي سكس را همچون فرصتي براي
فرار از اندوه مي بيند.
ولي به ياد داشته باشيد، اگر با اندوه، با نگراني،
با تلخي، با رنجش و با تضاد به سكس نزديك
شويد، هرگز به آن لمحه از تجربه اي نخواهيد
رسيد كه روحتان در عطش آن بوده. در آنجا
لمحه اي از سامادي را نخواهيد يافت.
من از شما تقاضا مي كنم كه فقط وقتي به سكس
روي بياوريد كه شاداب و بازيگوش هستيد، فقط
زماني كه احساس مي كنيد قلبتان پر از شادي،
آرامش و سپاسگزاري است. فقط كسي كه به
سكس اينگونه نزديك مي شود مي تواند فراآگاهي،
سامادي را تجربه كند. حتي اگر يك بار در سكس
اشعه اي از سامادي به دست آيد، براي هميشه از
سكس رها
مي شويد و شروع مي كنيد به تكامل يافتن در
فراآگاهي.
اين ملاقات، اين يكي شدن زن و مرد، معنايي
عميق و عظيم دارد.
در اين يگانگي زن و مرد است كه نفس ego
براي نخستين بار فرو مي شكند و فرد واقعاً با
ديگري ديدار مي كند.
نوزادي كه رحم مادر را ترك مي كند، در رنجي
بزرگ قرار دارد: مانند ريشه كن شدن درخت از
زمين است.
تمامي وجودش مشتاق است كه دوباره به زمين
وصل شود. وابستگي اش به زمين، يعني زندگي
اش، حياتش، تغذيه اش. درخت اينك ريشه كن
شده و فرياد برمي آورد كه به زمين بازگردد،
زيرا كه اكنون از جريان زندگي جدا شده است.
نوزادي كه به دنيا مي آيد از ريشه بريده مي
شود. به نوعي، نوزاد ريشه كن مي گردد، از
زندگي و هستي جدا مي شود. اينك تمام اشتياق
كودك، عطش تمام وجودش اين است كه دوباره با
زندگي و با هستي پيوند بخورد.
چنين اشتياقي است كه ما آن را عطش براي
عشق مي خوانيم.
جز اين، منظورمان از عشق چيست؟
هركسي مي خواهد دوست بدارد و دوستش
بدارند. معني عشق چيست؟ معني اين است: "من
منزوي شده ام، قطع شده ام: مي خواهم دوباره با
زندگي يكي شوم." و يكي از ژرف ترين تجارب
يكي شدن، بين زن و مرد در سكس اتفاق مي
افتد. سكس نخستين تجربه ي اين وصل دوباره
است.
شخصي كه اين تجربه را به عنوان عطشي براي
عشق، ميلي براي يگانگي دوباره با خود زندگي،
درك كرده باشد، مي تواند به زودي به تجربه اي
ديگر نيز دست يابد.
يك مراقبه كننده، يك سالك روحاني، يك عارف،
يك شخص بيدار شده، همگي به وحدت مي رسند
و شخصي كه در سكس حركت مي كند نيز به
وحدت مي رسد. در آميزش جنسي دو فرد يگانه
مي شوند __ يك فرد با فردي ديگر در مي آميزد
و هردو يكي مي شوند.
در سامادي، در اشراق، فرد با كل the
whole در مي آميزد و با آن يكي مي
شود.
آميزش جنسي ديداري است بين دو فرد. اشراق
ديداري است بين فرد و تماميت بي پايان.
طبيعي است كه ديدار بين دو فرد فقط مي تواند
گذرا و مقطعي باشد، ولي ملاقات فرد و كل براي
هميشه است.
دو نفر، موجوداتي محدود هستند، بنابراين اتحاد
آنان نمي تواند بي نهايت باشد، نمي تواند براي
هميشه باشد. و اين است آن درد و عذاب تمام
عشق ها: كه ما نمي توانيم براي هميشه با
معشوق يگانه باشيم.
براي لحظه اي با هم يگانه مي شويم، ولي
دوباره فاصله مي گيريم، آن فاصله وارد
مي شود. اين فاصله دردآفرين است، آزار مي
دهد، بنابراين عشاق هميشه در اين وضعيت
استيصال هستند. آهسته آهسته، به نظر مي رسد
كه اين ديگري است كه سبب اين جدايي است.
بنابراين خشم و آزردگي در مورد آن ديگري
برمي خيزد.
ولي آنان كه مي دانند مي گويند كه دو نفر در
اساس دو موجود جدا هستند. مي توانند ديداري
گذرا را تحميل كنند، ولي براي هميشه باهم ديدار
نمي كنند. اين همان درد و رنجي است كه سبب
ايجاد تضاد دايمي بين عشاق است كه با نزاع
كردن با شخصي كه دوستش داريم آغاز مي
شود. يك تنش، يك اكراه و احساسي از انزجار
در رابطه مي خزد، زيرا چنين به نظر مي رسد
كه ديگري نمي خواهد در بياميزد، بنابراين
آميزش كامل نمي شود. ولي هيچ فردي در اين
خصوص مقصر نيست. دو شخص نمي توانند در
سطح "براي هميشه" باهم ديدار كنند. افراد فقط
مي توانند موقتي باهم درآميزند، زيرا يك فرد
محدود است، آميختن او نيز محدود خواهد بود.
وحدت هميشگي، فقط مي تواند با الوهيت باشد، با
تمامي جهان هستي.
كساني كه تا اعماق سكس پيش مي روند به اين
احساس مي رسند كه اگر لحظه اي از آميزش
بتواند چنين سروري بدهد، چيزي كه از آميزش
هميشگي بتواند ممكن شود، وراي اندازه گيري
است. اگر لحظه اي از آميختن بتواند چنين تجربه
ي شگفت انگيزي بياورد، پس آنوقت تجربه ي
يكي شدن با ابديت چقدر بيشتر شگفت انگيز
خواهد بود!
مانند اين است كه در برابر شعله ي شمعي روشن
بنشيني و سعي كني تصور كني كه چه تعداد نور
شمع مي تواند در خورشيد وجود داشته باشد.
تلاش براي مقايسه بي فايده است. يك شعله ي
شمع بسيار چيز كوچكي است و خورشيد بسيار
عظيم است، حدود شصت هزار بار از زمين ما
بزرگ تر است. با وجودي كه نود و سه ميليون
مايل از ما دور است، بازهم به ما گرما مي دهد،
ما را مي سوزاند، بنابراين چگونه مي توانيم
تفاوت گرماي آن را با گرماي يك شعله شمع
تخمين بزنيم؟
ولي نه، مي توان مقدار نور خورشيد را بر حسب
نور شعله ي شمع اندازه گرفت __ مهم نيست
چقدر دشوار باشد ___ زيرا شمع محدود است و
خورشيد نيز محدود است.
شايد رقمي غيرقابل تصور باشد، ولي بااين وجود
قابل قياس است.
ولي مقايسه بين سروري كه از انزال حاصل مي
شود و سرور فراآگاهي، غيرقابل قياس است.
سكس يعني اتحاد دو موجود كوچك و محدود
براي لحظاتي بسيار گذرا.... سامادي، فراآگاهي،
آميختن قطره است با اقيانوس بيكران هستي. هيچ
راهي براي مقايسه اين ها نيست.
براي اندازه گرفتن عظمت اين يگانگي با كل،
هيچ واحدي وجود ندارد.
بنابراين، وقتي كه اين يگانگي حاصل شده است،
ديگرسكس و آميزش و ميل جنسي كجا وجود
دارد؟ وقتي كه چنين بي نهايتي به دست آمده
باشد، چه كسي به فكر لذات موقتي است؟ در اين
مرحله، اين لذت ها همچون رنج احساس مي
شوند، همچون جنون احساس مي شوند. در اينجا،
آن لذت همچون يك اتلاف انرژي به نظر مي آيد
و براي چنين شخصي، زندگي در تجرد به طور
خودانگيخته طلوع مي كند.
ولي بين سكس و فراآگاهي يك پل، يك مسير و يك
سفر وجود دارد. فراآگاهي آخرين پله __ بالاي
آسمان __ از همان نردبامي است كه سكس،
نخستين پله ازآن است. آنان كه با همين نخستين
پله مخالفت مي كنند، ابداً به جلو پيشرفتي نمي
كنند. مايلم به شما بگويم كه كساني كه خود
نخستين پله از نردبام را منكر مي شوند هرگز
نمي توانند بر دومين پله گام بنهند. همچنين مايلم
به شما بگويم كه الزامي است برهمين نخستين پله
نيز با آگاهي، با ادراك و هشياري قدم بگذاريد.
اين براي آن نيست كه شما به آن نخستين پله
بچسبيد و گير كنيد، براي آن است كه
با گذاشتن پايتان برآن، بتوانيد از آن گذر كنيد و
جلو برويد.
ولي حادثه اي عجيب براي نژاد انساني رخ داده
است. همانطور كه قبلاً گفتم، بشريت
با نخستين پله به مخالفت برخاسته و بااين وجود
مي خواهد به آخرين پله برسد! بدون تجربه
كردن نخستين پله، بدون تجربه كردن نور شمع،
مي خواهد نور با شكوه خورشيد را كسب كند!
اين هرگز ممكن نيست. __ براي ايجاد يك
اشتياق واقعي براي خورشيد، بايد بياموزيم تا آن
نور كم سوي شمع را كه توسط طبيعت به ما داده
شده، درك كنيم __ نوري كه براي لحظه اي
زندگي مي كند و سپس با نسيمي نرم خاموش مي
شود. آنگاه گام هاي ما به سوي خورشيد مي تواند
واقعاً برداشته شود. آنوقت آن عطش، آن
نارضايتي مي تواند احساس شود و ميل و شوق
براي خورشيد مي تواند به واقع در ما زاده
شود.
از تجربه كردن جزيي موسيقي، ممكن است كه به
سوي موسيقي غايي حركت كنيم، از تجربه كردن
نوري كوچك، اين امكان به وجود مي آيد تا به
سمت نور بي نهايت حركت كنيم. شناختن يك
قطره، نخستين گام براي شناختن تمام اقيانوس
است.
دانش ما از كوچكترين ذره، انرژي ماده را براي
ما آشكار مي سازد. ولي باوجودي كه طبيعت اتم
هاي سكس را به شكل انرژي جنسي به ما
بخشيده است، ما اين انرژي را ابداً تشخيص نمي
دهيم و آن را كشف نمي كنيم. ما به نوعي با
چشمان بسته نسبت به آن زندگي مي كنيم و پشت
خود را به آن كرده ايم. ما در قلب هايمان انرژي
جنسي را تماماً
نپذيرفته ايم.
ما هيچ كيمياگري نمي دانيم تا آن را زندگي كنيم
و با سرور و سپاس عميقاً واردش شويم.
همانطور كه به شما گفتم، روزي كه نوع انسان
به اين كيمياگري دست بيابد، قادر خواهد بود تا
به انسان جديد تولد ببخشد.
در اين خصوص مي خواهم به شما بگويم كه مرد
و زن دو قطب متفاوت هستند،
قطب هاي مثبت و منفي انرژي هستند. معناي
درست اين دو قطب، يك مدار را تكميل
مي سازد: نوعي هماهنگي، يك نواي موسيقي.
همچنين مي خواهم به شما بگويم كه اگر عمق و
مدت آميزش بتواند به قدر كافي زياد باشد، اگر
زن و مرد بتوانند به مدت نيم ساعت در وضعيت
هماغوشي intercourse باقي
بمانند، هاله اي از نور در اطراف آنان ايجاد مي
شود. وقتي كه انرژي برقي بدن هاي آنان باهم
عميقاً و تماماً ديدار كند، آنوقت در تاريكي، هاله
اي از نور در اطراف بدن هايشان ديده خواهد
شد.
برخي از محققين نامدار در اين جهت كار كرده و
حتي عكسبرداري كرده اند.
زوجي كه بتواند چنين تجربه اي از هاله را به
دست آورد، براي هميشه به وراي سكس مي
رود.
ولي اين تجربه ي شما نيست و چنين عبارتي
براي شما عجيب به نظر مي رسد:
"تجربه ي ما چنين نيست."
ولي اگر اين را تجربه نكرده ايد، اين فقط يك
معني دارد: بارديگر در موردش فكر كنيد، نگاهي
جديد داشته باشيد، زندگيتان را دوباره شروع
كنيد __ دست كم زندگي جنسي تان را __ از
الفبا.
در مورد اين ادراك، در خصوص آگاه زيستن،
تجربه ي خود من و ديدگاه من اين است كه يك
ماهاويرا يا يك بودا يا يك مسيح يا يك كريشنا
تصادفاً زاده نشده اند. زايش آنان نتيجه ي اتحاد
تمام دو نفر بوده است. هرچه اين يگانگي عميق
تر باشد، آن فرزند فوق العاده تر و شگفت
انگيزتر خواهد بود. و هرچه اين يگانگي كم عمق
تر و ناقص تر باشد، فرزندي بدتر و فاسدتر به
دنيا خواهد آمد.
امروزه شرافت انساني پست تر و پست تر به
قهقرا فرو مي رود. برخي از مردم نابودي
معيارهاي اخلاقي را سبب آن مي دانند، درحاليكه
برخي ديگر آن را به تاثيرات كالي يوگا
Kaliyuga، عصر تاريكي مرتبط مي
دانند.
ولي تمام اين ها بي معني است: تنها تفاوت در يك
چيز است: كيفيت سكس سقوط
كرده است.
سكس قداست خود را از دست داده است، سكس
ادراك علمي، سادگي و طبيعي بودنش را از دست
داده است.سكس به يك چيز تحميلي مضمحل شده،
به يك كابوس تبديل شده است. سكس تقريباً مرتبه
اي خشن يافته است، ديگر عملي عاشقانه نيست،
ديگر عملي مقدس و آرامش دهنده نيست، ديگر
عملي مراقبه گونه نيست.
و به اين دليل، بشريت به سقوط قهقرايي ادامه
خواهد داد.
اگر يك هنرمند، يك مجسمه ساز در حين ساختن
مجسمه مست باشد، آيا از او انتظار داريد كه
قطعه ي زيبايي از هنر خلق كند؟ اگر يك
رقصنده در حال رقصيدن باشد و ذهن اش
بي قرار و نگران و وجودش پر از خشم باشد، آيا
از او اجرايي عالي توقع داريد؟
كيفيت نتيجه ي هر عملي كه انجام مي دهيم
بستگي به وضعيت ذهن ما دارد.
در مورد اين واقعيت، سكس مهجور مانده ترين
موضوع است.
و از همه شگفت آورتر اينكه اين پديده اي است
كه ادامه ي زندگي به آن بستگي دارد و از اين
طريق است كه فرزندان جديد و ارواح تازه به
اين دنيا وارد مي شوند.
شايد از اين نكته آگاه نباشيد كه سكس فقط
موقعيتي را خلق مي كند كه در آن، اگر همه چيز
مناسب باشد، يك روح نازل مي شود. شما فقط آن
فرصت را به وجود مي آوريد.
شما به كودك زندگي نمي بخشيد، فقط فرصتي را
برايش فراهم مي كنيد تا وارد رحم شود. بسته به
كيفيت و متناسب بودن آن فرصت، يك روح
مشخص وارد مي شود.
اگر فرصتي بيمارگونه ايجاد كرده باشيد __ اگر
در هنگام آميزش خشمگين بوده باشيد، اگر
احساس گناه و تشويش داشته باشيد، روحي كه آن
رحم را انتخاب مي كند در همان سطح از معرفت
خواهد بود. نمي تواند از سطحي بالاتر باشد.
براي دعوت از روحي والاتر، محيط و فضاي
سكس نيز بايد از نوعي والا باشد. فقط
در آن صورت است كه يك روح والا مي تواند
زاده شود، فقط در اين هنگام است كه سطح
معرفت انسان مي تواند نهايتاً ارتقاء يابد.
براي همين است كه مي گويم كه روزي كه
بشريت بتواند تماماً با هنر و علم سكس آشنا شود
__ روزي كه بتوانيم اين علم را، اين هنر را
در تمام دنيا به جوانان و به افراد مسن آموزش
دهيم ___ قادر خواهيم بود به انسان جديد
the New Man تولد ببخشيم.
انساني كه نيچه و آروبيندو آن را "ابرانسان"
superman خوانده اند، كسي كه بتوان
او را "روح بزرگ"great soul
خواند.
چنين كودك و چنين دنيايي مي تواند ساخته شود!
تاوقتيكه نتوانيم چنين دنيايي بسازيم، در اين دنيا
نمي تواند آرامشي وجود داشته باشد، تا آن
زمان، پاياني براي جنگ ها و نفرت ها نيست. تا
آن زمان، فساد اخلاقي و تباهي نمي تواند ازبين
برود و تاريكي حاضر نمي تواند ازبين برود.
باشد كه سياست بازها، ميليون ها شعار سر
بدهند....
....... نگران نباشيد، چند دقيقه زير
باران تفاوت زيادي ايجاد نمي كند: چترها يتان
را ببنديد، زيرا بيشتر حاضران چتر ندارند. اين
بسيار غيرمذهبي است كه چند نفر چترهايشان را
باز كنند. آن ها را ببنديد. اگر همه در اينجا چتر
داشتند، اشكالي نداشت. ولي بقيه ندارند و اگر با
چترهاي باز خود بنشينيد، چقدر مسخره و چقدر
بي فرهنگ خواهد بود! پس چترها را ببنديد. آري
سرپناهي براي من وجود دارد، ولي تاهروقت كه
شما
زير باران بنشينيد، پس از جلسه، من به همان
مقدار زير باران خواهم ايستاد.
...... جنگ ها متوقف نخواهند شد، تنش
ها متوقف نخواهند شد، خشونت و حسادت
ازبين نخواهد رفت.
چقدر زمان گذشته است __ در طول ده هزار
سال گذشته، ناجيان و پيشوايان و آواتارها
Avatars برعليه جنگ، خشونت و خشم
موعظه كرده اند، ولي كسي هرگز گوش نداده
است. برعكس، ما هما ن كساني را كه عشق و
عدم خشونت و بي خشمي را
موعظه كرده اند، به قتل رسانده و مصلوب كرده
ايم. نتيجه ي تعاليم آنان چنين بوده است.
گاندي به ما عدم خشونت را آموخت، عاشق
بودن را، در هماهنگي با ديگران
زندگي كردن را به ما ياد داد و ما با گلوله به او
پاداش داديم. نتيجه ي خالص آموزش هاي او اين
بود. تمام مردان بزرگ بشريت، تمام روح هاي
شريف شكست خورده اند.
اين بايد براي ما روشن باشد. آنان موفق نبوده
اند. هيچ يك از آرمان ها و ارزش هايي كه در
نظر داشتند و تبليغ مي كردند به پيروزي نرسيده
است. تمام ارزش هاي آنان با شكست روبه رو
شده است. بزرگترين پيام آوران و شريف ترين
مردمان همگي شكست خورده اند و ازبين رفته
اند و انسان ها بيشتر و بيشتر به ژرفاي تاريكي
فرورفته و در دوزخ هاي
رنج آورتري سقوط كرده اند. آيا اين نشان نمي
دهد كه در آموزش هاي آنان يك نقص اساسي
وجود داشته است؟
يك انسان بيقرار به اين سبب بيقرار است كه
نطفه اش در بيقراري بسته شده و در
بيقراري زاده شده است. چنين شخصي،
جرثومه اي از بي قراري با خودش حمل مي كند.
در ژرفاي وجودش مرض بيقراري را با خود
حمل مي كند. او از همان نخستين روزي كه زاده
شده رنج و درد و بيقراري را با خودش آورده
است.
در همان نخستين لحظه ي انعقاد نطفه، تمام نقشه
ي زندگيش شكل گرفته است. در مورد اين
شخص، بودا شكست خواهد خورد، ماهاويرا
شكست خواهد خورد، مسيح شكست
مي خورد و كريشنا شكست مي خورد. آنان
همگي شكست خورده اند.
شايد از روي آداب و نزاكت اين را به طور باز
نگوييم __ اين موضوعي متفاوت است ___ ولي
آنان همگي شكست خورده اند. نژاد انسان روز به
روز بيشتر غيرانساني شده است. باوجود تعاليم
بسيار در مورد عدم خشونت، عشق و صلح، ما
فقط از اين جهت بهبود پيدا كرده ايم كه يك دشنه
ي ساده را به يك بمب هيدرژني پيشرفت داده
ايم.
آيا شما اين را توفيق در آموزش عدم خشونت مي
خوانيد؟
ما در طول جنگ جهاني اول حدود سي ميليون آدم
كشتيم و پس از آن، بعد از يك دوره مذاكرات در
مورد صلح و عشق، در جنگ جهاني دوم، هفتاد
و پنج ميليون آدم كشتيم. بازهم پس از آن، از
برتراندراسل گرفته تا وينوبا، همه فرياد صلح
برآوردند و ما اينك در تدارك جنگ جهاني سوم
هستيم. و در مقايسه، اين يكي جنگ هاي ديگر را
مانند بازي كودكان خواهد ساخت.
روزي كسي از اينشتن پرسيد كه در جنگ جهاني
سوم چه اتفاقي خواهد افتاد. اينشتن گفت كه نمي
تواند هيچ چيز در مورد جنگ جهاني سوم پيش
بيني كند، ولي مي تواند در مورد جنگ جهاني
چهارم چيزي را پيش بيني كند.
سوال كننده با تعجب پرسيد كه چگونه است كه با
وجودي كه مي تواند چيزي در مورد جنگ جهاني
چهارم بگويد، ولي قادر نيست چيزي را در مورد
جنگ جهاني سوم
پيش بيني كند؟
اينشتن پاسخ داد كه در مورد جنگ جهاني
چهارم يك چيز قطعي است و آن اين است كه
جنگ جهاني چهارمي وجود نخواهد داشت، زيرا
هيچ امكاني وجود ندارد كه كسي از سومين جنگ
جان سالم به در ببرد.
اين است ثمره ي تعاليم اخلاقي و مذهبي انسان!
مي خواهم به شما بگويم كه دليل اصلي در جايي
ديگر قرار دارد.
تازماني كه نتوانيم يك ادراك عميق و يك
هماهنگي به عمل جنسي بياوريم __ تا زمانيكه
آن را عملي معنوي و روحاني نكنيم و از آن
دري به سوي فراآگاهي نسازيم ___ يك بشريت
بهتر به وجود نخواهد آمد. تاوقتي كه چنين اتفاقي
نيفتد، بشريت بدتر و بدتر خواهد شد، زيرا
كودكان امروزي بعدها وارد سكس خواهند شد و
توليد مثل خواهند كرد و فرزنداني بدتر از خود به
بار خواهند آورد. كيفيت هر نسل جديد بدتر و
بدتر خواهد شد.
اين قطعي است. دست كم اين مقدار مي تواند پيش
بيني شود. ولي ما هم اكنون به چنان مرحله اي
پست سقوط كرده ايم كه به نظر نمي رسد بتوانيم
بيشتر سقوط كنيم. پيشاپيش دنيا به يك تيمارستان
بزرگ تبديل شده است.
روانپزشك هاي آمريكايي، براساس آماري كه
گردآوري كرده اند، به اين نتيجه رسيده اند كه
فقط 18% از ساكنان شهر نيويورك را مي توان
از نظر رواني، معمولي و طبيعي خواند. اگر فقط
هجده درصد از نظر رواني طبيعي هستند،،
آنوقت اوضاع آن
هشتادو دودرصد بقيه چيست؟ آنان در وضعيتي
نزديك به ديوانگي قرار دارند. گاهي در گوشه اي
آرام بنشينيد و به وضعيت خودتان توجه كنيد. از
داشتن مقدار جنوني كه در درونتان پنهان است
تعجب خواهيد كرد. شما به نوعي آن را كنترل و
سركوب مي كنيد، ولي اين موضوعي ديگر است.
يك فشار جزيي هر انساني را به آساني ديوانه
مي كند.
كاملا ًمحتمل است كه ظرف يك صد سال آينده
تمام دنيا يك ديوانه خانه ي بسيار بزرگ بشود.
البته، از يك سو، فوايد زيادي وجود خواهد
داشت: ديگر نيازي به درمان روانپريشي نخواهد
بود، نيازي به روانپزشك نخواهيم داشت تا
روانپريشي ها را درمان كند. هيچكس احساس
نخواهد كرد كه ديگري ديوانه است، زيرا نخستين
نشانه ي يك انسان ديوانه اين است كه هرگز درك
نمي كند كه ديوانه است! اين بيماري همواره در
حال افزايش است.
اين اختلال و اين بيماري رواني، اين تاريكي و
پريشاني خيال همواره در حال افزايش است. آيا
بايد برايتان بگويم كه تا وقتي كه سكس مفهومي
روحاني و جايگاهي معنوي پيدا نكند، يك بشريت
جديد هرگز نمي تواند زاده شود؟
در طول سه روز گذشته در مورد اين چند چيز
برايتان سخن گفتم.... البته كه انساني جديد بايد
زاده شود!
روح انسان مشتاق است تا عروج كند، به
آسمان برسد، همچون ماه و ستارگان نوراني
گردد، همچون گل ها شكوفا گردد. روح انساني
تشنه است و موسيقي و رقص را فرياد
مي زند. ولي انسان همچون قاطري كه در آسياب
به دور خودش مي گردد حركت مي كند و در
همانجا زندگي را به سر مي آورد، قادر نيست
اين چرخه را بشكند و از آن بيرون بزند.
دليلش چه مي تواند باشد؟ فقط يك دليل دارد و آن
اين است: روند فعلي توليد مثل مسخره است،
سرشار از جنون است. براي همين است كه ما
قادر نبوده ايم از سكس دري به سوي فراآگاهي
بسازيم. جنسيت در انسان مي تواند دري باشد به
سوي فراآگاهي. هرآنچه كه در طول اين سه روز
گفتم، فقط در مورد اين حقيقت بزرگ است.
در پايان، نكته اي را تكرار مي كنم و سخنان
امروز را جمع بندي مي كنم.
مي خواهم مطلقاً اين نكته را روشن كنم كه
مردمي كه از حقايق زندگي خجالت مي كشند و
از آن دوري مي كنند، دشمنان بشريت هستند.
كسي كه به شما بگويد، "حتي در مورد سكس
حرف نزنيد"، دشمن انسانيت است. اين ها
دشمناني هستند كه به مردم اجازه
نداده اند در اين مورد بينديشند و در آن تعمق
كنند. وگرنه، چگونه ممكن است كه ما هنوز
نگرشي علمي در مورد سكس پرورش نداده
باشيم؟!
كسي كه به شما بگويد سكس هيچ ربطي به مذهب
ندارد، صددرصد اشتباه مي كند، زيرا اين انرژي
جنسي است كه در حالتي دگرگون شده و تصعيد
شده وارد حيطه ي دين
مي شود. برخاستن انرژي جنسي به سمت بالا،
ما را به حيطه هايي مي برد كه حتي به خيال ما
نيز نمي رسند، حيطه هايي كه در آن مرگ وجود
ندارد، اندوه وجود ندارد و چيزي جز سرور در
آن ها يافت نمي شود.
ولي آن انرژي كجاست؟ كيست آنكه چنان
انرژي دارد كه او را به ست چيت آناندا
sat-chit-ananda__ حقيقت،
معرفت، سرور __ برساند؟
ما آن انرژي را تلف كرده ايم. ما چون سطل
هايي هستيم كه ته آن سوراخ است و آنوقت سعي
داريم با چنين سطلي از چاه آب بيرون بكشيم.
مي شنويم كه سطل به آب ته چاه برخورد كرده،
صدايي مي آيد كه سطل پر شده است. در راه بالا
آمدن، صدا مي آيد كه آب از آن مي چكد و با اين
نشانه، خوب متقاعد مي شويم كه آب در سطل
وجود دارد. ولي
تا زماني كه به به دست ما برسد، ابداً آبي در آن
نيست. تمام آب به بيرون نشت كرده است و ما
در نهايت سطلي خالي در دست خواهيم داشت. ما
همچون قايق هايي هستيم كه در كف آن سوراخ
هايي ايجاد شده است: فقط براي اين پارو مي
زنيم كه غرق شويم.
آن قايق ها هرگز به هيچ ساحلي نخواهند رسيد،
آن ها فقط در نيمه ي راه ما را غرق و نابود مي
كنند.
تمام اين سوراخ ها به سبب جهت دادن غلط به
جريان انرژي جنسي است. و كساني كه مسئول
اين جهت گيري اشتباه هستند آنان نيستند كه
تصاوير برهنه توليد يا توزيع مي كنند، كتاب
هاي مستهجن مي نويسند و فيلم هاي قبيحه مي
سازند. مسئوليت منحرف كردن انرژي جنسي
انسان با كساني است در راه ادراك حقيقت سكس
مانع ايجاد كرده اند.
به دليل وجود چنين انسان هايي است كه تصاوير
برهنه متقاضي دارند، كتاب ها و
فيلم هاي قبيحه ساخته و به فروش مي رسند و
انواع باشگاه هاي كثيف ابداع شده و همه روزه
راه هاي تازه و تازه تري براي انحراف و
مستجهن بودن ابداع مي شوند. تمام اين ها به
خاطر چه كساني ايجاد شده اند؟ به دليل وجود
كساني كه ما آنان را مردان "مقدس"
مي خوانيم! آنان هستند كه چنين بازاري را
ساخته اند.
اگر عميقاً به آن نگاه كنيد، درخواهيد يافت كه
همين ها ماموران تبليغ واقعي براي چنين اعمال
شنيعي هستند.
با يك داستان كوتاه سخنان امروزم را به پايان
مي برم.
كشيشي در حال رفتن به كليسايش بود. هنوز
مقداري با كليسا فاصله داشت و براي اينكه به
موقع به آنجا برسد تقريباً درحال دويدن بود.
وقتي از كنار مزرعه اي مي گذشت، مردي را
ديد كه در گودالي افتاده و زخمي شده است.
كاردي به سينه اش فرو رفته بود و خونريزي
داشت. كشيش به نظرش رسيد كه او را بلند كند و
به او ياري برساند، ولي فكري به سرش زد كه با
اين كار دير به كليسا خواهد رسيد. او براي
موعظه ي امروز، عنوان "عشق" را انتخاب
كرده بود و تصميم داشت كه
در مورد اين جمله ي مشهور مسيح سخنراني كند
كه مي گويد: "خداوند عشق است."
او همچنانكه با عجله در راه بود، خودش را ذهناً
براي آن خطابه آماده مي كرد.
ولي مرد زخمي چشمانش را باز كرد و فرياد
كشيد، "پدر، مي دانم كه به كليسا مي روي تا در
مورد موضوع عشق موعظه كني. من نيز مي
خواستم به كليسا بيايم، ولي راهزنان مرا زخمي
كردند و به اينجا انداختند. گوش بده، اگر زنده
ماندم، به مردم خواهم گفت كه انساني در كنار
جاده در حال مردن بود و تو در عوض نجات او،
دويدي تا در مورد عشق موعظه كني. به تو
هشدار مي دهم: از من غافل نشو."
اين حرف قدري كشيش را ترساند. او دريافت كه
اگر اين مرد زنده بماند و اين حادثه را نقل كند،
مردم روستا همگي خواهند گفت كه موعظه ي او
فقط يك وزوز بوده است. كشيش نگران مرد در
حال مرگ نبود، بلكه نگران افكار عمومي بود.
بنابراين با اكراه به آن مرد نزديك شد. وقتي كه
نزديك تر رسيد، صورت آن مرد را
روشن تر ديد، به نظرش آشنا مي آمد. گفت،"به
نظر مي رسد كه قبلاً تو را در جايي
ديده ام."
مرد زخمي گفت، "بايد ديده باشي. من شيطان
هستم و رابطه اي ديرينه با كشيشان و رهبران
مذهبي دارم. اگر براي تو آشنا به نظر نيايم،
براي چه كساني آشنا باشم؟!"
سپس كشيش او را به خوبي به خاطر آورد:
تصويري از او در كليسا داشت. عقب كشيد و
گفت، "نمي توانم تو را نجات بدهم. بهتر است كه
تو بميري. تو شيطان هستي. ما هميشه آرزوي
مرگ تو را داشته ايم و خوب است كه تو بميري.
چرا بايد سعي كنم تو را نجات بدهم؟ حتي لمس
كردن تو نيز يك گناه است. من به راه خودم مي
روم."
شيطان خنده اي بلند سرداد و گفت، "گوش بده،
روزي كه من بميرم، تو بيكار خواهي شد. تو نمي
تواني بدون من زنده باشي. تو به اين دليل تو
هستي كه من زنده هستم. من اساس حرفه ي تو
هستم. بهتر است مرا نجات بدهي، زيرا اگر من
بميرم، تمام كشيشان و
اسقف ها ازكار بركنار خواهند شد. همگي شما
منقرض خواهيد شد. دنيا مكاني بهتر خواهد شد و
نيازي به هيچكدام از شما باقي نخواهد بود."
كشيش قدري به اين جملات فكر كرد و ديد كه
شيطان يك حقيقت بسيار اساسي را بيان
مي كند. بي درنگ شيطان درحال مرگ را بلند
كرد و روي شانه گذاشت و گفت، "شيطان عزيز
من، نگران نباش. تو را براي درمان به
بيمارستان مي رسانم. به سرعت خوب خواهي
شد. لطفاً نمير. حق با تو است. اگر تو بميري ما
همگي بيكار خواهيم شد!"
شايد تصور نكنيد كه در ريشه ي حرفه ي
كشيش، اهريمن وجود دارد و حتي بيش از اين،
در پس كار هاي شيطان، در پشت اين استثمار
جنسي كه دنيا را فراگرفته، كشيش وجود دارد.
در پشت همه چيز در اين دنيا، استثمار جنسي
وجود دارد. ما نمي توانيم ببينيم كه كشيشان در
پس تمام اين ها قرار دارند، كه به سبب همين
تقبيح و سرزنش كشيشان است كه سكس بيشتر و
بيشتر جذاب شده است، كه به دليل اين تقاضاي
مدام براي سركوب سكس توسط كشيشان است كه
انسان ها در سكس افراطي تر و شهواني تر شده
اند. كشيشان هرچه بيشتر سكس را ممنوع كنند و
از ما بخواهند تا در موردش فكر نكنيم، بيشتر
اسرار آميز مي شود. و ما در مورد چاره ي آن
ناتوان هستيم.
نه. آنچه مورد نياز است، شناختن سكس است.
شناختن، قدرت است. و دانستن در مورد سكس
مي تواند قدرتي عظيم بشود. زندگي در جهل
مطلوب نيست و نامطلوب تر اينكه نسبت به
سكس در جهل بمانيم.
اشكالي ندارد اگر به كره ي ماه نرويم، نيازي
واقعي براي آن وجود ندارد. بشريت از رفتن به
كره ي ماه چندان نفعي نمي برد. همچنين لزومي
ندارد به عمق پنج مايلي اقيانوس آرام دست پيدا
كنيم، جايي كه حتي اشعه هاي خورشيد نيز نمي
توانند به آن نفوذ كنند.
رسيدن به آنجا، خيري مطلق نصيب انسان ها
نخواهد كرد.
همچنين ضروري نيست كه هسته ي اتم را
بشكافيم و ذره را بشناسيم. ولي يك چيز كه مطلقاً
ضروري است،چيزي كه بيش از همه الزامي
است اين است كه ما سكس را درست بشناسيم و
درك كنيم تا بتوانيم در پديد آوردن انسان جديد
موفق شويم.
در طول سه روز گذشته اين چند نكته را برايتان
گفتم و فردا به پرسش ها پاسخ خواهم داد.
چون در عوض يك جلسه ي اضافي براي پرسش
ها، ديروز يك فاصله داشتيم و برخي از دوستان
در آن زمان آمدند و سپس رفتند، ديني نسبت به
آنان احساس مي كنم.
بنابراين فردا براي تمام دوساعت به پرسش ها
پاسخ خواهم داد تا هيچ ناراحتي و دشواري براي
شما باقي نماند. پرسش هاي صادقانه ي خود را
بنويسيد و بدهيد، زيرا اين موضوعي نيست كه
در مورد خداوند و روح و اين قبيل پرسش ها
باشد. در مورد زندگي است و اگر پرسش هايي
مستقيم و صادقانه مطرح كنيد، قادر خواهيم بود
بيشتر به عمق موضوع
فرو برويم.از شما سپاسگزارم كه با چنين عشقي
به من گوش داديد.
در پايان، به آن الوهيت كه در درون هريك از
شما منزل دارد تعظيم مي كنم.
لطفاً اداي احترام مرا بپذيريد.
جلسه ي پنجم
الماس وراي جنسيت
عزيزان من، دوستان پرسش هاي زيادي پرسيده
اند:
چرا به عنوان موضوع سخنراني سكس را
انتخاب كرديد؟
اين داستاني دارد: بازاري وجود دارد. برخي اين
بازار بزرگ را بمبئي مي خوانند.
در اين بازار بزرگ يك گردهمآيي ترتيب داده
شده بود و حكيمي در مورد سروده هاي كبير
Kabir سخن مي گفت. او اين رباعي را
خواند:
"كبيرا كادا بازار مين ليه لوكاتي هات، جو گر
براي آپنه چالايي هاماره سات."
Kabira khada bazaar
mein liye lukhati
hath; joghar barai
apno chalai hamare
sath.
سپس توضيح داد: "كبير در ميان بازار ايستاده
است، مشعلي سوزان در دست دارد و به مردم
فرياد مي زند، همه را مخاطب قرار مي دهد
كه:
"فقط آنان كه شهامت سوزاندن خانه هايشان را
دارند قادر هستند با من بيايند."
من مشاهده كردم كه مردمي كه در آن گردهمآيي
بودند با شنيدن اين فراخوان خوشحال شدند. من
حيرت كردم زيرا بعدها دريافتم كه هيچكدام از
آنان، كه از شنيدن چنان پيام عميق و تكان دهنده
ي كبير لذت برده بودند، ابداً اين آمادگي را ندارد
كه خانه اش را
به آتش بكشد. ولي با ديدن رضايت آنان فكر
كردم كه اگر امروز كبير زنده بود چقدر
خوشحال مي بود!
چند قرن پيش، وقتي كه او فراخوانش را در
بازاري فرياد مي كرده، حتي يك نفر هم
مي بايد خوشحال نبوده باشد.
انسان چه موجود عجيبي است! مردم از شنيدن
سخنان كسي كه مرده است لذت مي برند، ولي با
شنيدن حرف هاي انساني زنده، او را به قتل
تهديد مي كنند. فكر كردم كه اگر امروز كبير در
اين بازار بزرگ كه بمبئي خوانده مي شود زنده
بود، چقدر خوشحال
مي شد. مردم از شنيدن "كبير
عزيز"Kabirji بسيار لذت مي برند،
درحاليكه هرگز از شنيدن خود "كبيرعزيز"
احساس شادي نمي كرده اند. بااين وجود، با ديدن
رضايت در اين مردم، احساس كردم كه چون اين
مردم نه تنها شهامت آتش زدن خانه هايشان را
دارند، بلكه همچنين در اين مورد خوشحال هم
هستند، بايد نكاتي را از صميم قلبم با آنان سهيم
شوم. بنابراين من طعمه ي همان دامي شدم كه يك
كبير يا يك مسيح هميشه در آن گرفتار شده اند.
مي خواستم چيزي در مورد حقيقت به مردم
بگويم. ولي براي اينكه در مورد حقيقت بگويي،
لازم است كه نخست تمام آن غيرحقيقت هايي كه
انسان ها همچون حقيقت
پذيرفته اند نابود شوند. تازماني كه اين
غيرحقيقت ها كه چون حقيقت فرض شده اند،
ريشه كن نشوند، هرگزهيچ گامي در جهت
حقيقت نمي تواند برداشته شود.
در آن جلسه از من خواسته شد تا در مورد "
عشق" سخن بگويم. ولي من احساس كردم تا
زماني كه ما با فرضياتي غلط در مورد سكس به
سر ببريم، امكان ندارد كه چيزي را در مورد
عشق درك كنيم. تازماني كه در مورد سكس
باورهاي خطا وجود دارد، هرچه در مورد عشق
بحث كنيم، ناكامل و كاذب خواهد بود. نمي تواند
درست باشد. بنابراين، در آن جلسه چيزهايي در
مورد سكس گفتم و گفتم كه اين خود انرژي جنسي
است كه در حالت متحول شده اش، عشق مي
شود.
مردي كود مي خرد كه به خودي خود بدبو و
كثيف است و آن را در برابر خانه اش
روي هم انباشت مي كند. اين كار او، به سبب
بوي گندي كه آن كود به راه انداخته، حتي گذشتن
از كنار خانه را براي مردم مشكل مي سازد.
ولي مردي ديگر همين كود را در باغچه ي خانه
اش پخش مي كند و در آنجا تخم
مي كارد. آن تخم ها جوانه مي زنند و گياه مي
شوند و آن گياهان گل مي دهند و عطر آن گل ها
در همسايگي پخش شده و همه جا را معطر مي
سازد.
رهگذران از آن بو مست مي شوند. شايد هرگز
به اين نكته فكر نكرده باشيد، ولي اين همان بوي
بد كود است كه به عطر گل تبديل مي شود. قدرت
كود، با عبور از دانه و گياه به عطر گل بدل مي
گردد. يك بوي بد مي تواند به عطري خوش بدل
شود: انرژي جنسي مي تواند به عشق تبديل
شود.
ولي كسي كه با انرژي جنسي مخالفت مي كند،
چگونه مي تواند آن را به عشق تبديل كند؟
كسي كه با انرژي جنسي دشمن است چگونه قادر
است اين انرژي را تصعيد و پالايش كند؟
بنابراين، در آنجا گفتم كه الزامي است سكس را
بفهميم و ضرورت دارد كه اين انرژي را متحول
سازيم. فكر كردم كساني كه قادر بوده اند در تاييد
و تحسين اين فكر كه خانه هايشان را آتش بزنند
به نشانه ي تاييد سر تكان بدهند، از شنيدن چند
سخن بي پرده خوشحال خواهند شد. ولي من در
اشتباه بودم.
وقتي آن روز وقتي سخنانم را تمام كردم و از
جايگاه پايين آمدم، تعجب كردم از اينكه ديدم تمام
رهبران و شخصيت هاي عمومي، تمام دوستاني
كه آن جلسه را ترتيب داده بودند، همگي ناپديد
گشته بودند! وقتي از راهرو مي گذشتم تا آنجا را
ترك كنم، حتي يكي از آنان را نيز نديدم. شايد با
شتاب به خانه دويده بودند كه مبادا خانه شان آتش
گرفته باشد!
آنان بايد به سمت خانه دويده باشند تا اگر خانه
شان آتش گرفته آن را خاموش كنند. حتي يكي از
سازمان دهندگان نيز باقي نمانده بود تا از من
تشكري بكند. تمام كلاه سفيدها، تمام آنان كه لباس
خادي khadi مي پوشند، رهبران، همگي
جايگاه را ترك كرده بودند، همگي فرار كرده
بودند! رهبران نسلي از موجوداتي ضعيف
هستند. آنان پيش از اينكه پيروانشان فرار كنند،
چنين مي كنند!
ولي به يقين برخي از مردمان شجاع به جايگاه
مخصوص آمدند __ دختران، پسران، برخي
جوان، برخي مسن. آنان همگي گفتند، "شما
چيزهايي را به ما گفتيد كه هيچكس قبلاً نگفته
بود. شما چشمان ما را باز كرديد، احساس روشن
شدگي داريم."
فكر كردم كه مناسب است كه اين موضوع را
بيشتر و كامل تر باز كنم.
بنابراين در اينجا آن موضوع را مي بندم. يكي از
دلايلي كه موضوعي را كه چهار روز پيش
شروع كردم در اينجا كامل مي كنم اين است كه
مردم از من چنين درخواستي كردند. و اين
درخواست از سوي كساني است كه با قوت قلب
تلاش دارند تا زندگي را درك كنند. آنان مي
خواستند كه من تمامش را بگويم. پس اين يك دليل
بود.
و دليل دوم اين بود كه آنان كه گريختند شروع
كردند به تبليغات كه من چنان چيزهاي زننده اي
گفته ام كه يقيناً دين به نابودي كشانده مي شود، و
من چيزهايي گفته ام كه مردم را لامذهب مي كند!
و بنابراين احساس كردم كه تبليغات آنان مستحق
يك توضيح عملي است، تا كه تشخيص دهند كه
مردم با ادراك سكس لامذهب نمي شوند.
برعكس، مردم به اين سبب لامذهب هستند كه
تاكنون سكس را نشناخته اند.
جهل است كه انسان را لامذهب مي كند، دانستن
هرگز نمي تواند كسي را لامذهب كند.
و اگر شناختن بتواند كسي را لامذهب كند، هنوز
هم مي گويم كه آن شناخت كه شايد مردم را
لامذهب كند، ارجح است بر آن جهلي كه مردم را
"مذهبي" مي سازد. زيرا مذهبي كه زاييده ي
جهل باشد، حتي آن نوع "مذهبي بودن" نيز بي
ارزش است __ ديانتي بر اساس جهل است!
ديانت فقط وقتي مي تواند واقعي باشد كه بر
اساس شناخت باشد.
و من نمي بينم كه شناختن هرگز بتواند براي
كسي مضر باشد. اين هميشه تاريكي و جهل است
كه ضرر دارد.
اگر انسانيت بدون پايگاه شده، اگر در مورد
سكس منحرف و ديوانه شده، مسئوليت با كساني
نيست كه روي موضوع سكس تعمق و مراقبه
كرده اند، بلكه با اخلاق گرايان است، با مردمان
شبه مذهبي، مقدسين و كشيشان كه در طول
هزاران سال كوشيده اند انسان ها را در جهل
زنداني كنند. بشريت مي توانست خيلي پيشتر از
اين از سكس رها شود، ولي چنين نشد. و به اين
سبب چنين نشد كه آن مردم كوشيده اند تا جهل ما
نسبت به سكس دست نخورده باقي بماند.
احساس كردم كه اگر فقط يك اشعه از حقيقت
توانست چنين بيقراري در مردم ايجاد كند، پس
خوب است كه تمام اين طيف را مورد بحث قرار
دهم و اين پرسش را روشن كنم كه آيا دانستن مي
تواند انسان را مذهبي يا لامذهب كند؟
علت انتخاب موضوع، اين بود. اگر چنين نبود،
به نظر من هم نمي آمد كه چنين موضوعي را
انتخاب كنم. شايد هرگز در اين مورد حرف نمي
زدم. از اين ديدگاه، بايد از آن مردم تشكر شود
زيرا فرصتي را ساختند كه من مجبور شدم اين
موضوع را انتخاب كنم. بنابراين، اگر مي
خواهيد تشكر كنيد، از من تشكر نكنيد، در
عوض، از مردم باراتيا ويديا باوان
Bharatiya Vidya
Bhavan تشكر كنيد كه آن نخستين جلسه
را ترتيب دادند. آنان مرا راهنمايي كردند كه اين
موضوع را انتخاب كنم. من در آن دستي ندارم.
اگر، چنان كه مي گوييد، اين انرژي جنسي است
كه به عشق تبديل مي شود،
آنوقت آيا منظورتان اين است كه
عشق يك مادر به فرزندش هم انرژي جنسي
است؟
چند نفر ديگر نيز پرسش هايي مشابه اين داشته
اند. درك اين نكته مفيد خواهد بود.
اگر با دقت به من گوش داده باشيد، به ياد خواهيد
آورد كه گفتم در تجربه ي سكس ژرفاهاي عميق
وجود دارند، اعماقي كه انسان معمولاً به آن نمي
رسد. در تجربه ي سكس، سه سطح وجود دارند
كه مايلم هم اكنون در موردشان برايتان بگويم.
يك سطح سكس جسماني است، كاملاً زيست
شناختي است. براي نمونه، مردي نزد زني
روسپي مي رود. تجربه اي كه او دارد نمي تواند
عميق تر از سطح جسماني باشد.
زن روسپي مي تواند بدنش را بفروشد، ولي قلبش
را نمي تواند، و البته، راهي براي فروختن
روحش نيز وجود ندارد. شخص ديگري مرتكب
تجاوز مي شود. در عمل تجاوز، مرد نه مي تواند
قلب و نه روح ديگري را داشته باشد، تجاوز فقط
در سطح جسماني روي
مي دهد. راهي نيست تا به روح ديگري تجاوز
كني، هرگز نبوده و نخواهد بود. تجربه ي تجاوز
نيز فقط جسماني است.
تجربه ي اوليه ي سكس هرگز عميق تر از سطح
جسم نيست و كساني كه در آنجا
مي ايستند، هرگز تمامي سكس را تجربه نخواهند
كرد. آنان به سادگي نمي توانند آن اعماقي را كه
در موردش برايتان گفتم بشناسند.
و اكثريت مردم در سطح جسم ايستاده اند.
در اين رابطه، اهميت دارد كه بدانيم در
كشورهايي كه ازدواج بدون عشق صورت
مي گيرد، سكس در سطح بدن راكد مي ماند. نمي
تواند هرگز عميق تر از اين پيشرفت كند. ازدواج
ها مي توانند فقط ازدواج دو بدن باشند، و نه
هرگز دو روح. بين دو روح فقط عشق وجود
دارد. بنابراين، اگر ازدواج نتيجه ي عشق باشد،
آنوقت معنايي عميق تر
مي گيرد.
ولي اگر از آن ازدواج هايي باشد كه والدين آن
را براي فرزندان ترتيب مي دهند، آنوقت آن
ازدواج نتيجه ي محاسبات كشيشان و ستاره
شناسان است، نتيجه ي ملاحظات طبقاتي، فرقه
اي يا مالي است، هرگز نمي تواند از سطح جسم
عميق تر برود.
ولي چنين ازدواج هايي يك مزيت دارند: در
مقايسه با ذهنيت، بدن ثبات بيشتري دارد.
بنابراين در جوامعي كه اساس ازدواج بر بدن
است، ازدواج ها ثبات بيشتري دارند.
مي توانند براي تمام عمر دوام بياورند. بدن خيلي
بي ثبات نيست، چيزي بسيار بادوام است و
تغييرات در آن بسيار بسيار آهسته و تقريباً
غيرمحسوس است. بدن در سطح ماده قرار دارد.
جوامعي كه فكر كردند لازم است ثبات را به نهاد
ازدواج آورد و تك همسري را بايد حفظ كرد و
هيچ امكاني براي تغيير را نبايد باز گذاشت، بايد
بدون عشق سر مي كردند، زيرا عشق از دل
روي مي دهد و چيزي بي ثبات است. در
جوامعي كه ازدواج بر اساس عشق صورت مي
گيرد، طلاق امري غيرقابل اجتناب است. ازدواج
ها متزلزل هستند و در آن جوامع، هرگز
ازدواجي نمي تواند ثابت بماند، زيرا عشق نوعي
مايع گونگي دارد. دل لرزنده است، بدن ثابت و
خنثي است.
اگر سنگي را در باغچه داشته باشي، عصر هم
در همان مكاني است كه صبح بود. ولي يك گل،
صبح مي شكفد و عصر مي پژمرد و به زمين مي
افتد. يك گل موجودي زنده است، زاده مي شود،
قدري زندگي مي كند و سپس خواهد مرد.
يك سنگ شيي بي جاني است: صبح در هركجا كه
باشد، عصر هم در همانجا خواهد بود. يك سنگ
بسيار ثابت و بادوام است. يك ازدواج بدون عشق
مانند يك سنگ است. ازدواجي كه در سطح جسم
باشد ثبات مي آورد، در خدمت منافع جامعه
خواهد بود، ولي براي فرد كشنده خواهد بود،
زيرا ثبات در سطح جسماني وجود دارد و از
عشق پرهيز شده است.
براي همين است كه در چنين ازدواج هايي،
رابطه ي جنسي بين زن و شوهر هرگز
نمي تواند به اعماق و حيطه هايي وراي سطح
جسماني برسد: فقط يك عمل تكراري و مكانيكي
مي شود. زندگي جنسي آنان مكانيكي مي شود،
آنان به تكراركردن همان تجربه ادامه مي دهند و
آنوقت تجربه اي بي جان و بي روح مي شود.
آنان هرگز به سطحي عميق تر وارد نمي شوند.
بين رفتن نزد يك زن روسپي و ماندن در
ازدواجي بدون عشق هيچ تفاوت اساسي وجود
ندارد __ تفاوت بسيار اندك است و اساسي
نيست. شما زني روسپي را براي يك شب
مي خريد و همسر را براي تمامي زندگي تان:
اين تفاوتي بزرگ نيست! وقتي كه عشق وجود
نداشته باشد، ازدواج يك خريد است __ چه زني
را براي يك شب به استخدام
درآوريد و چه ترتيباتي براي تمام عمر بدهيد.
البته، به سبب زندگي روزمره بايكديگر، نوعي
رابطه از اين همنشيني به وجود مي آيد و مردم
آن را عشق مي پندارند. اين عشق نيست. عشق
چيزي كاملاً متفاوت است. چون اين ازدواج ها
در سطح جسم هستند، رابطه نيز هرگز از سطح
جسماني فراتر نمي رود. هيچكدام از متون و
دستورالعمل هايي كه در مورد سكس نوشته شده،
از واتسياناVatsyana گرفته تا پانديت
كوكاPandit Koka، از سطح جسماني
فراتر نمي روند.
سطح دوم، رواني است __ ذهني، قلبي است.
براي زوج هايي كه نخست عاشق مي شوند و
سپس ازدواج مي كنند، تجربه ي جنسي آنان
قدري عميق تر از سطح جسماني است. سكس
آنان در سطح قلب است، به ژرفاي روان مي
رسد.
ولي به سبب تكرارها، پس از مدتي، اين نيز به
سطح بدني باز مي گردد و چيزي مكانيكي مي
شود.
نهاد ازدواج كه در طول دويست سال اخير در
غرب به وجود آمده، سكس را به سطح رواني
مي برد. و براي همين است كه جوامع غربي
چنين در هرج و مرج هستند.
دليل آن اين است كه شما نمي توانيد به ذهن متكي
باشيد. ذهن امروز چيزي را مي خواهد و فردا
چيزي ديگر را درخواست مي كند. صبح چيزي
را مي خواهد و عصر چيزي ديگر را. چيزي را
كه اكنون احساس مي كند، با چيزي كه تنها يك
لحظه پيش احساس مي كرد كاملاً فرق دارد.
شايد شنيده باشيد كه لرد بايرونLord
Bayron، پيش از اينكه بالاخره ازدواج كند،
دست كم با شصت يا هفتاد زن روابط صميمانه
داشت. ولي با اين وجود، وقتي پس از مراسم
ازدواج، دست در دست تازه عروس از كليسا
بيرون مي آمد و ناقوس ها به صدا درآمده بودند
و شمع ها مي سوختند و دوستاني كه براي
شركت در جشن آمده بودند هنوز در آنجا بودند،
او زني زيبا را مي بيند كه در حال گذر بود. او
توسط زيبايي آن زن مسخ شده بود و براي لحظه
اي زن جديدش را و تمام مراسم را از ياد برد.
ولي او مي بايست مردي بسيار باصداقت بوده
باشد. زيرا وقتي با عروس سوار مركب شدند، به
او گفت، "آيا متوجه شدي؟ همين حالا چيز
عجيبي اتفاق افتاد: تا ديروز، پيش از اينكه
ازدواج كنيم، نگران بودم كه آيا واقعاً مي توانم تو
را به دست بياورم يا نه __ تو تنها زن در ذهن
من بودي __ ولي حالا، وقتي كه درواقع با تو
ازدواج كردم، فقط زني زيبا را در كنار جاده
ديدم و تو را براي يك لحظه از ياد بردم. ذهنم
شروع كرد به تعقيب كردن آن زن، فكري از
خاطرم گذشت: كاش آن زن مال من بود!"
ذهن چنين ناپايدار است. بنابراين كساني كه
خواهان جوامعي بانظم و با ثبات بودند اجازه
ندادند كه سكس به سطح رواني برسد. كوششي را
شروع كردند تا آن را در سطح جسماني متوقف
كنند. آنان گفتند، "ازدواج مهم است، نه عشق.
اگر از اين ازدواج عشق روييد،
چه خوب، وگرنه، بگذار اوضاع همين كه هست
باشد."
ثبات فقط در سطح جسماني ممكن است، در
سطح رواني بسيار دشوار است. ولي تجربه ي
سكس در سطح رواني عميق تر است و براي
همين است كه تجربه ي سكس در غرب عميق تر
از شرق بوده است. هرآنچه كه روانشناسان
غربي، از فرويد Freudگرفته تا يونگ
Jung در مورد سكس نوشته اند، به اين
سطح رواني از سكس مربوط است.
ولي آن سكس كه من از آن مي گويم در سومين
سطح است، چيزي كه تاكنون نه در غرب و نه
در شرق به دنيا نيامده است.
اين سومين سطح، سطح روحاني سكس است.
در سطح بدن نوعي پايداري وجود دارد، زيرا كه
بدن، ماده است. همچنين در سطح روحاني نيز
نوعي ثبات وجود دارد، زيرا در سطح روح،
هرگز تغييري وجود ندارد: در آنجا همه چيز
آرام است، همه چيز ابدي است. در بين اين دو،
سطح روان يا ذهن است كه تغييرات در آن وجود
دارد. ذهن ناپايدار و جيوه گون است. به سرعت
تغيير مي كند.
آزمايش در غرب در اين سطح قرار دارد و
بنابراين ازدواج ها گسسته مي شوند و
خانواده ها از هم مي پاشند. ازدواج ها و خانواده
هايي كه بر اساس ديدار در سطح رواني باشند،
نمي توانند پايدار باشند.
اكنون متوسط پايداري ازدواج ها در غرب دو
سال است و اين مي تواند به دو ساعت نيز
برسد!
ذهنيت انسان مي تواند حتي ظرف يك ساعت نيز
تغيير كند.
جامعه در غرب دچار هرج و مرج است. در
مقايسه، جامعه ي شرقي بيشتر بادوام بوده است،
ولي شرق نمي تواند به سطوح عميق تر تجربه ي
سكس دست بيابد.
نوعي ديگر از ثبات وجود دارد، مرحله اي ديگر
__ ثبات در سطح روحاني. شوهر و زن، زن
يا مردي كه بتوانند حتي براي يك بار در سطح
روحاني ديدار كنند، احساس
مي كنند كه براي زمان هاي بسيار كه در پيش
است نيز يگانه گشته اند. در آنجا تغييري وجود
ندارد. ثبات اين مرحله است كه مورد نياز است،
تجربه ي سكس در اين سطح است كه مورد نياز
است.
تجربه اي كه من از آن حرف مي زنم، آن سكس
كه من از آن مي گويم، سكس
روحانيspiritual sex است.
مي خواهم معنايي معنوي به سكس بدهم. و اگر
بفهميد كه چه
مي گويم، درخواهيد يافت كه عشق مادر به
فرزندش نيز بخشي از سكس روحاني است.
خواهيد گفت كه اين جمله اي بي معني و مسخره
است... چه رابطه ي جنسي ممكني
مي تواند بين مادر و فرزندش وجود داشته باشد؟
همانطور كه به شما گفتم، يك زن و شوهر، يك
مرد و زن براي يك لحظه ديدار مي كنند و روح
هايشان نيز براي آن لحظه باهم ديدار مي كنند.
سروري كه آنان در آن لحظه ي كوتاه تجربه مي
كنند، چيزي است كه آن دو را به هم متصل مي
كند. ولي آيا هرگز فكر كرده ايد كه كودك براي
نه ماه در رحم مادر باقي مي ماند و در طول اين
دوران، هستي او با هستي مادر يگانه است؟
شوهر براي يك لحظه ي كوتاه با زن يگانه مي
شود و فرزند براي نه ماه با مادر يكي است.
براي همين است كه صميميتي كه مادر با پسرش
دارد، حتي با شوهرش نيز ممكن نيست. نمي
تواند باشد. شوهر فقط با او در يك لحظه در
سطحي وجودين، جايي كه وجود دارد، ديدار مي
كند و سپس ازهم جدا مي شوند. براي يك لحظه
به هم نزديك
مي شوند و سپس فاصله ها بين ايشان ايجاد مي
شود.
ولي كودك درون رحم با نفس مادر تنفس مي كند،
قلبش با قلب مادر مي تپد. كودك با خون و با
حيات مادرش يكي شده است، هنوز از خودش
هستي مستقلي ندارد، هنوز هم بخشي از وجود
مادر است. براي همين است كه هيچ زني بدون
اينكه مادر شود، احساس رضايت كامل ندارد.
هيچ مردي نمي تواند زني را به قدر يك كودك
ارضا كند. هيچ شوهري هرگز قادر نيست آن
رضايت عميقي را به زنش بدهد كه يك كودك مي
تواند به او ببخشد.
شكوه و زيبايي تمام شخصيت يك زن فقط وقتي
متجلي مي شود كه زن يك مادر شود. رابطه ي
وجودين زن با فرزندش بسيار عميق است.
و به ياد بسپاريد كه اين همچنين دليلي است براي
اين كه يك زن به محضي كه مادر شود، علاقه
اش به سكس كمتر مي شود. آيا هرگز به اين
توجه كرده ايد؟ او شهدي عميق تر را چشيده
است: مادربودن را. او ديگر علاقه ي زيادي به
سكس نخواهد داشت. او نه ماه همراه با يك وجود
جديد، يك هستي مشترك داشته است و اينك سكس
برايش جذبه اي كمتر دارد. بسياري از اوقات
شوهر از اين عدم علاقه شگفت زده مي شود،
زيرا پدر شدن او هيچ تغييري را در او سبب
نشده، ولي مادر شدن همسرش در او تغييرات
اساسي به وجود آورده است.
پدربودن رابطه اي بسيار عميق نيست. پدر
احساسي عميق از يگانگي روحاني با اين زندگي
جديد كه به دنيا آمده ندارد. پدربودن فقط يك نهاد
اجتماعي است. كودك مي تواند بدون اين نهاد به
دنيا بيايد.
ولي اين روند، رابطه اي عميق و ريشه دار با
مادر دارد و او پس از آن به رضايت
مي رسد.
پس از تولد كودك، نوعي تازه از شرافت معنوي
زن را سرشار مي سازد. اگر به زني كه مادر
شده است و به زني كه مادر نشده است نگاه كنيد،
تفاوت را در تشعشع، در انرژي و در شخصيت
آن دو خواهيد ديد. در وجود مادر نوعي درخشش
و آرامش خواهيد يافت __ آن نوع آرامش كه در
رودخانه اي كه به دشت رسيده است مي بينيد. در
زني كه هنوز مادر نشده است، نوعي سرعت را
خواهيد ديد: از آن نوع كه رودخانه دارد در گذر
از
پيچ و خم هاي كوهستان __ غرشي و آذرخشي
از آبشار دارد، سرعت و مسابقه وجود دارد. ولي
اگر همين زن نيز مادر شود، در درون آرام و با
صفا مي گردد.
بنابراين، در اين خصوص نيز مايلم بگويم كه
چرا زناني كه تحت تاثير سكس و شهوت قرار
دارند __ همانطور كه امروزه در غرب شايع
است __ مايل نيستند مادر شوند. زيرا پس از
مادر شدن، جاذبه ي زن براي سكس ناگهان
فرومي نشيند. امروزه زن غربي از مادرشدن
طفره مي رود، زيرا مي داند به محضي كه مادر
شود، علاقه اش به سكس
ازبين خواهد رفت. او زياده روي در سكس را
توسط مادرنشدن حمايت مي كند.
در بسياري از كشورهاي غربي دولت ها در اين
مورد نگران هستند. اگر چنين روندي ادامه يابد،
چه بر سر جمعيت آن كشورها خواهد آمد؟ شرق
نگران افزايش جمعيت است، ولي برخي
كشورهاي غربي از كاهش جمعيت خود وحشت
دارند. اگر تعداد زيادي از زنان تصميم بگيرند كه
مادر نشوند، چه كار مي توان كرد؟ نمي توان
برعليه آن اقدامات قانوني وضع كرد. يك برنامه
ي كنترل جمعيت را مي تواند به نوعي توسط
قانون تحميل كرد، ولي هيچ قانوني وجود ندارد
كه به زن تحميل كند كه مادر شود.
اين مشكل كشورهاي غربي از مشكل انفجار
جمعيت ما بسيار پيچيده تر است. ما مي توانيم
توسط قانون از افزايش جمعيت جلوگيري كنيم.
ولي هيچ راهي نيست كه كشوري با قانونگذاري
بتواند جمعيت خودش را افزايش دهد.
هيچكس را نمي توان با زور وادار به بچه
دارشدن كرد. در دويست سال آينده اين مشكل در
غرب بسيار فراگير و عظيم خواهد شد. و افزايش
جمعيت در كشورهاي شرقي
مي تواند اين كشورها را در دنيا مسلط كند.
نيروي انساني غرب در حال كاسته شدن است.
آنان بايد مادران را بار ديگر متقاعد كنند كه مادر
شوند.
برخي از روانشناس هاي آنان شروع كرده اند به
حمايت از ازدواج خردسالان. وگرنه، آنان مي
گويند كه خطري وجود دارد. زني كه وارد بلوغ
شده باشد براي مادرشدن
علاقه اي نشان نمي دهد __ او بهتر اين مي بيند
كه فقط از سكس لذت ببرد. بنابراين،
"درجواني با آنان ازدواج كنيد تا پيش از اينكه
بتوانند افكار ديگري پيدا كنند، مادر شوند!"
اين همچنين دليلي بوده براي ازدواج خردسالان
در شرق. آنان مي دانستند كه يك دختر هرچه
پخته تر شود، ادراك بيشتري خواهد داشت و
هرچه بيشتر سكس را بچشد، كمتر مايل خواهد
بود تا مادر شود ___ او از اينكه با مادر شدن
چه چيزي به دست خواهد آورد بي خبر است،
زيرا اين را فقط وقتي مي تواند دربيابد كه مادر
شده باشد! هيچ راهي نيست كه پيش از آن بتوان
دانست.
چرا زن پس از اينكه مادر شد چنين رضايتي به
دست مي آورد؟ به اين دليل است كه او سكس را
در سطحي روحاني با فرزندش تجربه كرده است
و به دليل همين است كه چنين صميميت شديدي
بين مادر و فرزند وجود دارد.
زن براي فرزندش جانش را فدا مي كند و حتي به
تصورش هم نمي رسد كه جان فرزندش را
بگيرد.
يك زن مي تواند شوهرش را به قتل برساند __
بارها اتفاق افتاده است ___ و اگر هم چنين
نكند، در تمام زندگي چنان اوضاعي درست مي
كند كه دست كمي از آن ندارد! ولي در مورد
فرزند، او حتي چنين تصوري هم نمي تواند
داشته باشد. آن رابطه بسيار عميق است.
ولي بگذاريد اين را نيز به شما بگويم، كه وقتي
رابطه اش با شوهرش نيز به چنين عمقي برسد،
آن شوهر ديگر برايش يك فرزند خواهد بود، نه
يك شوهر.
در اين گردهمآيي مردان و زنان زيادي حضور
دارند. مايلم از مرداني كه اينجا هستند بپرسم آيا
در مواقعي كه بسيار عاشق همسرشان بوده اند،
آيا با او طوري رفتار نكرده اند كه گويي فرزندي
با مادر خودش رفتار مي كند؟ آيا مي دانيد كه
چرا دست هاي مرد ناخودآگاه به سمت پستان زن
حركت مي كند؟ اين همان دست هاي كودكي
خردسال است كه به سمت پستان هاي مادرش
دراز شده است. به محضي كه مردي سرشار از
عشق زني بشود، دست هايش به طور خودكار به
سمت سينه هاي زن مي روند. چرا؟ سينه ها چه
ربطي به سكس دارند؟ سكس ابداً ربطي به سينه
ها ندارد. پستان هاي زن رابط بين مادر و
فرزند هستند. از همان آغاز نوزادي، او از اين
حلقه ي ارتباطي، از اين خط حياتي هشيار بوده
است.
بنابراين وقتي مردي از عشقي عميق سرشار مي
شود، يك فرزند پسر مي شود! و دستان زن به
كجا مي روند؟ دست هاي زن به سمت سر مرد
دراز مي شوند: موهاي او را نوازش مي كند: اين
خاطره اي از فرزندش است: او موهاي پسرش
را نوازش مي كند.
براي همين است كه اگر عشق در سطح روحاني
كاملاً شكوفا شود، شوهر در نهايت يك فرزند
پسر مي شود. و شوهر بايد هم يك پسر شود، فقط
آنوقت است كه سكس را در سومين سطح __
سطح معنوي __ تجربه كرده است.
در اين سطح نيز رابطه اي وجود دارد، ولي ما
كاملاً از آن غافل هستيم.
رابطه ي زن و شوهري فقط يك آمادگي براي اين
است، نه حاصل آن. اين فقط آغاز سفر است، نه
پايان آن. و چون اين يك سفر است، زن و
شوهر هميشه در حالت ستيز هستند.
يك سفر هميشه يك ستيز است، آرامش فقط در
مقصد يافت مي شود.
يك زن و شوهر هرگز نمي توانند در آرامش
باشند، زيرا اين رابطه هميشه در بخش مياني
سفر است. و بيشتر مردم در وسط راه سفر ازبين
مي روند، هرگز به مقصد نمي رسند.
به اين دليل، هميشه بين زن و شوهر حالتي از
ستيز وجود دارد، يك جنگ بيست و چهار ساعته
وجود دارد. يك ستيزبيست و چهار ساعته با كسي
كه دوستش داريم!
متاسفانه، نه زن و نه شوهر دليل واقعي اين تنش
و تضاد را درك نمي كنند. هريك از آنان فكر مي
كند كه فردي عوضي را برگزيده است. شوهر
فكر مي كند كه اگر با زن ديگري ازدواج مي كرد
همه چيز بهتر مي بود و زن نيز فكر مي كند كه
اگر با مرد ديگري ازدواج مي كرد، احتمالاً همه
چيز عالي بود.
ولي مي خواهم به شما بگويم كه اين تجربه ي
تمام زوج ها در سراسر دنيا است. اگر به شما
اين فرصت داده مي شد تا همسرتان را عوض
كنيد، اوضاع ذره اي هم بهتر نمي شد. مانند اين
است كه مرده اي را در تابوت روي شانه ها به
گورستان حمل مي كنيد و
شانه هايتان را عوض مي كنيد: براي اندكي
احساس راحتي مي كنيد، ولي سپس توجه خواهيد
كرد كه آن وزنه بارديگر مانند قبل است. در
غرب كه طلاق شايع است، تجربه چنين است كه
در مدت زماني كوتاه،
همسر جديد درست مانند قبلي از كار در مي آيد
__ و ظرف دو هفته، شوهر جديد نيز اثبات
مي كند كه مانند شوهر قبلي بوده است.
دليل اين را نمي بايد در سطح جست و جو كرد،
بلكه بايد عميق تر رفت. دليل آن هيچ ربطي به
يك زن يا شوهر مشخص ندارد. دليل آن اين است
كه رابطه ي بين يك زن و مرد، بين زن و
شوهر، يك رابطه از نوع سفر است، يك روند
است.
يك مقصد نيست، براي خودش يك هدف نيست.
مقصد فقط وقتي در كار خواهد بود كه بار ديگر
زن يك مادر شود و شوهر، يك پسر.
بنابراين، آنچه به شما مي گويم اين است كه
رابطه بين يك مادر و فرزندش نيز رابطه اي
جنسي و روحاني است و روزي كه رابطه ي
جنسي معنوي بين يك زن و مرد زاده شود، بين
زن و شوهر، آن رابطه ي مادر و فرزندي بار
ديگر مستقر مي گردد. و زماني كه چنين رابطه
اي جا افتاد، آنچه من آن را رضايت
contentment مي خوانم تجربه
مي شود. و از اين رضايت است كه زندگي
تجردي اتفاق مي افتد. بنابراين، فكر نكنيد كه در
رابطه ي مادر و فرزند ابداً جنسيت وجود ندارد.
جنسيت معنويspiritual sex
در آن هست. و به زبان درست تر، اين فقط
جنسيت معنوي است كه مي تواند عشق خوانده
شود. عشق اين است. لحظه اي كه سكس معنوي
شود، عشق مي گردد.
ما نمي توانيم شما را به عنوان مرجعي در مورد
سكس بپذيريم.
ما آمده بوديم تا در مورد خداوند از شما سوال
كنيم
و شما در مورد سكس با ما حرف مي زنيد.
ما به اينجا آمده بوديم تا در مورد خداوند بشنويم،
پس لطفاً از خداوند براي ما بگوييد.
شايد متوجه نباشيد كه پرسيدن در مورد خداوند
از كسي كه نمي توانيد حتي مرجعيت او را در
مورد سكس تاييد كنيد، كاري عبث است. آيا از
كسي كه هيچ چيز در مورد نخستين
پله ي نردبام نمي داند، از آخرين پله مي پرسيد؟
اگر آنچه كه در مورد سكس مي گويم برايتان
قابل قبول نيست، درمورد خداوند هم نبايد از من
سوال كنيد __ موضوع تمام است. اگر من چنين
ارزشي نداشته باشم كه در مورد نخستين گام
سخن بگويم، آنوقت چگونه شايستگي دارم تا در
مورد آخرين پله حرف بزنم؟ ولي در پشت اين
سوال دليلي عميق وجود دارد.
دليل اين است كه تاكنون، كاماkama و
راماRama، سكس و خداوند دشمن همديگر
تصور شده اند. تاكنون چنين تبليغ شده بوده كه
آنان كه در پي خداوند هستند، هيچ سرو كاري با
سكس ندارند و كساني كه در سفر جنسيت هستند،
هيچ كاري با الوهيت و معنويت ندارند. هر دوي
اين تفكر ها بي معني هستند. سفر در دنياي
جنسيت نيز به سبب جست و جوي الوهيت است.
اين جاذبه ي عظيم براي سكس چيزي نيست به
جز جست و جو براي الوهيت. و براي همين
است كه سكس هيچگاه راضي كننده نيست. فرد
هرگز احساس
نمي كند كه توسط سكس به همه چيز دست يافته و
راضي شده است.
اين احساس رضايت هرگز بدون رسيدن به
الوهيت برنمي خيزد.
و كساني كه درحين جست و جوي الوهيت با
سكس مخالفت مي كنند، واقعاً در پي الوهيت
نيستند، عمل آنان چيزي نيست به جز يك فرار،
به نام الوهيت. آنان براي فرار از سكس، از
كاما، خود را در پشت الوهيت، راما مخفي مي
كنند. اين به اين سبب است كه آنان از سكس
وحشت دارند، زيرا در مورد سكس هراسان و
لرزان هستند.
آنان به بلند گفتن" راما، راما، راما" پناه مي برند
تا بتوانند كاما را فراموش كنند.
هرگاه به انساني برخورديد كه نام راما را ذكر
مي كند، از نزديك او را تماشا كنيد:
در پشت تكرار "راما"، پژواكي از كاما پنهان
است. اگر زني گذر كند، اين مردم تسبيح
خودشان را مي چرخانند: "راما، راما، راما..."
دانه هاي تسبيح را با سرعت بيشتري
مي اندازند و نام راما را با صدايي بلندتر تكرار
مي كنند. چرا؟
جنسيت درون،از داخل به آنان فشار مي آورد و
اين گريزگرايان سعي دارند آن را ناديده بگيرند،
آن را غرق كنند و توسط ذكر راما آن را
سركوب كنند. اگر اين كلك هاي ساده
مي توانست زندگي مردم را تغيير بدهد، دنيا مدت
ها بود كه به مكاني بهتر تغيير يافته بود! اين كار
چندان هم آسان نيست.
مايلم به شما بگويم كه اگر بخواهيد جست و جوي
خود براي الوهيت را درك كنيد، لازم است كه
سكس را بفهميد. چرا؟ مانند كسي است كه
بخواهد از بمبئي به كلكته برود و سعي دارد در
مورد كلكته بيشتر بداند __ كجاست، و در كدام
جهت قرار دارد. ولي اگر اين شخص حتي نداند
كه بمبئي كجاست و موقعيت آن نسبت به كلكته
چطور است، آنوقت چگونه ممكن است در اين
ماموريت توفيق بيابد؟ براي رسيدن به كلكته، از
مسير بمبئي، مطلقاً براي شخص الزامي است تا
نخست بداند كه بمبئي كجاست : "اين مكاني كه
اينك در آن هستم كجا واقع است؟" فقط در اين
صورت است كه جهت جست و جوي او براي
كلكته مشخص و روشن مي شود. بدون داشتن
اطلاعات در مورد بمبئي، تمام اطلاعاتي كه در
مورد كلكته وجود دارد بي معني خواهد بود، زيرا
آن سفر بايد از بمبئي آغاز شود، نقطه ي شروع
آن بمبئي است.
ابتدا در آغاز مي آيد. انتها پس از آن مي آيد.
اينك در كجا ايستاده ايد؟ مي گوييد مشتاق هستيد
كه سفر به فراآگاهي را آغاز كنيد؟
خوب است. مي گوييد كه آرزوي رسيدن به
خداوند را داريد؟ خوب است.
ولي هم اكنون در كجا ايستاده ايد؟ در سكس
ايستاده ايد، در شهوت قرار داريد. اينجا قرارگاه
شماست و از اين نقطه است كه گام هاي خود را
برمي داريد و سفرتان را آغاز مي كنيد.
بنابراين، اول از همه الزامي است كه مكاني را
كه هم اكنون در آن قرار داريد درك كنيد.
ضروري است براي شناختن امكانات، نخست
واقعيت ها را بشناسيم. براي اينكه بدانيد كه چه
مي توانيد باشيد، نخست لازم است بدانيد كه چه
هستيد. براي درك آخرين گام، نخست بايد اولين
گام را درك كنيد، زيرا اين نخستين گام است كه
راه را براي آخرين گام اين سفر هموار مي
سازد. اگر نخستين گام را اشتباه برداريد، چگونه
به مقصد درست خواهيد رسيد؟ بنابراين، مهم تر
اين است كه نخست سكس، كاما را بشناسيد تا
اينكه راما يا فراآگاهي را.
چرا چنين اهميتي دارد؟ مهم است زيرا نمي
توانيد بدون اينكه اول سكس يا كاما را درك كرده
باشيد، به الوهيت يا راما برسيد. پس لطفاً چنين
ناممكني را درخواست نكنيد.
تاجايي كه موضوع مرجعيتauthority
مربوط است، چگونه مي توان تعيين كرد كه من
چنين مرجعي هستم يا نه؟
در اين خصوص هرچه كه من بگويم تعيين كننده
نيست، زيرا من خودم موضوع بحث هستم. اگر
بگويم كه من مرجعيت دارم، بي معني است.
همچنين اگر بگويم كه مرجعيت ندارم، بازهم بي
معني خواهد بود، زيرا بار ديگر موضوع مناظره
اين است كه آيا اين شخص كه چنين مي گويد، يك
مرجع هست يا نيست. بنابراين هرچه در اين
مورد بگويم بي معني خواهد بود. من مي گويم، با
سكس آزمايش كنيد و براي خودتان دريابيد كه آيا
من مرجع هستم يا نه.
وقتي به حقيقت جملات من خواهيد رسيد كه
خودتان به آن تجربه دست بيابيد. راه ديگري
وجود ندارد. براي نمونه، اگر به شما بگويم كه
شنا را چنين و چنان ياد مي گيرند، شايد ترديد
كنيد كه آنچه مي گويم درست است يا نادرست.
پاسخ من اين خواهد بود كه از شما بخواهم تا
همراه من به جايي بياييد كه بتوانيد همراه من به
رودخانه بپريد.
اگر توصيه من براي شناكردن در رودخانه
برايتان مفيد بود، آنوقت خواهيد دانست كه آنچه
به شما گفتم اصيل بوده و براساس دانش خودم
بوده است.
سوال كننده همچنين گفته است كه فرويد مي
توانسته يك مرجع باشد. ولي مايلم به اين دوست
بگويم كه به احتمال زياد فرويد از آنچه من در
اينجا به شما مي گويم هيچ چيز
نمي داند. فرويد هرگز قادر نبوده به وراي سطح
ذهن عروج كند.
او حتي در تصوراتش نيز به فكر سكس معنوي
نيفتاده است. تمام كار فرويد، تمام اطلاعات او،
براساس جنسيت بيمارگونه sick sex
بوده است: رفتارهاي روانپريشانه، همجنس
بازي، استمناء... تحقيقات بر اين اساس است.
تحقيقات او براساس داده هايي از جنسيت
بيمارگونه، آسيب شناسانه و منحرف استوار
است. اين تحقيقات بر اساس درمان بيماران
صورت گرفته است. فرويد يك پزشك بوده. پس
مطالعات او روي مردم __ درغرب __ در
سطح رواني سكس بوده است. او حتي يك مورد
تحت مطالعه ندارد كه بتوان آن را سكس معنوي
خواند.
بنابراين، اگر مي خواهيد درستي آنچه را كه به
شما گفتم مورد تحقيق قرار دهيد، فقط بايد به يك
جهت روي بياوريد: جهت تانتراTantra.
هزاران سال است كه ما تانترا را از
ياد برده ايم. در تمام دنيا، تانترا نخستين كوشش
براي ارتقاء سكس به بعدي روحاني بود. معابد
خاجوراهوKhajuraho، پوريPuri
و كنارك Konark شواهدي بر اين ادعا
هستند. آيا هرگز به خاجوراهو رفته ايد؟ آيا
تصاوير آنجا را ديده ايد؟
دو پديده ي شگفت آور را تجربه خواهيد كرد.
نخست، با ديدن تصاوير زوج هاي برهنه در
حين معاشقه، ابداً احساس وقيح بودن و مستهجن
بودن به شما دست نخواهد داد. در آن تصاوير
مردان و زنان برهنه كه يكديگر را تنگ در آغوش
فشرده اند، هيچ چيز زشت و بد نخواهيد ديد.
و دومين نكته اين است كه با ديدن آن ها احساسي
از آرامش و قداست شما را دربر خواهد گرفت.
اين واكنش شما، شايد شما را به تعجب در آورد.
مجسمه سازهايي كه آن تنديس ها را نقش كرده
اند صميميت روحاني سكس را شناخته اند.
در صورت آن تنديس ها....... اگر به مردي كه
در چنگال سكس گرفتار شده است نگاه كنيد، اگر
به صورت و چشمانش نگاه كنيد، به نظر زشت،
وحشتناك و درنده خو مي آيد. در آنجا شهوتي
ناراحت كننده و سبعانه وجود دارد.
وقتي يك زن حتي عزيزترين و صميمي ترين
مردش را مي بيند كه سرشار از شهوت
به او نزديك مي شود، در او يك دشمن مي بيند،
نه يك دوست. مردي كه با نگاهي شهواني، حتي
به عاشق ترين زن نزديك شود، به نظر زن چون
پيام آوري از دوزخ مي آيد، نه از بهشت. ولي با
نگاه كردن به چهره ي آن تنديس ها در
خاجوراهو، انسان احساس مي كند كه به صورت
بودا يا به صورت ماهاويرا نگاه مي كند.
حالت و صفايي كه در صورت آن تنديس هاي
درحال آميزش وجود دارد، حالت و صفاي
سامادي است.
شما به تمامي آن تنديس ها نگاه مي كنيد و آنچه
در قلب شما باقي مي ماند، يك احساس آرامش و
نرمي است، يك صفاي باقداست. و شگفت زده مي
مانيد.
اگر فكر مي كنيد كه پس از ديدن آن تصاوير و
تنديس هاي برهنه، احساس شهوت به شما دست
مي دهد، از شما مي خواهم بي درنگ راهي
خاجوراهو شويد. خاجوراهو در حال حاضر يك
بناي يادبود تاريخي و منحصربه فرد در دنيا
است.
ولي اخلاق گرايان، كساني همچون
پوروشوتامداس تاندون
Purushottamdas Tandon
و برخي از دوستانش عقيده داشتند كه
ديوارهاي خاجوراهو را بايد با لايه اي از گل
پوشاند، زيرا آن تصاوير ممكن است مردم را
شهواني سازد!
من شگفت زده شده بودم!
سازندگان خاجوراهو به اين ادراك رسيده بودند
كه اگر شخصي به مدت يك ساعت در برابر آن
تنديس ها بنشيند و به آن ها نگاه كند، از شهوت
رها مي شود. اين تنديس ها هزاران سال است كه
موضوع مراقبه بوده اند. مردماني كه شهوت
بسيار داشتند را به اين معابد خاجوراهو مي
فرستادند و از آنان مي خواستند تا روي آن
تنديس ها مراقبه كند و جذب آن ها بشوند.
تعجب آور است كه باوجودي كه ما همين حقيقت
را در تجارب معمولي انساني داريم، قادر نبوده
ايم اين را ببينيم.
براي مثال، اگر در خيابان عبور كنيد و ببينيد كه
دو نفر باهم در حال جنگيدن هستند، احساس مي
كنيد كه بايستيد و آن جنگ را تماشا كنيد. چرا؟ آيا
تاكنون فكر كرده ايد كه با ديدن جنگ ديگران،
شما چه چيزي به دست مي آوريد؟
هزار و يك كار ضروري را ترك مي كنيد و مي
ايستيد و براي نيم ساعت يا يك ساعت جنگيدن
مردم را تماشا مي كنيد. چرا؟ نفع آن براي شما
چيست؟ شايد آگاه نباشيد كه در اين كار شما نيز
منفعتي داريد. با ديدن دو مرد كه با هم در حال
نزاع هستند، آن غريزه ي جنگيدن كه دردرون
اعماق شما وجود دارد، تخليه مي شود. آن
غريزه بيرون ريخته
مي شود و بالامي زند. اگر شخصي در سكوت
روي تصاوير آميزش مراقبه كند،
آن ديوانه ي دورني __ شهوت جنون آميز فرد
__ ناپديد خواهد شد.
يك كارمند با مشكلي نزد روانكاو رفت: او از
رييس خودش بسيار خشمگين بود. رييسش هرچه
به او مي گويد، او بي درنگ احساس حقارت و
توهين مي كند و مي خواهد كفش خودش را در
بياورد و با آن بر سر رييس بكوبد.
ولي چگونه مي توانيد رييس خود را كتك بزنيد؟
مشكل است كارمندي را پيدا كنيد كه اين احساس
را در زماني نداشته باشد كه رييسش را كتك بزند
__ چنين كارمندي بسيار كمياب است. اگر
رييس باشيد از اين نكته آگاه هستيد و اگر كارمند
هم باشيد، بازهم اين را
مي دانيد. يك كارمند اين رنجش بزرگ را با
خودش حمل مي كند كه او فقط يك كارمند است و
مي خواهد براي اين انتقام بگيرد. ولي اگر او در
چنين مقامي بود كه مي توانست انتقام بگيرد، چرا
از اول يك كارمند مي شد؟ او ناتوان است و به
سركوب كردن تمايلاتش در درون ادامه مي
دهد.
اين مرد به سركوب كردن اين آرزو كه رييسش
را كتك بزند ادامه مي داد، ولي نهايتاً اين بيماري
دورني به نقطه اي رسيده بود كه مي ترسيد واقعاً
روزي رييسش را كتك بزند و براي پرهيز از
اين عمل، كفش هايش را در خانه جا مي گذاشت.
ولي نمي توانست
كفش هايش را از ياد ببرد. هروقت رييسش را
مي ديد، بي اختيار دست هايش به سمت پاهايش
مي رفت. ولي خوشبختانه كفش ها را در خانه جا
گذاشته بود و قدري احساس راحتي مي كرد زيرا
مي دانست كه يك روز، از خود بي خود مي شود
و كفش هايش را
بر سر رييس مي كوبد.
ولي فقط با جا گذاشتن كفش ها در خانه، نمي
توانست خودش را از كفش ها رها سازد و در
ذهنش همواره رژه مي رفتند. هروقت مدادي در
دست داشت، روي كاغذ عكس كفش مي كشيد. در
تنهايي فقط به كفش هايش فكر مي كرد. آن كفش
ها تمام روانش را تسخير كرده بودند و او وحشت
داشت كه روزي با آن ها به رييسش حمله كند.
پس در خانه به خانواده اش گفت كه بهتر است
ابداً بر سر كار نرود و اينك مي خواهد كه
بازنشسته شود.
او مي گفت كه وضعيت رواني اش چنان بود كه
حتي نيازي به كفش هاي خودش نداشت، مي
توانست كفش هاي ديگري را بربايد تا با آن بر
سر رييس بكوبد __ حتي يك بار
دست هايش به سوي كفش همكارش دراز شده
بود.
در اين مقطع، خانواده اش فكر كردند كه او دارد
ديوانه مي شود و بنابراين او را نزد روانكاو
برند.
روانكاو به او گفت كه بيماري اش قابل علاج
است و نيازي به نگراني نيست. به او توصيه كرد
كه عكسي از رييس خود را در خانه بياويزد و با
ايمان قوي روزي پنج بار با كفش آن را بزند.
اين عمل بايد مانند آداب مذهبي انجام شود كه
نتوان آن را به جا نياورد. درست مانند دعاي
صبحگاهي بايد آن مراسم كتك زدن را به جا مي
آورد و سپس هر روز كه
به خانه باز مي گردد، بايد همان مراسم را تكرار
كند.
نخستين واكنش مرد اين بود، "چه بي معني!" ولي
در درونش احساس كرد كه اين فكر خوبي است.
عكس را آويخت و بر اساس توصيه هاي
روانكاو، مراسم را آغاز كرد.
در همان نخستين روز، وقتي پس از پنج بار كتك
زدن عكس با كفش به اداره رفت، تجربه اي
تازه داشت: مانند سابق از رييس خودش خشمگين
نبود. و ظرف دو هفته، رفتارش با رييس بسيار
مودبانه شده بود.
رييسش نيز متوجه تغيير رفتار او شده بود، ولي
البته نمي دانست كه چه اتفاقي افتاده است.
از آن كارمند پرسيد، "تو اخيراً خيلي مودب،
مطيع و خوب شده اي. چه اتفاقي افتاده است؟"
كارمند پاسخ داد، "بهتر است در اين مورد سوال
نكنيد، وگرنه همه چيز به هم مي ريزد. من فقط
نمي توانم به شما بگويم."
واقعاً چه اتفاقي افتاده بود؟ آيا صرفاً با كتك زدن
يك عكس چيزي مي تواند تغيير كند؟
آري __ با زدن آن عكس، آن آرزو و خواهش
مرد براي كتك زدن رييسش با كفش ذوب شده
بود، بخار شده و ازبين رفته بود.
معابدي چون خاجوراهو، كنارك و پوري بايد در
هر روستا و در هر گوشه و كنار كشور وجود
داشته باشند. تمام باقي معابد ابداً مورد نياز
نيستند: هيچ چيز علمي، بامعنا و هيچ مقصدي در
آن ها نيست. آن ها فقط شواهدي بر حماقت ما
هستند و سندهايي بر بدوي بودن انسان. ولي
معابد خاجوراهو سرشار از معني هستند. هركس
كه ذهني سرشار از شهوات دارد بايد به آنجا
برود و مراقبه كند. وقتي كه بازگردد، قلبش سبك
خواهد بود، آرامش خواهد داشت.
تانتريكاها tantraikas به يقين
كوشيدند تا سكس را به معنويت تبديل كنند، ولي
اخلاق گرايان، موعظه گران اخلاق در اين
كشور، آن روح هاي خبيث، اجازه ندادند كه پيام
آنان به توده ها برسد. آنان مايل نيستند پيام من
نيز به مردم برسد.
در سومين روزي كه پس از آن سخنراني نخست
در بمبئي به جبل پور Jabalpur
بازگشتم، نامه اي از دوستي دريافت كردم كه
گفته بود، "اگر از گفتن اين حرف ها
دست برنداري، چرا نبايد با گلوله كشته شوي؟"
مي خواستم به او پاسخ بدهم، ولي چنين به نظر
مي رسد كه اين نجيب زاده كه از كشيدن ماشه
خوشحال مي شود، يك جمعيت است، نه يك فرد:
او نه نامه اش را امضاء كرده بود و نه آدرسي
داده بود. شايد ترسيده بود كه من به پليس گزارش
بدهم. به هرحال، اگر او در اينجا حضور
دارد.... و مي دانم كه اگر اينجا باشد، مي بايد در
پشت درخت يا ديواري مخفي شده باشد.... اگر او
در اينجاست، مايلم به او بگويم كه من نيازي
ندارم به پليس گزارش بدهم، ولي او بايد نام و
آدرسش را به من بدهد تا بتوانم دست كم به او
پاسخ دهم.
ولي اگر او اين مقدار هم شهامت ندارد، پاسخم را
در اينجا مي گويم تا بتواند به آن گوش بدهد.
نخستين چيز اينكه، براي كشتن من اينقدر شتاب
نكن، زيرا لحظه اي كه من با گلوله كشته شوم،
بر آنچه كه مي گويم مُهر "حقيقت" مي خورد. اگر
مسيح مصلوب نشده بود، دنيا مدت ها بود كه او
را ازياد برده بود.
شهرت مسيح به نوعي مديون لطف زياد مصلوب
كنندگان او بوده است!
شنيده ام __ از طريق برخي از حلقه هاي
عرفاني دروني كه در جست و جوي ژرفاي
زندگي هستند __ كه خود مسيح مصلوب شدنش
را برنامه ريزي كرده بود. مسيح آرزو داشت كه
مصلوب شود زيرا آنچه را كه مي گفت براي
اعصاري كه در پيش بودند زنده مي ماند و
ميليون ها انسان مي توانستند از آن بهره مند
شوند.
اين بسيار محتمل است، زيرا يهوداJuda ،
كه مسيح را براي سي سكه فروخت، يكي از
محبوب ترين مريدان او بود.
اين فقط باوركردني نيست كه تا زمانيكه خود
مسيح از يهودا درخواست نكرده باشد، تاوقتي كه
خود مسيح از او نخواسته باشد تا به جرگه
دشمنانش بپيوندد و ترتيب مصلوب شدنش را
بدهد، كسي كه سال ها با مسيح زندگي كرده
است، بتواند او را در ازاي سي سكه بفروشد.
دليلش اين بوده كه كلام مسيح بتواند جاوداني شود
و ميلياردها انسان را نجات بدهد.
اگر ماهاويرا مصلوب مي شد، امروز به جاي سه
ميليون جين Jain، در دنيا سيصد ميليون
جين وجود مي داشت.
ولي ماهاويرا در آرامش جان سپرد، شايد او
هرگز چيزي در مورد صليب نشنيده بوده.
نه كسي سعي كرد او را مصلوب كند، و نه
خودش چنين ترتيبي را داد. امروزه نيمي از دنيا
مسيحي است و هيچ دليل ديگري براي اين نيست،
به جز اينكه فقط مسيح بود كه مصلوب شد __ نه
بودا، نه محمد، نه ماهاويرا، نه كريشنا يا راما. و
شايد يك روز تمام دنيا مسيحي شود. منفعت
مصلوب شدن اين بود.
بنابراين، به اين دوست مي گويم كه براي كشتن
من خيلي عجله نكند، وگرنه خودش بازنده مي
شود.
دومين چيزي كه مي خواهم بگويم اين است كه او
نيازي ندارد خيلي در اين مورد نگران باشد،
زيرا من هيچ نيت اين ندارم كه در بستر بميرم.
من بهترين كارهايم را مي كنم تا كسي مرا به قتل
برساند. من خودم اين كار را خواهم كرد، نيازي
نيست كه تو شتاب كني. وقتي زمانش برسد،
آرزو خواهم كرد كه كسي مرا با گلوله بكشد.
زندگي مفيد است و وقتي انسان اين چنين به
شهادت برسد، مرگ نيز مفيد مي شود.
بيشتر اوقات، مرگي كه با گلوله فرا برسد، چيزي
را به دست مي آورد كه خود زندگي نتوانسته بود
به دست آورد.
تا اين زمان، دشمنان هميشه همين اشتباه را
تكرار كرده اند : آنان كه به سقراط زهر دادند،
آنان كه منصور را به شهادت رساندند و يا قدس
Godse كه ماهاتما گاندي را با گلوله زد.
قدس آگاه نبود كه هيچ يك از پيروان گاندي نمي
توانستند براي بقا و حفظ خاطره ي گاندي بهتر
از او عمل كنند. وقتي كه گاندي با گلوله زده شد
و به زمين افتاد، دست هايش را
به نشانه ي اداي احترام روي هم و بر سينه
گذاشت. اين حركت دست ها namaste
بسيار با اهميت بود: بيانگر اين بود كه بالاخره
آخرين و بهترين مريد گاندي از راه رسيده بود:
مردي كه گاندي را جاوداني ساخت. خداوند آن
مرد مورد نياز را فرستاده بود.
زندگي و نقشه هاي آن بسيار پيچيده است، امور
آنچنان كه به نظر مي رسند ساده نيستند. انساني
كه در بستر بميرد، براي هميشه مرده است،
درحال كه انساني كه با گلوله ي يك ضارب
بميرد، به زندگي كردن ادامه مي دهد.
درحالي كه آن زهر براي نوشاندن به سقراط در
حال آماده شدن بود، برخي از دوستانش از او
پرسيدند كه پس از مرگش با بدنش چه كنند: "آيا
آن را بسوزانيم يا دفن كنيم و يا چه كنيم؟"
سقراط خنديد و گفت، "مردان نادان! شما نمي
دانيد، ولي شما هرگزقادر نخواهيد بود مرا نابود
كنيد. وقتي كه تمامي شما مرده هستيد، من زنده
خواهم بود. حقه اي كه من انتخاب كرده ام اين
است به من كمك كند تا ابد زنده بمانم!"
بنابراين، دوست من.... اگر او اينجاست، بايد از
تمام اين نكات آگاه باشد و با عجله عمل نكند. اگر
عجله كند، اوست كه بازنده مي شود، آسيبي به
من نمي رسد. من آن چيزي نيستم كه بتواند با
گلوله كشته شود. من آنم كه از تمام گلوله ها جان
سالم به در مي برد. او نبايد براي كشتن من عجله
كند. همچنين او نبايد خيلي نگران و نااميد شود،
زيرا كه من بهترين تلاشم را خواهم كرد تا در
بستر نميرم. آن نوع مرگ لطفي ندارد. آن نوع
مرگ يك اتلاف است. اين مرگي بي فايده است.
مرگ هم بايد مقصد و منظوري را بر آورده
سازد. و سومين نكته اي كه او بايد به ياد داشته
باشد اين است كه نبايد از امضا كردن نامه ها
وحشت داشته باشد، نبايد بترسد كه آدرس خودش
را بنويسد. زيرا وقتي من احساس كنم كه كسي
واقعاً آماده شده تا مرا به قتل برساند، آماده هستم
تا بدون اينكه كسي خبر داشته باشد، با او قرار
يك ملاقات بگذارم تا بعدها، او درگير نشود!
ولي اين افكار ديوانه وار وجود دارند. اين نوع
مذهبيون... و اين نويسنده ي بيچاره ي نامه بايد
به اين معتقد باشد كه از دين محافظت مي كند! او
براي اين چنين نامه اي را نوشت كه فكر مي كرد
من دين را نابود مي كنم و اوست كه محافظ و
ناجي مذهب است! تاجايي كه به نيت او مربوط
مي شود، اشكالي وجود ندارد. احساسات او
بسيار صادقانه بوده و در نزد او، مذهبي هم بوده
است! ولي خود همين نوع مردمان مذهبي هستند
كه دنيا را
به دردسر انداخته اند.
نيت هايشان بسيار خوب است، ولي هوشمندي
شان همچون يك احمق است.
در طول اعصار، اين نوع مردمان "اخلاق گرا"
بر سر تجلي يافتن حقايق زندگي مانع تراشيده اند
و اجازه نداده اند تا حقيقت به روشني درآيد. به
اين دليل، جهل فراگير شده است و ما در شب
تاريك جهل دست و پا مي زنيم و سرگردان
هستيم. و در ميان اين تاريكي، اين موعظه گران
منبرهاي بلند برپا ساخته و آموزش هايشان را
اشاعه مي دهند.
ولي اين نيز حقيقت دارد كه روزي كه ما
مردماني بهتر شويم، روزي كه خورشيد حقيقت
در زندگي ما طلوع كند، روزي كه آن لمحه از
فراآگاهي روي بدهد، روزي كه زندگي روزمره
ي ما شروع كند به الهي شدن، اين موعظه گران،
بي فايده خواهند شد.
جايي براي آن ها باقي نخواهد بود.
موعظه گر فقط وقتي معني دارد كه مردم در
تاريكي سرگردان باشند.
در يك روستا، پزشك فقط وقتي مورد نياز است
كه مردم بيمار شوند. اگر مردم بيمار نشوند، چه
نيازي به پزشك است؟ حرفه ي پزشكي با يك
تضاد دروني زنده است، زيرا امرار معاش يك
پزشك بستگي به ابتلاي مردم به بيماري دارد.
يك پزشك در بيرون بيمار را درمان مي كند،
ولي در درون اميدوار است كه آنان بيمار شوند.
و وقتي يك بيماري واگيردار وجود داشته باشد،
او براي كاروبارش the business
از خداوند تشكر مي كند!
داستاني شنيده ام:
شبي در يك ميخانه دوستاني يك ميهماني بزرگ
ترتيب داده بودند. آنان تا نيمه شب خوردند و
نوشيدند و اوقات خوشي داشتند. وقت خداحافظي
صاحب ميكده به زنش گفت، "شكر خدا كه چنين
مشتريان دست و دلبازي را براي ما فرستاده.
اگر اين گروه به آمدن اينجا ادامه بدهند، ما به
زودي ثروتمند خواهيم شد." ميزبان كه
صورتحساب را مي پرداخت اين سخن او را
شنيد از مالك آنجا خواست تا براي تجارت او
دعا كند تا او بتواند بيشتر و بيشتر به آنجا بيايد.
صاحب ميكده پرسيد، "راستي آقا، شغل شما
چيست؟"
مرد گفت، "من مقاطعه كار كفن و دفن هستم.
شغل من وقتي رونق دارد كه مردم بيشتر و
بيشتري بميرند!"
به همين ترتيب، شايد شغل يك پزشك درمان
مردم باشد، ولي هرچه مردم بيشتري بيمار
شوند، او پول بيشتري مي سازد. در درون،
اميدوار است كه بيمارش به اين زودي درمان
نشود. بنابراين، درمان مردم نياز به زمان دارد،
به ويژه مردمان ثروتمند! مردم فقير زود درمان
مي شوند، زيرا وقتي مردم فقير براي مدت زياد
بيمار باشند، يك پزشك زياد پول نمي سازد.
منفعت در مردمان ثروتمند است، بنابراين وقتي
مردم غني را درمان مي كند، آهسته مي رود.
درهرحال، مردمان غني هميشه ناخوش هستند،
آنان اجابت دعاي پزشكان هستند!
همين خواست دروني است كه بر كندي تاثير
مداواي او تاثير مي گذارد.
موقعيت واعظ تفاوتي با اين ندارد. هرچه مردم
بي مرام تر باشند، هر چه عناصر ضد مردمي
بيشتري وجود داشته باشد، هرچه فساد و هرج و
مرج و رذيلت بيشتري وجود داشته باشد، منبر او
بالاتر مي رود. آنوقت نياز بيشتري به وجود
اوست تا مردم را به خشونت نكردن، راستگو
بودن، صادقانه رفتاركردن، به اين فرمان و آن
فرمان چسبيدن توصيه كند.
اگر مردم باتقوا، منضبط، آرام، صادق و
درستكار باشند، حرفه ي موعظه گري
ازبين خواهد رفت. جايي براي آن وجود نخواهد
داشت.
و چرا در هندوستان بيش از تمام دنيا واعظين و
"رهبران ديني" وجود دارند؟ چرا
هر روستا و هر خانه واعظ و مرشد و كشيش و
رهبر مذهبي خودش را دارد؟ چرا در اين كشور
چنين طيف گسترده اي از "مردان مقدس" وجود
دارد؟
دليلش اين نيست كه شما كشوري عميقاً مذهبي
هستيد و در آنجا فقط خردمندان و ارواح بزرگ
زاده مي شوند. به اين سبب است كه شما امروزه
غيرمذهبي ترين و بي اخلاق ترين كشور در دنيا
هستيد. براي همين است كه واعظين بسيار در
اين كشور فرصتي طلايي پيدا مي كنند. اين
بيماري نژاد ما گشته است.
يكي از دوستانم مقاله اي از يك مجله ي آمريكايي
برايم فرستاده است. او نظر مرا در مورد نقصي
كه در آن مشاهده كرده بود جويا شده بود. مقاله
اي طنز آميز بود كه مي گفت ويژگي هاي اصلي
هر مليتي را مي توان با مست كردن يك مرد از
آن كشور پيدا كرد. مقاله مي گفت كه اگر مردي
هلندي مست شود، به سفره ي غذا حمله مي برد و
آن را ترك نخواهد كرد. تا جرعه اي مشروب
بنوشد، دو سه ساعت مشغول غذا خوردن مي
شود. اگر يك مرد فرانسوي مست كند، براي آواز
خواندن و رقصيدن مشتاق و بيقرار مي شود. اگر
يك مرد انگليسي مست كند، به گوشه اي مي خزد
و در خودش فرو مي رود.
مرد انگليسي معمولاً ساكت است و وقتي مست
مي كند بيش از هميشه فروكش مي كند.
به همين ترتيب ويژگي هاي اصلي هر مليت در
آن مقاله آورده شده بود.
ولي به سبب جهل يا اشتباه نامي از ويژگي هاي
هندي در آن نبود. دوستم از من پرسيده بود كه
در مورد ويژگي هاي ملت هند نظرم چيست؟
وقتي يك هندي زياده بنوشد چه اتفاقي مي افتد؟
برايش نوشتم كه پاسخ اين، پيشاپيش در دنيا
مشهور است: وقتي يك هندي مست كند، بي درنگ
شروع مي كند به موعظه كردن! اين ويژگي ملي
يا نژادي ما است.
اين صف بي پايان واعظين، مرتاضين، راهبان
و مرشدان، نشانه ي يك بيماري فراگير است. و
بنابراين نكته ي عجيب اين است كه هيچكدام از
اين مردم، در ته دل خود، مايل نيستند كه فساد
اخلاق كاملاً ريشه كن شود و اين بيماري تماماً
ازميان برداشته شود __ زيرا اگر و وقتي كه
درمان شود، ديگر به موعظه گر نيازي نخواهد
بود.
شوق دروني آنان اين است كه اين بيماري ادامه
داشته باشد و مرض پيشرفت كند.
ساده ترين راه براي كمك به رشد اين بيماري اين
است كه هرگز به دانشي فراگير در مورد زندگي
اجازه ي برخاستن ندهند و مطمئن شوند كه
انسان هرگز مراكز عميق تر زندگي را درك
نكند. آنوقت همين سبب ادامه ي انتشار
فساداخلاق، گمراهي و رذيلت
مي شود.
اگر مردم بتوانند اين مراكز عميق زندگي را درك
كنند، آنگاه بي مرامي يكباره از زندگي آنان محو
خواهد شد.
و مايلم توجه شما را به اين واقعيت جلب كنم كه
سكس آن مركزي است كه بيش از همه مسئول
تباهي اخلاق انسان است. در اينجاست كه اساسي
ترين و پايه اي ترين ريشه هاي انحراف و
گمراهي انسان وجود دارد. و براي همين است كه
موعظه گران و "رهبران ديني" هرگز نمي
خواهند در مورد آن سخن بگويند.
دوستي پيامي برايم فرستاده كه مي گويد، "هيچ
مرد مقدس، هيچ روح بزرگ مذهبي هرگز در
مورد سكس سخن نمي گويد. آن حرمت والايي كه
براي شما داشتم بسيار كم شده است زيرا در
مورد سكس حرف مي زنيد."
به او گفتم، "هيچ اشكالي در اين وجود ندارد.
نخست اينكه، وقتي براي من احترام قايل بودي،
آن اشتباه بود. اين وضعيت فعلي درست است.
چه نيازي به احترام گذاشتن به من وجود دارد؟
در پشت آن چه انگيزه اي وجود دارد؟ من چه
وقت درخواست احترام كرده بودم؟ اگر به من
احترام مي گذاشتي، اين خطاي خودت بوده. اگر
ديگر آنچنان توجهي نداري، بسيار لطف داري.
من ديگر يك روح بزرگ نيستم."
اگر من هرگز آرزو داشتم كه چنين باشم، آنوقت
مي بايد بسيار برآشفته مي شدم، آنوقت مي بايد
مي گفتم كه "مراببخش، همه را اشتباه گفتم."
من يك ماهاتماMahatma ، يك روح بزرگ
نبوده ام، نيستم و نمي خواهم باشم. در اين دنياي
پهناور كه پر از انواع مردمان بدكار و بيچاره
است، هيچ انساني پست تر و خودخواه تر از
كسي نيست كه بخواهد يك ماهاتما شود. وقتي
اينهمه مردم بدبخت وجود دارد، وقتي چنين
اقيانوس پهناوري از روح هاي فقير، روح هاي
مفلوك وجود دارد، تصور يا فكر اينكه يك روح
بزرگ باشي، يك مرد بزرگ، يك گناه است.
من مشتاق عظمت بشريت هستم. من مي خواهم
بشريتي بزرگ را ببينم. من هيچ خواهش و
آرزويي ندارم كه يك روح بزرگ باشم. روزهاي
ارواح بزرگ بايد به پايان برسد،
به يك بشريت بزرگ نياز است، نه به يك مرد
بزرگ.
مردان بزرگ بسياري وجود داشته اند، از چه
راهي به بشريت كمك شده است؟
پس من خوشم آمد، دست كم يك نفر از توهم به
در آمد، دست كم يك نفر اين را دانست كه من يك
ماهاتما (روح بزرگ م.) نيستم.
اين از توهم به در آمدن يك انسان، موضوع
كوچكي نيست. شايد او پنداشته كه با اين حرفش
بتواند مرا اغوا كند، تا اگر در اين موارد صحبت
نكنم، بتوانم همچون يك روح بزرگ، يك پير كبير
خودم را بيارايم. تاكنون، اين روشي بوده كه
ارواح بزرگ و پيران بزرگ را آراسته است.
طبيعتاً اين مردمان ضعيف هرگز چيزي را نمي
گفتند كه بتواند اين آرايش و مقام را از ايشان
بگيرد. در اين نگراني براي نجات مقام خود به
عنوان يك روح بزرگ، در آن اغواشدن، آنان
هرگز به اين توجه نكرده اند كه چقدر خسارت
به زندگي وارد مي شود.
من نگران داشتن مقام "روح بزرگ" نيستم. من
چنين افكاري ندارم، نه حتي در تخيلاتم.
اگر كسي بخواهد فكر كند كه من يك ماهاتما، يك
روح بزرگ هستم، احساس خفگي به من دست
خواهد داد.
اين روزها، ماهاريشي maharishi
شدن، يك ماهاتما شدن چنان آسان است كه حتي
تصورش را هم نمي توانيد بكنيد. هميشه چنين
بوده است. هميشه آسان بوده است. پس مسئله اين
نيست. مسئله اين است كه مردم چگونه تكامل پيدا
كنند كه به بزرگي برسند؟ براي اين هدف چه مي
توان كرد؟ چه فكري داريم و در اين جهت چه
اكتشافاتي مي توانيم انجام دهيم؟
احساس مي كنم چيزهايي كه در مورد موضوع
اصلي برايتان گفتم به شما كمك كند كه جهتي تازه
در زندگيتان خلق كنيد، طريقي تازه از آن تجلي
يابد و جنسيت گرايي شما بتواند به تدريج به
سمت روح متحول شود.
شما اينگونه كه امروز هستيد، فقط جنسيت گرايي
تان هستيد، نه روح هايتان. فردا، شما نيز مي
توانيد روح هايي شويد. ولي اين چگونه مي تواند
رخ بدهد؟
اين مي تواند توسط تحول كامل انرژي جنسي و
بالاكشيدن پيوسته اين انرژي صورت بگيرد.
در مورد آنچه ديروز گفتم پرسش هاي بسياري
رسيده است.
يك نكته در اين مورد مي گويم.
گفتم كه در حين آميزش جنسي، شما بايد براي
درك آن لمحه از سامادي پيوسته هشيار باشيد و
سعي كنيد آن نقطه را به چنگ آوريد: آن لمحه از
سامادي كه در حين مقاربت همچون آذرخش مي
درخشد، آن آذرخش براي يك لحظه مي پايد و
سپس ازبين مي رود. سعي كنيد آن حالت را درك
كنيد و ببينيد كه چيست. سعي كنيد آن را بشناسيد.
آن را دراختيار بگيريد. اگر قادر باشيد حتي يك
بار نيز از اين حالت آگاه شويد، در آن هشياري،
خواهيد دانست كه در آن لحظه شما يك بدن
نيستيد، شما بي بدني
bodilessness هستيد. در همان
يك لحظه ي كوتاه، شما بدن نيستيد، در آن لحظه
ي زودگذر به چيزي ديگري تبديل شده ايد: روح
شده ايد. حتي اگر فقط يك بار شكوه آن لمحه را
درك كنيد، آنوقت
مي توانيد از طريق مراقبه برايش كار كنيد و آن
را به دست آوريد. اين فقط از راه مراقبه است كه
مي تواند كاملاً درك بشود و زندگي شود. وقتي كه
اين شناخت ادراك شما شد و زندگي شما، ديگر
در زندگي شما جايي براي سكس باقي نخواهد
بود.
اگر سكس اينگونه از بين برود،
چه بر سر توليد مثل خواهد آمد؟
اگر همه از طريق زندگي بدون آميزش به تجربه
ي فراآگاهي دست بيابند،
نسل آينده چه مي شود؟
يقيناً از اين نوع توليد مثل كه امروزه رخ مي دهد
نخواهد بود. نوع فعلي توليد مثل براي گربه ها،
سگ ها و كرم ها خوب است، ولي نه براي
موجودات انساني. آيا راهش اين است؟ __ اين
توليد بي خيال فرزندان؟ اين توليد مثل تصادفي،
بي معني و بي هدف؟
صف طويلي از كودكان راه انداختن ؟ جمعيت
درست كردن؟ و اين جمعيت ما چقدر گسترده
شده است! جمعيت ما به چنان تناسب باورنكردني
منفجر شده كه اگر به موقع جلوي آن گرفته نشود،
دانشمندان مي گويند كه تا صد سال آينده حتي جا
نخواهد بود كه بازويتان را تكان بدهيد! صد سال
ديگر طوري احساس خواهيد كرد كه گويي هميشه
در گردهمايي عمومي هستيد! ديگر دعوت به
گردهمآيي عمومي جداگانه غير لازم و همچنين
ناممكن خواهد بود!
پرسش اين دوست درست است: اگر زندگي ها
همه بدون آميزش باشد، فرزندان چگونه توليد
شوند؟
مي خواهم نكته اي ديگر را به اين دوست بگويم
__ و تمام شما نيز بايد به آن توجه كنيد، مهم
است.
از زندگي بدون عمل جنسي مي توان فرزند
داشت، ولي تمامي منظور و معناي چنين توليد
مثلي يك بعد تازه پيدا مي كند. فرزندان زاده ي
سكس هستند، ولي چنين كه هست، اين زايش،
تصادفي است. هيچكس با انگيزه ي زندگي
بخشيدن به يك فرزند وارد سكس
نمي شود. شما با انگيزه ي ديگري وارد سكس مي
شويد، فرزندان خودشان سر مي رسند!
فرزندان، ميهماناني ناخوانده هستند و مي دانيد كه
انسان نمي تواند همان عشقي را كه براي ميهمان
دعوت شده دارد، براي ميهمان ناخوانده داشته
باشد.
مي دانيد كه با ميهمان ناخوانده چگونه رفتار مي
شود. شما براي آنان رختخواب آماده
مي كنيد و غذا تهيه مي كنيد، به آنان خوشامد مي
گوييد و از ايشان پذيرايي مي كنيد __ ولي همه
چيز در سطح قرار دارد ، احساسي از عشق در
درون نيست. فكرتان پيوسته اين است: "چه وقت
اين موجودات كسل كننده مي خواهند بروند؟"
فرزندان ناخوانده بايد هم با رفتاري نامهربانانه
مواجه شوند. مهرباني كردن به آنان در تقدير
آنان نخواهد بود. شما مشتاق آنان نبوده ايد، آنان
اجابتي براي شوق عميق قلب شما نبوده اند. شما
دنبال چيز ديگري بوديد، اينان فقط محصول
جانبي هستند. آنان محصول اصلي نيستند، آنان
همچون چلتوك هستند كه با دانه ي گندم مي آيد.
وبنابراين در سراسر دنيا تلاشي وجود داشته
است __ از زمان واتسيانا تاكنون،
تا به نوعي سكس را از باردارشدن آزاد كنند.
وسايل ضدبارداري از اين جا به وجود آمدند.
وسايل مصنوعي اختراع شدند تا بتوانيم از سكس
لذت ببريم و در عين حال از
بچه دارشدن پرهيز كنيم. قرن هاست كه تلاش
براي آزاد كردن سكس از انعقاد نطفه رايج است.
متون باستاني پزشكي سنتي هند
ayurveda به روش هايي اشاره مي
كند كه از
بچه دارشدن جلوگيري مي كنند. امروزه، نگراني
وزير بهداشت نيز همان است كه آن متون
آيورودايي در سه-چهار-پنج هزار سال قبل به آن
اشاره داشتند. چرا؟
چرا سعي كرديم چيزهايي را در اين خصوص
اختراع كنيم؟ زيرا فرزندان دردسر
مي شوند، آنان در وسط كار سربر مي آورند،
آنان بار مسئوليت را با خودشان مي آورند و
همچنين خطر دلزدگي زن از سكس پس از
بارداري وجود دارد.
مردان نيز بچه نمي خواهند. اگر مردي فرزندي
نداشته باشد، شايد بخواهد بچه دار شود، ولي اين
به اين سبب نيست كه او عاشق فرزند است، به
اين سبب است كه عاشق دارايي خودش است.
فردا چه كسي آن را به ارث خواهد برد؟
وقتي مردي خواهان فرزند است، باور نكنيد كه
روحش مشتاق داشتن يك پسر است. نه. او
دارايي اش را با كاركردن سخت به دست آورده
است. كسي چه مي داند كه پس از مردنش اين
اموال به دست كي خواهد افتاد؟! براي نجات
ثروتش، او به وارث نياز دارد، كسي كه از خون
خودش باشد. هيچكس به خاطر خود فرزند او را
نمي خواهد. ما هميشه كوشيده ايم خودمان را از
آنان نجات بدهيم، ولي آنان همواره به خودي
خود به آمدن ادامه مي دهند! ما فقط مي خواهيم
از سكس لذت ببريم و يك فرزند سر مي رسد!
بنابراين اين رابطه فقط يك پديده ي وابسته بوده
است، اين فرزندان فقط محصولاتي جانبي و
فرعي از جنسيت گرايي بوده اند و براي همين
است كه چنان بيمار، ناتوان، مفلوك، اندوهگين و
مشوش هستند.
فرزندان از براهماچاري نيز به وجود مي آيند،
ولي آنان ديگر محصولات جانبي و تصادفي
سكس نخواهند بود.
سكس فقط وسيله اي است براي آوردن اين
فرزندان، براي خودش يك هدف نيست. شما با
گاري به مكاني مي رويد، آن گاري مركز توجه
شما نيست. سوار هواپيمايي مي شويد كه به دهلي
مي رود. هدف شما رسيدن به دهلي است، شما
درگير خود هواپيما نيستيد. هواپيما وسيله اي
است براي رسيدن به دهلي.
وقتي مردم به حالت براهماچاري دست بيابند،
وقتي سفر از سكس به فراآگاهي طي شده باشد،
آنوقت نيز مي توانند آرزوي بچه دارشدن داشته
باشند. ولي آنوقت آن فرزند يك محصول واقعي
خواهد بود، او واقعاً يك خلقت خواهد بود!
سكس فقط يك وسيله براي آن بوده است.
حالا خوب به اين نكته توجه كنيد..... درست
همانگونه كه تاكنون تلاش شده است تا انسان
بتواند بدون بچه دارشدن از سكس لذت برد،
انسانيت جديد تلاش خواهد كرد تا با پرهيز از
سكس، بچه دار شود. آيا منظورم را درك مي
كنيد؟
اگر براهماچاريا، زندگي بدون عمل جنسي، شايع
بشود، جست و جوي ما در آن دنياي جديد در اين
جهت تازه خواهد بود كه چگونه بچه دار بشويم و
از سكس پرهيز كنيم. و اين نقطه مقابل تلاش
فعلي ما است براي داشتن سكس و بچه دار نشدن.
و اين ممكن هست. هيچ دشواري در آن وجود
ندارد. اين كار مي تواند انجام شود.
هيچ رابطه اي بين زندگي براهماچاري و به
آخر آمدن دنيا وجود ندارد. آري، رابطه بين به
آخر رسيدن دنيا به سبب زياده روي در سكس
پيشاپيش فرارسيده است.
شما به بچه دار شدن ادامه بدهيد و دنيا به آخر
خواهد رسيد __ نه به بمب هاي اتمي و نه به
بمب هاي هيدرژني نيازي نخواهد بود! همين
نرخ روزافزون زادو ولد، همين صف
بي پايان كودكان، اين انبوه كرم گونه ي بشريت
كه از جنسيت گرايي زاده شده، خودش را نابود
خواهد كرد.
از براهماچاري، يك نوع انسان كاملاً متفاوت
زاده خواهد شد. اين نوع انسان طول عمر بسيار
خواهد داشت، طول عمري كه تصورش را هم
نمي توانيم بكنيم، سلامت در حد اعلا خواهد بود،
رها از بيماري ها. مغز چنان خواهد بود كه كمتر
در نوابغ مي بينيم.
همان رايحه ي زندگي فرد، همان قدرت او،
همان حقيقت او، خود كيفيت هاي مذهبي او،
همگي بسيار متفاوت خواهند بود. مردم با مذهب
در درونشان به دنيا مي آيند.
ما با بي مذهبي به دنيا مي آييم، در بي مذهبي
زندگي مي كنيم و در بي مذهبي مي ميريم. و
براي همين است كه شب و روز در تمام طول
زندگي از مذهب سخن مي گوييم. در آن نوع
جديد انسان، هيچ حرف و سخني در مورد مذهب
وجود نخواهد داشت. زيرا مذهب خود زندگي
مردم شده است. انسان در مورد چيزهايي سخن
مي گويد كه بخشي از زندگي او نيستند. انسان
در مورد چيزهايي كه بخشي از زندگي هستند
حرف نمي زند. ما در مورد سكس سخن نمي
گوييم زيرا كه بخشي از زندگي ما است. ما در
مورد خداوند سخن مي گوييم، زيرا روش زندگي
ما هيچ گونه ربطي به خداوند ندارد. درواقع، ما
با
سخن گفتن در مورد چيزهايي كه در زندگي به
دست نياورده ايم، نبود آن ها را جبران
مي كنيم.
شايد توجه كرده باشيد كه زنان بيش از مردان
غيبت مي كنند. زنان به وراجي كردن ادامه مي
دهند : با همسايه، با ديگران، با همه كس. گفته
شده كه بسيار مشكل است بتوان تصور كرد كه
دو زن با هم بنشينند و مدتي ساكت باشند.
شنيده ام كه روزگاري در چين، يك مسابقه ي
بزرگ براي انتخاب بزرگترين دروغگوي كشور
برگزار شده بود.
برنده جايزه اي بزرگ دريافت مي كرد. بنابراين
بهترين دروغگوها در محل برگزاري مسابقه
حاضر شده بودند.
وقتي نوبت رسيد، مردي گفت "به پارك رفتم و
ديدم دو زن روي نيمكتي نشسته اند و پنج دقيقه
ساكت مانده بودند."
ولوله اي بزرگ برپا شد. همه فرياد كشيدند. مردم
فرياد زدند: "هيچ دروغي از اين بزرگتر نمي
شود! اين بزرگترين دروغ ممكن است! او بايد
برنده شود!"
و مرد آن مسابقه را برد.
چرا زنان اينهمه حرف مي زنند؟ مردان كارهاي
خودشان را دارند، ولي زنان كارهاي زيادي
ندارند. هر كجا كار زياد نباشد، فعاليت زيادي
نباشد، هميشه وراجي هاي بيهوده وجود دارد.
اين ويژگي زنانه، همچنين مشخصه ي ملي
هندوستان است. در اين كشور هيچ كاري انجام
نمي شود، فقط حرف است و حرف است و
حرف.
انسان جديد، انساني كه از براهماچاريا زاده شده
باشد، يك حراف نخواهد بود، او زندگي را
زندگي خواهد كرد.
انسان جديد در مورد مذهب حرف نمي زند، او
مذهب را زندگي خواهد كرد.
مردم به سادگي مذهب را به عنوان يك مقوله ي
جداگانه ازياد خواهند برد __ امري بسيار
طبيعي خواهد بود.
حتي فكركردن به چنين انساني شگفت انگيز
است، شگفت آور است.
تعداد اندكي از اين انسان ها زاده شده اند، ولي
چنين تولدهايي استثنايي بوده است.
چنين انساني زيبا به ندرت، بسيار به ندرت،
زاده مي شود، يك ماهاويرا، كه حتي گرانبهاترين
پوشاك نيز نمي تواند او را زيباتر كند. بنابراين
او بي لباس مي ايستد، برهنه. رايحه ي وجود
چنين انسان زيبايي به دوردست ها منتشر مي
شود. مردم در گرد چنين مردي جمع مي شوند
__ براي ديدنش. چنان تشعشع و نوري از او
ساطع مي شود كه باوجودي كه نامش واردارما
Vardharma بود، مردم او را
ماهاويراMahavira
مي خواندند __ فاتح بزرگ.
در وجود او، شكوه براهماچاري در چنان مقياسي
تشعشع دارد كه مردم در آن غرق
مي شوند_ "اين مرد از دنيايي ديگر است." به
ندرت يك بودا، يك مسيح، يك كنفوسيوس به دنيا
مي آيند.
در ميان تمام تاريخ بشر، نمي توانيم چند دوجين
از اين انسان ها را نام ببريم.
روزي كه كودكان از براهماچاري به دنيا
بيايند.... سعي كنيد به اين جمله گوش بدهيد، زيرا
شايد تعجب كنيد: "كودكاني زاده ي
براهماچاري!" ولي من در مورد يك مفهوم كاملاً
جديد سخن مي گويم. روزي كه كودكان از
براهماچاري به دنيا بيايند، تمام مردم دنيا چنان
زيبا خواهند بود، چنان نيرومند، چنان نابغه و
چنان هوشمند خواهند بود كه شناخت الوهيت و
تجربه فراآگاهي برايشان ابداً دور از دسترس
نخواهد بود.
آنان چنان به طور طبيعي الوهيت را خواهند
شناخت كه ما به طور طبيعي شب ها به خواب
مي رويم.
ولي اگربه مردي كه از بي خوابي در رنج باشد
بگوييد كه براي او ممكن است كه
لحظه اي كه سرش را روي بالش بگذارد، به
خواب برود، آن را انكار خواهد كرد و دروغ
خواهد پنداشت. خواهد گفت، "من در رختخواب
غلت مي زنم و جا به جا مي شوم،
مي نشينم، بلند مي شوم، تسبيح مي چرخانم،
گوسفندها را شمارش مي كنم، ولي هيچكدام فايده
ندارد، خواب نمي برد. تو حتماً دروغ مي گويي.
چطور ممكن است با گذاشتن سر
بر بالش به خواب بروم. اين يك دروغ است. من
همه كار كرده ام، ولي هيچوقت به خواب نمي
روم، گاهي تمام شب بيدار هستم."
سي تا چهل درصد از اهالي شهرهايي چون
نيويورك در آمريكا قرص هاي خواب آور
مصرف مي كنند و دانشمندان وحشت دارند كه
ظرف صدسال، حتي يك شهروند آمريكايي نيز
نتواند به طور طبيعي به خواب برود، همه براي
رفتن به رختخواب بايد از قرص هاي آرام بخش
استفاده كنند. اين يك موضوع ديگر است كه چنين
اوضاعي در هندوستان ظرف دويست سال رخ
مي دهد، به جاي صدسال در آمريكا. ولي چنين
خواهد شد، زيرا رهبران هندي قصد دارند و
مصمم هستند با آمريكايي ها رقابت كنند. آنان مي
گويند، "نمي توانيم از آن ها عقب بمانيم. بايد در
هر مرضي با آن ها رقابت كنيم!"
بنابراين كاملاً ممكن است كه ظرف پانصدسال،
تمام مردم دنيا براي خوابيدن نيازمند قرص هاي
خواب آور باشند.
و بلافاصله پس از تولد، نوزاد به جاي شير،
داروي آرام بخش بخواهد، زيرا او حتي در رحم
مادرش نيز آرامش نداشته است! آنوقت تصور
اينكه مردم در پانصدسال پيش عادت داشتند فقط
با بستن چشم هايشان به خواب بروند، بسيار
دشوار خواهد بود. آنان خواهند گفت كه چنين
چيزي ممكن نيست، مي پرسند كه اين چگونه مي
توانسته انجام بگيرد.
به شما مي گويم: براي بشريتي كه از
براهماچاري زاده شود، بسيار دشوار خواهد بود
كه تصور كنند مردم روزگاري عادت داشتند
نادرست باشند، اينكه روزگاري مردماني دزد و
قاتل وجود داشته اند، مردم مرتكب خودكشي مي
شده اند، عادت داشته اند كه زهر بنوشند، يكديگر
را بزنند و در جنگ ها بجنگند.
باور اينكه اين چيزها چگونه مي توانسته وجود
داشته باشد براي آنان بسيار دشوار خواهد بود.
تاكنون توليدمثل از طريق جنسيت بوده است،
جنسيتي كه حتي يك ذره عميق تر از فيزيولوژي
نبوده است.
يك سكس معنوي مي تواند زاده شود و يك حيات
تازه مي تواند براي بشريت آغاز گردد.
در طول اين چهار روز، چيزهايي در مورد
زايش اين حيات جديد گفتم.
شما با عشق فراوان و در چنان سكوتي سرشار
من گوش داديد __ آن هم به چنين جملاتي كه
گوش دادن به آن ها در عشق و آرامش دشوار
است، حتماً گاهي احساس خستگي
كرده ايد.
درواقع، دوستي نزد من آمد و گفت كه مي ترسد
برخي از مردم برپا بايستند و با فرياد خواهان
توقف اين جلسات شوند.
به او گفتم، "بسيار بهتر مي بود كه اگر چنين
مردم شجاعي در دنيا وجود مي داشتند. كجا
هستند آن مردمي كه بتوانند بايستند و به كسي
بگويند كه دست از حرف زدن بردارد؟
اگر چنين مردم شجاعي در اين كشور وجود مي
داشتند، آنوقت تمام اين تبليغات بي معني كه
توسط صفي از احمق ها در اين كشور به راه
انداخته شده، مدت هاي پيش متوقف شده بود. ولي
چنين نشده است." به او گفتم، " من منتظر مردي
دلير بودم كه روزي برخيزد و از من بخواهد كه
سخنانم را متوقف كنم. آن وقت بحث كردن با
چنين مردي مايه ي خوشوقتي مي بود!"
ولي شما با عشق به اين جملات گوش داديد __
چيزهايي كه دوستان مي ترسيدند كسي برخيزد و
اعتراض كند...
شما همگي بسيار مهربان هستيد و كلام من براي
اداي دين و سپاسم كافي نيست.
در پايان، از الوهيت تقاضا دارم كه انرژي
جنسي درون هر فرد پلكاني شود براي رسيدن به
پرستشگاه فراآگاهي. سپاس بسيار بسيار
فراوان.
و در پايان، به آن الوهيتي كه در درون هريك از
شما منزل دارد تعظيم مي كنم.
لطفاً اداي احترام مرا بپذيريد.
Friday, October 16, 2009
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment