Friday, October 16, 2009

متن کتاب از سکس تا فراآگاهی-اوشو-قسمت دوم
روزي از كنار بيمارستاني مي گذشتم. روي تابلويي خواندم: "مردي كه عقرب او را گزيده بود در اينجا تحت درمان بود: او يك روزه درمان و مرخص شد."
" مردي ديگر را مار گزيده بود: ظرف سه روز در مان شد و خوشحال و سالم به خانه رفت."
"مرد ديگري را سگي هار گاز گرفته بود:
او ده روز است كه تحت درمان است و بهبود زياد پيدا كرده و به زودي مرخص خواهد شد."
"خبر چهارم اين است كه هفته ها پيش، انساني توسط انسان ديگري گاز گرفته شده بود:
او هنوز بيهوش است و هيچ اميدي به بازگشت او وجود ندارد!"
تعجب كردم! آيا گاز انسان مي تواند چنين سمي باشد؟
اگر به انسان ها نگاه كنيم، مي توانيم اين را ببينيم.
انسان ها مقدار زيادي سم در درون خود انباشت كرده اند.
و دليل عمده ي اين انباشت سازي سم اين است كه ما طبيعت خودمان را نپذيرفته ايم.
ما كوشيده ايم تا طبيعت خودمان را سركوب كرده و با زور آن را بشكنيم. هيچ تلاشي براي متحول كردن و پالايش اين انرژي انساني انجام نشده است.
ما با زور روي آن انرژي نشسته ايم و در درون، همچون ماده ي مذاب آتشفشان در حال جوشيدن هستيم.
اين انرژي همواره سعي دارد از درون فشار بياورد، سعي دارد هرلحظه ما را سرنگون كند. و آيا مي دانيد كه با داشتن كمترين فرصت، چه بر سر شما خواهد آورد؟
فرض كنيد كه هواپيمايي دچار سانحه شده است. شما در نزديكي هستيد و به صحنه ي تصادف مي شتابيد.
وقتي بدني را در صحنه مي بينيد، نخستين چيزي كه به ذهنتان مي آيد چيست؟
"آيا اين شخص هندو است يا مسلمان؟"
نه.
"آيا اين شخص هندي است يا چيني؟"
نه.
ظرف كسري از ثانيه، اولين و فوري ترين كاري كه مي كنيد اين است كه ببينيد آن بدن يك زن است يا يك مرد.
آيا آگاه هستيد كه چرا اين پرسش نخست به ذهن مي آيد؟ اين به سبب جنسيت سركوب شده است.
اين سركوب جنسي است كه شما را از تفاوت بين يك زن و يك مرد آگاه مي كند. مي توانيد نام، صورت و مليت كسي را از ياد ببريد __ اگر كسي را ملاقات كرده بوديد، شايد نامش، چهره اش، طبقه اش، سنش و مقامش را فراموش كرده باشيد __ ولي هرگز جنسيت او را ازياد نخواهيد برد. انسان هرگز ازياد نمي برد كه كسي مرد بوده يا زن. چرا؟
وقتي كه همه چيز را در مورد يك نفر ازياد مي بريد، چرا نمي توانيد اين جنبه را نيز از حافظه تان پاك كنيد؟
به اين سبب است كه آگاه بودن از جنسيت بسيار زياد در ذهن و روند افكار شما حضور دارد. سكس هميشه حاضر و هميشه فعال است.
تا زماني كه اين ديوار، اين فاصله بين زن و مرد وجود دارد، اين زمين، اين دنيا هرگز نمي تواند سالم باشد.
تا زمانيكه اين آتش سوزان در درون ما شعله ور است و ما همچنان روي آن محكم
نشسته ايم، اين دنيا هرگز روي صلح و آرامش نخواهد ديد. بايد تقلا كنيد كه هر روز و هرلحظه آن را سركوب كنيد. اين آتش ما را مي سوزاند، زندگي ما را به خاكستر تبديل مي كند. ولي حتي با اين وجود، ما حاضر نيستيم به درون اين آتش نگاه كنيم.
به شما مي گويم، اگر اين آتش را درك كنيد، يك دشمن نيست، يك دوست است.
اگر اين آتش را بفهميد، شما را نخواهد سوزاند. مي تواند خانه هايتان را در زمستان گرم كند، مي تواند غذايتان را بپزد، مي تواند مفيد باشد و مي تواند در زندگي دوست شما باشد.
ميليون ها سال است كه برق در آسمان درخشيده است. گاهي انسان ها را مي كشد، ولي هيچكس هرگز فكر نمي كرد كه روزي، همين انرژي پنكه هاي ما را راه بيندازد و چراغ خانه هايمان را روشن كند. هيچكس در آنوقت چنين امكاناتي را نمي توانست تصور كند. ولي امروزه همين برق دوست ما شده است. چگونه؟ اگر چشمانمان را روي آن بسته بوديم، هرگز قادر به پي بردن به راز آن نمي بوديم، هرگز قادر نبوديم از آن استفاده كنيم، دشمن ما باقي مي ماند.
ولي ما نسبت به آن رويكردي دوستانه اتخاذ كرديم. كوشيديم آن را بفهميم، آن را بشناسيم. و آهسته آهسته، يك رابطه ي دوستانه ي طولاني مدت برقرار شد. امروزه مشكل است بتوانيم زندگي خود را بدون نيروي برق متصور شويم.
انرژي جنسي در انسان ها نيرويي بس عظيم تر از نيروي برق است. اين نيرو حتي از انرژي اتمي نيز عظيم تر است. ولي آيا هرگز به اين انديشيده ايد كه چگونه اين انرژي را تبديل كنيد؟ يك اتم كوچك از ماده توانست تمامي يك شهر صدهزارنفري را نابود كند ___ هيروشيما. ولي يك اتم از انرژي جنسي انسان، يك زندگي جديد خلق مي كند، انساني تازه! و آن شخص مي تواند يك ماهاتما گاندي باشد، يك ماهاويرا، يك گوتام بودا، يك مسيح، يك اينشتن، يك نيوتن.
يك ذره ي بسيار كوچك از انرژي جنسي انسان، شخصيتي والا همچون ماهاتما گاندي را در خود پنهان دارد.
ولي ما حتي آماده نيستيم كه سعي كنيم سكس را بفميم. ما حتي قادر نيستيم به قدر كافي شهامت پيدا كنيم كه در مورد انرژي جنسي سخن بگوييم. اين چه نوع ترسي است كه ما را از درك و شناخت آن انرژي كه تمام زندگي از آن زاده مي شود،
باز مي دارد؟ اين ترس چيست؟ اين خجالت چيست؟
وقتي در جلسه ي پيش مواردي را اشاره كردم، شرمندگي زيادي را سبب شد. نامه هاي زيادي رسيد كه مي گفتند، "در مورد اين چيزها حرف نزن، فقط در اين قبيل امور حرف نزن."
من حيرت زده شده بودم. چرا انسان نبايد درباره ي اينگونه موارد حرف بزند؟ وقتي كه اين انرژي در ما موروثي است، چرا نبايد در موردش حرف بزنيم؟ چرا نبايد آن را بشناسيم و تشحيص بدهيم؟ بدون درك و شناخت آن، بدون فهم رفتارهاي آن،
چگونه مي توانيم اميد داشته باشيم كه به مراحل والاتر صعود خواهيم كرد؟ ما مي توانيم با درك آن، آن را دگرگون كنيم، مي توانيم بر آن چيره شويم، مي توانيم آن را تصعيد و پالايش كنيم. تازمانيكه اين چنين نشود، ما در چنگال هاي آن مي گنديم و مي ميريم و هرگز قادر نخواهيم بود از آن رها شويم.
مي خواهم به شما بگويم كه كساني كه هرگونه سخن گفتن را در مورد سكس ممنوع
مي كنند، همان مردمي هستند كه بشريت را در اين چاه به دام انداخته اند. كساني كه وحشت زده اند و مي پندارند كه مذهب نيازي ندارد كه در اين موارد توجهي داشته باشد، خودشان ديوانه هستند و وسيله اي هستند براي ديوانه كردن تمام دنيا.
توجه مذهب به تبديل انرژي انساني هست. مذهب مي خواهد تا آنچه در فرديت شخص نهفته است به طور كامل به تجلي درآيد. مذهب مايل است كه زندگي انسان يك زيارت شود، زيارتي از پست به والا، از ماده به الوهيت.
و اين آرزو فقط وقتي مي تواند محقق شود كه...
دانستن مقصدي براي اين زيارت چنان مهم نيست، ولي اهميت دارد كه نقطه ي شروع درك شود، زيرا اينجا مكاني است كه شما قرار داريد و سفر از همينجا آغاز مي شود. ولي خداوند؟ خداوند هنوز در دوردست ها قرار دارد. ما با درك واقعيت نقطه ي شروع است كه مي توانيم به حقيقت خداوند برسيم، وگرنه حتي يك اينچ هم نمي توانيم پيش برويم. فقط همچون اسبي كه در آسياب كار مي كند به دور خودمان خواهيم گشت.
وقتي در جلسه ي قبلي نكاتي را گفتم، احساس كردم كه گويي ما حتي حاضر نيستيم براي درك حقايق زندگي آماده شويم. آنوقت چه انتظاري از ما مي رود؟ چه چيز ديگري از ما ممكن مي شود؟ آنگاه تمام اين سخنان در مورد خدا و روح فقط يك تسلي است و دروغين.
حقايق لخت زندگي بايد درك شوند، ولو اينكه به نظر زشت بيايند.
نخستين نكته اي كه بايد درك شود اين است كه انسان از سكس به دنيا مي آيد.
تمام عملكرد دستگاه هاي بدن انسان از اتم هاي انرژي جنسي ساخته شده اند.
تمامي وجود انسان از انرژي جنسي سرشار است. خود انرژي زندگي، انرژي جنسي است.
اين انرژي جنسي چيست؟ چرا اينگونه با قوت زياد زندگي ما را به نوسان در مي آورد؟
چرا چنين نفوذ زيادي بر زندگي ما دارد؟ چرا زندگي ما، تا آخرين دم حول محور سكس مي گردد؟ جاذبه اش در چيست؟
پيران و قديسان شما هزاران سال است كه آن را منع كرده اند، ولي به نظر مي رسد كه در انسان ها كمترين تاثيري نداشته است. هزاران سال است كه به ما موعظه كرده اند كه بايد از سكس دوري كنيم و تمام افكار جنسي را از خود برانيم و حتي نبايد خواب هاي جنسي ببينيم!
ولي اين روياها انسان ها را ترك نكرده اند __ نمي توانند اينگونه انسان را ترك كنند.
من در شگفت بوده ام __ من با زنان خودفروش برخورد داشته ام، آنان هرگز چيزي در مورد سكس نمي پرسند. آنان در مورد روح و خدا جويا هستند. من همچنين با بسياري از مرتاضين و سالكين و مردان مقدس برخورد داشته ام، و هروقت باهم تنها بوده ايم آنان در مورد چيزي به جز از سكس سوال نمي كنند! من از درك اين نكته حيرت كرده ام كه مرتاضين و مردان به اصطلاح مقدس شما كه هميشه در مخالفت با سكس موعظه
مي كنند، به نظر مي رسد كه در ذهن هايشان وسواس سكس را دارند و با آن مشكل دارند. آنان در جمع از روح و از خداوند مي گويند، ولي در درون، آنان نيز همچون همه دچار مشكل هستند. بايد هم چنين باشد، طبيعي است.
زيرا ما هرگز سعي نكرده ايم كه اين مشكل را درك كنيم. ما هيچگاه نكوشيده ايم تا
پايه هاي اين انرژي را بشناسيم و هرگز نپرسيده ايم كه اين جاذبه ي عظيم چرا وجود دارد؟
چه كسي به شما جنسيت را آموزش مي دهد؟
تمام دنيا همه كار مي كند تا اين آموزش صورت نگيرد. والدين سعي دارند كودكانشان را از دانستن در مورد آن منع كنند و آموزگاران همين تلاش را دارند. متون مذهبي نيز چنين مي كنند. هيچ مدرسه و دانشگاهي براي آموزش سكس وجود ندارد، ولي روزي ناگهان شخص درمي يابد كه تمام وجودش سرشار از اين انرژي است.
اين چگونه رخ مي دهد؟ بدون هيچگونه آموزش، اين چگونه اتفاق مي افتد؟
حقيقت را آموزش مي دهند، عشق را آموزش مي دهند، ولي به نظر مي رسد كه
درهيچ كجا يافت نمي شوند.
پس اين كشش عظيم سكس چيست؟ اين جاذبه ي طبيعي براي آن چيست؟
البته اسراري در آن نهفته است كه لازم است كه درك شود. شايد آنگاه قادر باشيم به فراسوي جنسيت برويم. نخستين نكته اين است كه جاذبه ي سكس در وجود انسان ها درواقع كششي براي سكس نيست.
آن خواسته ي جنسي كه در هسته ي دروني انسان هاست، درواقع يك خواسته ي جنسي نيست. براي همين است كه پس از هر آميزش جنسي، آنان به خود فرو مي روند، احساس ناشادي و افسردگي مي كنند آنان مي پندارند كه چگونه از آن خلاص شوند، زيرا چيزي در آن پيدا نمي كنند. شايد آن جاذبه براي چيزي ديگر باشد.
و آن جاذبه يك اهميت بسيار مذهبي در خودش دارد.
جاذبه اين است.... به جز در تجربه ي جنسي، انسان ها در زندگي معمولي شان قادر نيستند به اعماق وجودشان دست پيدا كنند. در امور روزمره، آنان تجارب متنوعي دارند ___ خريد ، اداره، تجارت، به دست آوردن پول و شهرت ___ ولي اين تنها تجربه ي آميزش جنسي است كه آنان را به ژرف ترين عمق وجودشان نزديك مي كند.
در آن اعماق، دو چيز برايشان رخ مي دهد.
نخست: در لحظه ي انزال، نفس ناپديد مي شود. بي نفسي egolessness سربرمي آورد.
براي يك لحظه، نفسي وجود ندارد، براي يك آن، حتي اثري از "من هستم" وجود ندارد.
آيا مي دانستيد كه در تجربه ي مذهب نيز، "من" كاملاً ازميان برمي خيزد؟ و در مذهب نيز همچنين نفس در آن تهيا nothingness محو مي گردد؟ در آميزش جنسي، نفس
به طورموقت محو مي شود، شخص از ياد مي برد كه هست يا نيست، احساس "من بودن" براي لحظه اي ازبين مي رود.
دومين چيزي كه رخ مي دهد اين است كه براي مدتي، زمان نيز وجود ندارد.
بي زماني timelessness برمي خيزد.
مسيح در مورد اشراق چنين گفته است: "ديگر زماني وجود نخواهد داشت." در تجربه ي اشراق، ابداً زمان وجود ندارد. اين وراي زمان است. گذشته نيست، آينده نيست، فقط زمان حال وجود دارد. در تجربه ي آميزش جنسي، اين دومين چيزي است كه روي مي دهد __ گذشته اي و آينده اي نمي ماند. زمان نيز براي لحظه اي محو مي شود.
اين دو، مهم ترين عناصر تجربه ي مذهبي هستند: بي نفسي و بي زماني.
و اين دو عنصر دليل وجود اين كشش ديوانه وار به سوي سكس است. آن ولع ابداً براي بدن زن يا بدن مرد نيست.
آن ولع و شوق براي چيز ديگري است __ براي چشيدن بي نفسي و بي زماني است.
ولي چرا اين ولع براي بي نفسي و بي زماني وجود دارد؟ زيرا به محضي كه نفس ناپديد شود، لمحه اي از روح ديده مي شود. به محضي كه زمان ناپديد شود، لمحه اي از خداوند وجود خواهد داشت. آن لمحه فقط براي يك لحظه است، ولي انسان حاضر است براي آن، هرمقدار انرژي را از دست بدهد.
پس از عمل، انسان از اينكه انرژي اش را از دست داده و آن را هدر كرده پشيمان
مي شود، زيرا مي داند كه هرچه بيشتر انرژي از دست بدهد، مرگش نزديك تر خواهد شد. در برخي از انواع حيوانات، نرها پس از عمل جنسي مي ميرند.
نوعي حشره ي آفريقايي وجود دارد كه فقط يك بار مي تواند آميزش جنسي انجام دهد، زيرا انرژي اش تحليل مي رودو در حين آميزش از دنيا مي رود. انسان از مدت ها پيش مي دانسته كه آميزش جنسي انرژي اش را تحليل مي برد، از آن مي كاهد و همان مقدار مرگ را نزديك مي سازد. انسان پس از هر عمل جنسي، از زياده روي خودش پشيمان
مي شود، ولي پس ازمدتي كوتاه، بازهم همان ولع را احساس مي كند!
در پس اين ولع به يقين چيز ديگري نهفته است كه بايد درك شود.
در پس اين ولع براي سكس، يك تجربه مذهبي و معنوي وجود دارد. اگر بتوانيم از آن تجربه آگاه شويم، مي توانيم به فراسوي سكس برويم. اگر نه، در سكس خواهيم زيست و در سكس از دنيا خواهيم رفت.
اگر بتوانيم آن تجربه را درك كنيم... آذرخشي در ميان تاريكي شب خواهد درخشيد.
اگر بتوانيم اين آذرخش را ببينيم و اگر بتوانيم آن را بفهميم، مي توانيم حتي تاريكي شب را نابود كنيم. ولي اگر ازپيش چنين گمان كنيم كه آن آذرخش توسط تاريكي شب ايجاد شده، آنوقت فقط مي كوشيم تا شب را تيره تر كنيم تا آن آذرخش بتواند با نور بيشتري بدرخشد.
در پديده ي سكس آذرخشي مي درخشد، ولي آن آذرخش از فراسوي سكس مي آيد. اگر بتوانيم به اين تجربه ي ماورايي دست بيابيم، مي توانيم از سكس به وراي آن برسيم، نه هرگز پيش از آن.
كساني كه كوركورانه با سكس مخالفت مي كنند هرگز قادر نيستند به اين تجربه دست بيابند. آنان هرگز قادر نيستند دريابند كه اين آرزوي سيري ناپذير در ما، اين ولع در ما واقعاً براي چيست؟
مايلم تاكيد كنم كه اين كشش قوي و تكرار شونده براي سكس، براي تجربه كردن لحظه اي از حالت سامادي samadhi، فراآگاهي و بي ذهني no-mind است كه با خود مي آورد. و فقط وقتي مي توانيد از سكس رها شويد كه بدون آميزش جنسي، شروع به تجربه ي سامادي، بي ذهني كنيد. از همان روز شما از سكس رها خواهيد شد.
اگر به شخصي كه براي داشتن تجربه اي كوچك، هزينه اي گزاف مي پردازد مكاني را نشان دهيد كه بتواند مقدار زيادي از آن تجربه را به رايگان داشته باشد، ديوانه خواهد بود اگر به جايي برود كه تجربه اي اندك به دست آورد و بهايي سنگين بپردازد. اگر اين تجربه كه شخص توسط سكس به آن مي رسد بتواند از راه هاي ديگر به دست آيد، ذهن انسان به طور خودكار از شتافتن به سوي سكس باز مي ماند و جهتي تازه را پي مي گيرد.
براي همين است كه مي گويم انسان ها نخستين تجربه از فراآگاهي و بي ذهني را در تجربه ي جنسي به دست آورده اند. ولي اين تجربه اي بسيار پرهزينه است. دوم اينكه اين تجربه لحظه اي بيش دوام نخواهد داشت: پس از يك لمحه ي گذرا، دوباره به همان وضعيت قبلي باز مي گرديم. براي يك لحظه به سطحي متفاوت صعود مي كنيم، در يك آن به ژرفايي منحصربه فرد مي رسيم، يك تجربه ي غايي، يك اوج. ولي هنوز خودمان را در آنجا مستقر نكرده ايم كه شروع مي كنيم
به پايين آمدن و سقوط از آن اوج. مانند موجي است كه به آسمان صعود كرده باشد : هنوز برنخاسته است و هنوز مكالمه اي تمام با بادها نداشته است كه شروع مي كند به فروافتادن.
تجربه ي ما دقيقاً همينگونه است: انرژي بارها و بارها انباشته مي شود و ما آرزوي برخاستن مي كنيم. ولي هنوز به حيطه اي والاتر و ژرف تر برنخاسته ايم كه تمام آن موج فرو مي ريزد و گم مي شود. بازهم به همان موقعيت قبلي سقوط مي كنيم در حاليكه مقدار قابل توجهي نيرو و انرژي از دست داده ايم.
ولي اگر موجي از اقيانوس همچون قطعه اي از سنگ منجمد شود، ديگر نيازي ندارد تا سقوط كند.
تا زماني كه ذهن انسان در مايع گونگي انرژي جنسي جاري باشد، بارها و بارها بر
مي خيزد و فرو مي افتد، در تمام عمرش اين روند ادامه دارد. ولي آن تجربه كه اين
جاذبه ي قوي براي آن وجود دارد، همان تجربه بي نفسي است:
"باشد كه نفس به نوعي ناپديد شود تا بتوانم روح را بشناسم. باشد كه زمان به نوعي ناپديد شود تا من بتوانم جاودانگي را، بي زماني را بشناسم، تا بتوانم آن چيزي را كه وراي زمان قرار دارد، آنچه را كه بي انجام و بي آغاز است بشناسم."
و در تلاش براي كسب اين تجربه است كه تمام دنيا حول محور سكس گردش مي كند.
ولي وقتي كه فقط در مخالفت با اين پديده بايستيم چه روي خواهد داد؟ آيا به آن تجربه كه در سكس همچون يك لمحه روي مي دهد دست خواهيم يافت؟ نه. وقتي با سكس مخالفت كنيم، مركز آگاهي ما خواهد شد: از آن رها نخواهيم شد، توسط آن به زنجير كشيده
مي شويم. قانون تاثير معكوس به جريان مي افتد و ما در قيد سكس گرفتار خواهيم شد.
آنوقت مي كوشيم از سكس فرار كنيم، ولي هرچه بيشتر سعي مي كنيم، بيشتر در زنجير آن گرفتار خواهيم بود.
مردي بيمار بود. بيماري اش اين بود كه هميشه احساس گرسنگي بسيار داشت و غير از اين مرض ديگري نداشت.
او چندين كتاب در مخالفت با غذاخوردن خوانده بود: خوانده بود كه روزه گرفتن عملي مذهبي است و خوردن يك گناه است. همچنان خوانده بود كه خوردن هرچيزي همراه با خشونت است. بنابراين شروع كرد به سركوب كردن گرسنگي اش.
و هرچه بيشتر گرسنگي را سركوب مي كرد، گرسنگي بيشتر خودش را نشان مي داد.
او براي سه يا چهار روز روزه مي گرفت و سپس روز بعد همچون يك ديوانه هرچيز و همه چيزي مي خورد.
پس از خوردن، از اينكه عهدشكني كرده رنج مي برد __ مضافاً اينكه پرخوري عوارض خودش را نيز دارد ___ و سپس براي جبران آن دوباره روزه مي گرفت. و سپس بازهم شروع به خوردن مي كرد.
عاقبت تصميم گرفت كه نمي تواند اين كار را در خانه انجام دهد و بايد به جنگل يا كوهستان برود. پس به اقامتگاهي كوهستاني رفت و در اتاقي اجاره اي زندگي كرد. اعضاي خانواده اش از اين رفتار او بسيار خسته شده بودند. زنش كه گمان مي كرد او در آنجا از اين بيماري اش بهبود يافته، دسته گلي بزرگ برايش فرستاد، همراه با آرزوي بهبودي و بازگشت سريع به خانه.
مرد با تلگراف چنين پاسخ داد: "با تشكر زياد براي گل ها. بسيار خوشمزه بودند!"
مرد آن ها را خورده بود!
شايد نتوانيم تصور كنيم كه انساني به جاي غذا، گل بخورد، ولي همچنين ما مثل او با خوردن نجنگيده ايم! انسان ها با سكس مي جنگند و برآورد درست اينكه اين جنگيدن ها از چه راه هايي منجر به انحراف شده است بسيار دشوار است. آيا همجنس بازي به جز در ميان انسان هاي متمدن، در جايي ديگر هم جود دارد؟ يك انسان بدوي كه در جنگل هاي دورافتاده زندگي مي كند نمي تواند تصور كند كه مردي با مرد ديگر معاشقه كند يا اينكه اين عمل ممكن هم هست؟!
آنان حتي تصورش را هم نمي توانند بكنند. من با قبيله هاي بدوي زندگي كرده ام و وقتي به آنان گفتم كه در ميان مردمان متمدن اين روش ها متداول است، حيرت كرده بودند،
نمي توانستند باور كنند.
ولي در آمريكا آمار وجود دارد: سي و پنج در صد از مردان همجنس باز هستند.
در بلژيك، سوئد و هلند باشگاه ها و انجمن هاي همجنس بازها وجود دارند. آنان
روزنامه هاي خودشان را چاپ مي كنند و ادعا مي كنند كه وقتي تعداد زيادي به اين شيوه رفتار مي كنند، ممنوع كردن آن غير دموكراتيك است. آنان مي گويند كه ممنوع كردن
همجنس بازي توسط قانون، تخلف از حقوق بشر است و تهاجمي است نسبت به اين اقليت قابل توجه. اين است نتيجه ي جنگيدن با سكس!
جامعه هرچه متمدن تر باشد، روسپي هاي بيشتري در آن وجود دارند. آيا هرگز فكر
كرده ايد كه روسپيگري از آغاز چگونه شكل گرفته؟ آيا مي توانيد در ميان قبيله هاي
كوه نشين و در مستعمره هاي دوردست در باسترBastar يك روسپي پيدا كنيد؟ غيرممكن است. اين مردم حتي نمي توانند تصور كنند كه زناني هستند كه حرمت بدن خويش را
مي فروشند و براي پول تن به معاشقه مي دهند. ولي تمدن هرچه پيشرفته تر شود، روسپيگري بيشتر شايع است. چرا؟
اين همان عمل خوردن گل است در آن لطيفه!
و اگر تمامي انحرافات جنسي ديگر را در نظر بياوريم حيرت خواهيم كرد.
چه كسي مسئول اين اوضاع است؟
مسئوليت متوجه كساني است كه به انسان ها آموخته اند تا سكس را سركوب سازند،
با سكس بجنگند، به جايي كه آن را بفهمند. به سبب اين سركوب و فشار، انرژي جنسي
انسان ها از سوراخ هاي ديگري نشت كرده است.
تمام جامعه ي انساني دچار درد و رنج شده است. اگر اين جامعه ي بيمار بخواهد دگرگون شود، مجبور خواهيم بود بپذيريم كه وجود انرژي جنسي و كشش آن اموري طبيعي هستند.
چرا چنين جاذبه اي براي سكس وجود دارد؟ اگر بتوانيم پايه هاي اساسي جاذبه ي سكس را دريابيم، مي توانيم انسان ها را از دنياي جنسيت به بالا بياوريم. انسان فقط وقتي
مي تواند دنياي الوهيت Rama را تجربه كند كه به وراي دنياي كام Kama ، دنياي سكس رفته باشد.
براي ديدار از معابد خاجوراهو Khajuraho با گروهي دوستان به آنجا رفته بودم. ديوار بيروني و فرعي پرستشگاه با تنديس هايي تزيين شده كه انواع مقاربت ها و وضعيت هاي آميزش جنسي را نشان مي دهد. دوستانم مي پرسيدند كه چرا آن تنديس ها در آنجا، ديوارهاي معبد را تزيين مي كنند؟
به آنان گفتم كساني كه آن معابد را ساخته اند مردمي با ادراكي عميق بوده اند. آنان
مي دانستند كه سكس در پيرامون زندگي وجود دارد و كساني كه هنوز در سكس گرفتار هستند حق ورود به معبد را ندارند.
از آنان خواستم كه وارد شوند و آنان را راهنمايي كردم. در داخل اثري از تنديس ها نبود. در عوض، مجسمه اي از يك الهه وجود داشت. دوستانم تعجب كردند زيرا هيچ نشانه اي از جنسيت و سكس در داخل وجود نداشت. برايشان توضيح دادم كه جنسيت و شهوت فقط در ديواره ي بيروني و خارجي زندگي قرار دارد، درون آن، معبد خداوند است.
كساني كه هنوز هم در حيطه ي سكس و شهوت قرار دارند حق ورود به معبد مقدس خداوند را ندارند، آنان فقط مجبور هستند در حول ديواره ي بيروني گشت بزنند.
سازندگان اين معابد انسان هايي بسيار خردمند بودند. اين معبد مركزي براي مراقبه meditation بوده است. آنان نخست به سالكان مي گفتند كه روي سكس مراقبه كنند، روي صحنه هاي مقاربت جنسي كه در روي ديواره هاي خارجي آنجا قرار داشت مراقبه كنند، و زماني كه كاملاً سكس را درك كردند و مطمئن شدند كه ذهن هايشان از آن آزاد است، مي توانستند به داخل بروند. تنها آنوقت بود كه مي توانستند با الوهيت دروني ديدار كنند.
ولي ما به نام مذهب تمام امكانات درك سكس را نابود كرده ايم، يك دشمني با سكس
آفريده ايم : "ابداً نيازي نيست كه سكس را بشناسيد، چشمانتان را به رويش ببنديد و با چشمان بسته به معبد خداوند درآييد. ولي آيا كسي هرگز توانسته است با چشمان بسته وارد پرستشگاه خداوند شود؟ حتي اگر چنين كنيد، قادر نخواهيد بود با چشمان بسته خداوند را ملاقات كنيد. درعوض، فقط چيزهايي را خواهيد ديد كه از آن فرار مي كرديد و به همان چيز ها زنجير خواهيد بود.
با شنيدن اين مطالب برخي از مردم ممكن است فكر كنند كه من مبلغ سكس هستم و آن را تبليغ مي كنم. اگر چنين است، لطفاً به آنان بگوييد كه ابداً مرا نشنيده اند!
درحال حاضر، مشكل است كسي را در اين زمين پيدا كنيد كه بيشتر از من با سكس دشمن باشد. زيرا اگر آنچه كه مي گويم درك شود، انسان ها به وراي سكس خواهند رفت.
راه ديگري وجود ندارد. آن موعظه گران دروغين كه مي پنداريد با سكس دشمن هستند، ابداً با آن دشمن نيستند. آنان جاذبه اي ديوانه وار براي آن خلق كرده اند، نه راهي براي رهايي از آن. مخالفت تند آنان سبب ايجاد اين جاذبه است.
مردي به من گفت كه اگر چيزي ممنوع و غيرمجاز نباشد، انجام دادنش لطفي ندارد. همانطور كه همگي مي دانيم، ميوه اي كه دزديده شده باشد، شيرين تر از ميوه اي است كه در بازار خريداري شده. دليل اينكه همسر خود مرد، از زن همسايه جذاب تر نيست نيز همين است. ديگري همچون ميوه ي دزدي شده است، ديگري همان ميوه ي ممنوعه است. و ما همين اوضاع را در مورد سكس خلق كرده ايم. ما آن را در پوشش چنان دروغ هايي پنهان كرده ايم و آن را در چنان ديوارهايي محصور ساخته ايم كه نتيجه ي آن، جاذبه ي بسيار شديد است.
برتراند راسل مي نويسد كه در دوران ويكتوريايي Victorian era، وقتي كه كودك بود، پاهاي زنان هرگز در مكان هاي عمومي ديده نمي شد. لباسي كه مي پوشيدند، زمين را جارو مي كرد و پاهايشان را كاملاً مي پوشاند. حتي اگر انگشت پاي زني ديده مي شد، همان كافي بود كه مردان را شهواني كند و ميل جنسي را در آنان برانگيزاند.
راسل سپس مي نويسد كه اينك زنان تقريباً نيمه برهنه مي گردند و بيشتر قسمت هاي پاي ايشان قابل ديدن است، ولي مردان ابداً آنگونه تحت تاثير قرار نمي گيرند. او مي نويسد كه همين نكته ثابت مي كند ما هرچه بيشتر چيزي را پنهان كنيم، يك جاذبه ي انحرافي بيشتر براي آن توليد مي شود.
اگر دنيا بخواهد از دام جنسيت رها شود، كودكان بايد مجاز باشند كه تا جايي كه ممكن است در خانه برهنه بگردند. توصيه مي شود كه دختران و پسران تا حد مقدور برهنه
با هم بازي كنند تا تماماً با بدن هاي يكديگر آشنا شوند.
سپس، بعدها، نيازي نخواهد بود تا براي لمس بدن هاي ديگري در معابر عمومي
تلاش هاي انحرافي انجام دهند! آنگاه نيازي نخواهد بود تا در كتاب ها و مطبوعات تصاوير برهنه چاپ كنند. آنگاه آنان چنان با بدن هاي يكديگر آشنا هستند كه انواع
جاذبه هاي انحرافي براي بدن ازبين خواهد رفت. ولي كارهاي دنيا سروته است. ما قادر نيستيم ببينيم مردماني كه اين پنهان كردن و پوشش دادن بدن را برما تحميل كرده اند، همان كساني هستند كه ناخواسته، چنان جاذبه اي عظيم و چنان وسواسي در ذهن هايمان براي آن خلق كرده اند.
كودكان بايد براي مدت هاي بيشتري برهنه بمانند و بازي كنند تا دختران و پسران بتوانند بدن هاي برهنه ي يكديگر را ببينند. اينگونه هيچ تخمي از اين بيماري جنون آميز برجاي نخواهد ماند تا براي بقيه ي عمرشان آزارشان بدهد.
ولي اين بيماري پيشاپيش وجود دارد و با همواره با آن روبه رو هستيم. آنوقت وسايل تازه و تازه تر براي بيرون زدن آن اختراع مي شود. ادبيات قبيحه چاپ مي شوند. مردم آن ها در ميان جلد كتاب هاي گيتا و انجيل قرار مي دهند و مي خوانند. اين ها ادبيات قبيحه هستند. آنگاه فرياد برمي آوريم كه اين ادبيات مستهجن بايد ممنوع شود.
ولي هرگز نمي ايستيم تا فكر كنيم مردمي كه اين ها را مي خواند چنين بارآمده اند.
ما بر عليه تصاوير برهنه اعتراض مي كنيم بي اينكه لحظه اي درنگ كنيم و از خود بپرسيم كه اين مردمي كه مايلند اين تصاوير ها را ببينند چه كساني هستند. اين ها همان مرداني هستند كه از ديدن بدن زنانه محروم مانده اند.
نوعي كنجكاوي بيمارگونه در آنان برخاسته تا بدن زنانه را بشناسند.
مي خواهم به شما بگويم كه بدن زن آنچنان زيبا نيست كه لباس ها آن را زيبا جلوه داده اند. پوشاك، به عوض اينكه بدن را پوشش دهد، بيشتر بدن را جلوه گر مي كند. تمام اين روش تفكر، نتايجي معكوس داده است.
بنابراين امروز مايلم به شما بگويم كه اگر بتوانيم سه چيز را درست درك كنيم __ سكس چيست، جاذبه ي ريشه آن در چيست و چرا منحرف شده است ___ آنگاه ذهن مي تواند
به وراي سكس برود. بايد هم كه برود، نياز ذهن اين است.
ولي تلاش هاي ما براي عروج از سكس نتايجي معكوس به بار آورده، زيرا ما با آن جنگيده ايم.
ما با سكس ايجاد دشمني كرده ايم، نه دوستي. ما به جاي درك آن، سركوبش كرده ايم.
آنچه مورد نياز است يك ادراك است. اين ادراك هرچه عميق تر باشد، انسان ها به اوجي والاتر دست خواهند يافت و هرچه اين ادراك كمتر باشد، انسان ها بيشتر مي كوشند آن را سركوب كنند. سركوب هرگز نتوانسته نتايجي موفقيت آميز و سالم داشته باشد. در زندگي انسان سكس عظيم ترين انرژي است. ولي انسان نبايد در آنجا متوقف شود. سكس را بايد به فراآگاهي تبديل كرد. سكس را بايد درك كرد تا زندگي بدون اعمال جنسيbrahmacharya بتواند رخ بدهد. شناختن سكس رهايي از آن است، رفتن به فراسوي آن است. ولي انسان ها با وجودي كه در طول عمرشان تجارب جنسي بسيار دارند،
هيچ تلاشي نمي كنند تا درك كنند كه آميزش به آنان تجربه اي گذرا از سامادي مي بخشد، يك نگاه بسيار كوتاه به فراآگاهي. و كشش عظيم سكس در اين است، جاذبه ي اساسي سكس در همين است. همين تجربه است كه شما را صدا مي زند.
شما بايد با هشياري و مراقبه گونگي درك كنيد كه همين تجربه ي گذرا است كه به كشيدن و جذب شما ادامه مي دهد. به شما مي گويم كه راه هاي آسان تري براي رسيدن به همين تجربه وجود دارد __ مراقبه، تمرين هشياري درست، تمرينات يوگا همگي وسايل رسيدن به همين تجربه هستند. ولي درك اين نكته بسيار اساسي است كه همين تجربه سبب جذب شماست.
يكي از دوستان نوشته كه موضوع اين سخنراني هاي من سبب خجالت است. او از من خواسته تا موقعيت ناجور مادري را تصور كنم كه در ميان مخاطبين همراه با دخترش نشسته است. او از من خواسته تا ضمن سخنراني، به مادري فكر كنم كه همراه با پسرش نشسته و يا به پدري كه همراه دخترش نشسته است. او گفته كه اين چيزها را نبايد در حضور مردم بيان كرد. به او گفتم كه او بسيار ساده لوح است. يك مادر عاقل، به موقع، پيش از اينكه دخترش وارد دنياي سكس شود، تجربه هاي جنسي خودش را براي دخترش بازگو مي كند، قبل از اينكه ادراك نابالغانه و نبود اطلاعات، او را به راه هاي انحرافي جنسي بكشاند. يك پدر ارزشمند و هوشمند تجربه هايش را براي پسران و دخترانش بازگو مي كند تا آنان وارد راه هاي اشتباه نشوند، تا كه منحرف نشوند.
ولي اعجاب اوضاع در اين است كه نه پدران و نه مادران هيچ تجربه ي عميقي در اين خصوص ندارند. آنان خودشان به وراي سطح سكس صعود نكرده اند و بنابراين مي ترسند كه اگر فرزندانشان چيزي در مورد سكس بشنوند، شايد در همان سطحي گير كنند كه خودشان در آن گرفتار هستند. از اين دوستان مي پرسم: "براي اينكه گرفتار شويد به چه كسي گوش داده ايد؟!" شما خودتان گرفتار گشته ايد و فرزندان شما نيز به خودي خودشان گرفتار خواهند شد.
ولي اگر به كودكان درك صحيح داده شود، قابليت تفكر و هشياري به آنان داده شود،
آيا امكان ندارد كه آنان خودشان را از هدردادن انرژي شان نجات بدهند؟ آيا ممكن نيست كه آنان بتوانند انرژي خودشان را حفظ كنند و آن را دگرگون سازند؟
همگي ما بارها ذغال ديده ايم. دانشمندان مي گويند كه ذغال در طول هزاران سال به الماس تبديل مي شود و بين ذغال و الماس تفاوتي در ساختار شيميايي وجود ندارد. الماس يك تجلي دگرگون شده از يك قطعه ذغال است.
مايلم به شما بگويم كه سكس ذغال است و زندگي بدون عمل جنسي همان الماس است، وضعيت متحول شده ي همان ذغال. الماس هيچگونه دشمني با ذغال ندارد، تنها يك تبديل و تحول از همان ذغال است. اين همان سفر ذغال است به بعدي تازه. زندگي بدون عمل جنسي، چيزي در مخالفت با سكس نيست، يك دگرگوني و تحول جنسي است.
كسي كه با سكس مخالف باشد هرگز ممكن نيست به زندگي بدون سكس دست بيابد.
اگر قرار باشد كسي وارد زندگي بدون سكس شود.... و اين سفر الزامي است، زيرا بايد ديد كه زندگي بدون سكس چيست؟ زندگي بدون سكس يعني دستيابي به آن تجربه كه در آن رفتار و كردار انسان همچون خدا شود، زندگي انسان يك زندگي خدايي شود. اين يعني دستيابي به تجربه ي الوهيت. و اين تجربه مي تواند از طريق دگرگون سازي انرژي هاي انسان توسط ادراك به دست آيد. در طول روزهاي آينده در مورد چگونگي متحول كردن اين انرژي و سپس چگونگي تحول آن به تجربه ي فراآگاهي سخن خواهم گفت.
مايلم در طول سه روز آينده با دقت زياد گوش بدهيد تا پس از آن هيچگونه سوء تفاهمي در مورد من در شما باقي نماند.
و هر پرسش صادقانه و واقعي كه به ذهنتان بيايد، لطفاً بپرسيد. آن ها را كتباً به من برسانيد تا در دو روز آخر بتوانم در موردشان مستقيماً صحبت كنم. نيازي نيست كه هيچ پرسشي را پنهان كنيد. دليلي نيست كه حقيقت زندگي را پنهان كنيم. نيازي نيست كه از هيچ واقعيتي رويگردان شويم. حقيقت، حقيقت است، چه چشمانمان را بر آن ببنديم يا بازنگه داريم.
يك چيز را مي دانم، من فقط كسي را مذهبي مي خوانم كه شهامت رويارويي مستقيم با حقايق زندگي را داشته باشد. آنان كه چنان ناتوان، ترسو و ضعيف هستند كه قادر نيستند حتي با واقعيات زندگي رويارو شوند، نبايد هرگز اميدوار باشند كه مذهبي شوند.

در سه روزي كه مي آيند، از شما دعوت مي كنم به اين موضوع گوش دهيد زيرا چنان موضوعي است كه هرگز از هيچكدام از مردان بزرگ و فرزانگان شما انتظار نمي رود در موردش سخن بگويند. و شايد شما نيز به شنيدن چنين موضوعاتي عادت نداريد.

شايد ذهنتان وحشت كند. ولي بارديگر مايلم از شما بخواهم تا با دقت بسيار در سه روز آينده گوش بدهيد. اين امكان وجود دارد كه ادراك سكس شما را به پرستشگاه فراآگاهي رهنمون شود. اين آرزوي من است. باشد تا جهان هستي اين آرزو را برآورده سازد.

از شما سپاسگزارم كه با چنين عشق و سكوتي به من گوش داديد.

در پايان، در برابر الوهيتي كه در درون تمامي شما منزل دارد سر فرود مي آورم. لطفاً اداي احترام مرا بپذيريد.





جلسه ي سوم
وقتي عشق با مراقبه ديدار مي كند
عزيزان من، مايلم سخنانم را با داستاني كوتاه آغاز كنم.
قرن ها پيش، در كشوري خاص ، يك نقاش بزرگ وجود داشت. وقتي جوان بود تصميم گرفت يك چهره ي واقعاً عالي نقش كند كه سرور الهي از آن بدرخشد: صورت كسي كه چشمانش با آرامشي بي نهايت بدرخشد. بنابراين مي خواست كسي را پيدا كند تا صورتش منتقل كننده ي چيزي از فراسو باشد، چيزي وراي اين زندگي و اين دنيا.
هنرمند ما عازم سفر شد و سراسر كشور را روستا به روستا، جنگل به جنگل به دنبال چنين شخصي گشت و عاقبت، پس از مدت هاي مديد با چوپاني در كوهستان برخورد كرد كه آن معصوميت و درخشش را در چشمانش داشت، با چهره اي كه نشاني از وطني آسماني در آن نقش بسته بود.
يك نظر به صورت او كافي بود تا همه را متقاعد كند كه الوهيت در انسان ها منزل دارد.
هنرمند تصويري از صورت آن چوپان كشيد. ميليون ها نسخه از آن نقاشي به فروش رفت، حتي در سرزمين هاي دوردست. مردم فقط با آويختن آن نقاشي به ديوار
خانه هايشان احساس نعمت و بركت مي كردند. پس از حدود بيست سال، وقتي كه آن هنرمند سالخورده شده بود، فكر ديگري به نظرش رسيد.
تجربه اش در زندگي به او نشان داده بود كه تمام انسان ها موجوداتي الهي نيستند و اهريمن نيز در آنان وجود دارد. فكر كشيدن چهره اي كه نشانگر وجود اهريمن در انسان باشد به نظرش رسيد. فكر كرد كه اين دو چهره مي توانند يكديگر را تكميل كنند و
نشان دهنده ي انسان كامل باشند. در روزگار پيري، بارديگر به دنبال يافتن مردي راهي شد كه انسان نبود و يك اهريمن بود.
وارد قمارخانه ها و ميكده ها و تيمارستان ها شد. اين شخص مي بايد سرشار از آتش دوزخ باشد، صورتش بايد نشانگر كامل اهريمن باشد: زشت و آزاردهنده. او در پي خود تصوير گناه بود. او قبلاً تصويري از الوهيت را نقش بسته بود و حالا در پي كسي بود كه كالبد شيطان باشد. پس از جست و جويي طولاني، عاقبت با يك محكوم در زندان برخورد كرد. آن مرد مرتكب هفت قتل شده بود و ظرف چند روز آينده قرار بود حلق آويز شود. دوزخ از چشمان آن مرد مشهود بود، او تجسد نفرت بود. صورتش زشت ترين صورتي بود كه ممكن بود يافت شود. هنرمند شروع كرد به كشيدن تصوير چهره ي آن مرد.
وقتي نقاشي را تمام كرد، آن را در كنار آن نقاشي قبلي قرار داد تا تفاوت را ببيند.
از نظر هنر نقاشي، گفتن اينكه كدام بهتر بود دشوار بود، هردو عالي بودند.
او ايستاد و به هردو تابلو نگاه كرد. آنگاه ناله اي شنيد.
برگشت و ديد كه آن زنداني مشغول گريستن است. هنرمند تعجب كرده بود.
پرسيد، "دوست من چرا گريه مي كني؟" آيا اين تصاوير تو را ناراحت مي كنند؟"
زنداني گفت، "در تمام اين مدت سعي داشتم چيزي را از تو پنهان كنم، ولي امروز ديگر نتوانستم. واضح است كه نمي داني آن تصوير اولي نيز خود من هستم. هردو نقاشي از صورت من است. من همان چوپاني هستم كه تو بيست سال پيش در كوهستان ديدي.
من براي سقوط خودم در اين بيست ساله گريه مي كنم. من از بهشت به دوزخ
فروافتاده ام، از الوهيت به اهريمن."
من نمي دانم كه اين داستان تا چه اندازه واقعي است. شايد واقعي باشد و شايد هم نباشد، ولي زندگي هر انسان دو روي متفاوت دارد. در هر فرد هم الوهيت وجود دارد و هم اهريمن، در هر انسان هم امكان بهشت وجود دارد و هم امكان دوزخ. در وجود هر فرد، هم گل هاي خير و زيبايي شكوفا مي شوند و هم گنداب هاي كثيف و زشت مي تواند ايجاد شود. هر فرد پيوسته بين اين دو افراط و تفريط در نوسان است.
فرد مي تواند به هريك از اين دو انتها دست بيابد، ولي زندگي بيشتر افراد به آن ساحل دوزخي منتهي مي شود.
اندكي مردمان خوش اقبال وجود دارند كه اجازه مي دهند الوهيت در آنان رشد يابد.
آيا مي توانيم در رشددادن الوهيت در خود توفيق يابيم؟
آيا مي توانيم مانند آن نقاشي باشيم كه از نور الوهيت مي درخشيد؟ اين چگونه مي تواند انجام شود؟ با خود اين پرسش، مايلم سخنان امروزم را شروع كنم:
چگونه مي توان از زندگي انسان يك بهشت ساخت، يك رايحه ي مطبوع، يك زيبايي؟
چه تعداد از انسان ها چيزي را كه باقي است مي شناسند؟ چند نفر از انسان ها وارد معبد الهي مي شوند؟ به نظر مي رسد كه آنچه در زندگي انسان ها رخ مي دهد، دقيقاً عكس اين است. ما در كودكي در بهشت هستيم، ولي تا زماني كه سالخورده شويم، در جهنم
به سر مي بريم. گويي كه از همان كودكي دچار يك سقوط پيوسته شده ايم. دنياي كودكي سرشار از معصوميت و خلوص است، ولي به تدريج سفر در جاده اي را آغاز مي كنيم كه از نفاق و ريا هموار شده است. و در هنگام پيري، نه تنها جسم ما پير مي شود،
بلكه روحمان نيز فرتوت مي گردد.
نه تنها بدن ناتوان و بي رمق مي شود، بلكه روح نيز به وضعيتي خراب سقوط مي كند.
ولي ما فقط اين را زندگي محسوب مي كنيم و از كنار آن مي گذريم.
مذهب مي خواهد در اين خصوص پرسشي را مطرح سازد. مذهب اينگونه ديدگاه را مورد ترديد قرار مي دهد: اگر سفر ما از بهشت به دوزخ باشد، چيزي بايد در جايي به خطا رفته باشد. اوضاع بايد دقيقاً عكس اين باشد.
اين بايد سفري پاداش دهنده باشد : از رنج به سرور، از تاريكي به نور، از فنا به بقا.
در واقع، تنها شوق و تشنگي انسان در عمق وجودش همين است. تنها اشتياق در وجود انسان اين است كه چگونه از فاني بودن به جاودانگي برسد. در انسان تنها عطش و تنها شوق وافر اين است كه چگونه از تاريكي به نور، از باطل به حق برسد.
ولي در اين سفر اكتشافي براي حقيقت، در اين سفر اكتشافي براي الوهيت درون، انسان
به ذخيره اي از انرژي نياز دارد، انسان بايد انرژي خويش را حفظ و ذخيره كند. فرد نياز دارد تا انرژي را گردآوري كند و بسازد تا بتواند منبعي غني از انرژي شود. تنها در اين صورت است كه انسان به الوهيت رهنمون مي شود. بهشت براي ناتوان ها نيست.
حقيقت زندگي براي كساني نيست كه انرژي شان را هدر مي دهند و ضعيف و ناتوان
مي گردند. كساني كه تمام انرژي هاي زندگي را هدر مي دهند و در درون ضعيف و نحيف مي شوند نمي توانند به اين سفردست بزنند. بالارفتن به چنان اوجي و دست زدن
به چنين عروجي نياز به انرژي عظيم دارد.
حفاظت از انرژي وجود، كليد ديانت است. انرژي بايد حفظ و نگه داري شود تا بتوانيم منبعي جوشان از آن شويم.
ولي ما نسلي ضعيف و بيمار هستيم كه تمام انرژي خود را از دست مي دهيم. ما ناتوان و ناتوان تر مي شويم، تا وقتي كه همه چيز از دست برود و فقط يك خالي بودن پوچ باقي بماند. فقط يك پوچي خالي.
ما چگونه انرژي ازدست مي دهيم؟ بزرگترين راه خروجي و هدر رفتن انرژي، عمل جنسي است. و همانطور كه ديروز برايتان گفتم، دليلي وجود دارد كه چرا انسان آماده است تا انرژي ازدست بدهد. چه كسي مي خواهد انرژي از دست بدهد؟ هيچكس. ولي چون لمحه اي از يك ارضاء خاص وجود دارد، فرد آماده است كه براي دستيابي به آن لمحه، انرژي ازدست بدهد. در لحظه ي انزال نوعي تجربه ي خاص وجود دارد و براي همين تجربه است كه فرد آماده است انرژي از دست بدهد.
اگر همين تجربه بتواند از راه هاي ديگر به دست آيد، انسان هرگز آماده نيست تا از طريق سكس انرژي ازدست بدهد.
آيا راه ديگري براي كسب همين تجربه وجود دارد؟ آيا راه ديگري براي تشخيص همين تجربه وجود دارد؟ تجربه اي كه در آن اوج حيات را لمس كنيم، جايي كه لمحه اي از سرور و آرامش زندگي را مشاهده كنيم؟ آيا راه ديگري هم هست؟ آيا براي رسيدن
به درون خود، راه ديگري هم وجود دارد؟ آيا براي رسيدن به منبع آرامش و سرور درون خودمان راهي ديگر هم هست؟
اگر چنان راهي يافت شود، انقلابي را در زندگي فرد سبب خواهد شد. آنگاه انسان
به سكس پشت خواهد كرد و به سمت الوهيت و فراآگاهي روي خواهد آورد. انقلابي دروني صورت مي گيرد، دري تازه a new door گشوده خواهد شد.
اگر ما قادر نباشيم به بشريت دري تازه را نشان دهيم، مردم به حركت تكراري و
دايره وار ادامه داده و نابود خواهند شد. ولي مفاهيمي كه تاكنون در مورد سكس وجود داشته است، قادر نبوده هيچ دري تازه را به جز سكس بر روي نژاد انسان بگشايد. برعكس، مصيبتي در جهت مخالف رخ داده است.
طبيعت فقط يك در را به انسان ها عطا كرده است، در سكس. ولي آموزش هايي كه در طول اعصار به انسان ها داده شده همان در را بسته است، بدون اينكه دري تازه را بگشايد. در غياب چنين دري، انرژي فرد درون يك دايره مي چرخد.
اگر دري تازه وجود نداشته باشد كه اين انرژي از آن عبور كند، اين انرژي جوشان و زنداني شده، شخص را ديوانه خواهد كرد.
آنگاه اين انسان ديوانه نه تنها مي كوشد تا در طبيعي سكس را با زور باز كند، بلكه همان انرژي مي كوشد تا ديوارها و پنجره ها را درهم بشكند و از آنجا جريان پيدا كند. براي همين است كه انرژي جنسي از مسيرهاي غيرطبيعي جاري
مي شود. اين فلاكت رخ داده است. اين يكي از بزرگترين بدبختي هاي انسان است.
دري تازه بايد گشوده شود و در كهنه به خودي خود بسته خواهد شد.
براي همين است كه من آشكارا برعليه تمام آموزش هاي دشمنانه در مورد سكس و سركوب هاي جنسي كه تاكنون بشريت را رنج داده است برخاسته ام.
به سبب همين آموزش ها است كه جنسيت نه تنها در انسان ها افزايش يافته، بلكه همچنين منحرف نيز گشته است.
ولي چاره چيست؟ آيا دري ديگري مي تواند گشوده شود؟
ديروز برايتان گفتم كه تجربه اي كه از لحظه ي انزال به دست مي آيد شامل دو عنصر است: بي زماني و بي نفسي. زمان ازبين مي رود و نفس محو مي گردد. به دليل نبودن نفس و توقف زمان، فرد لمحه اي از وجود خويش __ وجود واقعي خودش __ را مشاهده مي كند. ولي اين شكوهي گذرا و ناپايدار است و آنگاه بار ديگر به همان شيار و روش قديم بازمي گرديم.
و در اين روند مقدار عظيمي انرژي از دست داده ايم، جرياني بزرگ از انرژي بيوالكتريك را هدر داده ايم.
ذهن مشتاق آن لمحه است، ذهن شوق آن دارد كه بارديگر آن لمحه را داشته باشد. و آن لمحه چنان زودگذر و ناپايدار است كه تا وقتي كه آن را به دست آورده ايم، ناپديد شده است. حتي از خودش خاطره اي آشكار باقي نمي گذارد كه شخص چه چيز را تجربه كرده است. آنچه باقي مي ماند، يك اصرار است، يك وسواس، انتظاري جنون آميز براي تكرار كردن آن تجربه. و انسان تمام عمرش را در اين تلاش صرف مي كند، ولي فرد هرگز قادر نيست بيش از يك لحظه آن لمحه را داشته باشد.
اين لمحه همچنين از طريق مراقبه meditation به دست مي آيد.
براي رسيدن به معرفت فردي، دو راه وجود دارد: سكس و مراقبه. سكس راهي است كه توسط طبيعت تامين شده است. سكس راه طبيعت است: حيوانات آن را دارند، پرندگان آن را دارند، گياهان آن را دارند و انسان ها آن را دارند.
تازماني كه انسان ها فقط از راهي كه طبيعت در اختيارشان نهاده استفاده كنند، والاتر از حيوانات نيستند. نمي توانند باشند، آن در بر روي حيوانات نيز گشوده است. حيطه ي انسان بودن روزي شروع مي شود كه دري به جز سكس را بگشاييم.
قبل از آن، ما انسان نيستيم، پيش از آن ما فقط در نام است كه انسان هستيم. پيش از آن، مركز زندگي ما فقط با مركز حيات حيوانات، فقط با مركز زندگي طبيعت منطبق است.
تا زماني كه به وراي اين عروج نكنيم، تا وقتي به وراي اين نرويم همچون حيوانات زندگي مي كنيم. ما همچون انسان خود را با لباس مي پوشانيم، به زبان انساني سخن
مي گوييم و تمام ظواهر بيروني انسان را حفظ مي كنيم، ولي در درون، در لايه هاي عميق ذهن، بيش از يك حيوان نيستيم، نمي توانيم بيش از آن باشيم. براي همين است كه
با داشتن كوچكترين موقعيت آن حيوان درون مان به بيرون مي جهد.
در زمان جدايي پاكستان از هند ديديم كه چگونه يك حيوان در پس پوشاك انساني در كمين نشسته است. دانستيم مردمي كه در مسجدها دعا مي كنند و يا در معابد گيتا مي خوانند قادر هستند غارت كنند، كشتار كنند و تجاوز كنند __ همه كار مي توانند بكنند. همان مردمي كه هميشه در حال دعا و نيايش در معابد و مساجد بودند، در خيابان ها به تجاوز پرداخته بودند. چه اتفاقي برايشان رخ داده بود؟
اگر همين حالا و در اينجا شورشي رخ بدهد، مدرم بي درنگ فرصتي مي يابند كه از انسان بودنشان مرخصي بگيرند __ و آن حيوان، كه هميشه در آنان آماده بوده، بيرون
مي آيد. حيوان درون انسان هميشه مشتاق است كه آزادانه حكومت كند. در جمعيت، در يك اغتشاش عمومي، انسان فرصت مي يابد تا آن جامه ي عاريتي انسانيت را به دور افكند و خودش را ازياد ببرد. در جمعيت، او شهامت مي يابد تا آن حيواني را كه به نوعي
دست آموز كرده بود، آزاد كند.
براي همين است كه هيچ انساني نمي تواند به تنهايي اعمال شنيعي را انجام دهد كه
مي تواند در جمع انجام مي دهد.
يك فرد تنها، ترس از اين دارد كه ديده شود، با او مخالفت شود و به عنوان يك حيوان ناميده شود.
ولي در وسط يك جمعيت بزرگ، فرد مي تواند هويت خويش را گم كند، او ابداً نگران نيست كه مركز توجه قرار بگيرد. او اينك بخشي از يك دسته و جمعيت است، اينك ديگر او يك شخص با يك نام نيست، اينك او فقط يك جمعيت بزرگ است. اينك او كاري مي كند كه آن جمعيت بزرگ مي كند.
و فرد چه مي كند؟ به آتش مي كشد و تجاوز مي كند. همچون بخشي از جمعيت او فرصت مي يابد تا حيوان پنهان درونش را آزاد بگذارد. و براي همين است كه هر پنج تا ده سال انسان مشتاق جنگ است و اميد دارد كه اغتشاشي صورت بگيرد. اگر تحت عنوان مشكل هندو-مسلمان باشد اشكالي ندارد! اگر نه، آرمان گجراتي-ماراتي Gujarati-Marathi cause نيز كفايت مي كند! اگر اهالي گجرات و ماراتي ها تن به اغتشاش ندهند، آنوقت تضاد بين مردمان هندي- زبان و غير-هندي- زبان نيز برايش خوب است. براي رهاكردن آن حيوان سيري ناپذير درونش، او به يك بهانه نياز دارد، هر بهانه اي!
آن حيوان درون انسان اگر براي مدت هاي زياد در قفس بماند، احساس خفگي مي كند.
و تا زماني كه معرفت انسان به وراي دري كه طبيعت به او داده عروج نكند، اين حيوان درون او ازميان نخواهد رفت.
انرژي حياتي ما فقط يك راه خروج طبيعي، ولي حيواني دارد و آن راه خروجي، سكس است.
بستن اين كانال مشكل آفرين است. الزامي است كه پيش از بستن در سكس، دري جديد گشوده شود، تا انرژي بتواند در جهتي تازه جريان يابد.
اين ممكن است. تاكنون انجام نگرفته است به اين دليل ساده كه سركوب كردن آسان تر
به نظر مي آيد و متحول ساختن، دشواراست. آسان تر اين است كه چيزي را بپوشاني و رويش بنشيني تا اينكه آن را متحول كني.
براي متحول ساختن به يك روش نياز است و كامل كردن آن روش الزامي است.
بنابراين ما راه آسان سركوب كردن سكس را برگزيده ايم.
ولي فراموش كرده ايم كه هيچ چيز با سركوب ازبين نمي رود‘ برعكس، فقط قوي تر
مي شود. ما همچنين فراموش كرده ايم كه سركوب كردن هرچيز، سبب تشديد جاذبه ي آن مي شود. آنچه را كه سركوب كرده ايم وارد لايه هاي عميق تر آگاهي ما مي شود.
مي توانيم در طول ساعات بيداري آن را سركوب كنيم، ولي در شب در روياهايمان خودش را نشان مي دهد.
در درون منتظر مي ماند و مشتاق است تا در كوچكترين فرصت بيرون بجهد.
سركوب كردن انسان را از هيچ چيز رها نمي سازد، برعكس ريشه هاي آن عميق تر وارد ناخودآگاه مي شود و شخص حتي عميق تر در دام مي افتد.
بشريت در خود همان تلاش براي سركوب سكس توسط آن به زنجير كشيده شده و
در دامش افتاده است.
براي همين است كه انسان ها همچون حيوانات فصل يا دوران مخصوص جفتگيري ندارند. انسان ها بيست و چهارساعته و در تمام سال دچار جنسيت هستند. در ميان انواع حيوانات، حتي يك حيوان نيز يافت نمي شود كه بيست و چهارساعته و در تمام سال ميل جنسي داشته باشد. حيوانات دوران مشخصي براي آن دارند، يك فصل مخصوص كه
مي آيد و مي رود. پس از آن دوران يا آن فصل حيوان ديگر دوباره به آن فكر نمي كند.
ولي نگاه كنيد كه چه بر سر انسان ها آمده است! آنچه را كه انسان ها سعي كرده اند سركوب كنند، بيست و چهار ساعته و در تمام طول سال در زندگي شان منتشر و پخش شده است.
آيا هرگز در مورد اين واقعيت فكر كرده ايد كه هيچ حيواني در تمام اوقات و تمام
موقعيت ها شهواني نيست، ولي انسان ها در تمام ساعات و تمام موقعيت ها احساس شهوت دارند؟
ميل جنسي چنان در درون انسان ها متصاعد مي شود كه گويي سكس تنها چيز و همه چيز در زندگي است.
اين چگونه به وقوع پيوسته است؟ اين مصيبت چگونه عارض بشر شده است؟
چرا فقط دامنگير انسان شده و نه هيچ حيوان ديگري؟
فقط يك دليل وجود دارد: انسان ها كوشيده اند تا سكس را سركوب كنند و در عوض همچون يك زهر در سراسر شخصيت آنان منتشر گشته است.
و ما براي اينكه سركوب كنيم مجبور بوده ايم كه چه كنيم؟ ما بايد آن را محكوم مي كرديم، بايد نگرشي توهين آميز به آن مي پرورانديم، بايد آن را تحقير مي كرديم، بايد از آن
سوء استفاده مي كرديم. بايد آن را "دري به سوي دوزخ"
مي خوانديم. بايد اعلام مي كرديم كه " سكس گناه است!" بايد مي گفتيم كه هرآنچه كه در سكس است نفرت انگيز است و بايد آن را خوار و حقير شمرد. ما بايد تمام اين نام هاي خفت بار را براي سكس اختراع مي كرديم تا بتوانيم سركوب كردن آن را توجيه كنيم.
ولي ما كمترين آگاهي نداريم كه به سبب همين سرزنش ها و محكوميت ها، تمام
زندگي مان سرشار از زهر شده است.
نيچه Nietzche زماني جمله اي بسيار پرمعني گفته است. او گفته كه مذاهب كوشيده اند تا سكس را با مسموم كردنش به قتل برسانند ولي سكس كشته نشد، مسموم شده است.
بهتر بود كه كشته مي شد، ولي اينك چيزها بدتر شده اند.
سكس زندگي مي كند، ولي مسموم است. جنسيت گرايي sexuality همان سكس مسموم شده است. سكس درحيوانات نيز وجود دارد، زيرا سكس انرژي حياتي است، ولي جنسيت گرايي فقط در انسان وجود دارد. در حيوانات چنين چيزي وجود ندارد. به چشمان حيوانات نگاه كنيد، چيزي از شهوت و جنسيت گرايي در آنجا به كمين ننشسته است. ولي اگر
به چشمان انسان ها نگاه كنيد، شهوات و شهوت پرستي را در آن خواهيد يافت.
بنابراين حيوانات هنوز هم يك زيبايي دارند.
ولي براي زشتي و بدكاري جنون آميز سركوب كنندگان سكس، حد و مرزي وجود ندارد.
ديروز به شما گفتم كه اگر دنيا بخواهد از جنسيت گرايي رها شود، دخترها و پسرها بايد بيشتر به هم نزديك شوند. پيش از اينكه انرژي جنسي در آنان به بلوغ برسد، پيش از چهارده سالگي، بايد با بدن هاي يكديگر آشنا شوند تا كه شهوت براي آن به سادگي
ازبين برود.
برعكس، نهضتي جديد در آمريكا شروع شده كه توسط مردمان مذهبي آنجا هدايت
مي شود. شايد از آن بي خبر باشيد، ولي اين يك نهضت بسيار عجيب است!
هدف آن ها اين است كه از بيرون بردن سگ ها ، گربه ها، اسب ها و ساير حيوانات بدون پوشاك ممانعت كنند! آنان مي خواهند كه پيش از اينكه حيوانات به خيابان بروند، لباس بپوشند! فكر پشت آن اين است كه كودكان با ديدن حيوانات برهنه ممكن است فاسد شوند!
چقدر مسخره است كه فكر كنيم كودكان با ديدن بدن برهنه ي حيوانات فاسد خواهند شد!
ولي درهرحال برخي از اخلاق گرايان و مذهبيون چنين نهضتي را شكل داده اند تا از آوردن حيوانات بدون پوشاك به خيابان جلوگيري كنند. ببينيد كه براي نجات انسان ها
چه كارها مي كنند!
اين "ناجيان" همان كساني هستند كه انسان ها را نابود مي كنند. آيا هرگز دقت كرده ايد كه حيوانات در برهنگي شان چه زيبا و شگفت انگيز هستند؟ حيوانات حتي در
برهنه بودنشان نيز معصوم و ساده هستند. شما بسيار به ندرت به برهنه بودن حيوانات فكر مي كنيد و تا نوعي برهنگي بيمارگونه در خودتان پنهان نباشد، هرگز برهنگي آن ها را نخواهيد ديد. ولي كساني كه مي ترسند و آنان كه بزدل هستند براي جبران ترس خود از برهنگي همه كار مي كنند.
به سبب همين افكار است كه نسل بشر روز به روز بيشتر به قهقرا مي رود.
آنچه واقعاً مورد نياز است اين است كه مردم چنان ساده شوند كه بتوانند معصوم و مسرور، برهنه ، بدون لباس بايستند __ مانند ماهاويراMahavira كه برهنه و بي لباس برخاست. مردم مي گويند كه او با كنارگذاشتن پوشاك، لباس پوشيدن را ترك كرد. ولي من منكر اين هستم. من مي گويم كه معرفت او، آگاهيش چنان شفاف و چنان معصوم شد __ پاك همچون يك كودك ___ كه به سادگي برهنه ايستاد.
وقتي كه هيچ چيز براي پنهان كردن وجود نداشته باشد، انسان مي تواند عيان و عريان بايستد. تا زماني كه چيزي براي مخفي كردن وجود داشته باشد، فرد خودش را
مي پوشاند. ولي وقتي چيزي براي پنهان كردن نباشد، انسان حتي نيازي ندارد كه لباس برتن كند. آنچه در واقع مورد نياز است نوعي دنياست كه در آن هر فرد چنان معصوم، چنان پاك و بي گناه است كه قادر باشد پوشاك را كنار بگذارد. در برهنه بودن چه گناهي وجود دارد؟
ولي امروزه اوضاع چنان است كه مردم حتي با داشتن پوشاك نيز يك ذهنيت گناه آلوده دارند.
با وجود انواع پوشاك، برهنه هستند. و همچنين مردماني وجود داشته اند كه حتي در عريان بودنشان نيز برهنه نبوده اند. برهنگي يك وضعيت ذهني است.
با ذهني معصوم و پاك، حتي برهنگي نيز معنايي والا دارد، اهميت و زيبايي خودش را دارد.
ولي تاكنون ما با زهر تغذيه شده ايم و اين زهر به تدريج در تمام زندگي ما منتشر شده است __ از يك زاويه ي وجودمان تا زاويه اي ديگر.
ما از يك زن مي خواهيم كه به شوهرش همچون يك خدا بنگرد. همچنين از همان ابتداي كودكي به او آموزش داده شده كه سكس يك گناه است، دري به دوزخ است. فردا، وقتي كه او ازدواج كند، چگونه مي تواند به شوهرش احترام بگذارد؟__ كسي كه او را به سمت سكس، به سوي گناه مي كشاند! از يك سو به زن آموزش مي دهيد كه شوهرش يك خداست، ولي تجربه ي او نشان مي دهد كه اين موجود گناهكار او را به سوي جهنم
مي كشاند.
وقتي در نخستين جلسه درسالن اجتماعات باراتيا ويديا Bharatiya Vidya Auditorium در مورد اين موضوع صحبت كردم، همان روز خواهري نزد من آمد و گفت، "من خيلي ناراحت هستم. من از شما بسيار عصباني هستم. سكس موضوعي محكوم شده است. سكس گناه است. چرا به اين تفصيل در اين مورد حرف زديد؟ من واقعاً از سكس نفرت دارم."
حالا، او زني شوهردار است كه دختران و پسراني هم دارد و از سكس متنفر است.
او چگونه قادر است شوهرش را كه او را به سكس دعوت مي كند دوست بدار؟
او چگونه مي تواند فرزندانش را كه از سكس به دنيا آمده اند دوست بدارد؟
عشق او مسموم باقي خواهد ماند، اين زهر در عشق او هميشه پنهان خواهد ماند.
وبه سبب همين محكوم بودن سكس ، بين او و شوهرش، بين او و فرزندانش هميشه يك ديوار اساسي برپا خواهد بود.
در نظر او اين فرزندان، ثمرات يك گناه هستند و رابطه ي بين او و شوهرش يك رابطه ي گناه آلوده است.
آيا فرد مي تواند با كسي كه رابطه اي گناه آلوده دارد دوستانه رفتار كند؟ آيا انسان
مي تواند با گناه درهماهنگي زندگي كند؟
كساني كه سكس را تقبيح مي كنند زندگي زناشويي همه را نابود ساخته اند. و نابودي زندگي زناشويي، نتيجه اش اين نيست كه مردم به وراي سكس رفته اند. مردي كه با ديوار نامريي گناه بين خودش و همسرش روبه رو است هرگز نمي تواند از او راضي باشد. آنگاه در اطراف به دنبال زني ديگر مي گردد، نزد زنان روسپي مي رود. بايد كه چنين كند.
اگر او در خانه رضايت كامل مي داشت، تمام زنان دنيا مي توانستند برايش همچون خواهران و مادران باشند.
ولي چون اين رضايت وجود ندارد، تمام زنان برايش همسران بالقوه هستند __ همچون كساني كه مي توانند به شريك جنسي تبديل شوند. اين طبيعي است، بايد كه چنين باشد زيرا درجايي كه او بايد سرشار از نعمت سرور و رضايت باشد، چيزي جز زهر، انزجار و سخن از گناه نمي يابد. بنابراين در اطراف چرخ مي زند و در جست و جوي ارضاء خويشتن است. و انسان ها در اين جست و جو چه چيزها كه ابداع نكرده اند!
اگر از تمام رفتارهايي كه در اين خصوص ابداع شده فهرستي تهيه شود حيرت خواهيد كرد.
ولي آن عنصر اساسي كه ما به آن توجه نكرده ايم اين است كه آن سرچشمه طبيعي، آن منبع عشق، منبع سكس، زهرآگين شده است. و زماني كه احساس گناه وجود داشته باشد، وقتي بين زن و شوهر احساس اكراه و انزجار وجود داشته باشد، همين رويكرد گناه آلوده امكان هرگونه رشد و تحول را براي هميشه بر روي آنان خواهد بست.
وگرنه، تاجايي كه من درك مي كنم، اگر يك زن و شوهر سعي كنند سكس را به روشي هماهنگ درك و تحسن كنند و نسبت به يكديگر پر از ادراك عاشقانه باشند، با احساسي از خوشي و شادماني و بدون سرزنش كردن سكس، آنگاه رابطه ي بين آنان حتماً متحول شده و ارتقا خواهد يافت. و پس از اين، اين امكان وجود دارد كه همان زن، همان همسر همچون يك مادر براي شوهرش به نظر بيايد!
حدود سال 1930، گاندي به سيلان رفت. كاستوربا Kasturba، همسرش نيز با او رفته بود. ميزبان ها فكر كردند كه مادر گاندي با او همراه است، زيرا خود گاندي او را با baصدا مي زد، به معني مادر.
در مراسم معارفه و خوشامدگويي، ميزبان از اينكه گاندي به همراه مادرش از آنجا ديدار مي كند ابراز خوشوقتي كرد.
منشي گاندي بسيار عصبي شده بود. اشتباه از او بود، او مي بايد پيش ازاين اعضاي هيات را به سازمان دهندگان معرفي مي كرد. ولي حالا بسيار دير شده بود: گاندي اكنون به ميكروفن نزديك شده بود و مي رفت تا سخنراني خودش را آغاز كند. منشي از اين نگران بود كه گاندي او را به اين سبب توبيخ كند. او نمي دانست كه گاندي ابداً از اين موضوع خشمگين نبود، زيرا مردان زيادي وجود ندارند كه اين توفيق را داشته باشند كه همسرانشان را به مادرانشان تبديل كرده باشند.
گاندي گفت، "اين تصادفي با شگون است كه دوستي كه مرا معرفي كرد، اشتباهاً حقيقتي را بيان كرد. در طول چند سال اخير كاستوربا واقعاً مادر من شده است. او زماني همسرم بود، ولي اينك مادر من است."
اين ممكن است. اگر زن و شوهر قدري تلاش كنند تا سكس را بايكديگر درك كنند،
مي توانند در دگرگون ساختن سكس باهم دوست باشند و به يكديگر ياري رسانند. و روزي كه زن و شوهر در متحول كردن سكس توفيق بيابند، احساسي از يك سپاسگزاري عظيم بين ايشان ايجاد خواهد شد. نه هرگز قبل از آن. پيش از اين، چيزي به جز يك خشم و دشمني ظريف و پنهاني بين آنان وجود ندارد. پيش از اين فقط يك نزاع هميشگي وجود دارد، نه يك دوستي با صفا.
دوستي آنان روزي شروع مي شود كه در متحول ساختن انرژي هاي جنسي شان براي هم يك يار و يك وسيله باشند.
اين وقتي است كه نسبت به يكديگر احساسي از سپاسگزاري پيدا مي كنند. آن روز، مرد سرشار از احترام نسبت به همسرش است، زيرا به او كمك كرده تا از شهوت رها گردد. آن روز، زن نسبت به شوهرش سرشار از سپاس است، زيرا او را از شهوانياتش آزاد ساخته است. از آن روز به بعد آنان در يك رابطه ي دوستي واقعي زندگي و عاشقانه خواهند كرد، نه در رابطه اي جنسي. اين نقطه ي آغاز سفر زندگي آنان است در جهتي كه شوهر براي زنش يك خدا مي شود و زن نيز براي شوهرش يك الهه مي گردد. ولي چنين امكاني در نطفه مسموم گشته است.
براي همين است كه ديروز گفتم مشكل بتوانيد دشمني بزرگتر از من براي سكس پيدا كنيد.
ولي دشمني من اين نيست كه سكس را محكوم يا تقبيح كنم، دشمني من چنين است كه به جهتي اشاره مي كنم كه سكس را متحول كنيد و چگونگي آن را بيان مي كنم. من به اين معنا دشمن سكس هستم كه طرفدار دگرگون كردن ذغال به الماس هستم. من آرزو دارم كه سكس متحول شود.
اين چگونه مي تواند انجام شود؟ روش چيست؟ به شما گفتم كه دري ديگر بايد باز شود، دري جديد.
وقتي كه نوزاد به دنيا مي آيد، سكس فوراً سروكله اش پيدا نمي شود. هنوز زمانش نرسيده است. بدن انرژي جمع مي كند، ياخته ها قوت مي گيرند و زماني فراخواهد رسيد كه بدن كاملاً آماده است. انرژي به آهستگي خودش را جمع و جور
مي كند، و آنگاه با فشار دري را باز مي كند كه در 14 سال نخست بسته بوده است __ و براي كودك، اين شروع دنياي سكس است.
وقتي كه اين در گشوده شد، گشودن دري جديد مشكل مي شود، زيرا طبيعت انرژي چنين است كه هرگاه گذرگاهي براي جريان يافتن در آن پيدا كند، برايش آسان تر است كه همان گذرگاه را نگه دارد. وقتي كه رود گنگ مسيرش را جا انداخت درهمان مسير جاري
مي شود، هر روز مسيري تازه را نمي جويد. شايد هر روز آب هاي تازه به درونش سرازير شوند، ولي در همان مسير قبلي جريان خواهد داشت. به همين ترتيب، انرژي حياتي انسان براي خودش مسيري را مي جويد و سپس در همان مسير جاري مي گردد.
اگر انسان بخواهد از جنسيت گرايي رها شود، لازم است قبل از آنكه در سكس باز شود، دري جديد براي اين انرژي باز شود. آن در جديد، مراقبه است.
در سال هاي ابتداي كودكي بايد درس ها و آموزش هاي اجباري براي مراقبه وجود داشته باشد. در عوض، ما به كودكان ضديت با سكس را مي آموزيم كه مطلقاً احمقانه است.
كودك را نبايد در مخالفت با سكس آموزش داد، بايد به او چيزي مثبت داد: چگونه در دسترس مراقبه قرار بگيرد. و كودكان سريع تر به مراقبه دست خواهند يافت زيرا آن دري كه بر روي انرژي جنسي آنان باز مي شود، هنوز بسته است و گشوده نشده. آن انرژي امن و محافظت شده است، مي تواند هر در جديدي را بكوبد و بگشايد. بعدها همين كودكان رشد مي كنند و سپس برايشان بسيار دشوار خواهد بود به مراقبه دست بيابند.
يك گياه تازه و جوان را مي توان به هر جهتي خم كرد، در هر جهتي مي توان آن را چرخاند. ولي وقتي كه رشد كرد، سفت و سخت مي شود. اگر سعي كني آن را خم كني، مي تواند بشكند.
آموختن مراقبه به مردم مسن، رويكردي اشتباه است. تمام تلاش ها بايد براي آموزش آن به كودكان باشد. ولي انسان ها، چنين كه هستند، فقط در اواخر عمرشان به مراقبه علاقمند مي شوند. فقط آنوقت است كه در مورد مراقبه جويا مي شوند و اينكه انضباط روحاني چيست و چگونه به آرامش مي توان رسيد. وقتي تمام انرژي هاي ما مصرف شد، وقتي كه تمام امكانات پيشرفت از ميان رفت، وقتي همه چيز در شيارهاي خودشان سفت و سخت شدند، وقتي تمام نرمي و قابليت انعطاف ازبين رفت، وقتي كه متحول شدن بسيار دشوار است، مي خواهيم كه خودمان را دگرگون كنيم! كسي كه يك پايش لب گور است مي پرسد كه چگونه مي تواند به مراقبه دست بيابد: "آيا راهي هست؟" اين عجيب است. اين مفهومي جنون آميز است.
تازماني كه مفهوم مراقبه را با نوزاد انسان مرتبط نسازيم، اين سياره هرگز روي صلح و مراقبه به خودش نخواهد ديد. مرتبط ساختن اين مفهوم با كساني كه در شامگاه زندگي شان زندگي مي كنند عملي عبث و بيهوده است.
كوشش براي رسيدن به آرامش در انتهاي زندگي نياز به تلاشي بسيار زياد و بي جهت دارد. اگر اين كوشش در ابتداي زندگي به عمل مي آمد، انسان بسيار آسان تر به مقصود مي رسيد.
بنابراين نخستين گام در متحول كردن سكس، معرفي مراقبه به كودكان خردسال است __ براي مشرف ساختنشان به آرامش، به بي ذهني، براي تشرف آنان به سكوت. كودكان، با استانداردهاي بزرگسالان، در هر صورت ساكت و آرام هستند. اگر قدري به آنان جهت داده شود و آزموش داده شود كه حتي قدري ساكت وآرام بمانند، تازماني كه به چهارده سالگي و به سن بلوغ برسند دري جديد به روي آنان گشوده شده است. آنوقت آن انرژي كه بالغ شده است، از دري جاري مي شود كه پيشاپيش باز شده است. به اين ترتيب، آنان خيلي پيش از اينكه سكس را تجربه كنند، تجربه اي از آرامش، از سرور، از بي زماني و بي نفسي خواهند داشت.
اين آشنابودن، انرژي آنان را از رفتن به كانال هاي خطا باز مي دارد و آن را به مسيري درست هدايت خواهد كرد.
ما به جاي اينكه آرامش مراقبه را به كودكان آموزش دهيم، انزجار از سكس را به آنان
مي آموزيم. مي گوييم: "سكس گناه است، سكس كثيف است!" به آنان مي گوييم كه اين نيرو چيزي زشت و بد است و ما را به دوزخ مي برد.
ولي دادن اين نام ها هيچ چيز را در وضعيت واقعي تغيير نمي دهد. برعكس، كودكان كنجكاوتر مي شوند: مي خواهند بيشتر در مورد اين چيز دوزخي بدانند، مي خواهند اين اهريمن را بيشتر بشناسند و ميل دارند اين چيز كثيف را كه والدين و آموزگارانشان اينهمه از آن وحشت دارند بهتر بشناسند. و ظرف مدتي كوتاه، كودكان درمي يابند كه خود والدينشان به همان چيزي مشغول هستند كه آنان را از آن منع مي كرده اند! و روزي كه اين را كشف كنند، تمام احترام و اعتمادشان از والدين سلب خواهد شد.
برخلاف آنچه كه عموماً مي گويند، تعليم وتربيت جديد مسئول سلب احترام از والدين نيست، خود والدين تقصيركار هستند. كودكان به زودي درمي يابند كه والدينشان كاملاً درگير همان چيزي هستند كه مي گويند كثيف است!
و اينكه زندگي روزانه ي آنان با زندگي شبانه شان تفاوت دارد و بين گفتار و كردارشان همخواني وجود ندارد. كودكان نظاره گرهايي بسيار دقيق هستند. آنان به هرآنچه كه در خانه روي مي دهند توجه دارند. آنان مي بينند كه آنچه را كه پدرشان "كثيف" و مادرشان آن را "بد" مي خواند، در خانه رواج دارد.
آنان به زودي از اين نكته هشيار مي شوند و تمامي احترام و اعتبار والدين برايشان ازبين مي رود، زيرا در نظر آنان والدينشان منافق و رياكار هستند. آنان به آنچه كه موعظه
مي كنند عمل نمي كنند.
و به ياد بسپاريد:
كودكاني كه ايمانشان را به والدينشان از دست بدهند، هرگز قادر نخواهند بود به خداوند ايمان داشته باشند.
كودكان نخستين لمحه از الوهيت را در والدينشان مي بينند، و اگر اين ايمان شكسته شود، آنان در بزرگي، به يقين انسان هايي بي خدا مي شوند. كودكان، نخستين احساس الوهيت را در پاكي والدينشان حس مي كنند. والدين به آنان از همه نزديك تر هستند. احساس ايمان و حرمت از طريق والدين در كودكان برمي خيزد. اگر ايمان كودك درهم بشكند، بازگردان كودك به نزديكي با خداوند بسيار دشوار خواهد بود.
نخستين خدايانشان به آنان خيانت كرده اند __ پدر و مادر ثابت كرده اند كه رياكار هستند.
امروزه، نسل جوان وجود خداوند يا روح را انكار مي كنند و مفهوم رهايي غايي را
به تمسخر مي گيرند و مذهب را فريب و حيله مي دانند. نه به اين سبب كه خودشان
جست و جو كرده و به نتيجه گيري شخصي خودشان رسيده اند، بلكه به اين سبب كه والدينشان را منافق و فريبكار يافته اند.
و تمام اين فريب بر اساس سكس قرار دارد و حول محور جنسيت مي گردد.
به كودكان ياد ندهيد كه سكس گناه است. درعوض، الزامي است كه به آنان آموخته شود كه سكس بخشي جدانشدني از زندگي است، كه ما از سكس زاده شده ايم و اينكه سكس خود زندگي ما است. اين به آنان كمك مي كند كه رفتار پدرومادرشان را به درستي درك كنند و وقتي بزرگ شدند و زندگي را خودشان تجربه كردند، از صداقت و صفاي والدينشان سرشار از احترام خواهند شد. در شكل دادن زندگي مذهبي آنان، هيچ عنصري عظيم تر از كشف صداقت و درستي والديشنان نيست. ولي امروزه تمام كودكان مي دانند كه والدينشان منافق و فريبكار هستند. سبب اصلي تضاد بين فرزندان و والدين همين است.
سركوب كردن سكس بين زن و شوهر و بين فرزندان و والدين شكافي ايجاد كرده است.
نه. ما نيازي به مخالفت با سكس و محكوم كردن و تقبيح آن نداريم. آنچه مورد نياز است آموزش جنسي به كودكان است.
به محض اينكه آنان به قدر كافي بالغ شدند كه سوال كنند، بايد هرآنچه را كه به نظر اساسي مي آيد، هرآنچه را كه مي توانند درك كنند بايد به آنان گفت تا بيش از اندازه در مورد سكس كنجكاو نشوند و تا نقطه ي جنون جذب آن نشوند كه سعي كنند از منابع عوضي آن را فرابگيرند.
وگرنه، همانطور كه امروزه اوضاع چنين است، كودكان آنچه را كه بخواهند پيدا مي كنند، ولي آن را از مردمي عوضي و از مسير هاي اشتباه فرامي گيرند و همين كار سبب
مي شود كه براي باقي عمرشان درد بكشند و شكنجه شوند.
و در تمام اين مدت ديواري از سكوت و پنهان كاري بين فرزندان و والدين وجود دارد، گويي كه نه والدين و نه فرزندان هيچ چيز از سكس نمي دانند!
بايد به كودكان آموزش جنسي صحيح داده شود.
دومين نكته اينكه بايد به كودكان مراقبه را آموخت __ چگونه آرام، باصفا و ساكت بمانند و چگونه به وضعيت بي ذهنيno-mind برسند. اگر در خانه ها تسهيلاتي فراهم شوند كه آنان بتوانند هر روز دست كم يك ساعت وارد سكوت شوند، كودكان بسيار بسيار
به سرعت مي توانند ياد بگيرند كه به اين حالت برسند. و البته اين فقط زماني ممكن خواهد بود كه شما، والدين، نيز همراه آنان به مراقبه بنشينيد. يك ساعت نشستن در سكوت مي بايد در هر خانه اجباري باشد.
اگر به سبب ضرورت، در خانه اي يك وعده غذا از دست برود، اين را مي توان تحمل كرد، ولي هيچ خانه اي نبايد بدون يك ساعت مراقبه در روز بماند. اگر در مكاني كه خانواده در آن سكونت دارد، يك ساعت سكوت اجرا نشود، خواندن آن به عنوان "خانه" اشتباه است. اين خانه اي كاذب است.
روزي يك ساعت مراقبه كردن، تا زماني كه فرد به چهارده سالگي برسد، در مراقبه را
بر او خواهد گشود، دري به آن وضعيت كه در آن، بي زماني و بي نفسي را تجربه
مي كند، جايي كه لمحه اي از روح را مشاهده مي كند. داشتن چنين لمحه اي قبل از
تجربه ي سكس اهميت دارد. اين لمحه، پاياني است بر زياده روي و افراط در سكس:
اينك انرژي مسيري تازه يافته است. من اين را نخستين گام مي خوانم.
در تمرين زندگي بدون عمل جنسي، در رفتن به وراي سكس، در روند دگرگوني انرژي جنسي، مراقبه نخستين قدم است.
گام دوم عشق است. بايد عشق را از وقت نوزادي به كودكان آموزش داد. تاكنون چنين پنداشته شده كه آموزش عشق منجر به دنياي سكس مي شود. ولي اين ترسي بي اساس است. آموزش سكس مي تواند انسان را به عشق رهنمون شود، ولي آموزش عشق هرگز او را به جنسيت گرايي نمي كشاند. حقيقت درست عكس اين است. هرچه عشق بيشتري در درون فرد رشد كند، انرژي جنسي بيشتري به عشق تبديل مي شود و تقسيم مي شود.
فرد هرچه از عشق خالي تر باشد the less love-filled ، ذهنيت جنسي بيشتري داردthe more sex-minded .
فرد هرچه بيشتر از عشق تهي باشد، نفرت بيشتري دارد، فرد هرچه از عشق خالي تر باشد، زندگي اش بيشتر سرشار از كينه ورزي خواهد بود. و انسان هرچه بيشتر از عشق خالي باشد، حسادت، رقابت، نگراني، و بدبختي بيشتري در زندگي خواهد داشت.
فرد هرچه با تشويش، حسادت، نفرت و رنجش بيشتري احاطه شده باشد، انرژي بيشتري در درونش راكد مي ماند و آنگاه تنها راه براي تخليه ي آن، سكس است.
عشق براي انرژي هاي ما يك خروجي است. عشق يك جريان است. سازنده است و براي همين است كه جاري است و رضايت مي آورد. و آن رضايت بسيار عميق تر و بسيار باارزش تر از رضايتي است كه توسط سكس به دست مي آيد. كسي كه چنين رضايتي را شناخته باشد، هرگز به دنبال جايگزيني نمي گردد، درست مانند كسي كه جواهر دارد، هرگز در پي سنگريزه ها نيست.
ولي كسي كه پر از نفرت باشد، هرگز نمي تواند راضي باشد. در نفرت، انسان جدا
مي كند، چيزها را نابود مي كند. نابودكردن هرگز رضايت نمي آورد: رضايت توسط خلق كردن به دست مي آيد. كسي كه حسود است مبارزه مي كند،
ولي مبارزه هرگز رضايت نمي آورد. رضايت با دادن، سهيم شدن به دست مي آيد،
نه با ربودن و چنگ زدن.
كسي كه در نزاع و ستيز است، چنگ مي زند و مي ربايد. ولي ربودن هرگز آن رضايتي را نمي آورد كه دادن و سهيم شدن مي آورد. انسان جاه طلب از يك مقام به مقامي ديگر مي جهد، ولي هرگز قادر نيست آرامش به دست آورد.
آرامش به كساني وارد مي شود كه در سفر عشق هستند، كساني كه از يك زيارت عشق
به زيارتي ديگر مي روند، نه به آنان كه در سفر قدرت و مقام هستند.
فرد هرچه بيشتر سرشار از عشق باشد، در هر سلول از وجودش، رضايت، آرامش و احساس شادي و تكميل بودن بيشتري جريان دارد. نوعي شادابي و طراوت، كه نشانگر آن رضايت و سرور است او را دربرگرفته است.
چنين شخصي كه چنين به رضايت رسيده است در بعد dimension سكس حركت
نمي كند. و شخص براي حركت نكردن در آن بعد نبايد تلاشي كند. او فقط به اين سبب در آن بعد نمي رود كه آن رضايتي كه فرد عادت داشت براي چند لحظه توسط سكس به دست آورد، اينك توسط عشق، بيست و چهار ساعته در دسترس است.
بنابراين جهت بعدي اين است كه وجود ما بيشتر در بعد عشق حركت كند. ما عشق
مي ورزيم، عشق مي دهيم و در عشق زندگي مي كنيم. و براي تشرف به عشق، لزومي ندارد كه فقط عاشق انسان ها باشيم.
تشرف به عشق تشرفي است به اينكه تمامي وجودانسان عشق شده باشد. اين تشرفي است به عاشقانه زندگي كردن. فرد مي تواند يك قطعه سنگ را چنان از زمين بردارد كه يك دوست را برمي دارد. فرد همچنان مي تواند دست كسي را طوري در دست نگه دارد كه گويي دست يك دشمن را نگه داشته است. شايد كسي قادر باشد با اشياء مادي با مراقبتي عاشقانه رفتار كند، درصورتي كه ديگري با انسان هاي ديگر طوري رفتار مي كند كه نبايد چنين حتي با اشياء مادي رفتار شود. انساني كه سرشار از نفرت است، با انسان هاي ديگر همچون اشياء بي جان رفتار مي كند، كسي كه پر از عشق است حتي به اشياء
بي جان نيز شخصيت زنده مي بخشد.
يك مسافر آلماني براي ديدن عارفي مشهور آمده بود. او مي بايد به دليلي خشمگين بوده باشد. او با عصبانيت بندهاي كفشش را باز كرد، كفش ها را به گوشه اي پرت كرد و
با ضربه اي محكم در را باز كرد.
در هنگام خشم، انسان كفش هايش را طوري از پا در مي آورد كه گويي بدترين دشمنش هستند! او همچنين در را طوري باز مي كند كه گويي يك دشمني عظيم بين او و در وجود دارد! مرد محكم در را بازكرد، وارد شد، و به آن عارف اداي احترام كرد.
عارف گفت، "نه، من هنوز نمي توانم به سلام تو پاسخ بدهم. نخست برو و از در و از كفش هايت معذرت بخواه!"
مرد پرسيد، "شما را چه مي شود؟ از در معذرت بخواهم؟ و از يك جفت كفش؟ آيا آن ها زنده هستند؟"
عارف پاسخ داد: "وقتي خشمت را سر آن چيزهاي بي جان خالي مي كردي اين را توجه نكردي. تو كفش ها را طوري پرتاب كردي كه موجوداتي زنده هستند و براي چيزي مقصر هستند. و در را با چنان خشونتي باز كردي كه به نظر دشمنت مي آمد. چون با خالي كردن خشمت بر سر آن ها، شخصيتشان را تاييد كردي، بايد همين حالا نخست بروي و از آن ها معذرت بخواهي. فقط در آن صورت با تو حرف خواهم زد، وگرنه امكان ندارد."
مسافر فكر كرد كه چگونه اينهمه راه از آلمان آمده تا اين عارف را ملاقات كند و اينك چنين موضوع بي اهميتي مي تواند امكان ملاقات را از او بگيرد. درحالتي بسيار
بي رمق، نزد كفش هايش رفت و دست هايش را روي هم گذاشت و گفت، "دوستان، بدرفتاري مرا ببخشيد!"
به در گفت، "متاسفم. بازكردن تو با خشم كاري اشتباه بود."
مسافر آلماني در خاطراتش مي نويسد كه نخست به نظرش بسيار مسخره رسيد، ولي وقتي معذرت خواهي اش به پايان رسيد، شگفت زده شده بود: آرامشي بسيار به او دست داده بود و احساس سبكي و صفاي زياد مي كرد. حتي به تخيلش هم راه نمي يافت كه توسط معذرت خواهي از يك جفت كفش و يك در، چنان صفا و آرامشي بتواند به كسي دست بدهد.
وقتي معذرت خواهي اش به پايان رسيد، رفت و كنار آن عارف نشست كه مي خنديد و گفت، "حالا خوب است.
حالا مي توانيم گفت و گو كنيم. حالا قدري عشق نشان دادي، حالا مي تواني ارتباط بزني، حالا حتي مي تواني درك كني، زيرا اكنون سبك و شاد و مسرور هستي."
مسئله اين نيست كه فقط با انسان ها عاشقانه رفتار كنيم، مسئله عشق ورزيدن است.
گفتن اينكه انسان بايد مادرش را دوست بدارد يك سوء تعبير است. اگر مادري از فرزندش بخواهد كه فقط به اين دليل كه مادرش است بايد او را دوست داشته باشد، اين يك آموزش غلط است. عشقي كه براساس "دليل" و "بايد" و "بنابراين" باشد، عشقي دروغين است. كسي كه فقط براي اينكه پدر است مي خواهد كه دوستش بدارند، آموزشي غلط مي دهد.
اين يعني دليل آوردن براي عشق. عشق بدون دليل است، عشق هرگز با دليل روي
نمي دهد.
اگر مادر به فرزندش بگويد، "من مدت هاست كه تو را بار آورده ام و بزرگ كرده ام، بنابراين مرا دوست داشته باش،" براي عشق دليل مي تراشد، اين پايان عشق است.
شايد كودك با زور و ناخواسته تظاهر به عشق كند، زيرا كه او مادرش است.
آموزش عشق اين نيست كه براي عاشق شدن دليل بتراشيم، بلكه فقط به اين معني است كه محيط و فرصتي فراهم كنيم كه در آن، كودك بتواند دوست بدارد و عشق بورزد.
مادري كه به فرزندش بگويد، "مرا دوست داشته باش چون مادرت هستم،" عشق را
به فرزندش آموزش نمي دهد. بايد بگويد، " براي زندگي، آينده و خوشبختي تو اهميت دارد كه تو به هركس و هرآنچه كه با آن برخورد مي كني عاشقانه رفتار كني __ چه يك قطعه سنگ باشد، يك گل باشد، يا يك انسان يا يك حيوان، هرچه كه باشد.
مسئله، دادن عشق به يك حيوان، به يك گل يا به مادر يا به كسي ديگر نيست.
مسئله، عاشق بودن وجود تو است.
آينده ي تو بستگي به اين دارد كه چگونه عاشقانه رفتار كني.
امكان سرور و خوشبختي در زندگي تو بستگي به اين دارد كه چقدر سرشار از عشق باشي."
مردم براي اينكه عشق بورزند نياز به آموزش دارند، آنوقت است كه مي توانند از جنسيت زدگي خلاص شوند. ولي ما مردم را در عشق ورزيدن آموزش نمي دهيم، هيچ احساسي از عشق خلق نمي كنيم.
درعوض، هرچه كه به نام عشق درموردش حرف مي زنيم و انتقال مي دهيم، كاذب است.
آيا فكر مي كنيد كه كسي مي تواند عاشق يك نفر باشد و همچنين از ديگري نفرت داشته باشد؟ نه، اين ناممكن است. انسان عاشق، يك انسان عاشق است، اين به هيچ وجه ربطي
به يك فرد خاص ندارد.
چنين كسي حتي اگر تنها هم بنشيند بازهم شخصي عاشق است.
عاشق بودن، طبيعت چنين فردي است، ربطي به رابطه ي شما و آن شخص ندارد.
يك شخص خشمگين حتي اگر تنها هم باشد بازهم خشمگين است، انساني كه نفرت دارد، حتي در تنهايي هم پر از نفرت است. با ديدن چنين شخصي نيز مي توانيد احساس كنيد كه او خشمگين است، باوجودي كه خشم خودش را در آنزمان به شخص خاصي نشان
نمي دهد.
اگر شخصي عاشق را ببينيد كه در تنهايي نشسته، مي توانيد احساس كنيد كه چگونه لبالب از عشق است.
گل هايي كه در انزواي جنگل مي رويند عطر خود را منتشر مي كنند، چه كسي در آنجا باشد كه از آن قدرداني كند و چه نباشد، چه كسي از كنارشان بگذر و چه نگذرد.
معطر بودن طبيعت گل است.
در اين توهم نباشيد كه گل فقط به خاطر شما عطرافشاني مي كند!
عاشق بودن بايد خود شخصيت ما شود. بايد وضعيت بودش ما باشد، نبايد متكي به
" به كي؟" باشد.
ولي تمام عشاق مي خواهند كه معشوقشان فقط آنان را دوست بدارد، و عاشق هيچكس ديگر نباشد. ولي آنان نمي دانند كه كسي كه نتواند همه را دوست بدارد، نمي تواند
هيچ كس را دوست بدارد.
زن مي گويد كه شوهرش فقط بايد عاشق او باشد و نبايد با هيچكس ديگر عاشقانه رفتار كند، جريان عشق شوهرفقط بايد به سمت او جاري باشد. ولي او درك نمي كند كه چنين عشقي دروغين است و مسبب اين نيز خود اوست.
شوهري كه هميشه پر از عشق براي همه نباشد چگونه مي تواند عاشق همسرش باشد؟
عاشق بودن يعني اينكه در طول شبانروز، عشق ورزيدن طبيعت او است.
انسان نمي تواند براي يك نفر سرشار از عشق باشد و براي ديگران تهي از عشق باشد.
ولي تاكنون نوع بشر قادر نبوده است اين حقيقت ساده را ببيند. پدر از فرزندش مي خواهد كه او را دوست بدارد.
ولي مستخدم پير خانه چه؟ "نيازي نيست، او فقط يك خدمتكار است!"
ولي همين مستخدم پير كه پسرش مجاز نيست او را دوست داشته باشد نيز پدر كسي ديگر است. و اين پدر درك نمي كند كه فردا، شايد هم همين امروز، وقتي خودش پير شد، از فرزندش شاكي خواهد بود كه رفتاري عاشقانه با او ندارد.
اگر به آن فرزند آموزش داده مي شد كه با همه رفتاري عاشقانه داشته باشد، مي توانست به انساني كه عشق مي ورزد، رشد كند. عشق به طبيعت دروني مربوط است، نه به نوع رابطه. عشق ربطي به ارتباط ندارد، عشق حالتي از بودش است. عشق بخشي دروني از شخصيت انسان است.
ما بايد آموزشي از نوع ديگر ببينيم، آموزش عاشق بودن __ عاشق هريك و همه بودن.
اگر كودك حتي يك كتاب را ناعاشقانه زمين بگذارد، توجه او بايد به اين واقعيت جلب شود: "از شخصيت تو بعيد است كه اين كتاب را چنين برزمين بگذاري. كسي خواهد ديد و خواهيد شنيد و متوجه مي شود كه با كتاب بدرفتاري كرده اي.
اين نشانگر نقصي در شخصيت تو است."
به ياد داستان عارفي افتادم كه در كلبه اي كوچك زندگي مي كرد. يك شب، حدود
نيمه شب، سخت باران مي باريد و او و همسرش خوابيده بودند. ناگهان در خانه زده شد. كسي جوياي سرپناه بود. عارف به همسرش گفت، "كسي بيرون است، يك مسافر، يك دوست ناشناس. لطفاً در را باز كن."
توجه كرديد؟ مي گويد "يك دوست ناشناس." شما حتي با كساني كه آشنا هستيد دوستي نداريد. اين رفتار عاشقانه ي او را نشان مي دهد: "يك دوست ناشناس بيرون منتظر است، لطفاً در را باز كن."
همسرش گفت، "جا نداريم. حتي براي دوتاي ما هم جا نيست. چگونه يك نفر ديگر هم وارد شود؟"
عارف پاسخ داد، "عزيز من، اينجا قصر مردي ثروتمند نيست كه بتواند جا كم بياورد، كلبه ي حقير مردي فقير است. كاخ مرد غني است كه هميشه جا كم دارد __ اگر يك ميهمان ديگر وارد شود، فضا كم مي آورد! نه، اينجا كلبه ي مردي فقير است."
زن پرسيد، " چه ربطي به موضوع فقير و غني دارد؟ واقعيت ساده اين است كه اين كلبه خيلي كوچك است!"
عارف پاسخ داد، "اگر در قلبت جاي كافي وجود داشته باشد، احساس مي كني كه حتي يك كلبه نيز يك كاخ است، ولي اگر قلبت باريك باشد، حتي يك كاخ نيز براي دريافت يك ميهمان به نظر كوچك مي آيد. لطفاً در را باز كن. چگونه مي توانيم كسي را كه به در ما پناه آورده از خود برانيم؟ تا حالا ما دراز كشيده بوديم. شايد سه نفري نتوانيم دراز بكشيم، ولي دست كم سه نفري مي توانيم بنشينيم. اگر همه بنشينيم، براي يكي ديگر هم جا هست."
همسرش وادار شد در را باز كند. مرد كه سرتا پا خيس بود وارد شد. باهم نشستند و مشغول صحبت شدند.
پس از مدتي دو نفر ديگر رسيدند و در زدند. عارف گفت، "به نظر مي رسد ديگري هم وارد شده" و از ميهمان كه نزديك در نشسته بود خواست تا در را باز كند. مرد گفت، "در را باز كنم؟ جا نيست."
اين مرد، كه خودش لحظاتي پيش در آن كلبه پناه گرفته بود، از ياد برد كه عشق آن عارف به او نبود كه مكاني به او داد، بلكه اين وجود عارف بود كه پر از عشق بود و عاشقانه بود. و اينك مردمي ديگر آمده بودند. و عشق بايد به تازه واردين هم پناه مي داد.
ولي مرد گفت، "نه، نيازي نيست كه در را باز كنم. آيا نمي بينيد كه ما نشسته هم در اينجا مشكل داريم؟"
عارف خنديد و گفت، "مرد عزيز من، آيا براي تو جا آماده نكردم؟ تو به اين سبب وارد شدي كه عشق اينجا بود.
هنوز هم اينجاست، عشق با آمدن تو تمام نشده است. در را باز كن، لطفاً. حالا ما دور
از هم نشسته ايم، پس فقط قدري مهربان تر مي نشينيم. اينطوري جاي كافي خواهد بود.
به علاوه، شبي سرد است و چنين نزديك نشستن با همديگر، خودش گرما و لذت
مي بخشد."
در باز شد و دو تازه وارد به درون آمدند. همگي با هم نشستند و با هم آشنا شدند.
سپس، خري وارد شد و با سرش به در فشار آورد. خر خيس آب بود و جوياي سرپناهي براي شب بود. عارف از آن دو نفر كه نزديك در بودند خواست تا در را باز كنند و گفت، "يك دوست ناشناس ديگر وارد شده است."
مردان با ديدن بيرون گفتند، "اين يك دوست يا چيزي شبيه يك دوست نيست. فقط يك الاغ است. نيازي نيست كه در را باز كنيم."
عارف گفت، "شايد نمي دانيد كه بر در خانه ي مردمان غني، با انسان ها همچون حيوان رفتار مي شود. ولي اينجا كلبه ي مردي فقير است و ما عادت داريم حتي با حيوان ها نيز مانند انسان رفتار كنيم. لطفاً در را باز كنيد."
دو مرد يكصدا ناله كردند، "ولي جا و فضا؟"
عارف گفت، "جا زياد است. به جاي نشستن، مي توانيم همگي بايستيم. براي اين جاي كافي هست. ناراحت نباشيد. اگر لازم شد، من هميشه آماده ام تا بيرون بروم و جاي كافي درست كنم."
عشق مي تواند تا اينجا برود! آنچه مورد نياز است خلق نگرشي عاشقانه است، قلبي عاشق. وقتي قلب عاشق در درون باشد، خودش را همچون هاله اي از رضايت، هاله اي از رضايت شعف آور متجلي مي سازد.
آيا هرگز دقت كرده ايد كه هرگاه پس از اينكه قدري به كسي عشق نشان داده ايد، موجي عظيم از آرامش تمام وجودتان فرا مي گيرد؟ آيا هرگز تشخيص داده ايد كه با صفاترين لحظات رضايت آن هايي بوده اند كه درآن لحظات، عشق بي قيد وشرط داشته ايد؟
وقتي براي عشق تان شرط وجود نداشته، وقتي فقط عاشقانه به بيگانه اي در خيابان لبخند
زده ايد؟ آيا نسيمي از آرامش و رضايت در پي نداشت؟ آيا هيچ تجربه اي از آن خوشي آرام داشته ايد كه شخص افتاده اي را از زمين بلند كرده ايد، وقتي دستي را به كسي كه لغزيده است داده ايد، وقتي گلي به بيماري هديه داده ايد؟ نه به اين خاطر چنين كرده باشيد كه او پدرتان است يا مادرتان است.
نه، آن شخص مي تواند شخص معيني نباشد، ولي خود هديه دادن يك پاداش عظيم است، يك سرور بزرگ.
توان عشق ورزيدن بايد در درون شما رشد كند ___ عشق به گياهان، پرندگان، حيوانات، عشق به انسان ها و عشق به بيگانگان، براي خارجي ها، عشق به كساني كه شايد از شما بسيار دور باشند ___ ماه و ستارگان.
عشق شما بايد رشد كند. هرچه عشق در درون كسي افزوده شود، امكان سكس در زندگي فرد كاهش مي يابد.
عشق و مراقبه باهم آن دري را مي گشايد كه دروازه ي الوهيت است.
عشق به علاوه ي مراقبه مساوي است با خداگونگي godliness.
وقتي عشق و مراقبه به هم مي پيوندند، الوهيت به دست آمده است. ثمره ي اين دستيابي، زندگي در تجرد استcelibacy . آنگاه تمامي انرژي حياتي از گذرگاهي ديگر صعود
مي كند. آنوقت به تدريج نشت نمي كند، آنگاه به بيرون هدر نمي رود. انرژي برمي خيزد، شروع مي كند به بالارفتن از مسيرهاي دروني. به سفري روبه بالا مي رود.
سفر ما، در حال حاضر، به سمت پايين ترين سطوح است.
سكس جاري شدن انرژي به پايين است، زندگي تجردي سفري سربالا است.
عشق و مراقبه كليدهاي زندگي بدون عمل جنسي هستند.
فردا، در مورد اينكه از اين زندگي تجردي چه به دست خواهد آمد سخن خواهم گفت.
چه به دست مي آوريم؟ چه عايدمان مي شود؟
امروز در مورد دو چيز با شما سخن گفتم: عشق و مراقبه. به شما گفتم كه آموزش اين دو بايد از مرحله ي نوزادي شروع شود، ولي شما نبايد از اين چنين نتيجه بگيريد كه چون شما ديگر كودك نيستيد، كاري نمانده است كه انجام بدهيد!
قبل ازترك اينجا چنين برداشتي نكنيد. در آن صورت تلاش من به هدر رفته است.
در هر سن كه هستيد، اين كار خير مي تواند شروع شود، مي تواند همين امروز شروع شود. باوجودي كه با افزايش سن دشوارتر مي شود __ اگر در كودكي بتواند شروع شود باشگون ترين است __ در هر سن از زندگي كه شروع شود شگون و بركت دارد.
مي توانيد اين را امروز شروع كنيد. كساني كه آماده ي آموختن باشند، حتي در سن هاي بالا نيز هنوز كودك هستند. مي توانند از همانجا شروع كنند. اگر شوق فراگرفتن داشته باشند، اگر پر از اين فكر نباشند كه همه چيز را مي دانند، كه به همه چيز رسيده اند، سفرشان همچون يك كودك، شاداب و با طروات آغاز مي شود.
روزي بودا از يك بيكشوbhikshu كه او را سال ها پيش مشرف ساخته بود پرسيد، "بيكشو، چند سال داري؟"
بيكشو پاسخ داد، "پنج سال."
بودا تعجب كرد، "پنج سال؟ تو دست كم هفتاد ساله به نظر مي رسي. اين چه پاسخي است؟"
بيكشو پاسخ داد، "به اين دليل مي گويم كه اشعه ي مراقبه پنج سال پيش وارد من شد، و فقط در اين پنج ساله است كه عشق در زندگي من بارش داشته است. پيش از آن، زندگي من چون يك رويا بود: در خواب وجود داشتم. وقتي سنم را محاسبه مي كنم، آن سال ها را به حساب نمي آورم. چطور مي توانم؟ زندگي واقعي من پنج سال پيش شروع شد.
من فقط پنج ساله ام."
بودا به تمام مريدانش گفت كه خوب در اين پاسخ دقت كنند.
شما همگي بايد سن خود را اينگونه محاسبه كنيد، اين معيار تعيين سن است.
اگر عشق و مراقبه هنوز در شما زاده نشده اند، زندگي شما تاكنون به هدر رفته است، هنوز به دنيا نيامده ايد. ولي اگر سعي و تلاش كنيد، هيچگاه دير نيست.
بنابراين، از سخنان من چنين نتيجه گيري نكنيد كه چون شما از سن كودكي گذشته ايد اين سخنان فقط براي نسل آينده است. هيچكس هرگز چنان دور نمي شود كه نتواند به وطن بازگردد. تاكنون هيچكس چنان در راه خطا پيش نرفته كه نتوانسته باشد راه درست را ببيند. حتي اگر كسي هزاران سال در تاريكي زيسته باشد، به اين معني نيست كه وقتي او چراغ را روشن مي كند، تاريكي اعلام كند، "من هزاران ساله هستم، پس از اينجا نخواهم رفت!" نه، وقتي كه چراغ روشن باشد، تاريكي هزاران ساله به همان سرعت ناپديد
مي شود كه تاريكي يك شبه.
برافروختن آن چراغ در كودكي بسيار آسان است و پس از آن قدري دشوار مي شود.
ولي دشوار به معناي ناممكن نيست. دشوار يعني قدري تلاش بيشترو دشوار يعني قدري عزم بيشتر. دشوار يعني قدري شديد تر. يعني كه شما بايد الگوهاي جاافتاده در شخصيت خودتان را با پشتكاري بيشتر بشكنيد و مسيرهاي تازه باز كنيد.
ولي حتي با دميدن نخستين اشعه هاي طريق جديد، احساس مي كنيد كه كاري نكرده و بركتي عظيم را دريافت كرده ايد. با وارد شدن حتي يك اشعه از آن سرور، آن حقيقت،
آن نور، احساس مي كنيد كه بدون اينكه كاري كرده باشيد، چيزهاي زيادي دريافت
مي كنيد. زير تمام كارهايي كه كرده بوديد بسيار بي اهميت بوده اند ، چنان جزيي بوده و آنچه كه به دست آمده، بسيار پرارزش تر از آن است كه بتوان بر آن ارزش نهاد.

بنابراين، سخنان مرا اشتباه دريافت نكنيد، اين درخواست من از شماست.

از اينكه با چنين عشق و سكوتي به من گوش داديد از شما بسيار بسيار سپاسگزارم.

در پايان به آن الوهيتي كه در شما منزل دارد تعظيم مي كنم.

لطفاً اداي احترام مرا بپذيريد.

جلسه ي چهارم
اميد سه ساعته براي بشريت
عزيزان من،
در مدرسه اي در روستايي كوچك، آموزگاري داستان راما Rama را آموزش مي داد. تقريباً تمام بچه ها چرت مي زدند. جاي تعجب نيست كه اگر كودكان در حين شنيدن داستان راما به خواب بروند، حتي بزرگ تر ها نيز در اين مواقع چرت مي زنند!
داستاني كه بارها و بارها تكرار و تكرار شده باشد، تمام جاذبه ي خودش را براي شنيدن با دقت به آن از دست مي دهد. معلم به طور مكانيكي همه چيز را مي خواند، و حتي به كتابي كه در پيش رو داشت نگاهي هم نمي كرد __ او داستان راما را از حفظ مي دانست.
حتي يك ناظر خارجي هم مي توانست تشخيص دهد كه او در خواب آموزش مي داد.
او ماجرا را چون يك طوطي نقل مي كرد، و از آنچه مي گفت هيچ هشيار نبود.
ناگهان ولوله اي در كلاس درگرفت. بازرس آموزشي وارد شده بود.
بازرس وارد كلاس شد، شاگردان به خود آمدند و آموزگار شروع كرد با توجه درس دادن.
بازرس پرسيد، "خوشوقتم مي بينم كه رامايانا Ramayana تدريس مي كنيد. مايلم از كودكان در مورد داستان سوال هايي بپرسم."
او بااين فرض كه كودكان داستان شكستن چيزها و جنگيدن و اين چيز ها را به آساني به ياد مي سپارند، سوالي ساده را پرسيد: "چه كسي كمان شيوا Shivaرا شكست؟"
پسري دست را بلند كرد و گفت ، "آقا، ببخشيد. من آن را نشكستم. من پانزده روز اينجا نبودم. و نمي دانم هم كه چه كسي آن را شكسته است. مي خواهم اين موضوع همين حالا روشن شود، زيرا هروقت در اين مدرسه چيزي شكسته يا خراب مي شود، اول از همه، مرا براي آن محكوم مي كنند."
بازپرس با شنيدن اين حيرت كرد. هرگز در خواب هم نمي ديد كه كسي چنين جوابي بدهد.
رو به سمت آموزگار كرد كه داشت عصايش را برمي داشت و شنيد كه آموزگار گفت، "كار خود اين بدجنس است. او واقعاً از همه بدتر است."
سپس غرشي به سمت پسر كرد و گفت، "اگر تو نشكستي، پس چرا بلند مي شوي و
مي گويي كه تو نشكستي؟"
سپس به بازرس گفت، "گول حرف هاي اين پسرك را نخوريد! نود و نه درصد از
خرابي ها و شكستگي ها در اين مدرسه كار خودش است."
با شنيدن اين حرف، حيرت بازرس به نهايت رسيد. ولي فكر كرد بهتر است چيزي نگويد، بنابراين سرش را زير انداخت و راهش را كشيد و مستقيم نزد مدير مدرسه رفت و داستان را كامل براي او بازگو كرد.
او از مدير خواست كه كاري در اين مورد انجام دهد.
مدير از بازرس خواهش كرد كه موضوع را بيش از اين پيگيري نكند. او براي بازرس توضيح داد كه امروزه به شاگردان چيزي را گفتن خطرناك است. او گفت، " مهم نيست كه چه كسي آن را شكسته باشد، شما لطفاً موضوع را دنبال نكنيد.
ما فقط دو ماه است كه در اين مدرسه روي آرامش ديده ايم. شاگردان سال ها بوده كه ساختمان ها را به آتش مي كشيدند و وسايل اينجا را مي شكستند و خسارت زياد مي زدند. بهتر است كه در اين مورد سكوت كنيم.
امروزه هر چيز كه به آنان بگوييم ، فقط دعوت از اغتشاش است. شايد اعتصاب كنند، شايد تا حد مرگ روزه بگيرند!"
بازرس كاملاً زبانش بند آمده بود و نمي توانست باور كند كه چه اتفاقي دارد مي افتد.
نزد رييس هيات امناي مدرسه رفت و تمام اتفاقات را برايش گفت __ كه در كلاس رامايانا تدريس مي شده و پسري گفته كه او كمان شيوا را نشكسته است و آموزگار گفته كه بايد كار همان پسر باشد و مدير مدرسه گفته كه بهتر است موضوع مسكوت گذاشته شود و پيگيري آن عاقلانه نيست و ترسي هميشگي از اعتصاب و انواع دردسرها وجود دارد.
رييس هيات امنا گفت كه احساس مي كند برخورد مدير مدرسه در اين مورد عاقلانه است.
او اضافه كرد، "به علاوه، نگران مقصر كار نباشيد. هر كس آن را شكسته باشد،
هيات امنا ترتيب تعمير آن را خواهد داد. بهتر است كه آن را تعمير كنيم تا اينكه پيگير دليل آن باشيم."
بازرس اين تجربه اش را براي من تعريف كرد و مي خواست بداند كه تمام اين اوضاع
چه معني دارد. به او گفتم كه در اين داستان اساساً چيز تازه اي وجود ندارد. اين يك ضعف مشترك انساني است در اينجا تجلي يافته است.
آن ناتواني اين است كه مردم مي خواهند نشان بدهند كه مي دانند __ حتي در مورد چيزهايي كه واقعاً هيچ از آن نمي دانند. هيچكدام از آنان نمي دانستند كه ماجراي
شكسته شدن كمان شيوا چه بوده است.
آيا برايشان بهتر نبود كه جهل خودشان را مي پذيرفتند و در موردش مي پرسيدند؟
اين بزرگترين بدبياري mishap در تاريخ بشريت است. هيچكس شهامت اينكه بگويد "من نمي دانم،" را ___ در مورد هر جنبه از زندگي __ از خودش نشان نمي دهد. اين ناتواني اثبات كرده كه هلاكت آور است و تمام زندگي انسان را به هدر مي دهد. به سبب اين گمان خطا كه ما مي دانيم، پاسخ هايي كه مي دهيم همانقدر مسخره هستند كه پاسخ هايي كه در آن مدرسه داده شده بودند __ توسط آن كودك، آن آموزگار، آن مديرو آن رييس.
تلاش براي پاسخ دادن، بدون دانستن، فقط از انسان يك احمق مي سازد.
شايد درست باشد كه موضوع هايي مانند اينكه چه كسي كمان شيوا را شكست، در زندگي انسان تاثيري عميق نداشته باشد، ولي موضوع هايي كه ربطي عميق به زندگي ما دارند __ موضوع هايي كه تعيين مي كنند كه زندگي زيبا يا زشت شود، سالم يا ناسالم باشد، موضوعاتي كه بستگي به جهت و تكامل زندگي دارند ___ در آنجا نيز وانمود مي كنيم كه مي دانيم. ولي در اينجا پاسخ هاي ما در زندگي رسواكننده هستند. زندگي هر انسان نشان مي دهد كه ما ابداً هيچ چيز در مورد زندگي نمي دانيم. وگرنه، چرا اينهمه شكست وجود دارد، اينهمه رنج و مصيبت و تشويش؟
اين دقيقاً چيزي است كه مايلم در مورد سكس برايتان بگويم: ما هيچ چيز در موردش
نمي دانيم.
شايد شگفت زده شويد. شايد بگوييد، "كاملاً ممكن است كه ما چيزي در مورد خداوند يا روح ندانيم، ولي چگونه قبول كنيم كه هيچ چيز در مورد سكس نمي دانيم؟ ما شواهد داريم: زن ها و شوهرهايمان را داريم، فرزند داريم و با اين وجود مي گويي كه ما هيچ چيز در مورد سكس نمي دانيم!" ولي من مايلم به شما بگويم __ باوجودي كه درك آن شايد برايتان بسيار دشوار باشد ___ كه فهم اين نكته الزامي است: شايد شما از تجربه ي سكس عبور كرده باشيد، ولي بيش از يك كودك خردسال از سكس نمي دانيد. نه بيش از آن. فقط گذركردن از چيزي به معني شناختن آن نيست.
شايد كسي هزاران مايل با يك اتومبيل رانده باشد، ولي اين الزاماً به اين معني نيست كه آن شخص چيزي از كاركرد آن و موتور داخل آن بداند. آن شخص شايد سخنان مرا
به تمسخر بگيرد و بگويد كه او هزاران مايل رانندگي كرده است، ولي من هنوز هم مي گويم كه او چيزي در مورد اتومبيل نمي داند.
راندن يك اتومبيل كاري سطحي است، شناخت تمام كاركرد و عملكرد دروني آن موضوعي كاملاً متفاوت است.
شخصي كليد برق را مي زند و چراغ روشن مي شود. او مي تواند بگويد كه همه چيز در مورد برق مي داند، زيرا مي تواند به اختيار چراغ را روشن يا خاموش كند و اين كار را هزاران بار انجام داده است. ولي ما مي گوييم كه او يك احمق است، و اينكه حتي يك كودك هم مي تواند كليد را روشن و خاموش كند، نيازي به دانش برق ندارد.
هركسي مي تواند بچه توليد كند. اين ربطي به درك كردن سكس ندارد. همچنين ، هركسي مي تواند ازدواج كند.
حيوانات توليد مثل مي كنند، ولي دليلي ندارد در اين توهم برويم كه آن ها هم سكس را
مي شناسند.
حقيقت مطلب اين است كه سكس به طور علمي مورد مطالعه واقع نشده است. هيچ فلسفه يا علمي در مورد سكس واقعاً توسعه نيافته است، به اين سبب كه همه پيشاپيش گمان
كرده اند كه همه چيز در موردش مي دانند. هيچكس نياز به متون و رويكرد علمي در مورد سكس را نديده است. و من به شما مي گويم كه همين براي بشريت بسيار
مصيبت آور بوده است.
روزي كه بتوانيم يك كتاب مدون، يك علم، يك نظام كامل فكري از طريق سكس را توسعه دهيم، قادر خواهيم بود به نژادي تازه از انسان ها تولد بخشيم. آنگاه، نيازي نخواهد بود تا انسان هاي بيمار، ناتوان و افليج توليد كنيم. نيازي به توليد انسان هايي مفلوك و بيمار و غمزده و گنگ نخواهد بود. نيازي نخواهد بود تا كودكاني پر از احساس گناه توليد كنيم.
ولي ما هيچ چيز از اين نمي دانيم. ما مي دانيم كه چگونه كليد را روشن و خاموش كنيم، و از آنجا نتيجه گيري كرده ايم كه همه چيز را در مورد سكس مي دانيم. حتي در پايان يك عمر، آنچه كه يك شخص در مورد سكس مي داند بيش از دانستن چگونگي روشن و خاموش كردن كليدبرق نيست ___ و نه چيزي فراتر از اين. ولي ما چون اين فكر خطا را حمل مي كنيم كه همه چيز در موردش مي دانيم، هيچ امكاني براي تحقيق، اكتشاف و تفكر و تعمق در مورد سكس باقي نمي ماند.
وقتي همگي از قبل همه چيز در موردش بدانند، چه نيازي به مطالعه ي آن وجود دارد؟ ما نه در مورد اين موضوع با يكديگر حرف مي زنيم و نه به آن فكر مي كنيم.
و مايلم به شما بگويم كه هيچ رازي ژرف تر، هيچ سر وپديده اي عميق تر از سكس در دنيا وجود ندارد.
ما فقط اخيراً اتم را شناخته ايم وبا اين شناخت، دنيا دچار انقلابي عظيم شد. روزي كه موفق شويم تماماً چيزي در مورد اتم سكس بشناسيم، نژاد انسان وارد عصري جديد از خرد مي شود. وقتي كه به ژرفاي روند و تكنيك هاي ايجاد آگاهي پي ببريم، پيش بيني عظمت و بزرگي اوج هايي كه مي توانيم به آن دست بيابيم غيرممكن است. ولي يك چيز را به يقين مي توان گفت: انرژي جنسي و روند آن اسرارآميزترين، عميق ترين و پرارزش ترين چيز در دنياست __ و ما در موردش ساكت هستيم. چيزي كه از همه چيز
باارزش تر است، جزو محرمات است a taboo.
فرد در طول زندگي اعمال جنسي به جا مي آورد، و در پايان زندگي هنوز هم نمي داند كه سكس چيست.
بنابراين، وقتي در روز اول گفتم كه انسان بي نفسي egolessness و بي فكري thoughtlessness را تجربه مي كند، بسياري از دوستان قانع نشده بودند: احساس كرده بودند كه غيرممكن است. ولي بعداً دوستي به من گفت، "من هرگز قبلاً در موردش فكر نكرده بودم، ولي آنچه كه گفتي اتفاق افتاد."
يك خواهر نزد من آمد و گفت، "من هرگز اين را تجربه نكرده ام. ولي وقتي در موردش حرف زديد، به ياد آوردم كه آري، ذهن به نوعي ساكت و آرام مي شود، ولي من هرگز بي نفسي يا هيچ تجربه ي عميق ديگري را از اين نوع احساس نكرده بودم." امكان دارد كه اين نكته به بسياري از ذهن هاي ديگر هم خطور كرده باشد، بنابراين ضروري است تا روي چند نكته بيشتر عميق شوم:
نخستين چيز اين است كه انسان با دانش قبلي در مورد سكس به دنيا نيامده است.
در اين زمين شايد تعداد بسيار اندكي باشند كه كاملاً قادر باشند اين هنر، روند و علم سكس را درك كنند __ كساني كه تجارب زندگي هاي پيشين را باز يافته اند.اين ها كساني هستند كه به مرحله ي واقعي زندگي تجردي celibacy مي رسند. زيرا براي شخصي كه همه چيز را در مورد سكس شناخته باشد، سكس چيزي بي فايده مي شود.
چنين فردي به سادگي به وراي سكس مي رود، او به فراسوي آن مي رود.
ولي در اين مورد چيزهاي واضح و روشني هرگز بيان نشده است.
نخستين چيزي كه روشن بودن در مورد آن بسيار حياتي است اين است كه اين توهم را از خود دور كنيم كه چون فقط به واسطه ي سكس زاده شده ايم، فرد مي داند كه سكس و معاشقه چيست. نه، شما نمي دانيد. و به دليل همين ندانستن است كه تمام عمر شخص ، در تمام اوقات درگير سكس باقي مي ماند تا از دنيا برود

No comments:

Post a Comment

Followers